پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / عیسای مسیح / تولد عیسی مسیح / رد پای عیسای مسیح در ۳۹ کتاب عهد عتیق

رد پای عیسای مسیح در ۳۹ کتاب عهد عتیق

به مناسبت روز تولد عیسای مسیح
عیسای مسیح و کتابمقدس
رد پای عیسای مسیح در تمام ۳۹ کتابمقدس عهد عتیق

نوشتۀ:ح.گ

کتابمقدس مسیحی که امروزه به صورت رایج آن در تمامی کلیساهای دنیا تدریس داده شده و قابل تایید طیف گسترده‏ایی از متفکران، پژوهشگران، الیهدانان مسیحی میباشد شامل ۶۶ کتاب است. این ۶۶ کتاب در حالت کلی آن به دو بخش عمده تقسیم میگردد: عهد عتیق و عهد جدید. ۳۹ کتاب از این ۶۶ کتاب شامل کتب عهد عتیق و ۲۷ کتاب دیگر شامل کتب عهد جدید هستند.
کتب عهد عتیق به ترتیب نگهداری شده در کتابمقدس شامل: پیدایش- خروج-لاویان- اعداد- تثنیه( این ۵ کتاب معروف به تورات هستند)- یوشع- داوران- روت- اول سموئیل- دوم سموئیل- اول پادشاهان- دوم پادشاهان- اول تواریخ- دوم تواریخ- عزرا- نحمیا- استر- ایوب- مزامیر- امثال سلیمان- جامعه- غزل غزلها- اشعیاء نبی- ارمیاء نبی- مراثی ارمیاء نبی- حزقیال نبی- دانیال نبی- هوشع نبی- یوئیل نبی- عاموس نبی- عوبدیاء نبی- یونس نبی- میکاء نبی- ناحوم نبی- حبقوق نبی- صفنیاء نبی- حجی نبی- زکریاء نبی- ملاکی نبی.
قصد من در این مقالۀ بسیار کوتاه این است که تا نمایی کلی از حضور عیسای مسیح در تمام این ۳۹ کتاب عهد عتیق را به شما نشان بدهم. باشد تا با دیدن این نمای کلی هر ایماندار مسیحی ایرانی تشویق شود تا با نگاهی کاملا تازه به کلام خداوند رجوع کرده، آن را خوانده از آن تغذیه شده و در دانش مسیحی خود از کلام قویتر و حکیمتر گردد.
اگر تمامی دنیا به من بگوید که خیر هیچ کجای کتابمقدس از عیسای مسیح سخن نگفته و شما مسیحیان فقط در خیالات خودتان این را تصور میکنید؛ پاسخ من سخن خود عیسای مسیح میباشد. من بلافاصله رجوع میکنم به فرمایشات عیسای مسیح و نقل قولهای او از این نوشتجات عهد عتیق. شاهد زندۀ این ادعا در انجیل لوقا یافت میشود. درست پس از رستاخیز او از مرگ این واقعه را میخوانیم که دو نفر از شاگردان او در جاده‏ایی به سمت روستایی میرفتند و ناگهان عیسای مسیح بر آنان ظاهر میشود. او همراه آنها میشود و در بین راه به آنها میگوید:” آیا نمیبایست که مسیح این زحمات را ببیند تا به جلال خود برسد. پس از موسی و سائر انبیاء شروع کرده اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود.”( لوقا ۲۴: ۲۶- ۲۷) درست در همین شب در جایی دیگر در بین گروهی دیگر از شاگردان، عیسای مسیح ظاهر شده و به آنان چنین میفرماید:” و به ایشان گفت همین است سخنانی که وقتی با شما بودم گفتم ضروریست که آنچه در تورات موسی و صحف انبیاء و زبور داود در بارۀ من مکتوب است به انجام برسد.”( لوقا ۲۴: ۴۴) شاید از خودتان بپرسید که چگونه ممکن است این همه نویسندگان متفاوت در تاریخهای گوناگون و متفاوت، در قدمتی طولانی قبل از تولد عیسای مسیح، از عیسای مسیح و شخصیت و مقام و کار عظیم او بر روی زمین، با این همه انسجام و یکپارچگی، خالی از ساختگی ذهن انسان و یا بافتۀ تفکر رویایی یک انسان سخن بگویند؟ پاسخ را از زبان پطرس شاگرد عیسای مسیح میخوانیم:” که در بارۀ این نجات انبیایی که از فیضی که برای شما مقرر بود اخبار نمودند تفتیش و تفحص میکردند و دریافت مینمودند که کدام و چگونه زمان است که روح مسیح که در ایشان بود از آن خبر میداد چون از زحماتی که برای مسیح مقرر بود و جلالهایی که بعد از آنها خواهد بود شهادت میداد.” ( اول پطرس ۱: ۱۰- ۱۱) با کمی تمرکز و دقت به این ادعای پطرس، این راز را درخواهیم یافت که پطرس به ما میگوید روح عیسای مسیح در تمامی انبیایی که از نجات و رستگاری و پادشاهی ازلی خدا سخن گفته‏اند بوده و آنها از حقایقی نوشتند که بر آنها توسط روح مسیح، روح‏القدس، مکشوف گشته بوده است. دقیقا به همین دلیل است که مسیحیت معتقد نیست که کتابمقدس ما از آسمان نازل شده است( بر خلاف ادعای قرآن که چنین میگوید!)بلکه معتقد است که:” هیچ نبوت کتاب از تفسیر خود نبی نیست. زیرا که نبوت به ارادۀ انسان هرگز آورده نشد بلکه مردمان به روح‏القدس مجذوب شده از جانب خدا سخن گفتند.” ( دوم پطرس ۱: ۲۰- ۲۱) پس آنچه اکنون میخواهیم آنها را بررسی کنیم، تصور من یا فلان نبی نیست، بلکه هدایتی بوده است که انبیاء از جانب آسمان، توسط روح مقدس مسیح دریافت کرده بودند و آن را برای ما به قلم آورده‏اند. پس اجازه بدهید تا خلاصه‏ایی از این ۳۹ کتاب را برای شما بازگو کنم و شما با من رد پای عیسای مسیح را در این ۳۹ کتاب دنبال کنید باشد تا تشویقی برای شما گردد تا به مطالعۀ جدی و مستمر این کتب بپردازید، یعنی همین امروز! من میتوانستم از هر کتابی حداقل شواهد متعددی در خصوص عیسای مسیح برای شما به سندیت بیاورم. اما تنها به نمونه عمده و برجسته آن اشاره خواهم کرد:

رد پای عیسای مسیح در تمامی ۳۹ کتب عهد عتیق

در پیدایش: او وعدۀ خود خدا برای پیروزی بر گناه، شیطان و مرگ است( پیدایش ۳: ۱۵).
در خروج: او برۀ قربانی شب فصح است( خروج ۱۲: ۱- ۱۳).
در لاویان: او خون است که برای کفارۀ گناهان ریخته میشود( لاویان ۱۷: ۱۱).
در کتاب اعداد: صخره‏ایی است که از آن آب جاری میشود( اعداد ۲۰: ۱- ۱۳، اول قرنتیان ۱۰: ۴ ).
در تثنیه:او آن نبی است که خواهد آمد( تثنیه ۱۸: ۱۵- ۲۲).
در یوشع: سرزمین موعود است( یوشع ۴: ۶- ۸ ).
در داوران: رهبر نبرد روحانی ما در جنگ با فساد درون ماست( داوران ۶: ۲۲).
در روت: تاریخچۀ نسل انسانی اوست(روت ۴: ۱۷- ۲۲).
در اول سموئیل:مانند داود مردی است که “موافق دل ” خداست( اول سموئیل ۱۳: ۱۴ و متی۳: ۱۷).
در دوم سموئیل: او آن پادشاه نمونه است که بر خلاف داود هرگز تن به گناه نمیدهد.(دوم سموئیل ۱۲- ۲۴)
در اول پادشاهان: مردیست حکیمتر از سلیمان(اول پادشاهان ۳: ۱۲- ۱۴ و ۱۱: ۱- ۱۳ و متی ۱۲: ۴۲).
در دوم پادشاهان: نشان دهندۀ اوج فاسد و گناه‏الود درون انسان است( دوم پادشاهان ۱۸: ۱۲).
در اول تواریخ: وفاداری خدا به نسل داود برای پادشاهی ازلی اوست( دوم تواریخ ۱۷: ۱۱-۱۴).
در دوم تواریخ: معبد خداست که روزی با روح القدس خود در قلب انسانها خواهد ساخت(دوم تواریخ ۲: ۶ و اول قرنتیان ۶: ۱۹).
در عزرا: اهمیت دهنده برای بازسازی کلیسای خود است( عزرا ۸: ۲۱- ۲۴).
در نحمیا: اهمیت دهنده به کلام زندۀ خدا و اهمیت دهنده به توبه کردن قبل از ورود به ملکوت خداست( نحمیا ۸: ۵- ۸ و نحمیا ۹: ۳۳- ۳۷ و متی ۴: ۱۷).
در استر:جان فداکار است که برای رستگاری قوم خود پیشقدم میشود( استر ۴: ۱۶).
در ایوب: پیروزی بر دردها و حیله‏های شیطان است، حیات ازلی پس از مرگ است و خداوندیست که ما او را پس از مرگ خواهیم دید( ایوب ۲: ۱۰ و ایوب ۱۹: ۲۶- ۲۷).
در مزامیر: پادشاه موعود است که میاید( مزمور۲) . رنجی است که متحمل میشود.(مزمور ۲۲) شبان مهربان است.(مزمور ۲۳) ” تمام شد” قربانی و مراسم دین و مذهبی است. ( مزمور ۴۰ ایات ۶ تا ۸ ) کاهن اعظم است( مزمور ۱۱۰) و سنگ زاویۀ هستی( مزمور ۱۱۸ آیات ۲۲ و ۲۳ ).
در امثال سلیمان: خود حکمت است( امثال ۲: ۵ و ۳: ۱۸ و اول قرنتیان ۱: ۳۰ ).
در جامعه: راز نهفته در پوچی سلیمان است.( جامعه ۱: ۱۶- ۱۸)
