یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / رودررویی با گناهان خود

رودررویی با گناهان خود

رودررویی با گناه

توبه از گناه: توبۀ شائول؛ توبۀ داود!

نوشتۀ: ح.گ

کلام خدا میفرماید:” از اینجهت از خویشتن کراهت دارم و در خاک و خاکستر توبه مینمایم…و خداوند آخر ایوب را بیشتر از اول او مبارک فرمود.” ( ایوب ۴۲: ۶ و ۱۲ ) ؛” زیرا خداوند یهوه میگوید من از مرگ آن کس که میمیرد مسرور نمیباشم پس بازگشت نموده زنده مانید.”( حزقیال ۱۸: ۳۲ )؛ ” خوشابحال پاک دلان زیرا ایشان خدا را خواهند دید.” ( متی ۵: ۸)؛ ” حاشا! مایانیکه از گناه مُردیم چگونه دیگر در آن زیست کنیم؟“( رومیان ۶: ۲) ؛” زیرا که بعد از پذیرفتن معرفت راستی اگر عمدتا گناهکار شویم دیگر قربانی گناهان باقی نیست. بلکه انتظار هولناک عذاب و غیرت آتشی که مخالفان را فرو خواهد برد.” و ” در پی سلامتی با همه بکوشید و تقدسی که به غیر از آن هیچکس خداوند را نخواهد دید.” ( عبرانیان ۱۰: ۲۶- ۲۷  و  ۱۲: ۱۴ )

خیلی از دشمنان مسیحیت به ایمان مسیحی و تعالیم آن این اتهام را میزنند که چون شما معتقد هستید که مسیح برای گناهان شما مُرده است و مسیح شفیع شماست و برای گناهان شما نزد پدر شفاعت میکند پس شما خود را آزاد میدانید که هر نوع خطا و گناهی را مرتکب شوید و توقع داشته باشید که مسیح شما را بخشیده و خود او توبۀ شما را از گناه پذیرفته و قوت خون او آن را پاک کرده و شما نزد خدا پاک محسوب میگردید. ما چنین اتهامی را رد نمیکنیم! ما میدانیم که در خون مسیح بخشندگی گناهان ما وجود دارد و او نه یکبار بلکه هر روزه برای ما در نزد پدر شفاعت میکند؛ اما در عین حال این برداشت میتواند نادرست باشد اگر از چشمان جسمانی و افکاری جسمانی به آن نگاه میشود. درست است چون چنین حقیقتی وجود دارد که ایماندار مسیحی آن کس که در مسیح به تولد تازه دست یافته و معنای اینکه او یک خلقت تازه در مسیح است را درک کرده، حتی به رغم گناه و خطای انجام داده شده؛( ” زیرا که لابد است از وقوع لغزشها“( متی ۱۸: ۷)) پس از ایمان به مسیح، توبۀ او از گناه پذیرفته شده و او نزد خدا پاک و مقدس است. نه بخاطر او، بلکه بخاطر خود مسیح. مقام والای عیسای مسیح در نزد پدر و قوت خون ارزشمند او. اما همین برداشت نادرست است اگر فیض و بخشش مسیح برای ایمانداران مسیح مجوزی برای زیستن در شرارت و ادامه دادن به زندگی کهنه و قدیمی آنها میباشد. ایماندار مسیحی هنوز به نان من و آب چشمۀ مریبا اکتفا کند و هرگز وارد سرزمین موعود  مسیح خداوند نشود؛ از میوۀ سرشار روح القدس او نخورد و حاصلخیز نگردد و از آب روان چشمۀ جوشندۀ او ننوشد و چشمه‏ایی جوشان در درون او حاصل نگردد. هر ایماندار مسیحی دو زندگی دارد. زندگی قبل از مسیح و زندگی بعد از مسیح. زندگی قبل از مسیح یک زندگی در زیر لعنت خدا بود و گناه و توبه از گناه هیچ معنای عمیق روحانی نداشت. در گناه لذت و بی تفاوتی بود و ما با خدایان دیگر ممزوج میشدیم و از دختران و پسران آنها همسری میگرفتیم و برای خدایان دیگر نیز قربانی میگذاریم. زیرا هنوز در دنیا بودیم و متعلق به دنیا. در زندگی بعد از مسیح یک زندگی صلح یافته با خداست. یهوه تنها خدای شماست. و مسیح تنها واسطۀ بین شما و خداست. که از راه خون او این راه باز شده است. از اینرو بخاطر قربانی مسیح تنفر از گناه آغاز میگردد، از متعلق به دنیا بودن فاصله میگیرد و از آن مسیح میگردید و مسیح از آن شما؛ در این زندگی هنوز به دلیل ضعف جسمانی و طبیعت قدیمی شما گناه میکنید؛ اما روح قدوس ساکن شده در شما؛ شما را به توبه وامیدارد، این توبه یک توبۀ دلسوز و اشکبار است زیرا جان شما در مسیح گداخته شده و زخمهای او بر روح و روان شما مهر شده، پس توبۀ شما همواره پذیرفته میشود.

اجازه بدهید تا شما را با دو شخصیت در کتابمقدس آشنا کنم و آنچه که قصد دارم تا به آن اشاره کنم را بر طبق زندگی این دو نفر و آنچه آنها انجام دادند و نتایج و عواقب آن برای شما در زیر نور کلام زندۀ خدا بگذارم. من شما را با گناهان این دو شخص روبرو کرده، توبۀ آنها را خواهیم دید و عکس‏العمل خدا را در برابر گناهان این دو و توبۀ این دو.

