شنبه , ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

رهبری شدن و رهبری کردن

رهبری شدن، رهبری کردن

تمام هفت جزوه ای را که تا به حال خوانده اید شما را در جهت شاگرد بودن سوق میدهد. شاگرد مسیح بودن. قدر مسلم است در این هفت جزوه ما قادر نبودیم تا تمامی مطلب در این خصوص را برای شما بازگشایی نماییم. خواهش ما از شما این است که غور و بررسی بیشتر موارد تدریس شده را وظیفۀ روحانی خود بدانید و تنها به مطالب فراگرفته بسنده نکنید.
قصد ما بر این بود تا با دانستن آن هفت درس اساس ایمان شما و هدف و انگیزۀ خدا در زندگی خود را ابتدا خوب واقف گردید. قصد ما این بود تا شما ابتدا از فیض خدا بدانید. کمتر کلیسا یا فرقۀ مسیحی ای وجود دارد که متاسفانه بر این واژۀ غنی کتابمقدس که تمام هستی و تمام نجات ما بر آن استوار بوده و هست تاکید کرده باشد! شما با فیض آشنا شدید سپس به گناهکار بودن خودتان پی بردید، بهای گناه خود را دانستید که چه سنگین بود،یعنی کفارۀ شما؛ پس شما توبه کردید و به مسیح ایمان آوردید؛ یعنی شما نجات را بدست آوردید. شما تعمید گرفتید. آنگاه شما از روح القدس پسر شده و از او آموختید. و همچنین نقش اساسی او در زندگی یک مسیحی را درک کردید. سپس خواندید که نقش شما در کلیسا چیست و آنگاه در خصوص اهمیت کتابمقدس خواندید. اگر تمام این اصول و پایۀ اساسی تعلیم را که ما در جزوات قبلی در اختیار شما قرار داده ایم را در هم ادغام نمایید و با آن زندگی نمایید، به این نتیجۀ بزرگ می رسید که ابتدا خدا قصد دارد تا از همۀ ما یک شاگرد مطیع مسیح بسازد.
متی ۲۸ : ۱۹ – ۲۰
اعمال ۱۳ : ۴۷
رومیان ۱: ۱
در حقیقت تمام آنانی که بعدها رهبران کلیساهای بنا شده در سراسر دنیای آن روز شدند، روزی از گوش کردن و تعلیم گرفتن و به دنبال مسیح رفتن و شاگرد او بودن شروع کردند. پس ما نیز باید ابتدا از آن شروع کنیم. اما اجازه بدهید تا اولین و مهمترین اصل شاگرد بودن را یاد بگیریم.
مرقس ۱۰ : ۴۴ – ۴۵
پس شاگرد شدن از خادم شدن آغاز می شود و می توانیم به جرات بگوییم که در یک رهبر خادم بودن نیز تمام می شود! کمااینکه عیسای خداوند با فروتنی و کوچک کردن خود آغاز کرد و با مرگ خودش آن خدمت بزرگ را برای هستی بعنوان یک رهبر نمونه که خادمی نمونه نیز بود تمام کرد( فیلیپیان ۲ : ۶- ۸ ).
پس هر رهبری از شاگرد بودن آغاز میکند. ابتدا باید رهبری شویم تا بتوانیم در مسیر رشد روحانی خود دیگران را رهبری کنیم.
چگونه ما میتوانیم رهبری شویم ؟ در یک جملۀ کامل: با اجرا و اطاعت کردن از فرمان او.(یوحنا ۱۴: ۲۱ ) و این تنها فرمانی مختص برای رهبری شدن نیست بلکه فرمانی برای رهبر بودن نیز!

چگونه باید رهبری شویم؟
کسی که به مسیح ایمان می آورد، شاگرد عیسای مسیح است و باید از او رهبری شود.
متی ۲۳ : ۸- ۱۰
رهبری شدن و شاگرد مسیح شدن آنگونه است که شخص همواره از تعالیم مسیح تبعیت کرده و آن را دنبال کرده و همان را به دیگران تعلیم داده و دیگران را شاگرد مسیح می سازد.
متی ۲۸: ۱۹- ۲۰
همین را پولس رسول به شاگرد خود تیموتائوس توصیه کرد:
دوم تیموتی ۲ : ۲
آنچه که شاگرد مسیح از آن رهبری شده و تعلیم می گیرد، انجیل فیض عیسای خداوند است. به آنچه که شاگرد عیسای مسیح رهبری کرده و تعلیم می دهد، انجیل فیض عیسای خداوند است. انجیلی که نه تنها در آن هیچ شرمی نیست بلکه قدرت خداوند است برای آنانی که به آن ایمان بیاورند( رومیان ۱ : ۱۶ ).
در چند اصل تغییر ناپذیر رهبری شدن ما باید شکل گیرد:

