جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / عیسای مسیح / تولد عیسی مسیح / راز عظیم تولد عیسای مسیح

راز عظیم تولد عیسای مسیح

رازی عظیم در تولد عیسای مسیح
خدا جسم گرفت و میان ما ساکن شد؟
نوشتۀ: ح.گ
هرگز نباید دو بُعد توامان و در عین واحد یگانۀ عیسای مسیح را زمانی که تولد او را به میان میاوریم فراموش کنیم. گاها همۀ ما حتی ایمانداران مسیحی، این اشتباه را مرتکب میشوند که تاریخی کلی و معینی برای تولد مسیح قرار میدهند. نقطۀ آغازی را برای او، وقتی که متولد شد قرار میدهند، داستان زندگی او را از روزی معین، قراری معین، شروع میکنند. طوری که برداشت شنونده چنین میشود که مسیح نبود، اما ناگهان توسط روح القدس در مریم باکره جسم گرفت. بر طبق سخنان خود عیسای مسیح، در انجیل یوحنا، او قبل از اینکه حتی نطفۀ ابراهیم بسته شود بوده است! پولس رسول این راز الهی طبیعت عیسای مسیح را تماما درک نموده بود وقتی نوشت:”که چون در صورت خدا بود.” ( فیلیپیان ۲: ۶ ) یا نوشت: “و او قبل از همه است و در وی همه چیز قیام دارد.”( کولسیان ۱: ۱۶) پس هرگز دو بُعد وجودی عیسای مسیح را نباید از هم منفک کرده، یکی را بیش از دیگری اهمیت بدهیم. هر دوی آن یعنی هم طبیعت و ذات الهی مسیح و هم طبیعت جسمانی و انسانی عیسای مسیح توامان بسیار مهم و برای ایمان مسیحی ما بی نهایت حائز اهمیت است.
پس هیچ آغازی در خصوص بعُد الهی عیسای مسیح نیست و نمیتوانیم قائل شویم. اما وقتی سخن از بُعد جسمانی عیسای مسیح در میان است، یک تاریخ را پشت سر خود دارد. یک تاریخ ثبت شده، تایید شده، از نسلی به نسل دیگر سپرده شده. آنهایی که وجود عیسای مسیح را تماما رد میکنند، شاید قادر باشند بُعد الهی او را سوال کنند، اما اگر بُعد جسمانی او را به زیر سوال ببرند و بگویند اصلا چنین فردی بر روی زمین نبوده است، استدلال خودشان را رد کرده اند، زیرا تاریخ وجود جسمانی عیسای مسیح را بر روی زمین ثبت کرده است، حتی غیرمسیحیان حضور او را در اسرائیل تایید کرده اند، پس اگر این افراد که ما آنها را شک گرایان یا اسکپتیکس مینامیم، وجود جسمانی مسیح را به زیر سوال ببرند، عین خطوط نوشته شده را که نسل به نسل و در دورۀ تاریخی ثبت و نگهداری شده را به زیر سوال برده اند، و اگر به نوشتار شک کنند، نوشتار آنها نیز به زیر شک و تردید باید برود!
پس هیچ آغازی بر طبیعت الهی عیسای مسیح نیست. گفتگو در این خصوص تماما به بحث در بارۀ وجود خدا و بودن یا نبودن او مرتبط میشود.