 شائول پسر قیس

همۀ ما شائول پسر قیس را میشناسیم. اولین پادشاه مسح شدۀ اسرائیل توسط سموئیل نبی:” جوانی خوش اندام بود که در میان بنی اسرائیل کسی از او خوش اندام‏تر نبود که از کتفش تا به بالا از تمام قوم بلندتر بود.”( اول سموئیل ۹: ۱-۲) من قصد ندارم به تمام جزئیات زندگی شائول بروم اما میخواهیم به واقعه‏ایی در زندگی شائول اشاره کنم که مربوط است به گفتگوی ما. همین شائول وقتی سموئیل نبی به او گفت که او کسی است که اسرائیل را از دست دشمنان او نجات خواهد داد و تمام آرزوی آنها بر او و خاندان اوست. او که هرگز بدست آوردن این مقام را باور نمیکرد، پاسخ داد:” آیا من بنیامینی و از کوچک ترین اسباط بنی اسرائیل نیستم و آیا قبیلۀ من از جمیع قبایل سبط بنیامین کوچکتر نیست پس چرا مثل این سخنان به من میگویی.”( اول سموئیل ۹: ۲۰- ۲۱ ) در فصل ده همین کتاب میخوانیم که خدا روح خود را بر شائول ریخت به او قوت روح را بخشید تا بتواند قدرت و ارادۀ حکمرانی را بر اسرائیل داشته باشد. سپس سموئیل را میبینیم که به شائول در نزد قوم افتخار میکند:” آیا شخصی را که خداوند برگزیده است ملاحظه نمودید که در تمامی قوم مثل او کسی نیست و تمامی قوم صدا زده گفتند پادشاه زنده بماند.” ( اول سموئیل ۱۰: ۲۴). فصل یازده گویی مهر تایید لایق بودن شائول برای پادشاهی بر اسرائیل است، او غیرت و شجاعت خود را نشان میدهد، قوم او را حمایت میکند و سموئیل پادشاهی او را رسما مهر و موم میکند. در مراسم انتصاب پادشاهی شائول هستیم که سموئیل در آخرین سخنان خود به نکتۀ بسیار جدی و هشدار دهنده‏ایی اشاره میکند. او به قوم این را گوشزد میکند:” لیکن از خداوند بترسید و او را به راستی به تمامی دل خود عبادت نمائید و در کارهای عظیمی که برای شما کرده است تفکر کنید. و اما اگر شرارت ورزید هم شما و هم پادشاه شما هلاک خواهید شد.“( اول سموئیل ۱۲: ۲۴- ۲۵ ) به یاد داشته باشید که خداوند شائول را برگزید برای پادشاهی بر اسرائیل، اما همان خدا توسط روح خود از زبان سموئیل میگوید همین پادشاه اگر شرارت ورزد و دل خود را به خدا نسپارد، هر آینه نابود خواهد شد. آیا شائول به این گوش کرد؟ آیا شائول این هشدار را در جان خود ثبت کرد؟ آیا عظمت تنبیه خدا را میدانست؟ آیا فیض خدا را درک کرده بود وقتی او که از قبیله ایی کوچک بود و خود او نیز به آن اعتراف کرده بود، به پادشاهی برگزیده شده بود، این نه بخاطر این بود که بلند بالا و خوش تیپ و جذاب بود و در اسرائیل هیچکس مانند او نبود؟!بلکه فقط بخاطر فیض خدا بود و او میبایست همواره خود را مطیع خدا کرده و فرامین و هشدارهای او را دنبال کند؟

رودررویی با گناه

در دو واقعه شائول نشان داد که شائول هرگز هشدارهای خدا را جدی نگرفته بود و دلش با خدا نبود. دو سال از حکومت او گذشت. در واقعۀ اول که در اول سموئیل ۱۳: ۱- ۱۰ میخوانیم شائول که فقط یک پادشاه بود، دست درازی کرد و در غیبت و نبودن سموئیل نبی، در مقام یک کاهن برای خدا قربانی سوختنی میگذارد. کار شائول در این زمان سوزندان قربانی نبود بلکه اتکاء کردن به قدرت یهوه و ایمان داشتن به قوت او برای پیروزی دادن و دلگرم کردن آنها بر ضد دشمنان اسرائیل. اما شائول بجای توکل کردن به قدرت خدا گویی راه آسان تری را پیش میگیرد. این گناه بزرگی بود که تنبیهی عظیم به همراه داشت. گذاردن قربانی کار شائول نبود بلکه وظیفۀ کاهن. خدا هرگز از شائول نخواسته بود که قربانی سوختنی بگذارد زیرا وظیفۀ او نبود. پسران هارون کاهن، ناداب و ابیهو که خود کاهنان خداوند بودند برای گذاردن آتش فرمان داده نشده از جانب خدا در مجمر خود  در دم کشته شدند( لاویان ۱۰: ۱- ۲ ) پس چقدر برای شائول میبایست تنبیهی سخت به همراه باشد؟ سموئیل آن روز بلافاصله حماقت و نادانی پادشاه اسرائیل را روبروی چشمان او به او هشدار میدهد( شجاعت و گستاخی سموئیل بسیار عجیب است!) و به او میگوید که :” سلطنت تو استوار نخواهد ماند.” ( اول سموئیل ۱۳: ۱۴) شما هیچ نمیخوانید که شائول از عمل خود پشیمان شده باشد. نزد خدا توبه کرده و به خطای خود اعتراف نماید. و طلب آمرزش گناهان خود را نزد یهوه یا در حضور سموئیل کند.

در واقعۀ دوم چیزی را میخوانیم که بسیار عجیب است. پس از این خطای بزرگ شائول، گویی خداوند از سر فیض خود به شائول فرصتی دیگر میدهد، تا شائول بازگردد و دل خود را با خدا راست کند. برای همین در آغاز فصل ۱۵ میخوانیم که :” سموئیل به شائول گفت: خداوند مرا فرستاد که ترا مسح نمایم تا بر قوم او اسرائیل پادشاه بشوی پس الان آواز کلام خداوند را بشنو.” به نظر من یهوه خطای شائول را نه اینکه نادیده گرفته باشد بلکه از سر فیض خود بخشیده و اکنون این افتخار و امتیاز را یکبار دیگر، این فرصت را یکبار دیگر شائول به دست میاورد که کلام خدا را به طور مستقیم از زبان سموئیل بشنود. شائول فرمان را شنید. اکنون خدا در انتظار اجرا و اطاعت از فرمان داده شده به شائول از جانب او بود. در این فرمان یهوه از شائول خواسته بود که تمامی عمالیق را نابود کند:” مرد و زن و طفل و شیرخواره و گاو و گوسفند و شتر و الاغ را بکش.”( ۱۵: ۳) اجازه بدهید در خصوص این فرمان با هم وارد بحث نشویم و سوال نکنید چرا خدا باید چنین فرمانی بدهد. اگر سوال کنید معلوم میشود که یادتان رفته است که خدا یکبار تمام زمین را در زیر طوفان خود نابود کرد به غیر از هشت نفر! در آن نابودی عظیم تمام این ترکیب بالا وجود داشت یعنی مرد و زن و طفل و شیرخواره و گاو و گوسفند و شتر و الاغ و سگ و گربه!

