یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / مطالعۀ کتاب مزامیر / مزمور بیست و پنجم ( ۱)

مزمور بیست و پنجم ( ۱)

در انتظار خدا بودن

نگاهی به مزمور بیست و پنج

بخش اول ( نگاهی به ایه های ۳ و ۵ و ۱۵ و ۲۱)

نوشتۀ: ح.گ

 “۱ ای خداوند بسوی تو جان خود را بر میافرازم، ای خدای من بر تو توکل میدارم. ۲پس مگذار که خجل بشوم، و دشمنانم بر من فخر نمایند.۳ بلی هر که انتظار تو میکشد خجل نخواهد شد، آنانی که بی سبب خیانت میکنند خجل خواهند گردید.۴ ای خداوند طریقهای خود را به من بیاموز، و راههای خویش را به من تعلیم ده.۵ مرا به راستی خود سالک گردان و مرا تعلیم ده، زیرا تو خدای نجات من هستی، تمامی روز منتظر تو بوده ام. ۶ ای خداوند احسانات و رحمتهای خود را بیاد آور، چونکه آنها از ازل بوده است. ۷ خطایای جوانی و عصیانم را بیاد میاور، ای خداوند به رحمت خود و بخاطر نیکویی خویش مرا یاد کن. ۸ خداوند نیکو و عادل است، پس به گناهکاران طریق خود را خواهد آموخت.۹ مسکینان را به انصاف رهبری خواهد کرد، و به مسکینان طریق خود را تعلیم خواهد داد.۱۰ همۀ راههای خداوند رحمت و حق است، برای آنانی که عهد و شهادات او را نگاه میدارند. ۱۱ ای خداوند بخاطر اسم خود، گناه مرا بیامرز زیرا که بزرگ است. ۱۲کیست آن آدمی که از خداوند میترسد، او را به طریقی که اختیار کرده است خواهد آموخت. ۱۳ جان او در نیکویی شب را بسر خواهد برد، و ذریت او وارث زمین خواهند شد. ۱۴ سّر خداوند با ترسندگان او است، و عهد او تا ایشان را تعلیم دهد. ۱۵ چشمان من دائما بسوی خداوند است، زیرا که او پایهای مرا از دام بیرون میاورد. ۱۶ بر من ملتفت شده رحمت بفرما، زیرا که منفرد و مسکین هستم. ۱۷ تنگیهای دل من زیاد شده است، مرا از مشقتهای من بیرون آور. ۱۸ بر مسکنت و رنج من نظر افکن، و جمیع خطایایم را بیامرز. ۱۹ بر دشمنانم نظر کن زیرا که بسیارند، و به کینۀ تلخ به من کینه میورزند. ۲۰ جانم را حفظ کن و مرا رهایی ده، تا خجل نشوم زیرا بر تو توکل دارم. ۲۱ کمال و راستی حافظ من باشند، زیرا که منتظر تو هستم.۲۲ ای خدا اسرائیل را خلاصی ده، از جمیع مشقتهای وی.”

چه کسی و چه وقت این مزمور سراییده شده است؟

چه کسی این مزمور را گفته است؟ در جمع آوری این سرودها، رهبران و گردآوری کنندگان این مزامیر آن را با دلایل و شواهد بسیاری به داود نسبت داده اند. به همین دلیل اگر ترجمه ایی که در دست خود دارید را دقت کنید در بالای این مزمور قید شده است که “ مزمور داود.” در چه زمانی داود آن را سراییده است؟ هیچ شواهدی در این سرود پرستشی نیست که به ما بگوید این سرود در زمان پادشاهی داود سراییده شده است. بر عکس با توجه به مضمون این سرود از قبیل آیۀ شانزده که داود از تنهایی و مسکین بودن خود گفته است یا بلافاصله ایۀ هفده که از تنگیهای دل خود از مشقتهای خود و در ایۀ هیجده مجددا از فقر و رنج خود سراییده است و در ایۀ نوزده که میگوید، “ بر دشمنانم نظر کن زیرا که بسیارند،” و ادامه میدهد که ” و به کینۀ تلخ به من کینه میورزند” و سپس چنین از خدا التماس میکند که، ” جانم را حفظ کن و مرا رهایی ده تا خجل نشوم زیرا بر تو توکل دارم.” تمام این جملات داود قرین بر این است که او این سرود را در زمانی سراییده که هنوز از دست شائول پادشاه اسراییل که قصد کشتن او را داشت و کینۀ شدیدی از داود در دل خود داشت، در فرار بوده است. هر چند این شواهد میتواند گویای زمان سرایش این سرود از جانب داود باشد، لیکن چنین احتمالی نیز را نمیتوان رد کرد که او این سرود را در زمان پادشاهی خود، زمانی که از طرف پسر خودش ابشالوم در فرار بود سراییده شده باشد. شرایط روحی و زندگی داود پادشاه در این زمان بسیار شکننده و پر از اندوه و ناتوانی بود. او با تمام شهرت و نام و آنچه از خود بجای گذاشته بود با تمامی اهل خانوادۀ خود در بیابانها سرگردان بود، درست مانند زمانی که از دست شائول پادشاه اسرائیل برای نجات جان خود در فرار بود.

