سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / روح القدس و درک درست از وجود او / دلیل دادن روح القدس به ایمانداران مسیحی

دلیل دادن روح القدس به ایمانداران مسیحی

همراه با روح خدا پیش بسوی خلقت تازه در مسیح!
دلیل اساسی برای دادن روح‏القدس
نوشتۀ: ح.گ

تاکنون در سلسله مقالات این سال جدید تحت عنوان تازگی و خلقت تازه در مسیح مطالب گسترده‏ایی را آغاز کرده و سعی نمودیم تا ریشۀ این مهم زندگی مسیحی را بر طبق کلام مقدس با هم ببینیم. ما از انجیل یوحنا به نامۀ رومیان رفتیم. از ملاقات با نیقودیموس تا به زنده شدن ایلعازر از مرگ، از کلیسای روم تا منشور باور مسیحی ما نسبت به شخصیت یک مسیحی و چگونگی آن. قصد بنده بیان شعر و افسانه نیست! غیرممکن‏ها! نشدنی‏ها!بلکه آنچه خدای خالق از همان ابتدای آفرینش در ما نظر داشت.آری!از همان ابتدای آفرینش، قبل از اینکه حتی کوهها و دریاها و ستارگان شکل بگیرند، او ما را به این خلقت تازه و نوین فرمان داده بود. چگونه؟ آیا با تلاش انسانی خودمان تا به خدا ثابت کنیم بندگان خوب او هستیم؟ با اجرای جدی‏تر شریعت و قوانین دین تا پارسا بودن خود را ثابت کنیم؟ خیر! تنها با ایمان آوردن به مسیح و او را به قلب و روح خود پذیرفتن به ما عطا گشته است. به همین دلیل پولس می‏نویسد:” متبارک باد خدا و پدر خداوند ما عیسای مسیح که ما را مبارک ساخت به هر برکت روحانی در جایهای آسمانی در مسیح. چنانکه ما را پیش از بنیاد عالم در او برگزید.” برگزید که چه بشود؟ ” تا در حضور او در محبت مقدس و بی‏عیب باشیم.” ( افسسیان ۱: ۳-۴ ) در دوم تسالونیکی پولس رسول در ادامۀ این طرح عظیم خدا قبل از آفرینش انسان، مطلب دیگری را اضافه میکند:” که از ابتدا خدا شما را برگزید برای نجات به تقدیس روح و ایمان به راستی.” ( دوم تسالونیکی ۲: ۱۳ )
تاکنون نوشتیم که خدا در ایمان ما به مسیح ما را به یک ” خلقت تازه ” خوانده است. و میدانیم که هیچ چیز برای خدا در زندگی مسیحی اهمیت ندارد؛ هیچ چیز، به جز همین. ” زیرا که در مسیح عیسی نه ختنه چیزی است و نه نامختونی بلکه خلقت تازه.” ( غلاطیان ۶: ۱۵) این همان تاکید خداوند است. یعنی همان فرمایشی که خداوند با نیقودیموس داشت:” اگر کسی از آب و روح مولود نگردد ممکن نیست که داخل ملکوت خدا شود.” ( یوحنا ۳: ۵) اهمیت زیستن در خلقت تازه باید در سرلوحۀ نفس کشیدن هر روز ما و طپش ضربان قلب ما در مسیح باشد! اما این خلقت تازه یک لباس نیست که روز اعتراف به مسیح بر تن خودمان کنیم و ما پس از آن یک خلقت تازه گردیم! زیستن در ایمان به مسیح، اطاعت از تعالیم مسیح، زیستن در معنا و مفهوم تعمید: مردن در گناه و برخاستن به حیات تازه در بیگناهی، صلیب خود را روزانه بردن، تمام اینها در زندگی روزانه و عادی مسیحی ما را شایستۀ زیستن در مقامی که خدا به ما هدیه داده است یعنی ” خلقت تازه ” میسازد. مثل اینکه خدا سرزمینی را به شما بدهد و بگوید پادشاه این سرزمین هستی! این مقامی است که خدا به شما داده و موقعیتی است که او شما را در آن قرار داده است. اکنون این با شما است که در این مقام و در این موقعیت مانند یک پادشاه زندگی کنید و بر این سرزمین حکومت نمایید. پادشاه کردن از اوست. پادشاهی کردن از شما. همینطور خلقت تازه دادن از اوست. خلقت تازه بودن از ما است. در ضمن ما تلاش نمیکنیم تا این خلقت تازه را بدست بیاوریم یا آن را برای خود بسازیم؛ بلکه تنها آن را تصاحب میکنیم. همه چیز در مسیح به ما داده شده است. از جمله خلقت تازه، ما فقط باید آن را تصاحب کرده و آن را از آن خود سازیم.