در غزل غزلها: گفتگوی عاشقانه با کلیسای خود، عروس خود است( غزل غزلها ۲: ۱۶).
در اشعیاء نبی: عمانوئیل موعود( ۷: ۱۴) پدر سرمدی( ۹: ۶) شاخۀ نسل داود( ۱۱: ۱- ۹) بندۀ خدا( ۴۲)خادم رنجدیده و زحمت کشیده است(۵۳).
در ارمیاء نبی: خشم مقدس( ارمیاء ۷: ۱۱)؛ چشمۀ آب حیات(۱۷: ۱۳- ۱۴)؛ عهد تازۀ خداست( ۳۱: ۳۱- ۳۳).
در مراثی ارمیاء نبی: اشک مقدس است( ۱: ۱- ۵ و لوقا ۱۹: ۴۰ ۴۱ ).
در حزقیال نبی: روح و دل تازه‏ایست که عطا خواهد شد(۱۱: ۱۹- ۲۰ و ۳۶: ۲۵- ۲۷)؛ شبان است که میاید(۳۴:۲۳- ۲۵) اورشلیم آسمانیست که روزی خواهد آمد( ۴۸: ۳۵).
در دانیال نبی:پسر خداست که در کورۀ آتش همراه ایمانداران است(۳: ۲۵)؛پسر انسان است که با ابرهای آسمان با شکوه و جلال میاید( ۷: ۱۳- ۱۴ متی ۲۶: ۶۴)؛ مسیح مصلوب است( ۹: ۲۵- ۲۶).
در هوشع نبی: مسیح قیام کرده از مرگ در روز سوم است( ۶: ۲)؛ آورندۀ رحمت است نه شریعت و قربانی( ۶: ۶). پیروز گشته بر مرگ است( ۱۳: ۱۴).
در یوئیل نبی: روح القدس است که بر عزیزان خود باریده شده و ساکن میگردد( ۲: ۲۸).
در عاموس نبی: خدای دهندۀ حیات ابدی است(۵: ۶) او خودِ رحمت و نیکویی خدا به انسان است( ۵: ۱۴) او فراوانی کلام خداست( ۸: ۱۱).
در عوبدیای نبی: خدایی گیرندۀ انتقام از انسان سنگدل است( ۳- ۴).
در یونس نبی: فیض خداست.( ۳: ۱۰ و ۴: ۱۰- ۱۱) میمیرد و روز سوم زنده میشود( ۲: ۱۷ ).
در میکاء نبی: نجاتی است که از صهیون نصیب دنیا میگردد(۴: ۲) متولد شده در بیت لحم است( ۵: ۲) شبان نیکوست که گلۀ خود را در آرامش و صلح میچراند( ۵: ۴).
در ناحوم نبی: شکنندۀ یوغ اسارت در گناه و شرارت است( ۱: ۱۳).
در حبقوق نبی: خدای ازلی( ۱: ۱۲) عین رحمت خداست در غضب الهی خدا برای گناهان انسان( ۳: ۲).
در صفنیاء نبی:خداوند است که در میان ماست( ۳: ۱۵) آزاد کنندۀ لنگان و اسیران است( ۳: ۱۹- ۲۰).
در حجی نبی: سازنده و احیاء کنندۀ کلیسای خود است(۲: ۸- ۹).
در زکریای نبی: خداوند است که در ما ساکن خواهد گشت( ۳: ۱۰- ۱۱) شاخۀ خداوند و کاهن خداوند است(۵: ۱۲- ۱۳)پادشاهی است که سوار بر کره الاغی میاید(۹: ۹) مزد خیانت به او تعیین میشود( ۱۱: ۱۲- ۱۳) شبانی است که زده میشود و گوسفندانش او را ترک میکنند( ۱۳: ۷)
در ملاکی نبی: آماده میشود تا به زمین پا بگذارد و نبی راه را برای او باز میکند( ۳: ۱ و ۴: ۵).