پس فرمان کاملا روشن و واضح بود، اما آیا شائول آن را اطاعت کرد؟ خیر! او تصمیم گرفت که خودش تصمیم بگیرد که چه کسی را بکشد و چه کسی را زنده نگه دارد! همانطور که خودش تصمیم گرفته بود که از سر اختیار خودش قربانی سوختنی بگذارد. وقتی این واقعه روی داد اولین جمله ایی که یهوه به سموئیل فرمود این بود:” پشیمان شدم که شائول را پادشاه ساختم زیرا از پیروی من برگشته کلام مرا به جا نیاورده است.“( ایۀ ۱۱) اما شائول بدون توجه به عمق خطا و گناه خود به زیستن در گناه خود ادامه داده به کوه کرمل برآمده و برای خود یادبودی را برقرار میکند که نشان پیروزی اوست( آیۀ ۱۲)

توبۀ شائول

جالب اینجاست وقتی نهایتا سموئیل به نزد شائول رسید و قصد کرد تا او را گناه او رودررو سازد. اولین جمله ایی که از دهان شائول بیرون میاید این است که:” برکت خداوند بر تو باد من فرمان خداوند را به جا آورده‏ام.“( ایۀ ۱۳ ) نمیدانم شائول بخاطر حماقت خودش این حرف را زد یا بخاطر اندرون حیله‏گر و ریاکار خود! اما سموئیل گول جملۀ فریبکارانۀ شائول را نخورد:” برکت خداوند بر تو باد!” چقدر ما مسیحیان از این نوع زبان ریاکارانه استفاده میکنیم! سموئیل به شائول میگوید:” پس این صدای گوسفندان در گوش من و بانگ گاوان که من میشنوم چیست؟“( ایۀ ۱۴) شائول باید همۀ عمالیق را نابود میکرد. نکرد. بعد به سموئیل با چرب زبانی خودش میگوید:” برکت خداوند بر تو باد من فرمان خداوند را به جا آورده‏ام.” بعد وقتی سموئیل انگشت خود را بر گناه شائول بر روی عدم اطاعت و شکستن فرمان خدا از جانب او میگذارد، او آن را به گردن قوم میاندازد!” زیرا قوم بهترین گوسفندان و گاوان را دریغ داشتند.” بعد شائول به چرب زبانی و ریاکاری خود ادامه داده و قصد دارد تا سرپوشی مقدس بر روی گناه خود بگذارد:” تا برای یهوه خدایت قربانی نمایند و بقیه را بالکل هلاک ساختیم.“( آیۀ ۱۵) انگاری همین دیروز بود که در باغ عدن آدم گناه و نااطاعتی از فرمان خدا را به گردن حوا انداخت و حوا به گردن مار! در آیۀ ۱۶ تا ۱۹ سموئیل رک و پوست کنده به شائول میگوید که او شخص کوچک و ناشناخته‏ایی بود اما خدا او را پادشاه ساخت سپس به او فرمان داد که تمام عمالیق گناهکار را نابود کند اما او بجای اطاعت از فرمان خدا نااطاعتی کرده است. سپس میخوانیم که باز شائول بر گناه خود پافشاری کرده و خطای خود را نمیپذیرد و میگوید که عمل او درست بوده است و او هیچ خطایی را مرتکب نشده است بلکه گله را زنده نگه داشته است تا برای خدا قربانی کند( ایات ۲۰ و ۲۱ ) و وقتی سموئیل به شائول میگوید که قربانی برای خدا هیچ ارزشی ندارد اگر نااطاعتی از فرمان خدا وجود دارد، شائول میبیند که به بن بست رسیده است و رو به سموئیل کرده و میگوید که خطا کرده است، فرمان خدا را اطاعت نکرده و از سخن سموئیل تجاوز کرده است. بعد میخوانیم که شائول چون نبوت و قدرت و نفوذ و مقام سموئیل نبی را به خوبی میدانست به او میگوید:” تمنا اینکه گناه مرا عفو نمایی و با من برگردی تا خداوند را عبادت نمایم.” ( آیۀ ۲۵) سموئیل باید گناه شائول را میبخشید یا خدا؟ خدا باید با شائول میبود یا سموئیل؟ پس چرا شائول از سموئیل بخشش گناهان را میطلبد اما نه از خدا؟ نگاه کنید به ایۀ ۲۷ و حقیقت تلخ و زنده و تکان دهنده‏ایی که برای ما ایمانداران مسیحی با قامتی بلند و با رسایی ایستاده است تا به آن نگاه کنیم و زیستن در گناه و عدم توبۀ عمیق و سوزندۀ خود را به سهل انگاری نگیریم. میخوانیم که:” و چون سموئیل برگشت تا روانه شود او دامن جامۀ او را بگرفت که پاره شد.” دامن ردای سموئیل در دست شائول چه میکرد؟ مگر غیر از این بوده که شائول التماس پشت التماس پشت التماس برای بخشش از خطای خود نزد سموئیل کرده بود اما سموئیل کاملا به آن بی اعتنایی کرده بود؟ تا جایی که سموئیل آنقدر آزرده و ناامید شد که بلند شد تا شائول را ترک کند. شائول خشم و ناراحتی و عدم بخشیده شدن از جانب سموئیل را دیده بود، نااطاعتی خود را از فرمان خدا شنیده بود؛ و اخم سنگین و سیمای ترشرو و عصبانی سموئیل را؛ اما سموئیل هیچ نگفت. چرا؟  زیرا سموئیل میدانست که توبۀ شائول یک توبۀ ساختگی و برآمده از دل شکسته و رنجوری که قدوسیت خدا را خدشه کرده و روح خدا را در خود آزرده است نبود. زیرا نشنید که حتی یکبار شائول خدای سموئیل را خدای خود بخواند. زیرا شائول یکبار دیگر همین قلب ناراست خود را در خصوص توبۀ خود از گناه اینگونه بیان میکند:” گناه کرده ام حال تمنا اینکه مرا به حضور مشایخ قومم و به حضور اسرائیل محترم داری و همراه من برگردی تا یهوه خدایت را عبادت نمایم.”( ایۀ ۳۰) شائول حمایت و تایید سموئیل را میخواست نه خدا را! شائول گناه خودش را به خدا اعتراف نکرده بود بلکه زبانی از عمل خود پیش سموئیل عذرخواهی کرده بود! تا دل سموئیل را بدست بیاورد تا موقعیت او در بین قوم خراب نشود. شهرت او لکه دار نشود. نفوذ او باقی بماند. سلطنت او پابرجا بماند. شائول اصلا توبه نکرد. هر چند میخوانیم که شائول پس از ترک سموئیل خدا را عبادت کرد اما نمیدانیم کدام خدا را عبادت کرد و چه عبادتی بود؟ به همین دلیل کلام میگوید سموئیل به منزل خود رفت و تا زمان مرگ شائول او را ندید. و کلام یکبار دیگر این خبر تلخ را میدهد که:” و خداوند پشیمان شده بود که شائول را بر اسرائیل پادشاه ساخته بود.”( ایۀ ۳۵) شما در ادامۀ زندگی شائول همین خطا و همین زیستن در گناه او را خواهید دید. سپس به شما ثابت میشود که او هرگز از همان آغاز دلش با خدا نبود و هرگز ترس یهوه را در دل نداشت و هرگز توبۀ او از گناه و طلب آمرزش او حقیقی نبوده است. از اینرو حتی پس از مرگ سموئیل نبی شما نااطاعتی دیگر شائول را به رغم فرمان و شریعت خدا در بارۀ احضار کردن ارواح مردگان میخوانید و گناه دیگر شائول و عدم توبه و اعتراف به گناه. فصل ۲۸ اول سموئیل در بارۀ این واقعه سخن میگوید. و شما نهایتا در فصل ۳۱ اول سموئیل پایان دردناک و تاسف‏بار زندگی شائول و فرزندان او را میخوانید. تصویری بسیار موحش و دردناک از پایان یک زندگی ناتوبه‏کار و قلب سخت در برابر شرارت و گناه. روح طغیان کننده در برابر فرمان خدا. جان نامطیع در برابر کلام خدا. فصل ۳۱ اول سموئیل آن محصولی است که شائول روزی با قلب و فکر و عمل خود کاشته بود. بی شک خود خدا بیشتر از هر کس دیگر از چنین پایان رقت باری متاسف بود. از آنجایی که میدید چه پایان شومی در انتظار پادشاه مسح شدۀ او خواهد بود اما اجازه داد تا عدالت اجرا شده و کارنده آن چیزی را برداشت نماید که روزی خود کاشته بود.