تاکنون ما به اهداف خدا در زندگی مسیحی خود برای تحقق یافتن این مهم بر طبق آیات کتابمقدس و حقایق الهی آن اشاره کرده ایم. اما آنچه را که در این مقاله شما میخوانید، چگونگی انجام یافتن آن در زندگی مسیحی ماست.
در بالا خواندیم که پولس میگوید:” ما را پیش از بنیاد عالم در او برگزید.” اگر امروز قلب ما برای مسیح میتپد و او را دوست داریم و او را دنبال میکنیم، بدلیل این است که این محبت ازلی از ازل در ما قبل از اینکه نطفۀ ما بسته شود، شکل گرفته بوده است. سپس پولس در دوم قرنتیان مینویسد:” اگر کسی در مسیح باشد خلقت تازه‏ایست. چیزهای کهنه در گذشت اینک همه چیز تازه شده است.” ( دوم قرنتیان ۵: ۱۷) از این دو آیه چه استنتاجی میگیرید؟ که خدا پیش از بنیاد عالم ما را در یک خلقت تازه در مسیح برگزیده است. اما آیا خدا این سرزمین را به ما داد و ما را با تمامی رتق و فتق آن تنها گذاشت؟ خیر!خدا ما را در این پادشاهی ما در مسیح در خلقت تازه، تنها و بیکس رها نکرد. پیروزی به ما داده شده است. دشمن شکست خورده است. دشمن بر ما قدرتی ندارد. فقط باید آن را تصاحب کرد. خدا هست که پیروزی را بدهد، موسی هست که تا غروب دستانش را بالا ببرد، اما دستان یوشع‏وار نیز باید باشد تا غروب شمشیر را بزند!( خروج ۱۷: ۸-۱۶) خدا برای اینکه این قوت را در این نبرد به ما عطا کند ما را بیکس رها نکرد و هدیه ای گرانبها را به برگزیدگان خویش در مسیح عطا نمود. هدیه ای که قبل از آفرینش ما برای ما در نظر گرفته شده بود. هدیه‏ایی که قبل از آمدن مسیح به زبان نبی پیشگویی شده بود.” و دل تازه به شما خواهم داد و روح تازه در اندرون شما خواهم نهاد…و روح خود را در اندرون شما خواهم نهاد.” ( حزقیال ۳۶: ۲۶-۲۷ ) به همین دلیل است که پولس در دوم تسالونیکی میگوید:” که از ابتدا خدا شما را برگزید برای نجات به تقدیس روح “. اکنون مجددا این دو ایه را با هم ترکیب نمایید. استنتاج شما چیست؟ آیا نه اینکه خدا روح خود را در اندرون ما نهاده تا به تقدس روح دست یابیم؟ البته! اما عظمت کار روح‏القدس را درک نخواهیم کرد و نمیتوانیم دلیل حضور او را و بودن او را در زندگی مسیحی خود درک کنیم اگر درک نکنیم که چگونه او عمل میکند.