۱-   فیض خدا در عیسای مسیح را هرگز فراموش نکنیم.
( اعمال ۲۰: ۲۴ و افسسیان ۲ : ۸ ).
۲-   در ثابت کردن محبت و فیض دریافت کرده از عیسای خداوند به دیگران کوتاهی نکنیم. ( حزقیال ۳۴ : ۱۸-۱۹).
۳-   رشد کردن در مسیح را هرگز اندک نگیریم.
( یوحنا ۱۵: ۱- ۲).
۴-   پذیرش و بشارت تمام پیام انجیل عیسای مسیح در سر لوحۀ باور ما باشد.
( اول قرنتیان ۱۵: ۱- ۳ و اول تیموتائوس ۳: ۱۶).
۵-   کتابمقدس ، مطالعۀ روزمره و تعلیم یافتن از آن را همواره تشنه باشیم.
( اول تیموتی ۴: ۱۲).
۶-   آمادۀ خدمت در بدن مسیح بنا به آن عطیه ای که در ما هست باشیم.
( اول قرنتیان ۱۲ : ۵-۷ ).
۷-   مراقب تعالیم نادرست باشیم( متی ۱۶: ۶ و ۱۲).

چرا باید رهبر باشیم؟
پاسخ اول میتواند این باشد که خدا در همان ابتدا ما را یک رهبر خلق کرده و ما را به آن دعوت کرده است.
پیدایش ۱ : ۲۶ – ۳۱

نهایتا هر نوایمانی از شاگرد مسیح بودن آغاز می کند و زمان آن فرا می رسد که باید قادر باشد تا گروهی را که خدا در اختیار او قرار می دهد را به سرچشمه های آب حیات رهبری نماید. زیرا او برای رهبری خوانده شده است.
متی ۴ : ۱۹ – ۲۰
یوحنا ۲۱ : ۱۵ – ۱۷
در حقیقت در طول خدمت عیسای خداوند و زیستن در بین شاگردان او بارها از کم ایمانی شاگردان و ضعف آنان از استفاده نکردن از قدرت خود در ایمان و رشد اندک ایمان آنان گلایه کرد. عیسای خداوند در پی آن بود که روزی تمام دوازده شاگرد او و شاگردان آنها قادر باشند که رهبری و هدایت مردم را بعهدۀ خود گرفته و راه او را ادامه دهند. او شاگردانش را دو به دو فرستاد تا پیام نجات را به دیگران برسانند و خودشان قادر باشند بدون او موفقیت بشارت را بدست آورند.( متی ۱۰ : ۵- ۷ ). او از آنها خواست تا مردم گرسنه را خودشان سیر کنند.( متی ۱۴ : ۱۶ ). از دو شاگرد خود خواست( نه از ده نفر ، نه از شخص خاصی با نام )آن الاغ و کرۀ آن را برای او بیاورند( متی ۲۱: ۲ و ۶) . پطرس را فرستاد ( نه یوحنا نه متی ! بلکه پطرس را!) تا دهان ماهی صید شده را باز کند و سکه را از دهان او برداشته و بعنوان مالیات خودشان به معبد بپردازد( متی ۱۷: ۲۷). از پطرس و یوحنا خواست تا مراسم شام فصح را برای او و شاگردان آماده کنند( لوقا ۲۲: ۷-۸).و مهم ترین خواندگی برای رهبری همان زندگی پولس رسول است. او بر شائول طرسوسی ظاهر شد نه تنها تا حقیقت خود را به او نشان دهد بلکه از او رهبری بسازد تا پیام نجات بخش فیض را تا سراسر دنیای آن زمان ببرد.( اعمال ۲۶ : ۱۷-۱۸).
لطفا بیاد داشته باشید این رهبری تنها مقام کشیشی کلیسا و صدر مجلس نشستن نیست!! این خواندگی و دعوت به رهبری میتواند در هر بُعد و هر وظیفه ای که به ما داده می شود باشد. معلمین در تعلیم. پرستندگان در پرستش. مترجمین در ترجمه. آبدارچی ها در چایی ریختن! در هر نیاز خواسته شده از ما باید این مقام و قدرت رهبری خوانده شده در خود را بکار برده و آن را به نحو عالی و احسنت در فیض و فروتنی انجام دهیم.