به هر حال در هر دو شرایط آنچه برای ما این مسجل میباشد این است که داود در اوج ناتوانی خود، رو به خدای خود برای نجات خود میکند و از او انتظار رهایی از این تاریکی را دارد.

دیدگاه داود از خدا در این مزمور

از حال و هوای این مزمور چنین بر میاید که داود از خدا انتظاری دارد و او این را سه بار تکرار کرده است( ایۀ سوم، آیۀ پنجم و آیۀ بیست و یکم). در همان آغاز چنین میگوید که او “جان ” خودش را بسوی خدا می افرازد. یعنی تمام وجود خودش را، تمام هستی خودش را. تمام پوست و گوشت و استخوان خودش را! تمام فکر و روح و قوت و هر آنچه که متعلق به اوست. چرا چنین همه چیز را به دستان خدا میسپارد؟ زیرا او انتظاری عمیق از خدا دارد. انتظار رهایی.

از اینرو من این مزمور را برای خودم ” مزمور انتظار” نام گذاری کرده ام. داود در انتظار رهایی از دست دشمنانش، از دست فقر و رنج خودش از دست دامهایی که پیش روی او نهاده شده است میباشد. اما جالب اینجاست که داود نه تنها از دست دشمنان بیرونی خود طالب رهایی است، او از دست دشمن درونی خودش،یعنی خود او، گناهان و خطاهای سابق و زمان حاضر او، طالب رهایی از دستان خدای قدوس و نیک و عادل است.( ایۀ هفتم، ایۀ یازده و آیۀ هیجده.) در تمام مدتی که داود در حال انتظار و رهایی از این موارد قید شده است، میخوانیم که او به یک چیز اعتمادی عمیق دارد. قدرت فرمانروایی خودش؟خیر! شجاعت و دلیری خودش؟ خیر!( هرگز چنین به نظر نمیرسد!) به تعلیم خدا( ایۀ چهار،)به راستی و حقیقت الهی خدا( ایۀ پنجم،) به رحمتها و احسانات خدا که نه تنها فراوان است بلکه از ازل فراوان بوده است!( ایۀ ششم،)به نیکی و عدالت خدا که راه رهایی از گناهان را به انسان گناهکار خواهد آموخت(ایۀ هشتم،) به کمال و راستی خدا که محافظ او باشند( ایۀ بیست و یکم.)

دیدگاه ما از این مزمور

ما چگونه وقتی انتظار رهایی از یک درد و معضل خاصی را میکشیم فکر میکنیم یا برخورد میکنیم؟

ما نیز چه بسا بارها در انتظار رهایی از یک درد و رنج و معضل بسیار دشوار بوده ایم. اما بعنوان یک انسان زمینی احتمال آن بسیار زیاد است که ما برای رهایی خود از این معضلات رو به انسان کنیم. ابتدا به خودمان به تدابیر و تفکرات خودمان یا به انسانهای اطراف، به دوستان و نزدیکان و اقوام خودمان. در این ایرادی نیست. ما باید در زمان مشکلات تدابیر درستی را بیاندیشیم و از دیگران یاری بطلبیم، اما ایا تمام “امید انتظار” ما ابتدا از خودمان و از انسان است؟ آیا قبل از اینکه این رهایی را از خدایی که در رحمت خود، در عدالت خود و در محبت خود وفادار بوده است، بطلبیم آن را از انسان طلبیده ایم؟ از تدابیر خودمان؟ اگر چنین باشد ثمرۀ انتظار ما با خود، شکست، درد بیشتر، سردرگمی، ناامیدی، ترس و بیقراری را به همراه دارد. زیرا در انتظار خدا بودن ثمراتی به مراتب والا و گرانبها به همراه دارد تا تماما در انتظار انسان و تدابیر انسانی باشیم. داود به ما میگوید چون در انتظار رهایی از جانب خدا بوده است. خدایی که او به او ایمان دارد و اعتماد دارد:

الف- انتظارش او را شرمسار نمیکند.