در روز پنطیکاست اتفاقی افتاد که چهرۀ مسیحیت را برای ابد دگرگون ساخت. بر طبق وعدۀ خدای پدر و مسیح خداوند، روح مقدس خدا مکان دائمی خویش را در آسمان ترک کرد و به نزد ایمانداران به مسیح آمد و در آنان ساکن گردید. همینجا فرق اساسی ما را با نیاکان ما تشخیص خواهید داد. اینجا فرق اساسی تمامی ادیان امروز دنیا با مسیحیت را میتوانید ببینید. نیاکان ما با هدایت روح خدا زندگی کردند؛ روح مقدس از آسمان میامد بر آنان مدت زمانی قرار میگرفت، مانند بطلئییل بن حور صنعتگر عبادتگاه اسرائیلی‏ها یا بر سموئیل نبی؛ یا بر ایلیاء نبی و داود و … اما هرگز روح مقدس خدا در آنان برای ابد ساکن نگشت و هرگز این افتخار را نداشتند که در سکونت دائمی آن زندگی کنند. یا ادیانی که امروز مانند، یهود، اسلام ، بودا هرگز از این مقوله خبری نداشته و یا به آن ایمان ندارند! آری، این افتخار نصیب تمام آنانی شد که قلب خود را به مسیح دادند. اما لطفا دقت کنید! تمام عظمت روز پنطیکاست در ریختن روح بر ایمانداران نبود. وقتی روح خدا بر ایمانداران ریخت چه چیز بر ایمانداران مسجل گشت؟ اینکه قدرتهای روح را بدست آوردند؟ اینکه هدایای روح شامل آنها شد؟ پطرس در آن روز حقیقتی را در این باره بیان میکند که بسیار حائز اهمیت میباشد. او میگوید:” پس همان عیسی را برخیزانید و همۀ ما شاهد بر آن هستیم. پس چون به دست راست خدا بالا برده شد روح القدس موعود را از پدر یافته اینرا که شما حال میبینید و میشنوید ریخته است…پس جمیع خاندان اسرائیل یقین بدانند که خدا همین عیسی را که شما مصلوب کردید خداوند و مسیح ساخته است.” ( اعمال ۲: ۳۲-۳۶) چه چیزی با دادن شدن و ریختن روح بر ایمانداران ثابت شد؟ اینکه، ای مردم! شما آن عیسای ناصری را که در بین ما بود، معجزات بزرگ انجام داد، شما او را دید، شما مادر و برادران و خواهران او را میشناختید، به صدای او گوش کردید، او را لمس کردید، از دست او نان خوردید، و از دست شما آب نوشید؛ همان عیسای اهل ناصره را خدای سرمدی خداوند و سرور سروران؛ پادشاه پادشاهان ساخته است. جلال داده است. عظمت داده است. بزرگ کرده است. تنها نام او را برای رستگاری انسان گناهکار داده است. این را قبلا خود پطرس اعتراف کرده بود:” توئی مسیح پسر خدای زنده ” ( متی ۱۶: ۱۶) و عیسی به او فرموده بود که:” زیرا جسم و خون این را بر تو کشف نکرده بلکه پدر من که در آسمانست.” چگونه؟ با روح خود. اما اینبار در روز پنطیکاست، چگونه پطرس به این یقین دست یافت؟ با ریخته شدن روح‏القدس بر ایمانداران به مسیح. علامت آن چه بود؟ ” این را که میبینید و میشنوید ریخته است.” ( اعمال ۲: ۳۳) روح خدا و ریخته شدن آن بر ایمانداران گواه بر خداوندی عیسای مسیح و جلال و اکرام اوست. ورای هدایایی که روح خدا به ما تفویض میکند تا آنها را برای جلال مسیح بکار بگیریم. پس همینطور خلقت تازۀ ما در مسیح باید برای جلال خود مسیح باشد و هست. عیسای مسیح مادامی که بر روی زمین بود در تلاش جلال دادن پدر آسمانی خود بود. مسیح میفرماید:” زیرا ملکوت و قوت و جلال تا ابدلاباد از آن تست.” ( متی ۶: ۱۳) و پدر در پی جلال دادن پسر:” ای پدر در من هستی و من در تو. و من جلالی را که به من دادی به ایشان دادم.” ( یوحنا ۱۷: ۲۱-۲۲) چگونه دنیا این جلال مسیح را خواهد دید؟ با زیستن ایمانداران به او در روح. زیرا اینگونه زیستن است که باعث جلال دادن عیسای مسیح میگردد. زیرا کار روح القدس در تمام طول زندگی ما چیزی جز این نیست. یعنی در ما عمل کرده و ما در او و با زیستن در او خداوندی عیسای مسیح را جلال میدهیم. خدا ما را برای چه خلق کرد؟ برای اینکه او را پرستش کرده و او را جلال بدهیم.خدا برای چه روح القدس را داد؟ برای اینکه مسیح را پرستش کرده و جلال بدهیم. زیستن در روح به خودی خود جلالی برای مسیح به بار نمیاورد. داشتن هدایای مختلف روح نیست که جلال را به مسیح میدهد؛ بلکه زیستن و تبدیل شدن در او و به شباهت مسیح درآمدن. ” و به روح ذهن خود تازه شوید و انسانیت تازه را که به صورت خدا در عدالت و قدوسیت حقیقی آفریده شده است بپوشید.” ( افسسیان ۴: ۲۴)؛ ” زیرا که صنعت او هستیم آفریده شده در مسیح عیسی برای کارهای نیکو که خدا قبل مهیا نمود تا در آنها سلوک نماییم.” ( افسسیان ۲: ۱۰)
مسیحی نمیتواند از این امر شانه خالی کند!مسیحی نمیتواند بهانه‏ایی برای قصور و کوتاهی خود در زیستن در طبیعت قدیمی خود داشته باشد. تمام زیستن و مرگ و قیام و صعود مسیح و دادن روح القدس برای پاک ساختن ما و به شباهت مسیح در آوردن ماست. او از مقام پادشاهی خویش عدول نمود، تمام جلال و کبریایی خود را فراموش نمود، به روی زمین آمد، در بین ما زیست، شبیه ما شد، در تحمل رنج‏ها،اشکها، وسوسه‏ها، او تماما شبیه ما شد؛ تا ما را درک کرده و غمخوار ما گردد؛ تا بدینگونه بتواند به ما قدرت در رنجها و اشکها و وسوسه‏ها دهد؛ و ما را پیروزمند سازد تا ما او را جلال داده و نهایتا پدر آسمانی ما جلال بینید. اکنون نوبت ماست که شبیه او گردیم! اکنون نوبت ماست که با زیستن در کلام او، تعالیم و فرامین او، زیستن در روح، و مقاومت و پایداری تا به آخر، به شباهت او در آییم. این همان خشنودی حقیقی پدر آسمانی ما از ماست. این اهمیت را درک نخواهیم کرد تا اینکه میخوانیم: ” لکن شما در جسم نیستید بلکه در روح هر گاه روح خدا در شما ساکن باشد و هر گاه کسی روح مسیح را ندارد وی از آن او نیست.” ( رومیان ۸:۹) آیا میگوییم مسیحی هستیم، باید روح مسیح در ما باشد. در حقیقت روح مسیح در ما هست، اگر به او اعتراف کرده و از گناهان خویش توبه نموده و او را پذیرفته‏ایم. اما چگونه من میتوانم بدانم تو روح مسیح را داری؟ چگونه من میتوانم تشخیص بدهم که روح خدا در تو ساکن است؟ علائم روح. مانند تکان خوردن شاخه‏های درخت در باد.( همان مثال مسیح به نیقودیموس ) به من نگو به زبانها دعا میکنی و نبوت میکنی و شفا میدهی، روح خدا را داری. جادوگرهای مصر نیز عین معجزات موسی را انجام دادند و بلعام بعور هم همان قدرت لعنت و برکتی را داشت که ابراهیم داشت! در حقیقت زنده شدن در مسیح است که نشانۀ داشتن و سکونت روح او در ماست. عیسای خداوند میفرماید:” روح است که زنده میکند و اما از جسم فایده نیست.” ( یوحنا ۶: ۶۳) و پولس که:” لکن اگر افعال بدن را بوسیلۀ روح بکشید همانا خواهید زیست.” ( رومیان ۸: ۱۳) شاید شما سوال کنید، در یک گیجی و عدم درک درست، چطور میتوانم بدانم من روح القدس را دارم؟ چطوری میتوانم بدانم که روح در من هست تا مرا برای پیش رفتن به خلقت تازه و تصاحب آن یاری رساند تا بتوانم مسیح و خداوندی او را جلال بدهم؟ این سوال متاسفانه توسط فرقه‏های مسیحی به نادرستی پاسخ داده شده است. اما کتابمقدس یک حقیقت ساده را در این خصوص میگوید. حقیقتی که ما مسیحیان آن را بسادگی فراموش میکنیم و آن را در حقیقت زندگی مسیحی خود متاسفانه نمیبینیم.