داود پسر یسی

همۀ ما با داود پسر یسی به خوبی آشنا هستیم. کلام خداوند قبل از اینکه حتی داود در نقشۀ الهی او پا بگذارد در بارۀ او اینگونه وصف میکند:” پس او را از میان برداشته داود را برانگیخت تا پادشاه ایشان شود و در حق او شهادت داد که داود پسر بن یسی را مرغوب دل خود یافته‏ام که به تمامی ارادۀ من عمل خواهد کرد.” ( اول سموئیل ۱۳: ۱۴ و اعمال رسولان ۱۳: ۲۲) پس از پشیمان شدن خدا از پادشاهی شائول و عزل کردن او از این مقام، خداوند به سموئیل فرمان میدهد که  داود را برای پادشاهی اسرائیل مسح کند. کلام میگوید پس از تدهین کردن داود:” روح خداوند بر داود مستولی شد.” ( اول سموئیل ۱۶: ۱۳ ) دل راست داود با خدا را زمانی میبینیم که او در واقعه‏ایی با غول فلسطینی روبرو میشود. فصل ۱۷ اول سموئیل تماما در این خصوص گفتگو میکند. در این فصل شما به خوبی با ایمان زندۀ داود به یهوه برخورد میکنید و اتکاء و اعتماد او به یهوه خدای زنده. سپس شما با پیروزی عظیمی از جانب داود بر غول فلسطینی روبرو میشوید و افتخاری که او برای اسرائیل به همراه میاورد. به یاد داشته باشید در این زمان او بعنوان پادشاه اسرائیل مسح شده بود اما شائول هنوز به عنوان پادشاه اسرائیل حکومت میکرد. اما شما تا زمان مرگ شائول  شما هیچ عمل زشت و خلاف فرمان خدا از داود نمیخوانید. کلام میگوید:” و داود در همۀ رفتار خود عاقلانه حرکت مینمود و خداوند با وی میبود.” ( اول سموئیل ۱۸: ۱۴ ) داود در تمام مدت فرار خود از دست شائول که قصد کشتن او را داشت به فکر کشتن شائول بر نیامد. هر چند  شائول از دید خدا طرد شده بود اما داود خدای خود را به خوبی میشناخت پس بارها خود را تسلیم فرمان و حکم خدا کرد. یعنی به پادشاهی که خدا مسح کرده بود احترام گذاشت و به آن کسی که حکومت او از جانب خدا تعیین شده بود هر چند به خدا گناه کرده بود؛ هر چند سلطنت او باقی و پایدار نمیماند، اما داود به مقام شائول احترام گذاشت و به مسح شدۀ خدا دست درازی نکرد. این تنها به دلیل دل وفادار و پر از ایمان داود به یهوه بود. داود از آنجایی خدا را میشناخت که خدا داود را از قبل شناخته بود. برای همین این امتیاز را علنا به داود یادآوری میکند:” لیکن رحمت من از او دور نخواهد شد به طوری که آن را از شائول دور کردم که او را از حضور تو رد ساختم. خانه و سلطنت تو به حضورت تا به ابد پایدار خواهد شد و کرسی تو تا به ابد استوار خواهد ماند.” ( دوم سموئیل ۷: ۱۵- ۱۶ ) داود به دلیل این وعدۀ عظیم و این رحمت بیکران از جانب یهوه، خدای پدران او، یهوه را میستاید و میگوید:” ای یهوه خدا تو بزرگ هستی زیرا چنانکه به گوشهای خود شنیده‏ام مثل تو کسی نیست و غیر از تو خدایی نیست.” ( دوم سموئیل ۷: ۲۲). حکومت داود بسیار غنی و گسترده بود. تا جایی که کلام میگوید:” و داود بر تمامی اسرائیل سلطنت مینمود و داود بر تمامی قوم خود داوری و انصاف را اجرا میداشت.”( دوم سموئیل ۸: ۱۵).