رهبری و شبانی در کلیسا
عیسای خداوند می دانست دنیا باید پیام انجیل را بشنود و به همه آن فرصت الهی داده شود تا به آن ایمان بیاورد یا آن را رد کند؛ و می دانست کلیسای او باید دارای نظم و هماهنگی باشد. پس هر کس را به مقامی برگزید از جمله کسانی را برای شبانی و یا رهبری کلیسا.
افسسیان ۴ : ۱۱ و ۱۲
تیطس ۱ : ۵
پس رهبری در کلیسا یک فرمان برای آنانی است که برای این خدمت از طرف عیسای خداوند خوانده می شوند. و کلیسای مسیح نیازمند به چنین افرادی بوده، هست.
چه کسی می تواند یک رهبر باشد؟
پاسخ ساده به این سوال این است که همه و هیچکس! دیدیم که در بدن مسیح هر کس به وظیفه و خدمتی خوانده شده است، از جمله رهبری. اما رهبر شدن و رهبری کردن برای هر کس نیست.
الف- ابتدا باید خواندگی روح مقدس خدا برای رهبری در شخص باشد( اول تیموتی ۴: ۱۳).
ب- سپس شخص باید شایستگی آن را داشته باشد.( اول تیموتی ۳ : ۲- ۷ و تیطس ۱ : ۵- ۹).
چگونه رهبری باید باشیم؟
اما اگر عطا کردن مقام رهبری را به شائول یا پولس رسول بیاد داریم، باید بیاد داشته باشیم که پولس چگونه این دعوت خداوندش را لبیک گفت و چگونه آن را به انتها رساند. او تنها بر منصب قدرت ننشست و یا از قدرت داده شده به او مغرور نگشت، بلکه روح مقدس خدا به او گفته بود که چگونه وقتی به هر شهر و هر سرزمینی وارد می شود باید برای انجیل جفا ببیند( اعمال ۲۰: ۲۳). پس رهبری در کلیسا، رهبری کردن از الگوی زنده و نمونه همۀ ما یعنی عیسای خداوند است. اگر با چوب تر چنان کردند با چوب خشکی مانند ما چه خواهند کرد!
بارها در کتابمقدس این را می خوانیم که رهبران کلیسای مسیح به رهبران دیگر قلبا توصیه می کنند که مراقب کلیسایی که به آنان سپرده شده است باشند:
اعمال ۲۰ : ۲۸
اول پطرس ۵ : ۲- ۴
باید از خودمان بپرسیم این مراقبت چه مواردی را شامل می گردد. چگونه یک رهبر کلیسا باید مراقب گلۀ سپرده شده به او باشد. این مراقبت میتواند چند مورد اساسی را شامل گشته که خود آن چند مورد، به مواردی دیگر تقسیم بندی میگردد. آن چند مورد شامل:
یک رهبر باید در این دو مورد اساسی مراقب کلیسا باشد:
۱- اخلاقی
۲- تعلیمی

۱-  اخلاقی
این مورد خود به دو قسمت تقسیم می گردد:

الف- اخلاق مسیحی رهبر
رهبر کلیسا عمیقا باید ابتدا مراقب اخلاق و رفتار خود باشد. او همواره به عنوان نمونه برجسته باید نشان داده شود. چه در کلیسا چه در بیرون کلیسا در دنیای خارج.
اول تیموتی ۳: ۷
اول تیموتی ۴: ۱۱
نه متظاهر بلکه خالص و بی ریا. او باید تمامی آن میوۀ روح القدس را روز به روز در خود تقویت کرده و بارآور شود تا بتواند دیگران به بارآوری آن تشویق کند.
ب- اخلاق مسیحی اعضاء
اما یک رهبر نه تنها باید مراقب اخلاق خود باشد، همچنین او باید مراقب اخلاق دیگران در کلیسا باشد. یک شبان مهربان همواره قادر است گوسفند بیمار و چموش را از همدیگر تشخیص داده، بیماران را مداوا و چموشان را تنبیه سازد!
اول تیموتی ۵ : ۲۰
دوم تیموتی ۴ : ۲
اما بیاد داشته باشید پاک بودن رهبران دلیل بر گناه نکردن و نبودن فساد در کلیسا نیست! طبیعت انسان ایمان آورده به مسیح حتی سالیان سال در کلیسا هنوز آغشته به گناه است، شیطان هر آن در حال فریب فرزندان خداست، گناه اعضاء و زیستن آنان در گناه، هیچ رابطه ای به ناپاکی و نالایق بودن رهبریت کلیسا ندارد. اما یک رهبر شایسته همواره گناه را ابتدا در خود و سپس در اعضا محکوم میکند. فساد را اول در خود سپس در دیگران محکوم میکند. ریا را ابتدا در خود و سپس در دیگران محکوم میکند. نابود ساختن اخلاق های ناپسند روحانی در رهبر به فروتنی و آرامش رهبر کلیسا می انجامد، و در اعضاء به داشتن کلیسایی نمونه بدن پاک مسیح و نور فروزانی در بالای تپۀ شهر.
اما شاید مبارزه و نبرد رهبر کلیسا برای ایجاد این اخلاق در دیگر اعضاء همواره درد و تاسف را به قلب او وارد کرده و او هرگز موفق به شفای اخلاقی اعضاء نباشد و او مجبور گردد تا شخص خطاکار و در گناه را نهایتا به شیطان بسپرد تا بتواند حیات او را از دست شیطان رهایی دهد.
دوم تیموتائوس ۲ : ۲۵-۲۶
۲-  تعلیمی
این خود به چند قسمت تقسیم میگردد:
الف- تعلیم رهبر
ب- تعلیم اعضاء
پ- تعلیم دیگر
رهبر کلیسا باید در هر سه مورد مراقب کلیسا باشد:
الف- تعلیم رهبر
رهبران کلیسا هنوز انسانند!هنوز در خطر سقوط هستند. هنوز وسوسه می شوند و هنوز در دام شیطان می افتند و شیطان هنوز آنها را نیز بر آن میشود تا غربال کند و محبت اولیۀ خداوندش را از قلب او بگیرد حتی اگر چندین خصلت والای روحانی نیز داشته باشد.
مکاشفه ۲ : ۲- ۵
یک رهبر باید همواره از ریشۀ درخت غنی تاک تغذیه شود. باید تعلیم بگیرد و باید بیاموزد و باید با همت گرفتن از روح مقدس خدا و کتابمقدس و دعا بر نفس خود غلبه کرده و خود را آماده کند تا در دنیای بیرون برای مسیح زندگی کرده و گلۀ خدا را در این دنیای پر از شرارت رهبری کند.
اول تیموتی ۴: ۱۲
فرمان بردن صلیب هر روزۀ خود تنها برای اعضاء عادی کلیسا نیست!
ب- تعلیم اعضاء
تعلیم دادن و دادن غذای روحانی از وظایف خطیر کاهنان و رهبران دینی بوده است. و امروز همان وظایف به کشیشان و معلمین کلیسا سپرده شده است. به همان اندازه که در کتب عهد عتیق به این مهم اشاره شده است:
مزمور ۴۰ : ۹- ۱۰
به همان اندازه امروز در نوشتجات عهد جدید:
اعمال ۲۰ : ۱۸- ۲۰
اما یعقوب خدمت معلمین و تعلیم دهنده گان کلیسا را خیلی حساس خوانده است.
یعقوب ۳: ۱- ۲
این باید وظیفۀ ما و اهمیت خطیر آن را به ما گوشزد کرده باشد.