برگردیم به روز پنطیکاست، در آن روز پس از اینکه روح مقدس خدا از آسمان بر ایمانداران به مسیح ریخت، بر آنان قرار گرفت و ساکن شد، و مردم علائم و نشانه‏های آن را دیدند با حیرت و لرز از پطرس که سخنرانی آتشین خود را در معبد دنبال میکرد پرسیدند:” ای برادران چه کنیم؟” پطرس پاسخ داد که:” توبه کنید و هر یک از شما به اسم عیسی مسیح به جهت آمرزش گناهان تعمید گیرید و عطای روح‏القدس را خواهید یافت.” ( اعمال ۲: ۳۷- ۳۸) واچ من نی مسیحی اهل چین به زیبایی از این آیه استفاده کرده است و به سوال شما پاسخ میدهد؛ او در کتاب خود بنام زندگی طبیعی مسیحی، میگوید:” چهار چیز در اینجا اشاره شده است: توبه، تعمید، آمرزش، و روح‏القدس. دوتای اول شرایط هستند، دوتای دوم هدایا.” ( کتاب مذکور صفحۀ ۱۳۱-۱۳۲) سپس واچ من نی اینگونه ادامه میدهد که: ما دوتای اول را انجام میدهیم. از گناهان خود توبه میکنیم. از خطاهایی که مرتکب شده، از نهاد آلودۀ خود نزد خدا استغفار طلبیده و از او میخواهیم تا با خون مسیح ما را پاک کند. این ایمان درونی ماست. سپس تعمید میگیریم؛ با تعمید ایمان درونی خود را به گونه‏ایی بیرونی نشان میدهیم؛ و در ملاءعام ایمان قلبی خود را اعتراف میکنیم. ما با انجام این دو شرایط خدا را اجرا کرده و دنبال کرده‏ایم؛ برای چه؟ برای دریافت دو هدیه که با اجرا کردن این دو شرایط با هم به ما داده میشود. سپس خدا هدایای خود را که آمرزش گناهان و روح‏القدس است را به دلیل فیض خود به ما میدهد. چگونه میدانیم؟ اول اینکه کلام این را تایید میکند. دوم اینکه با ایمان آن را میپذیریم. مسیح را با ایمان میپذیریم. تعمید خود را با ایمان انجام میدهیم. و با ایمان آمرزیده شدن گناهان خود را از دستان خدا دریافت میکنیم. و نهایتا با ایمان روح‏القدس خدا را به قلب خود راه میدهیم تا در ما ساکن گردد. واچ من نی چه قشنگ مثال یک کتاب دوجلدی را میزند، که شما پول آن را پرداخت میکنید، اما فقط یک کتاب را با خود به خانه میبرید. بعد متوجه غفلت خودتان شده، برمیگردید به کتابفروشی و به آنان یادآوری میکنید که کتابی را که پول آن را پرداخت کرده‏اید را جا گذاشته‏اید و جلد دوم آن را میبرید؛ بدون اینکه مجددا پولی برای آن پرداخت کنید! یعنی چه؟ یعنی ای برادر و خواهر مسیحی! آیا گناهان خود را نزد مسیح اعتراف کرده‏ایی؟ آیا او را خداوند و نجات دهندۀ خودت خوانده‏ایی؟ ایا با تعمید، ایمان خود را در بین جمع نشان داده‏ایی؟ پس تو دو هدیۀ خدا را در حال حاضر داری: آمرزش از گناهان و روح‏القدس. باید به آن با تمام وجود خودمان، و تمام باور خودمان ایمان داشته باشیم و اگر نه هرگز بسوی خلقت تازه و تصاحب آن حرکت نخواهیم کرد.
شاید بپرسید چگونه میتوانم علائم حضور روح خدا را در خود ببینم؟ برگردیم به نامۀ رومیان، پولس میگوید:” زیرا آنانی که بر حسب جسم هستند در چیزهای جسمانی تفکر میکنند و اما آنانی که بر حسب روح هستند در چیزهای روح.” ( رومیان ۸: ۵) آیا این میزان من و شماست؟ آیا این طرز تفکر من و شماست؟ پس من و شما در روح هستیم. آیا هنوز جسمانی فکر میکنیم؟ پس هنوز در گناه نمرده‏ایم! آیا هنوز از گناه لذت میبریم؟ پس هنوز درد میخها را حس نکرده‏ایم. ایا هنوز دنباله روی طبیعت قدیمی خودمان هستیم؟ پس هنوز به تازگی رستاخیز نیافته‏ایم، هر چند مسیح قیام کرده، اما ما هنوز در قبر خودمان مانده‏ایم! فریاد مسیح را شنیدیم:” ای ایلعازر بیرون بیا!” اما در قبر مانده‏ایم! نوری که وارد قبر ما شده است را دیده‏ایم اما به سمت آن حرکت نمیکنیم. اجازه بدهید تا بنده چند علامت را برطبق کتابمقدس که نشانۀ سکونت روح در ایماندار و نتیجۀ آن است را قید نمایم. بنظر بنده اگر ما تنها به این سه کار عظیم روح خداوند در زندگی خود پی ببریم و آن را دنبال کنیم؛ عیسای خداوند را تماما جلال داده و پدر ما که در آسمان است از ما تماما خشنود شده و ما از لذت داشتن و زیستن در خلقت تازه در مسیح پرشور و شعف هستیم. این سه نکته شامل این موارد هستند؛ زمانی که روح خداوند بر ما میریزد و در ما ساکن میگردد:
دل سنگی را از ما گرفته و دل گوشتی به ما میدهد.( حزقیال ۳۶: ۲۶) یعنی ما را نرم میسازد.ما را فروتن میسازد. ما را از غرور و منم‏نمایی‏های خودمان تماما دور میسازد. ما را به فرامین خداوند حساس میسازد. ترس خدا را دل ما میگذارد. مانند پطرس از شرم گناه در تاریکی خواهیم گریست. و مانند یوحنا از خشم به محبت میرسیم.