ر ودررویی با گناه

درست در بطن قوت داود برای حکومت بر تمام اسرائیل، درست در زمانی که خدا تمام حمایت خود را بر داود قرار داده بود؛ در بارۀ زندگی داود مطلبی را در همان دوم سموئیل ۵: ۱۲- ۱۳ میخوانیم که گویی پرچم قرمز را در بارۀ این مرد که دلش با خدا بود و خدا او را حقیقتا دوست میداشت به ما نشان میدهد. یهوه سالها قبل از زبان موسی در تثنیه فرموده بود که پادشاه بیش از یک همسر نباید داشته باشد( تثنیه ۱۷: ۱۷ ) و داود این را میدانست زیرا میدانیم که داود کلام خدا را به خوبی میدانست. اما داود به محض اینکه مقبولیت خود را در نزد یهوه در یافته و حکومت خود را بر اسرائیل دائمی میداند دست به عملی میزند که از جانب خدا منع شده بود. در آیۀ ۱۳ میخوانیم که:” و بعد از آمدن داود از حبرون کنیزان و زنان دیگر از اورشلیم گرفت و باز برای داود پسران و دختران زائیده شدند.” ( دوم سموئیل ۵: ۱۳ ) نمیدانیم چند زن، اما میخوانیم ” کنیزان و زنان ” ” دیگر”  یعنی او داشت اما باز کنیزان و زنان دیگر هم گرفت! اما خدا که خدایی پر از فیض و رحمت بیکران است گویی بخشش و عطوفت خود را نصیب حال داود میسازد. اما ثمرۀ گناه مرگ است. گناه قبر خودش را باز دارد تا آدمیان را در خود ببلعد و چه اشتهای سیری ناپذیری که ندارد! دنباله دار است و مدام ترا به سمت خود میخواند و میخواند و میخواند تا آن را تکرار نمایی. زیرا در تکرار آن لذتی سحرانگیز نهفته است و شهوت ترا فرومینشاند و باز بر میانگیزاند و باز فرومینشاند! پس این گناه داود ادامه یافت. در فصل ۱۱ دوم سموئیل به واقعه‏ایی برمیخوریم که پشت ما را تکان میدهد. در واقع آنهایی که با چشمانی باز در هدایت روح مقدس خدا کلام او را میخوانند؛ قطعا میدانند که هیچ گناهی تصادفی و بر حسب قضا و قدر روی نمیدهد. به قول یعقوب هیچ کس گناهی نمیکند مگر آنکه ابتدا به آن فریفته میشود سپس به آن جذب شده و آنگاه به سمت آن کشیده میشود( یعقوب ۱: ۱۴ ) داود قبلا با اضافه کردن زنان متعدد به حرمسرای خود، خود را مستعد گناه کرده بود. اما تمام همسران او از راه قانونی به عقد او در آمده بودند و او برای تصاحب آنان هیچ راه خطایی را پیش نگرفته بود( هر چند خود عمل خطا بود) اما در فصل یازده میخوانیم که ناگهان داود چشمان ولع خود را بر تن زن برهنه‏ایی میاندازد که نداشت! و قصد کرد تا او را نیز مال خود کند. او آنچنان فریفتۀ شهوت خود شد که نه به هشدار خادم خود گوش کرد( ایۀ ۳ ) اما داود او را میخواست. پس “ قاصدان فرستاده او را گرفت و او نزد وی آمده داود با او همبستر شد.”( ایۀ ۴) داود احمق نبود! او میدانست که گناه کرده است اما شما هیچ توبه و عملی که نشان پشیمانی و توبۀ او باشد نمیبیند. اما خدای قدوس در کار است تا اعمال پوشیده و مخفی گناهکاران را بر ملا میسازد. برای شائول کرد برای داود نیز خواهد کرد. برای هر کس دیگر بر روی زمین خواهد کرد. او خدای قدوس است و در قدوسیت او هیچ خللی نیست. خدا منتظر داود ماند تا به عمل گناه خود اعتراف کند، اما داود آن را هرگز به زبان نیاورد. چند ماهی گذشت و زن حامله شد! شاید اکنون زمانی بود که داود باید به گناه خود اعتراف میکرد. شاید الان زمانی بود که باید زانو میزد و نزد خدا اعتراف میکرد. به نزد شوهر زن میرفت و عمل وقیح خود را اعتراف میکرد. اما نه! داود قصد کرد تا آن را مخفی کند. نه تنها آن را مخفی کند بلکه نقشه ریخت تا تنها کسی که ممکن بود برای او مشکل ایجاد کند، یعنی شوهر زن را از بین ببرد! او زنا کرده بود اکنون نقشۀ قتل را میریخت. قبر گناه اشتهایی عظیم دارد! شما ماجرا را میدانید. به فرمان او همسر زن که یکی از وفادارترین فرمانده های خود داود در جبهۀ جنگ بر علیۀ دشمنان اسرائیل بود به طرز ناجوانمردانه‏ایی از پشت سر به قتل رسید. کلام میگوید وقتی شوهر زن کشته شد، ایام عزاداری پایان یافت، داود زن را به نزد خود آورد و او را به زنان دیگر خود اضافه کرد. و کلام خدا چه زیبا با صراحت و برندگی بلافاصله میگوید:” اما کاری که داود کرده بود در نظر خداوند ناپسند آمد.” ( آیۀ ۲۷ ) از این زمان تا زمان رودررویی داود با گناه خود توسط ناتان نبی شما هیچ سخن و هیچ کلامی از داود در بارۀ اعتراف خود به گناه خود نمیخوانید. ما نمیدانیم که کی ناتان نبی به نزد داود رفت تا با او از گناه او سخن بگوید اما میدانیم که زمانی چند از ماجرا گذشته بود و نهایتا داود باید با حقیقت عمل خود توسط کلام خدا رودررو میشد.

