سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / دسته‌بندی نشده / دو برداشت متفاوت از نظم و خدمت کلیسایی

دو برداشت متفاوت از نظم و خدمت کلیسایی

دو برداشت متفاوت از نظم و خدمت کلیسایی
(گرته برداری از کتاب یک سفر عملی برای آغاز و شروع کردن یک کلیسا نوشتۀ: چارلز بروک انتشارات چیرچ گرووت اینترنشینال ۱۹۹۴ )
نوشتۀ: ح.گ
دو نگاه متفاوت نسبت به نظم و درک کلیسا، رهبری آن و خدمت کلیسایی وجود دارد و میتوانیم آن را به دو دسته تقسیم کنیم: الف- برداشت سنتی از کلیسا و خدمت؛ ب-برداشت کتابمقدسی از کلیسا و خدمت.
الف- برداشت سنتی از کلیسا و خدمت:
در چنین کلیسا و فعالیتهای این کلیسا شما این را مشاهده خواهید کرد که خدمت و نظم کلیسایی به صورت افقی و به ترتیب زیر عمل میکند: کلیسا- کشیش- دنیا:
کلیسا:
الف- اعضاء و افرادی که وارد این کلیسا شده و ایمان میاورند و بصورت دائمی در کلیسا هستند بعنوان ایمانداران عامی و معمولی خوانده میشوند.
ب- وظیفۀ این ایمانداران عامی و معمولی که در کلیسا حضور دارند این است که کشیش و رهبر کلیسا را حمایت کنند تا او خدمت خودش را انجام بدهد.
پ- این حمایت این ایمانداران از سه جبهه فراهم میشود: با شرکت دائم کلیسایی خود، با دادن هدایای خود و با موافق بودن با کشیش و رهبر کلیسا
ت- اگر چنین عضوی همۀ این سه را انجام بدهد، عضوی نمونه و وفادار است.
ث- چنین ایماندار عامی و معمولی شخصی است که تعلیم داده نشده و هنری ندارد که عرضه کند از اینرو نمیتوان به او در خصوص خدمات مهم کلیسایی اعتماد کرد. از اینرو او کشیش و فعالیتهای کشیش را حمایت و تایید میکند.
ج- در چنین کلیسایی این ایمانداران عامی و معمولی که اعضای کلیسا هستند فعالیت خاصی ندارند. مبشران خوبی نیستند. کمتر کسی را یا اصلا کسی را دعوت به مسیح نمیکنند و در حد اعلاء فعالیت خود، آنها افرادی را به کشیش و رهبر کلیسا معرفی میکنند تا کشیش و رهبر کلیسا کار دعوت کردن و بشارت دادن را انجام دهد.
کشیش:
الف- کشیش در چنین کلیسایی بعنوان مسیحی حرفه ایی و خبره معروف است.
ب- او بعنوان کشیش، شبان خود را معرفی کرده و مردم او را چنین میشناسند.
پ- او بعنوان تنها کشیش شایسته و لایق معرفی شده است.
ت- اگر یکی از اعضای کلیسا میخواهد با شخص دیگری در خصوص انجیل و عیسای مسیح صحبت کند، او ابتدا نزد کشیش میرود و با او در این مورد صحبت میکند و راهنمایی و هدایت را از کشیش میگیرد.
ث- در چنین کلیسایی معمولا کشیش کلیسا مراسم پرستشی را در تسلط و اختیار خود گرفته، زیرا برداشت او چنین است که شخص دیگری قادر به هدایت کردن مردم در سرودهای پرستشی نیست.
ج- در چنین کلیسایی، اقتدار و قدرت شبان کلیسا در فضای کلیسا و بر افراد به روشنی معلوم است و او از چنین مقام و قدرتی بدون اینکه بروز بدهد لذت میبرد.
دنیا:
الف- در چنین کلیسایی، این شبان و کشیش کلیسا است که در خط مقدم خدمت کلیسایی در دنیای بیرون حضور دارد.
ب- در نگاه مردم دنیای بیرون این واضح و روشن شده است که کشیش و رهبر این کلیسا برای خدماتی که انجام میدهد مزد و درآمد بسیار خوبی دارد.
پ- قشر و گروه خاص مردم، معمولا مردمی که شبان و کشیش کلیسا اهل آن کشور است به عیسای مسیح ایمان نیاورده اند پس کشیش کلیسا روز و شب خودش را خسته میکند، از برنامه های متعدد خودش را مشغول میکند تا این مردم را به عیسای مسیح دعوت کند. این کشیش کلیساست که در خط مقدم خدمت است.
ب- برداشت کتابمقدسی از کلیسا و خدمت.
در چنین خدمت کلیسایی رابطه ابتدا عمودی و سپس افقی است: خدا- کشیش – کلیسا – دنیا .
خدا:
الف- این خداست که هدیۀ روحانی را به کشیش کلیسا عطا کرده است.
ب- این خداست که هدایای روحانی خودش را به کلیسا عطا کرده است.