اکنون سوال مهم این است که چرا باید این چنین طبیعتی، این چنین شخصیتی بر طبق اسناد کتابمقدس و نوشتۀ رسولان و شاگردان او جسم گرفته و به روی زمین بیاید؟ این ادعای قرآن و دیگر مذاهب و دیگر باورهای دنیا بر علیۀ مسیحیت است، که این شاگردان او بودند که لقب الوهیت را به مسیح دادند و اگر نه مسیح فقط یک پیامبر انسانی بود. آنچه که این یاوه گویان به آن دقت نکرده اند این است که، طبیعت الهی مسیح خداوند از همان ابتدا در نوشتار تورات موسی، انبیا و مزامیر قید و تاکید شده است، اما چنین حقیقتی از چشمان بسیاری پنهان مانده است. پس اینکه خدا جسم گرفت و بین ما آمد، پدیدۀ عهد جدید نیست، بلکه در بطن نوشتجات عهد عتیق بافته شده است، فقط باید آن را با چشمانی دقیق و کنجکاو دید. یکی دیگر از اشکالات و ابهاماتی که مشکوکان و مترددان به مسیحیت میگیرند این است که فلسفۀ اینکه خدا جسم گرفت و به روی زمین آمد، ساختۀ مسیحیت نیست، بلکه در فرهنگ یونان و روم باستان، حتی در فرهنگ شرق نیز وجود داشته است. پاسخ ما این است که فرض کنیم که این درست باشد و چنین فرضیه و افسانه ایی در چنین فراهنگی غیر از مسیحیت وجود داشته باشد، این افسانه ها حقیقت ” عمانوئیل ” ” خدا با ما “ی عیسای مسیح را رد یا نقض نمیکند. زیرا خود آنها میگویند این افسانۀ یونان یا شرق بوده است، اما ما میگوییم مسیحیت در خصوص خداوندی مسیح و اینکه خدا جسم گرفت و به میان ما آمد و در میان ما سکنی گزید به افسانه متوسل نشده است بلکه به یک حقیقت و یک رویداد واقعی و انجام شده. افسانۀ آنها هرگز به رویت نپیوسته است اما حقیقت مسیح و خداوندی او به رویت و روایت شاهدان زنده در آمده است. عیسای مسیح آن را بیان کرد. برای آن ایستاد. بر آن شهادت داد. بخاطر آن به صلیب کشیده شد. آن را ثابت نمود و نهایتا شاگردان و شاهدان بسیاری بر آن گواهی دادند.
اکنون کمربندهای خودتان را ببندید، بر صندلی خودتان محکم بنشینید، تا با سرعتی چند چنین سفری را از بطن نوشتار تورات تا نوشتار عهد جدید در خصوص جسم گرفتن خدا به سیمای انسانی و هدف و انگیزۀ او از آن درک کنیم:
الف- همه این راز را فراموش میکنند: آدم و حوا نبودند، خدا آدم و حوا را خلق کرد، از خاک زمین. او در آنها روح حیات را دمید و آنها زنده شدند. در این زمان خدا در میان آدم و حوا بود و آنها با او.
ب- این بودن آدم و حوا با خدا بدلیل عدم اطاعت آنها از فرمان خدا و ورود گناه به ذات آنها و طبیعت اطراف آنها، مختل گشت و از بین رفت: خدا آنها را از خود راند. آنها دیگر با خدا نبودند. خدا دیگر با آنها نبود.
پ- اما قبل از جدایی آنها از خدا، درست پس از حضور گناه در ذات انسان، خدا در خصوص شیطان، و نسل زن یک وعده داد که نسلی از زن، جنس مذکر، برخواهد خواست شیطان را نابود خواهد ساخت اما خود او نیز کشته خواهد شد.( پیدایش ۳: ۱۵ )
ت- گفتگو در بارۀ عیسای مسیح، بدون گفتگو در بارۀ تاریخ اسرائیل پوچ و بی معناست. زیرا تاریخ اسرائیل نه تنها الهیات یهوه، خدای زنده، خدای حقیقی را برای ما تشریح میکند، بلکه زمینۀ حضور جسمانی خدا بر روی زمین. شما نمیتوانید حضور جسمانی مسیح را جدا از تاریخ اسرائیل ببینید. او باید از یک نسل زمینی بدنیا میامد. پس خدا نسلی را برگزید. ابتدا نوح را. از نوح، سام را و از نسل سام، ابراهیم. از ابراهیم، اسحاق و از نسل اسحاق، نسل جسمانی عیسای مسیح شکل گرفت. این زمینۀ آغاز طرح خدا برای بودن در میان انسان بود.