فصل ۱۲ دوم سموئیل ماجرای این رودررویی را به ما میگوید. ناتان نبی با هدایت روح خدا حقیقت تلخ و اما برندۀ زندگی داود را پیش روی او میگذارد و با کلامی راسخ و صریح به یاد داود میاورد:” یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید من ترا بر اسرائیل به پادشاهی مسح نمودم و من ترا از دست شائول رهایی دادم.” ( ایۀ ۷) سپس ناتان نبی به داود مجازات او را به دلیل گناه داود میگوید:” خداوند چنین میگوید اینک من از خانۀ خودت بدی را بر تو عارض خواهم گردانید و زنان ترا پیش چشم تو گرفته به همسایه‏ات خواهم داد و او در نظر این آفتاب با زنان تو خواهد خوابید. زیرا که تو اینکار را به پنهانی کردی اما من اینکار را پیش تمام اسرائیل و در نظر آفتاب خواهم نمود.” ( ایات ۱۱- ۱۲ ) خدای ما خدای قدوس است. و او هرگز گناه را به سزا و بی مزد نمیگذارد. دیروز شائول که مسح شدۀ خداوند بود گناه کرد و تنبیه شد. امروز داود که مسح شدۀ خداوند بود گناه کرده است و باید تنبیه شود. دیروز سموئیل نبی با شهامت در روح خدا اولین پادشاه اسرائیل را مخاطب خود قرار داد و بطور مستقیم در چشمان او نگاه کرد و گناه او را به او هشدار داد و تنبیه خدا را به او گفت. امروز ناتان نبی با همان شهامت در هدایت همان روح خدا دومین پادشاه اسرائیل را مخاطب خود قرار داده است و بطور مستقیم در چشمان او خیره شده و گناه او را به او هشدار داده و تنبیه خدا را به او میگوید. برخورد شائول وقتی با گناه خود روبرو شد را دیدیم، اکنون برخورد داود را وقتی با گناه خود روبرو شد ببینیم.

 

توبۀ داود

 

وقتی ناتان نبی در هدایت روح خدا گناه داود را بدون هیچگونه کاستن از شدت وخامت آن با داود در میان گذاشت اولین برخورد داود در رودررو شدن با گناه خود بسیار تکان دهنده است. او رو به ناتان نبی میگوید:” به خداوند گناه کرده‏ام.” این همان جمله‏ایی بود که یوسف به کار برد وقتی بر علیۀ شهوت در برابر حملۀ شیر گرسنۀ گناه نایستاد بلکه فرار کرد. ( پیدایش ۳۹: ۹ ) او به گناه فرصت نداد. نایستاد. به آن خیره نشد تا مجذوب آن شود. از آن فرار کرد. یوسف فرار کرد اما داود ماند. یوسف پیروز شد اما داود شکست خورد. اما دقت کنید به این جمله، این جمله در خود یک بار و معنای عمیق روحانی در بر داشت. هر چند داود مانند یوسف از شهوت فرار نکرد و از آن شکست خورد اما وقتی با آن روبرو شد و باید به آن اعتراف میکرد از تمام دل خود به آن اعتراف کرد. داود مانند شائول سعی نکرد گناه خود را توجیح کند. بر خطای خود پافشاری کند. آن را دور بزند. نزد ناتان چرب زبانی کند به خدای ناتان سوگند بخورد و از ناتان بخواهد که نزد خدای خود برای او استغفار بطلبد! او خدای قدوس را میشناخت. گناه او بر ملا شده بود. یا باید از آن فرار میکرد آن را کتمان میکرد آن را به گردن بتشبع و لخت بودن او میانداخت یا اینکه آن را ضعف خود میدانست و با آن روبرو میشد. او میدانست که از دست خدا قدوس و عادل نمیتواند بگریزد و میدانست که روزی در تخت داوری با او روبرو خواهد شد و بر طبق عمل خود جزا خواهد یافت. پس او گناه خود را نزد خدا، به خدا، نه به ناتان نبی و نه به هیچکس دیگر، بلکه به آن خدای زنده و حی که در تمام طول عمرش حضور پر از رحمت و قدوس او را به او ثابت کرده بود، اعتراف کرد. زیرا او میدانست هر گناه انسان ابتدا خدشه دار کردن ساخت قدوس خداست سپس به انسان و کسانی که تاثیر گناه ما بر آنها وارد میشود. در مزمور ۵۱ این داود است که نهاد و اندرون خود را باز کرده و اعتراف میکند. مزمور ۵۱ زمانی سروده شد که داود با گناه خود رودررو شد و به آن اعتراف کرد. این مزمور با این جمله آغاز میشود:” ای خدا به حسب رحمت خود بر من رحم فرما؛ به حسب کثرت رافت خویش گناهم را محو ساز. مرا از عصیانم به کلی شست و شو ده؛ و از گناهم مرا طاهر  کن. زیرا که من به معصیت خود اعتراف میکنم و گناهم همیشه در نظر من است. به تو و به تو تنها گناه ورزیده و در نظر تو این بدی را کرده‏ام.” اگر یادتان باشد در بالاتر گفتیم وقتی سموئیل نبی شائول را با گناه خود روبرو کرد؛ شائول برای اینکه برای نااطاعتی خود از فرمان خدا بهانه‏ایی بیاورد گفت که او برای این گلۀ خوب عمالیق را زنده نگه داشته است تا قوم برای یهوه قربانی بگذارند. اما سموئیل به او پاسخ میدهد:” ایا خداوند به قربانیهای سوختنی و ذبایح خشنود است یا با اطاعت فرمان خداوند اینک اطاعت از قربانیها و گوش گرفتن از پیه قوچها نیکوتر است. زیرا که تّمرد مثل گناه جادوگری است و گردن کشی مثل بت‏پرستی و ترافیم است.” ( اول سموئیل ۱۵: ۲۲- ۲۳ ) دقیقا در مزمور ۵۱ وقتی داود به گناه خود نزد خدا اعتراف میکند و خود را آنقدر ناپاک میداند که میگوید حتی از نطفۀ مادرش گناهکار بوده است؛ سپس در پایان مزمور همین درس بزرگ روحانی را تکرار میکند:” زیرا قربانی را دوست نداشتی و الا میدادم؛ قربانی سوختنی پسند نکردی. قربانیهای خدا روح شکسته است؛ خدایا دل شکسته و کوبیده را خوار نخواهی شمرد.”