تمام باور فکری ما را از دنیا به آسمان معطوف میسازد :” بلکه گنجها به جهت خود در آسمان بیندوزید.”( متی ۶: ۲۰) و :” لکن الحال مشتاق وطنی نیکوتر یعنی وطن سماوی هستند.” ( عبرانیان ۱۱: ۱۶) دیگر لذتهای دنیا، موفقیتهای دنیا، ناباوری‏های دنیا، ما را سرمست نمیسازند و یا ناامید نمیکنند. تمام تمرکز خود را به پادشاهی خدا میسپاریم.
تمام بدن و وجود خود را به تمجید خدا واگذار میکنیم:” یا نمیدانید که بدن شما هیکل روح القدس است که در شما است که از خدا یافته‏اید و از آن خود نیستید. زیرا که به قیمتی خریده شده‏اید پس خدا را به بدن خود تمجید نمایید.” ( اول قرنتیان ۶: ۱۹-۲۰) اگر این را با ایمان درک کردیم تازه آنوقت است که قادریم:” بدنهای خود را قربانی زنده مقدس پسندیدۀ خدا بگذارنیم “( رومیان ۱۲: ۱) یعنی زبان، چشم، دست، پا، و تمام اعضای بدن ما روزانه باید در تمجید و ستایش خدا و خداوند ما عیسای مسیح قرار گیرد. زیرا ما در روح ساکن هستیم. زیرا روح‏القدس در ما ساکن است.

پایان سخن

دوست عزیز! خدای سرمدی برای تک تک انسانهای روی زمین تازگی و خلقت تازه بودن در مسیح را در نظر دارد. کهنگی و اسارت ما در گناه، خطاها و لغزشهای ما، اینها مانع دادن این خلقت تازه نخواهند بود، مانع اصلی دل ماست! اگر امروز ایمان بیاوری که حقیقتا از میزان عدل خدا در خصوص پاک زیستن و جلال و ستایش کردن او کوتاهی کرده ای و به نجات دهنده نیاز داری، خدای مهربان و پر فیض حاضر است شما را در آغوش خود بپذیرد. کافیست قلبا به عیسای مسیح یعنی تنها و تنها کسی که بر روی زمین، در آسمان و در زیر زمین به انسان داده شده تا با نام او رستگاری و نجات مهیا گردد، ایمان بیاوری، همین امروز تمام گناهان تو هرچند به سرخی ارغوان باشد به سفیدی پنبه خواهد شد. قلب خودت را به عیسای مسیح بده و قلبا دعا کن که:
خداوندا من گناهکارم. از گناهان خودم توبه میکنم و ایمان دارم که عیسای مسیح برای گناهان من بر بالای صلیب جان خودش را داد. مرد و دفن شد. اما روز سوم قیام کرد. اکنون زنده است و من از او میخواهم که به قلب من وارد شده و مرا از آن خود سازد. آمین.” دوست عزیز با این دعای ساده اما حقیقی و قلبی تو از آن خدا هستی و خدا از آن تست. اکنون شایسته هستی که دو هدیۀ خدا را برای ابد از آن خود سازی. آمرزش از تمام گناهان و روح القدس. این دو باید ترا به سمت طبیعت تازه و خلقت تازه در مسیح پیش ببرد. و تو بزودی در سرزمین موعود ساکن خواهی شد و از شیر و عسل روان آن متلذذ خواهی شد. این خلقت تازه در مسیح به تو داده شده است. تو تلاشی برای بدست آوردن آن نمیکنی. بلکه تنها به سمت آن رفته و در آن زندگی میکنی! خلقت تازه برای تو مهیا شده است. روح القدس به تو داده شده است. تنها حرکت کن. پیروزی در مسیح بر طبیعت کهنه و قدیمی به تو داده شده است، در هر جایی که پای خودت را بگذاری. آمین.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

روح القدس در قرآن و عدم درک درست آن

روح القدس کیست؟قران چه دارد در بارۀ او بگوید؟ ملاقاتی با شخصیت سوم تثلیث مقدس ...