پ- وقتی قوم اسرائیل از مصر بیرون آمد به زیر کوه سینا رسیدند. خدا نیت و قصد خود را به بندۀ خود موسی چنین فرمود: ” و مقامی و مقدسی برای من بسازند تا در میان ایشان ساکن شوم.”( خروج ۲۵: ۸ ) یعنی خدا قصد کرد تا در میان انسان ساکن شود. اما چگونه چنین شد؟ خدا به موسی فرمان داد تا یک چادر عبادت با اندازه هایی معین بسازد. پس از مراسم تطهیر، خدا در این خیمه حضور پیدا کرد و در این خیمه بود که با موسی، بندۀ خدا گفتگو میکرد. کتاب خروج با این یادآوری تمام میشود:” آنگاه ابر خیمۀ اجتماع را پوشانید و جلال خداوند مسکن را پر ساخت.” ( خروج ۴۰: ۳۴ ) اما این را نباید فراموش کنیم که این رودررویی با خدا در خیمۀ عبادت بطور جسمانی نبود. زیرا خدا بطور واضح به موسی بندۀ خود فرمود:” روی مرا نمیتوانی دید زیرا انسان نمیتواند مرا ببیند و زنده بماند.”( خروج ۳۳: ۲۰ ). اما این حضور و این رابطۀ در این خیمه با خدای نادیده در تاریخ اسرائیل بسیار حائز اهمیت است. این حضور جلال خدا زمینۀ بنا و ساختن معبد اورشلیم در زمان سلیمان شد.
ث- موسی در آخرین روزهای زندگی خود و در آخرین نوشتۀ خود برای قوم اسرائیل چنین پیشگویی نمود که: ” یهوه خدایت نبی را از میان تو از برادرانت مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانید او را بشنوید.” ( تثنیه ۱۸: ۱۵ ) این برادری مثل من یعنی مردی از نسل عبری. موسی عبری بود. زیرا از نسل عبرانیان بود. یعنی همان نسل ابراهیم. زیرا ابراهیم نیز از نسل عبری بود.( پیدایش ۱۴: ۱۳ و ۴۰: ۱۵ و خروج ۱: ۱۵ )
ج- قبل از بنا شدن معبد یهوه به قوم خود چنین وعده داد: ” و در میان بنی اسرائیل ساکن شده قوم خود اسرائیل را ترک نخواهم نمود.” ( اول پادشاهان ۶: ۱۳ ) پس سلیمان معبدی برای خدای اسرائیل بنا کرد و وقتی بنا تمام شد و تقدیس آن به اتمام رسید میخوانیم که حضور خدا چنان معبد را پر کرد که کاهنان به دلیل حضور عظیم خدا در معبد قادر به ادامۀ خدمات خود نبودند.( دوم تواریخ ۵: ۱۳- ۱۴ )
چ- اما اسرائیل زنا کرد. یهودا پس از آن. آنها عهد خود را با خدا شکسته و خدایی غیر از یهوه را دوست داشته و پرستیدند. خدای قدوس، غیور و عادل آنها را بر طبق وعدۀ خود تنبیه نمود. آنها را به دست دشمنانشان تسلیم کرد. خشم خود را بر اسرائیل ریخت. اما به رغم این خیانت و این شرارت اسرائیل، خدای وفادار به عهدها، عهد خود را فراموش ننمود و طرح الهی خود را برای انسان لغو نکرد. پس توسط انبیاء اسرائیل حضور یک نفر را پیشگویی کرد که از دختری باکره بدنیا خواهد آمد( اشعیاء ۷: ۱۴ ) محل تولدش بیت لحم خواهد بود( میکاء ۵: ۲ ) به مصر خواهد رفت و بازخواهد گشت( هوشع ۱۱: ۱ ) او در شهر ناصره رشد کرده و نقش مسح شدگی خود را ایفا خواهد نمود( اشعیاء ۱۱: ۱ ) او در شهر جلیل موعظه کرده و نجاتی حتی برای بیگانگان خواهد شد( اشعیاء ۹: ۱- ۲ ) او قوتی عظیم در کارهای عظیم دارد اما در عین حال مانند خادم خدمتگزاری خود را تقدیم ارادۀ الهی میکند( اشعیاء ۵۳ ) او آن خادم محبوب و برگزیدۀ خدا خوانده خواهد شد( اشعیاء ۴۲: ۱- ۴ ) او از اسرار الهی توسط بیان امثال سخن خواهد گفت و از این طریق پادشاهی خدا را بر روی زمین ترسیم میکند( مزامیر ۷۸: ۲ ) او آن عهد تازه و فرمان تازه و دل تازه را در اندرون قوم خدا قرار خواهد داد و خدا تا به ابد در آنها ساکن خواهد بود( ارمیاء ۳۱: ۳۱- ۳۳ ) ورود فروتنانۀ او به اورشلیم در روزهای آخر زندگی او( زکریا ۹: ۹ ) خیانت، شکنجه و آزار، مرگ و دفن شدن و رستاخیز او از مرگ(پیدایش- مزامیر – اشعیاء- ارمیاء- دانیال- زکریا-…)