ب- انتظارش او را به نجات از دست خدا هدایت میکند.

پ- انتظارش او را از دامهای زندگی رهایی میدهد.

ت- و انتظارش باعث میشود که در حفاظت کمال و راستی خدا ایمن باشد.

شما چطور انتظار میکشید؟ انتظار شما چگونه است؟

برای ایمانداران مسیحی

ای ایماندار مسیحی آیا امروز در رنج و اضطراب رهایی از مشکل و معضلی هستی که طاقت و توان ترا بریده است؟ تاریکی بر زندگی تو خیمه زده و گویی روزی نیست؟ ایا فریاد میزنی و انتظار رهایی داری؟ سوال اینجاست: این دوران انتظار تو تا زمان رهایی تو چگونه سپری میشود؟ تو آن را چگونه طی میکنی؟ ان را چگونه برای خودت تحمل میکنی؟ از چه کسی انتظار رهایی را طالب هستی؟

ما چنین انتظار رهایی را ابتدا و بیش از هر انسانی از کسی جز از خداوندمان عیسای مسیح نباید داشته باشیم. ما ابتدا در چنین روزهای سخت و دشوار زندگی نام او را صدا میکنیم. به رحمت و محبت او وفادارانه چنگ میزنیم چون میدانیم او که ما را از ابتدا محبت کرد و برای ما جان خود را داد، تا به آخر ما را محبت میکند و ما را حتی اگر در درۀ تاریک مرگ باشیم رهایی داده و به منزل پدر میرساند.

در ضمن از داود باید یاد بگیریم که در این دوران انتظار، به گناهان و خطاهای خودمان نیز بیاندیشیم. به شرارتهای خودمان. هر چند بر بالای صلیب عیسای مسیح تمام گناهان گذشته، زمان حاضر و ایندۀ ما را بخشیده، میبخشد و خواهد بخشید؛ اما این به دلیل و معنا نیست که ما ازاد هستیم که در گناه زندگی کنیم و نسبت به آن بی تفاوت باشیم. داود که انتظار رهایی از دست دشمنان و رنجهای خود داشت، تمام مصایب خودش را به گردن دشمنانش نیانداخت، بلکه برای لحظه ایی اندیشید چه بسا او در حال تنبیه و سوختن در نتایج و عواقب گناهان گذشتۀ خودش و یا زمان حاضر خودش میباشد، از اینرو از خدای قدوس طلب امرزش و رهایی از گناهان خودش را میکشد.

ما ایمانداران مسیح بر بالای صلیب مسیح، تمام گناهان ما مجازات و داوری شد. شرارتهای ما بر او ریخته شد و تنبیهی که بر ما سزاوار بود بر او آمد تا به دلیل مرگ او ما از مرگ ازلی رهایی پیدا کنیم؛ اما بر طبق کلام خداوند و شهادت آن، ما هنوز گناه میکنیم و در طبیعت قدیمی فاسد خود هستیم. از اینرو، چون دوران رنج و سختی رسید، دورانی که من و شما در انتظار رهایی از آن هستیم و نام خداوند و نجات دهندۀ خود را که در عهد خود به ما برای رهایی ما و یاری ما وفادار است، فریاد میزنیم، بیاد داشته باشیم که همچنین به خطاها و گناهان خود نیز نزد تخت او اعتراف کنیم و امرزش گناهان خود را از او طالب باشیم.

نتیجۀ پایانی

پس چگونه باید انتظار بکشیم؟

الف- انتظار رهایی را ابتدا باید از خدا و خداوند خود عیسای مسیح طالب باشیم.

ب- به گناهان و شرارتهای خود نزد او اعتراف کنیم.

پ- به رحمتها و احسانات خدا وفادار بوده و دل بچسبیم.

ت- راه و کلام خدا را دنبال کرده و از کلام او بیاموزیم.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...