دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶

رنگهای کریسمس

رنگهای کریسمس!

نوشتۀ: ح.گ

در آستانۀ تولد خداوند و نجات دهندۀ خود عیسای مسیح هستیم. به هر طرف که میروید و در شهر که قدم میگذارید، در کوچه ها و در پس کوچه ها شما سه رنگ کلی را خواهید دید: قرمز، سبز و زرد. آیا تاکنون به این سه رنگ فکر کرده اید؟ چرا این سه رنگ؟ ما با رنگ سیاه و سبز در آیین قبلی خود، اسلام شیعه، به خوبی اشنایی داریم! من نمیدانم خاطرات شما از این رنگها چیست، ولی باور کنید که این رنگها با خود یک زمینۀ تاریخی و تعلیمی را در خصوص این دین به نمایش و اجرا گذاشته است. شما به رنگ سیاه فکر کنید و اجازه بدهید تا کمی تصورات و دانش شما در خصوص معنا، تفسیر و تعالیم آن در شما گسترش بیابد. شما هیچ خوشایندی در آن نخواهید دید. پیامی که از آن شما را و زندگی شما را مسیری تازه و نوین بدهد؛ رابطۀ شما را با انسانی دیگر در خویشتنداری و گذشت بنا کرده و عمر کوتاه زمینی شما را پر از میوه و حاصلخیزی گرداند؛ آنطور که مقبول خالق خود گشته و نام او را در بین آنانی که خدای حقیقی را نمیشناسند جلال بدهد.

لیکن در سه رنگ اشاره شدۀ روزهای تولد خداوند ما، رازی نهفته است. در بطن این سه رنگ اگر هم حتی فقط یک سنت انسانی باشد، یک ایین ساخته شدۀ انسانی و زمینۀ کتابمقدس را در خود نداشته باشد، به نظر من، ما واقعۀ زندگی عیسای مسیح خداوند خود را در آن خواهیم دید.

رنگ قرمز

کریسمس با ما از خون عیسای مسیح سخن میگوید. هیچ دلیلی برای خدای پدر نبود که عیسای خداوند، فرزند یگانۀ خود را، از دختری باکره متولد سازد، او را بین آدمیان بفرستد، مگر اینکه تا در زمان معین او برای کفارۀ گناهان انسان بر صلیب خون خود را ریخته و امرزش گناهان را به ارمغان بیاورد. فرشته به یوسف نامزد مریم گفت که مریم پسری را باردار است که نامش “عیسی” خواهد بود. معنای عیسی یعنی رهاننده از گناه و خود فرشته این را تایید میکند که، ” زیرا که او امت خویش را از گناهانشان خواهد رهانید“( متی باب اول آیۀ بیست و یکم). رهایی از گناه بدون پرداخت جریمه امکان نداشت. و جریمۀ گناه مرگ بود. کاهنان عهد قدیم همین را با کشتن بز و گاو و گوسفند انجام میدادند و خون آن را برای آمرزش گناهان میریختند.

یک یادآوری:

وقتی این را با دوستان مسلمان در میان میگذارید از شما ایراد میگیرند و رد میکنند، که چطور ممکن است که خدا اجازه بدهد تا یک انسان بیگناه و معصوم برای گناهان انسانهای دیگر بمیرد.  اما خودشان در عید قربان هزاران هزار بره و گاو و گوسفند و شتر بیگناه را قربانی میکنند! چرا؟ چرا آنها وقتی کسی از مرگ نجات پیدا کرده است از یک بیماری کشنده برای او گوسفندی را قربانی میکنند؟ من یادم میاید که یکبار برادر بزرگم از یک خطر بسیار جدی در تصادف جان سالم یافت. وقتی او به منزل ما آمد، پدرم یک بز را برای او بسته بود، او از برادرم خواست تا دست خودش را بر سر بز بگذارد، بعد پدرم بز را خواباند، دعا کرد و سر بز را برید، انگشت سبابۀ خودش را به خون تازۀ بز زد و آن را بر پیشانی برادرم کشید. آن موقع نمیدانستم تمام این مراسم یعنی چه و آن را فقط تماشا میکردم، امروز پس از ایمان به مسیح خداوند و مطالعۀ کلام خدا، سرچشمۀ تمام ان واقعۀ اجرا شده را در کتاب خروج و عبور فرشتۀ مرگ بر خانه های مصریان و کتاب لاویان و قربانی گناه پیدا میکنم! من زمینۀ آن را به آن وصل میکنم و هیچ دلیلی دیگری برای اینکه یک بز بیگناه خونش برای برادر من ریخته شود( چون او از مرگ نجات یافته بود) نمیبینم جز اینکه جان آن بز گرفته شد چون جان برادر من نجات یافته بود.