ح- بدلیل خیانت اسرائیل به یهوه، قوم اسرائیل به اسارت برده شد. حضور خدای اسرائیل معبد را ترک نمود. او دیگر در میان قوم نبود.( حزقیال ۱۰: ۱۸- ۱۹ )
خ- در زمان معین خدا، دختری باکره از روح القدس بارور شد، پسری بدنیا آورد، نه تنها نامش عیسی خوانده شد، یعنی “رهاننده از گناه” ، همچنین او را عمانوئیل خواندند، یعنی ” خدا با ما”.( متی ۱: ۲۲- ۲۳ )
د- یوحنا شاگرد مسیح در بارۀ او چنین نوشت: “و کلمه جسم گرفت و میان ما ساکن شد.”( یوحنا ۱: ۱۴ ) این عبارت ” میان ما ساکن شد” همان معنای عبری : “چادر یا خیمۀ عبادت” است. همین یوحنا نوشت: ” آنچه از ابتدا بود و آنچه شنیده ایم و به چشم خود دیده، آنچه بر آن نگریستیم و دستهای ما لمس کرد.” ( یوحنا ۱: ۱) پطرس شاگرد دیگر عیسای مسیح نوشت: “زیرا که در پی افسانه های جعلی نرفتیم چون از قوت و آمدن خداوند ما عیسای مسیح شما را اعلام دادیم بلکه کبریایی او را دیده بودیم. زیرا از خدای پدر اکرام و جلال یافت هنگامی که آوازی از جلال کبریایی به او رسید که این است پسر حبیب من که از وی خشنودم. و این آواز را ما زمانی که با وی در کوه مقدس بودیم شنیدیم که از آسمان آورده شد.” ( دوم پطرس ۱: ۱۶- ۱۸ )
ذ- هر آنچه پیشگویی در خصوص آمدن عیسای مسیح بر روی زمین در کتابمقدس یافت میشود، مستقیما به زندگی، تعلیم و مرگ او بر صلیب و همچنین به قیام او از مرگ گره خورده است. نهایت پاسخ برای این سوال که:” چرا خدا در مسیح عیسی جسم گرفت و به روی زمین آمد؟ ” این است که تا بر صلیب برای ما گناهان جهان بمیرد. نه تنها توارت و کتب انبیاء و مزامیر در حقیقت این مطلب پیشگویی کرده و سخن گفته اند، بلکه خود عیسای مسیح آنگاه که زمان معین فرا رسید سه بار مرگ و قیام خود را بر اساس اسناد موجود در چنین نوشتجات تایید نمود.
ر- حقیقت زیبای مسیحیت نه تنها در تولد عیسای مسیح بعنوان عمانوئیل خدا با ما، نه تنها در مرگ مسیح بر صلیب بعنوان کفارۀ گناهان ما، نه تنها در قیام مسیح از مرگ بعنوان امید رستاخیز و حیات ازلی ما، بلکه در فرستادن و سکونت دائمی روح القدس در ایمانداران مسیحی نهفته است. خود او چنین میفرماید: ” و در آن روز شما خواهید دانست که من در پدر هستم و شما در من و من در شما.” ( یوحنا ۱۴: ۲۰)
عمانوئیل، خدا با ما، با مرگ و قیام و صعود مسیح به آسمان پایان نپذیرفت بلکه با نزول روح القدس و سکونت دائمی او در ما ادامه یافت. عمانوئیل هنوز با ماست. خدا امروز با ماست. در ما ساکن است. دائما، تا زمانی که در جسم بسر میبریم. تا زمانی که عیسای مسیح، یکبار دیگر برگردد و ما را به نزد خود جایی که خود او هست برده و ما برای ابد با خود او ساکن شویم. جایی که او برای ابد در میان ما ساکن خواهد بود. او نور و معبد و دلیل و هدف و شور پرستش و نیایش الهی و دائمی خواهد بود.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

عیسای مسیح و اقتدار او

عیسای مسیح و ارواح پلید تاییدی دیگر بر خداوندی مسیح نوشتۀ: ح.گ یکی از اساسی ...