در انجیل به قلم یوحنا از زبان عیسای مسیح در اعتراض او به رهبران و فقهای دین یهود این را میخوانیم:” کتب را تفتیش کنید زیرا شما گمان میبرید که در آنها حیات جاودانی دارید و آنها است که به من شهادت میدهد.”( یوحنا ۵: ۳۸)
دوستان عزیز خداوند ما خدایی زنده است. خدا-انسان است. خداست تا گناهان شما را بیامرزد و انسان است تا برای شما قربانی شود. شما این خدا-انسان را پرستش میکنید. این خدا-انسان برای گناه من و تو مُرد. دفن شد و روز سوم قیام کرد و پس از چهل روز به آن مکانی بازگشت که از آن آمده بود. امروز او زنده است. شما مرید یک پیامبر مُرده نیستید. شما فرزند خدا هستید. شما اسیر مذهب و دین نیستید شما آزاد شده در روح القدس هستید. این خداوند به شما این دانش را بواسطۀ روح خود داده است تا شما او را بشناسید. زیرا او خود را به شما شناسانیده است. زیرا جز این غیر ممکن بود که کسی خدا را بشناسد، مگر او قدم پیش بگذارد و پرده را از میان دو پاره کند تا شما وارد شوید و با او ملاقات داشته باشید.
عیسای مسیح دو هزار سال پیش، عیسای مسیح دو هزار سال پیش نیست. عیسای مسیح قبل از آفرینش است! زمانی در خلقت او نیست، زیرا او هرگز خلق نشد، زیرا خود او خالق است. این عیسای مسیح خداوند امروز میخواهد با شما رابطه برقرار کند. قلب خودت را به او بده. بگذار تا وارد قلب تو شود. به گناهان خودت نزد او اعتراف کن. و ایمان بیاور که او برای گناهان تو بر بالای صلیب مرد. کفاره یا جریمۀ گناهان تو به خدا که مرگ و نابودی ابدی تو به خدا بود را او برای تو پرداخت کرد. دفن شد. روز سوم قیام کرد و امروز زنده است. به این خداوند ایمان بیاور. و اگر ایمان داری، این خدایت را بیشتر و بیشتر بشناس. بیشتر و بیشتر در زیر پای او بنشین. از او بشنو. او را بشناس. او را طوری بشناس که خود او خودش را به تو معرفی کرده است:” من هستم الف و یا؛ اول و آخر میگوید آن خداوند خدا که هست و بود و میاید قادر مطلق.”( مکاشفه ۱: ۸).

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...