رنگ سبز

درختی که ما آن را تزیین میکنیم، کاج است، درخت همیشه سبز! در رنگ سبز کریسمس من حیات ازلی و دائمی را در ایمان به عیسای خداوند میبینم. این یک شعار روحانی نیست، یک وعدۀ مطلق خداست به همۀ انانی که به عیسای خداوند بعنوان نجات دهندۀ خود ایمان بیاورند. عیسای مسیح فقط وعده دهندۀ حیات ازلی نبود، او خود حیات ازلی بود. خود عیسای مسیح شیرازه و اُس حیات بود. او به خواهر ایلعازر، دوست خود، که چهار روز پیش مُرده و او را دفن کرده بودند، فرمود، “من قیامت و حیات هستم؛ هر که به من ایمان آورد اگر مُرده باشد زنده گردد و هر که زنده بُوَد و به من ایمان آورد تا به ابد نخواهد مُرد” ( یوحنا باب یازده آیۀ بیست و پنجم).

این حقیقت ایمان مسیحی ما در خصوص حیات ازلی در عیسای مسیح نه تنها دل و فکر ما را به آینده و سرانجام عمر زمینی ما متمرکز میسازد، بلکه زیستن موقت و زمینی ما را نیز پر از معنا و باردار میسازد. یوحنا شاگرد عیسای مسیح در رسالۀ نخست خود به ایمانداران چنین مینویسد: “ما میدانیم که از موت گذشته داخل حیات گشته ایم از اینکه برادران را محبت مینماییم،” یوحنا به ایمانداران میگوید که  ایمان آوردن به عیسای مسیح دو کار برای ایمانداران از جمله خودش انجام داده است: الف- آنها را از جاده ایی که به سوی مرگ ازلی میرفت بازگردانده و گذرانده و آنها را وارد حیات ازلی ساخته است، انها را داخل کرده است، صاحب حیات کرده است. ب- اما نشانۀ داشتن چنین حیات ازلی چیست؟ آیا فقط ما را به دنیای پس از مرگ هدایت کرده و دل ما را به آن گرم میکند! خیر! یوحنا میگوید یکی از نشانه های دریافت داشتن حیات ازلی مسیح در ما و در ایندۀ پس از مرگ ما این است که ما برادران هم ایمان خود را محبت مینماییم.  سپس او ادامه میدهد و از ما دربارۀ آن گروهی سخن میگوید که قادر نیستند تا همقطاران، هم دینان، هم خویشان خود را محبت نمایند. یوحنا به ما میگوید، ” هر که برادر خود را محبت نمینماید در موت ساکن است” ( رسالۀ اول یوحنا باب سوم ایۀ چهارده).

یک یادآوری

دوستان مسلمان ما بینهایت به عبارت” اخوت” یا ” برادری” در بین مسلمانان تاکید میکنند و خود را به این دلیل دین برتر میدانند. آنها تا مسلمان دیگری را به هر رنگ و زبان و نژاد میبینند، آن سلام مخصوص خودشان را میدهند. به یکپارچگی خودشان بینهایت افتخار میکنند که همه به دور سنگ مکه چرخ میزنند و همه با هم خم و راست میشوند! لیکن از یک حقیقت به مدت هزار و چهارصد سال فرار کرده اند و حتی حاضر نیستند از ان حرف بزنند . اینکه از زمان فوت محمد بن عبدالله و اختلاف کشنده در خلافت اسلام، تا به همین امروز شیعه از سنی متنفر است( هر دو به قرآن و محمد و اصول دین اسلام باور داشته و خود را قطعا مسلمان واقعی میدانند) و سنی از شیعه و هر کدام از آنها تاکنون میلیونها نفر از خود را به قتل رسانده اند و هنوز هم شمشیرها و کاردهایشان به خون برادران خود آلوده است. چرا؟ با توجه به حقیقت الهی که یوحنا بازگو میکند: آنها حیات ازلی را ندارند چون به محبت خدا در مسیح عیسی پشت کرده و آن را کفر دانستند و چون از محبت الهی بی خبرند، محبت کردن به دیگران را نمیدانند از اینرو آنها در این عمر زمینی خود در موت ساکن هستند و سرانجامی جز این در زندگی بعد از مرگ در انتظار آنان نیست.