و همینطور است، ای عزیزان من در مسیح! خدا هرگز دل شکسته و کوبیدۀ مسیحی را که به گناهان خود نزد خدا اعتراف کرده باشد و خون مسیح را بر خود شفیع بگیرد هرگز خوار نخواهد شمرد.

اما فراموش نکنیم، گناه هر چند شفاعت و آمرزش مسیح را با خود دارد اما ثمره و نتیجۀ مخرب آن گریبانگیر ما خواهد بود. جان ما آزاد میشود و نخواهیم مُرد اما دست ساخت ما نابود میگردد. کمااینکه برای داود چنین شد. وقتی داود به ناتان گفت:” به خداوند گناه کرده‏ام.” ناتان به او پاسخ داد:” خداوند نیز گناه ترا عفو نموده است که نخواهی مُرد. لیکن چون از این امر باعث کفر گفتن دشمنان خداوند شده‏ایی پسری نیز که برای تو زائیده شده است البته خواهد مُرد.” ( دوم سموئیل ۱۲: ۱۳- ۱۴ ) وقتی داود این نبوت تکان دهنده را از زبان ناتان شنید، از خدا استدعا کرد، روزه گرفت، تمامی شب بر روی زمین خوابید، مشایخ خانۀ او آمدند تا او را از زمین بلند کنند اما او برنخاست، با ایشان نان نخورد، اما به رغم تمام این ریاضت و عمل توبۀ داود، بر طبق ارادۀ خدا در روز هفتم طفلی که از زنای داود با بتشبع به دنیا میاید، میمیرد. خود داود پس از مرگ طفل اعتراف میکند که تمام اعمال فروتنانه و برآمده از توبۀ او به این دلیل بود که:” خداوند بر من ترحم فرماید.” ( آیۀ ۲۲ ) اما قدوسیت و عدالت خدا همواره با ترحم و رحمت خدا همراه است. خدا فقط رحیم نیست. بلکه قدوس و عادل هم هست. و هر گناهی مجازات خود را به همراه دارد. داود این گناه خود و تنبیه خدا را تا آخر عمر خود فراموش نکرد. از این زمان تا زمان مرگ داود، ثمرۀ گناهان داود گریبانگیر او شد. فرزندان او بر ضد او برخاستند و قصد کشتن او را کردند؛ و او به جایی رسید که یکبار دیگر برای جان خود فرار کرد. مانند همان روزهایی که از دست شائول فرار میکرد! اما دل فروتن شدۀ داود کجا و دل نامطیع شائول کجا! در دوم سموئیل فصل ۱۶ داود با شخصی برخورد میکند به نام شمعی ابن جیرا. این مرد وقتی داود پادشاه اسرائیل را به همراه ملازمان خود در حال عبور از شهر خود میبیند، سنگ برداشته و به سمت داود پرتاب میکند و آغاز به دشنام دادن او میکند. او را خون ریزی صدا میکند که به شرارت خودش گرفتار شده است. اطرافیان داود قصد کردند تا جان شمعی را بگیرند اما داود آنها را مانع شده و به آنها میگوید:” زیرا خداوند او را گفته است که داود را دشنام بده پس کیست که بگوید چرا اینکار را میکنی.” داود ادامه داده و میگوید:” پسر من که از صلب من بیرون آمد قصد جان من دارد پس حال چند مرتبه زیاده این بنیامینی پس او را بگذارید که دشنام دهد زیرا خداوند او را امر فرموده است.” ( دوم سموئیل ۱۶: ۱۰- ۱۱). هیچکس جز خود داود دلیل دشنام دادن و سنگ انداختن این مرد را نمیدانست جز خود داود. و هیچکس خود را بیشتر از داود شایستۀ این خوار شدن نمیدانست جز خود داود. او گناه خود را میدانست. او میدانست که خدا جان او را نجات داده است( دوم سموئیل ۱۲: ۱۳ ) اما داود میدانست که گناه و شرارت او تنبیه خود را به همراه دارد و او با تمام وجود خود به رغم سخت بودن و ذلت بار بودن آن تنبیه خود را پذیرفته بود.

 

نتیجه گیری

 