پ- خداوند از هدایای خدمتی و حتی شغلی و کاری اعضا برای پیشبرد کار کلیسا استفاده میکند.
ت- اصول الهیاتی نور و نمک بودن اعضا در دنیای بیرون اجرا میشود.
کشیش:
الف- کشیش در چنین کلیسایی بنا کننده و سازنده و تشویق کننده است. نقش اساسی او این است که اعضای کلیسا را برای خدمات کلیسایی در درون و بیرون کلیسا بکار بگیرد.
ب- او تنها یک خادم است و نه تنها یک کشیش.
پ- کشیش کلیسا در خدمت اعضای کلیساست. وقت و زمان خودش را وقف آنان میکند تا هدایا و استعدادهای آنها را تشخیص داده تا آنها را برای خدمات کلیسایی بکار گیرد.
ت- کشیش نقش یک بازی کننده و یک مربی را دارد. خدمت او تنها در چنین زمانی معنا میدهد که بنا کننده و مشوق دیگران برای خدمت است.
ث- کشیش کلیسا باید بیرون باشد تا در دنیای بیرون خدمت کند، اما هدف اصلی او در درون کلیساست تا اعضا را برای خدمات درون و بیرون مهیا سازد.
کلیسا:
الف- اعضاء کلیسا برای خدمات درون و بیرون بنا به هدایای خود تعلیم گرفته اند از اینرو افرادی عامی و معمولی نیستند. یک ایماندار تازه یک فرد معمولی است اما اگر پس از شش ماه این ایماندار همچنان یک ایماندار معمولی قرار گرفته و مورد استفادۀ خدمات کلیسایی قرار نگرفته است، جایی در نظم و برنامه های کلیسا اشکال دارد.
ب- شغل و کار آنها، ابزار خدمات آنها برای جلال دادن نام مسیح و بشارت انجیل است.
پ- خداوند هدایای روحانی خودش را از قبیل تعلیم دادن، تشویق کردن، مشارکت داشتن، دعا کردن و دیگر هدایا برای بنای بدن خود و احتیاج روحانی اعضاء را به همه داده است.
دنیا:
الف- دنیا جایی است که اعضاء کلیسا در آن ساکن بوده و بسر میبرند.
ب- وقتی آنها انجیل مسیح را به دنیای بیرون بشارت میدهند بعنوان افراد فروشنده کلام و یا برنامه گرفته از کلیسا که وظیفه ایی را انجام بدهند شناخته نمیشوند بلکه کسانی که قلب و جان و فکر خود را با مردم در میان میگذارند.
پ- آنها خادمین تمام وقت هستند، درست در حالی که شغل خود را نیز دارند و کار میکنند.
ت- افراد چنین کلیسایی در سطوح متفاوت اجتماع فعالیت دارند و در هر چیز و هر کار و هر مقام و شغلی که دارند، مسیح را جلال میدهند و نام او را بعنوان تنها خداوند و نجات دهنده بشارت میدهند.
جمعبندی این مقاله
دنیای اطراف ما به سرعت در حال تبدیل و تغییر است و هنوز خداوند ما بازنگشته( چه بسا هنوز این مقاله به پایان نرسد و او بازگردد، هللویاه!) است. ما بعنوان ایمانداران مسیحی همانطور که باید نگرش خود را به ایمان مسیحی خود، به کتابمقدس، به رشد روحانی و شاهد مسیح در سراسر دنیا بودن هرگز، حتی ذره ایی خلل ندهیم بلکه باید حاضر باشیم تا نسبت به دیدگاهها و برداشتهای غلط و نادرستی که به مدت سالها در ایمان مسیحی از فلان شخص و فلان کشیش و فلان معلم دریافت کرده و آن را باوری درست میدانستیم در سنجش کتابمقدس قرار دهیم و ببینیم که آیات کتابمقدس در این خصوص به ما چه میگویند. یکی از این امور، برداشت و درک در خصوص کلیسا و شبان و خدمت کلیسایی است. کلیسا کجاست؟ شبان کیست؟ اعضاء چه کسانی هستند؟ آغاز کردن کلیسا چه معنایی دارد؟ چه اصولی برای آغاز کردن و بنای یک کلیسا نیاز داریم که با رعایت کردن این اصول در هر شرایط و هر زمان و هر مکان، شما میتوانید یک کلیسا را آغاز کنید. امید این است که این مقاله آغازگر یک باوری متحول و کتابمقدسی در شما آغاز کرده و شما را بر آن دارد تا بدنبال پاسخ این سوالات در کتابمقدس ما باشید.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

به تمام نقاط دنیا بروید!

” به تمام نقاط دنیا بروید…” رساندن خبر مژدۀ نجات عیسای مسیح یک فرمان است ...