رنگ زرد

رنگ زرد کریسمس نشانۀ نور است، روشنایی. در روز اول پیدایش، همه چیز تاریک بود و هیچ نظمی در آن نبود. و خدا فرمان داد تا ” روشنایی بشود و روشنایی شد و خدا روشنایی را دید که نیکوست و خدا روشنایی را از تاریکی جدا ساخت” ( پیدایش باب اول آیۀ سیم). دقت کنید که هیچ مناسبتی بین نور و تاریکی نیست به همین دلیل خدا آنها را از هم جدا ساخت. زیرا یکی دیگری را رد میکند و یکی حیات دیگری را از بین میبرد. خدایی که هستی را آفرید هرگز رو به تاریکی نکرد و نفرمود که “نیکوست،” بلکه به نور نظر کرد و فرمود که نور نیکوست. زیرا هیچ نیکویی در تاریکی نیست. اکثر جنایات، دزدی ها، راهزنی ها و شرارتهای دیگر در تاریکی روی میدهد. در تاریکی شما راه خود را پیدا نمیکنید. در تاریکی شما از اطراف خود بیخبرید. از خطرات اطراف خود آگاه نیستید. تاریکی با خود ترس و ناامنی و اضطراب را به همراه دارد. کمتر گیاهی در تاریکی رشد میکند. اما در نور شما حیات و زندگی را میبینید که رشد یافته، گسترش پیدا کرده و همه چیز به نظم میرسد. بی دلیل نیست که هر جا چون کلام خداوند قصد دارد از حضور خدا سخن بگوید، حضور او را با نوری عظیم و پرجلال تشریح میکند. موسی و اشعیاء نبی از چنین حضور جلال پرفروغ خدا در نور با ما سخن گفته اند و پولس رسول میگوید که او در نوری ساکن است که هیچکس را قابل تحمل یا نزدیک شدن به آن نیست( اول تیموتی باب ششم ایۀ شانزده).

پس بیهوده و بی دلیل نیست که عیسای خداوند رو به مردم کرده و چنین میفرماید، ” من نور عالم هستم؛ کسی که مرا متابعت کند در ظلمت سالک نشود بلکه نور حیات را یابد” ( یوحنا باب هشتم آیۀ دوازده). او در جایی دیگر میفرماید، ” من نوری در جهان آمدم تا هر که به من ایمان آورد در ظلمت نماند،” ( یوحنا باب دوازده ایۀ چهل و ششم). نگاه کنید به محبت ازلی خدا در عیسای مسیح! او که در نوری عظیم ساکن است و هیچکس را قادر به نزدیک شدن به ان نیست، خود به روی زمین امد تا مردم با ایمان به او در او ساکن شوند، در نور او، باشد که در نور قدم بردارند.

نگاه کنیم به دنیای اطراف خودمان! اخبار شوم و ناگوار ترور و کشتار، سقط جنین و امور موحش جنسی، همه و همه از تاریکی این دنیا سخن میگوید. اگر این دنیا در چنین تاریکی ساکن است، فرمایش عیسای خداوند کاملا درست است زیرا که این دنیا او را ندارد او که نور عالم است. در ضمن وقتی عیسای مسیح میفرماید که او نور است، منظور او این نیست که او ماه است یا خورشید یا لامپ چند میلیون وات!! یعنی او خود نور است. او عصاره و شیرازۀ وجود نور است. نور یعنی عیسای مسیح و عیسای مسیح یعنی نور. دقیقا به همین دلیل است که داشتن عیسای مسیح در قلب و فکر و جان خود، آن نور ازلی و الهی او در درون قلب و فکر و جان ما منور میگردد.

این نور ما را نورانی نمیکند یا یک هاله ایی را دور سر ما بگذارد! این نور انگاه که با ایمان به مسیح خداوند توسط روح مقدس خدا در ما ساکن میشود، ما را از تاریکی مطلق و کشنده و بی نظم و پر از هرج و مرج گناه بیرون میاورد. این نور رفتار و کردار و پندار ما را از تاریکی گناه بیرون آورده و تماما ما را تبدیل کرده و ما را به انسانی نو و خلقتی نو در عیسای مسیح مبدل میسازد و این تبدیل دقیقا آن طرح الهی خدا برای انسان گناهکار است. زیرا این تبدیل است که او را جلال میدهد و نام او را بر روی زمین و در میان فرشتگان اسمان پرجلال میسازد.

خوانندۀ عزیز

در این فصل یادمان تولد عیسای مسیح، خداوند و نجات دهندۀ ما، امروز برای شما طالب هستم که اگر او را نمیشناسی، قلب و فکر تو به روی او باز شده و در این فصل او را به قلب خود بپذیری! این رنگهای قرمز و سبز و زرد را تنها نمایشی برای این فصل نبین بلکه پیام نهفته شده در آنها را امیدی برای زندگی زمینی و نهایتا ازلیت خود. او را به قلب خود بپذیر! به او ایمان آور!

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

عیسای مسیح و اقتدار او

عیسای مسیح و ارواح پلید تاییدی دیگر بر خداوندی مسیح نوشتۀ: ح.گ یکی از اساسی ...