پس ایماندار مسیح میداند که با هر لغزش و هر خطایی که از او سر بزند، خداوند او را تنبیه میکند. ایماندار مسیح بر طبق صداقت کلام خدا میداند که:” اگر گوییم که گناه نداریم خود را گمراه میکنیم و راستی در ما نیست. اگر به گناهان خود اعتراف کنیم او امین و عادل است تا گناهان ما را بیامرزد و ما را از هر ناراستی پاک سازد. اگر گوییم که گناه نکرده‏ایم او را دروغگو میشماریم و کلام او در ما نیست.” ( اول یوحنا ۱: ۸- ۱۰) کتابمقدس نمیگوید ایماندار مسیحی گناه نمیکند میگوید نباید مرتکب گناه شود و در زندگی گناه آلود خود ادامه دهد. زیرا آخرین گناهی که جّد او آدم مرتکب شد، به قیمت خون فرزند یگانۀ خدا تمام شد. اکنون اگر گناه کند به قیمت بی حرمتی به همین خون فرزند یگانۀ خدا تمام خواهد شد. کتابمقدس نمیگوید مسیح برای گناهان ما مُرد پس ما دیگر گناه نمیکنیم و اگر گناه کردیم، بگوییم آن گناه نیست و آن را به بهانه‏ایی بگیریم و خود را مقصر و گناهکار ندانیم. در همین رساله یوحنا شاگرد مسیح به ما میگوید:” ای فرزندان من این را به شما مینویسم تا گناه نکنید و اگر کسی گناه کند شفیعی داریم نزد پدر یعنی عیسی مسیح عادل.” ( اول یوحنا ۲: ۱). خود عیسای مسیح به ما هشدار میدهد که اگر میخواهیم او را در زندگی بعد از مرگ ببینیم و در جلال او که به ما وعده داده است شریک شویم باید در پاکی بمانیم:” خوشابحال پاک دلان زیرا ایشان خدا را خواهند دید.” ( متی ۵: ۸) همین فرمایش به زبان نویسندۀ نامۀ عبرانیان تکرار میگردد:” و در پی سلامتی  با همه بکوشید و تقدسی که به غیر از آن هیچکس خداوند را نخواهد دید.” ( عبرانیان ۱۲: ۱۴ ) ایماندار به مسیح میداند هر چند پولس رسول در رومیان فصل ۸ آیۀ ۱ میگوید:” پس هیچ قصاص نیست بر آنانی که در مسیح عیسی هستند.” و نیز میگوید:” کیست که ما را از محبت مسیح جدا سازد؟“( ایۀ ۳۵) همچنین میداند که خود پولس رسول به ما میگوید:” با مسیح مصلوب شده‏ام ولی زندگی میکنم لیکن نه من بعد از این؛ بلکه مسیح در من زندگی میکند.“( غلاطیان ۲: ۲۰). کسانی که با مصلوب شده اند و مسیح در آنها و آنها در مسیح زندگی میکنند، هرگز هیچ لذتی از گناه نخواهد برد.

اما نیز ایماندار به مسیح میداند به رغم فیض بیکران خدا در مسیح عیسی زیستن او در گناه و عدم توبه کردن او از اعمال شریر خود، عقوبتی عظیم برای او به همراه دارد. همانطور که نویسندۀ عبرانیان به ما هشدار میدهد:” زیرا که بعد از پذیرفتن معرفت راستی اگر عمدتا گناهکار شویم دیگر قربانی گناهان باقی نیست. بلکه انتظار هولناک عذاب و غیرت آتشی که مخالفان را فرو خواهد برد.” ( عبرانیان ۱۰: ۲۶- ۲۷ )

پس بر هر ایماندار مسیحی است زمانی که با گناه خود روبرو میشود:

  • ابتدا بداند که این گناه او به خدا بوده است و قدوسیت و پاکی خدا را لکه دار کرده است. قدوسیت و پاکی که توسط خون مقدس مسیح بر بالای صلیب بر گناهان دنیا فریاد زد و آن را داوری ساخت.
  • باید بداند که عمل خود را با معیار و میزان کتابمقدس بسنجد نه با معیار و میزان انسانی و برداشتهای جسمانی.
  • بداند که روح خدا را که در او ساکن است رنجانیده است و او را در خود محدود ساخته است.
  • بداند که فانی است و روز داوری را در تصویری زنده به یاد بیاورد که باید روبروی عیسای خداوند که برای گناهان او خوار و توهین شد؛ مصلوب شد پاسخگو باشد.
  • بداند که باید با قلبی شکسته نزد خدا به گناه خود اعتراف کند. شفاعت مسیح را نزد خدا بالا ببرد و نام او را در دعا و ندامت نزد خدا برای آمرزش گناه خود بخواند.
  • بداند که گناه او عواقب شوم خود را خواهد داشت و او، تنها او مسئول آن بوده است. پس با فروتنی تنبیه خدا را بپذیرد. خود را فروتن سازد و بگذارد تا عدالت خدا در بارۀ او اجرا شود. باشد تا این درس بزرگی برای وارد نشدن دوبارۀ او به حیطۀ شرارت و گناه گردد.
  • این را هرگز نباید فراموش کند که شیطان دائما او را تشویق به سقوط و تسلیم شدن به نفس میکند. ناتوانی او را در برابر غالب آمدن بر گناه دائما در گوش او زمزمه میکند. تا به این وسیله یا حساسیت روحانی ایماندار مسیحی را به گناه ضعیف و ضعیف تر کند یا اینکه خون مسیح را برای پیروز شدن بر وسوسه و گناه او کافی نداند تا بدین وسیله یا او نسبت به گناه و توبه از آن بی تفاوت گردد یا اینکه  راه دیگری برای مرتکب نشدن به گناه خود پیدا کند. مانند غلتیدن در شریعت. در اعمال مذهبی. در تکرار رسوم دینی. و در قابلیت و توان شخصی خودش نه قوت روح.
  • بداند که هر چند دشمن مسیح، شیطان هر بار با هر گناه به او گوشزد خواهد کرد که او لیاقت جلال مسیح را ندارد. لیاقت پیروزی در مسیح را ندارد. او آدم ناکفایت و ناشایسته‏ایست. ایماندار مسیحی باید در این زمان هر بار و هر بار با هر گناهی برخیزد و نزد خدا زانو بزند و قوت خون مسیح را برای هر نوع گناهی با هر بعد و مقدار و اندازه‏ایی کافی و بسنده بداند. او باید بداند که با هر سقوط، راه تخت فیض بخش خدا برای دل توبه‏کار و توبه پذیر و پشیمان شدۀ او باز است. باید با دلیری به تخت خداوند نزدیک شده و خطا و گناه خود را به حضور خدا برده و مغفرت و آمرزش آن را از خود خدا طلب کند.
  • ایماندار مسیحی باید پس از توبه و ندامت قلبی خود نزد خدا با ایمان کفایت خون مسیح و آمرزش را که از اعتماد و حمایت روح مقدس خدا به او داده میشود را دریافت نماید و به آن ایمان داشته باشد که گناهان او بخشیده شده، او در مسیح آمرزیده شده است و اکنون باید برای مسیح پاک و مقدس زندگی کند تا مقبول خدای پدر قرار گیرد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ازادی خدا برای انسان

آزادی خدا برای انسان! ح گ مقدمه ایران در حال فریاد زدن است: ” آزادی ...