عیسای خداوند دو بار از پطرس خواست تا ” به بره های من خوراک بده “( یوحنا ۲۱ : ۱۵ و ۱۷) و یکبار از او خواست تا از آنها ” پاسداری ” کند( یوحنا ۲۱ : ۱۶). تعلیم دادن و خوراک رساندن به اعضاء همواره باید دو برابر کارهای دیگر رهبر کلیسا به حساب آید.
پولس رسول در دو نامۀ خود به شبان و کشیش جوان کلیسای افسس ، تیموتائوس تقریبا ۲۲ بار به عبارت تعلیم اشاره کرده است. ۱۴ بار در نامۀ اول و ۸ بار در آخرین نامه ای که درست قبل از شهادت خود به او نوشت. و همچنین در نامه های دیگر خود عمیقا به تعلیم دادن و تعلیم گرفتن اعضاء تاکید کرده است.
دوم تیموتی ۲: ۲۴
پ-تعلیم دیگر
مهمترین موردی که رهبر کلیسا باید مراقب کلیسا باشد، تعلیم دادن است. نه اهمیت تعلیم دادن بلکه شیوه و نحوۀ تعلیم. پولس به تیموتائوس می نویسد که مراقب تعلیم خودش باشد.
اول تیموتی ۴ : ۱۵
چرا باید پولس به تیموتائوس بنویسد که مراقب تعلیم خودش باشد؟ خیلی ساده است! تیموتائوس انسان است و انسان هنوز در طینت و ذات بدنیا آمده از گناه بسر می برد. تیموتائوس قلب خود را به مسیح داده و او را خدمت میکند اما تیموتائوس هنوز در خطر وسوسه و شرارت نفس از دنیای بیرون و شیطان است. بقول پولس ” پس آنکه گمان برد که قایمست با خبر باشد که نیفتد.” ( اول قرنتیان ۱۰ : ۱۲ ). یعنی چه؟ یعنی ای تیموتائوس مراقب تعلیم خودت باش مبادا تعلیم انسانی و باور انسانی خودت و آلوده شده به دنیای بیرون را تعلیم دهی!
بعد از اینکه رهبر کلیسا باید مراقب تعلیم خودش باشد، به جایی می رسد که باید مراقب تعلیم دیگران باشد. تعالیمی که از دنیای بیرون وارد کلیسا می گردد و اعضاء آن را با خود به کلیسا می آورند و یا تازه واردین و اعضاء جدید با خود به کلیسا می آورند. در هر دو مورد رهبر کلیسا باید کاملا مراقب تعالیم باشد. یعنی دقیقا همان اشارۀ غنی و ارزنده ای که عیسای خداوند به شاگردان خود کرد.
متی ۱۶ : ۶ و ۱۲
و پولس به کلیسا:
رومیان ۱۶ : ۱۷
اول تیموتی ۱ : ۳
اول تیموتی ۶ : ۳ – ۵
و تاکید عمیق و جدی یوحنا شاگرد مسیح:
دوم یوحنا ۹- ۱۱
در آخر باید نوشت، رهبری کردن در کلیسا وظیفۀ خطیری است که از خون می گذرد. همانطور که عیسی با اشک و آه گلۀ دنیا را رهبری کرد و حتی جان خود را برای آن داد؛ یک رهبر، در هر مقام و در هر منصب و در هر وظیفۀ خوانده شده باید آماده باشد تا تمام جان و تمام فکر خودش را در آن بگذارد. و بر این باور باشد نه شخص بلکه مسیح را خدمت می کند، و مانند مسیح خدمت خود را از خادم بودن آغاز کند. مانند عیسی که فرمود:” هر که می خواهد اول باشد باید غلام همه باشد. چون پسر انسان نیامده است تا مخدوم شود بلکه تا به دیگران خدمت کند و جان خود را در راه بسیاری فدا سازد.” ( مرقس ۱۰ : ۴۴-۴۵ )

پرسش و پاسخ

۱-   همۀ ایمانداران به چه خوانده شده اند؟
۲-   یک رهبر از چه باید آغاز کند؟
۳-   چه کسی میتواند یک رهبر باشد؟
۴-   شرایط یک رهبر را بر طبق نامه های پولس رسول به تیموتائوس و تیطس نام ببرید؟
۵-   در چند مورد باید یک رهبر مراقب کلیسا باشد؟
۶-   چرا باید اخلاق یک رهبر نمونه باشد؟
۷-   در چند مورد یک رهبر باید مراقب تعلیم باشد؟
۸-   لطفا آیات زیر را حفظ کنید:
مرقس ۱۰ : ۴۴- ۴۵
اعمال ۲۰ : ۲۴

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

از برگزیدگی تا به جلال

از برگزیدگی تا جلال نوشتۀ: ح.گ من و شما بارها و بارها ازعبارت نجات سخن ...