پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / روز پنطیکاست: روز نزول روح القدس و انچه که هست و آنچه که نیست.

روز پنطیکاست: روز نزول روح القدس و انچه که هست و آنچه که نیست.

پنطیکاست:
آنچه که هست و آنچه که نیست!
نگاهی به نامۀ اعمال رسولان باب ۲
نوشتۀ: ح.گ
مقدمه
در این عصری که تشنگی مردم ایران به کلام خدا و نام مسیح هر روز زبانه میکشد نباید متعجب شویم که فرقه های متعدد مسیحی بنا به ذوق و برداشت خود، آنچه بر اساس فرقه و شاخۀ مسیحی خود میدانند اعضاء کلیسا و مهمانان خود را تعلیم بدهند. این مقالۀ کوتاه قصد این را ندارد و در مرتبۀ خود نمیداند که به داوری بین فرقه ها بنشیند و بگوید کدام یک راست میگوید یا که نادرست. اما این مقاله میتواند پنجره ایی نه در برداشتهای فرقه ایی، نه در جایی در باورهای سلیقه ایی و شخصی، و نه بر اساس مدارک برجستۀ الهیاتی مسیحی، نه…بلکه بسیار ساده، پنجره ایی را در خود کتابمقدس برای شما باز کند تا از آن نگاهی به حقیقت بیاندازید نه به فرقه ها، و نه به این شخص و نه به آن شخص، بلکه فقط به کلام معتبر و غیرقابل متزلزل و پایدارِ ثبت شده برای ما؛ سپس بر اساس مطالعۀ دقیق و تمرکز بر آن، البته که با هدایت و دعا در روح مقدس خدا، آنچه که ثبت شده است و آنطور که ثبت شده است را درک کنید.
یکی از بزرگترین گزاره‏های مورد خطا و افراط رفته شده در مسیحیت، در خصوص واژه و روز پنطیکاست است. من دیده‏ام و شنیده‏ام ایرانیهایی که تمام عمر خود مسلمان بوده اند وقتی به عیسای مسیح ایمان میاورند، با توجه به برداشت نادرست و یا تعلیم نادرستی که گرفته اند، اولین نشانۀ ایمان آوردن خود به عیسای مسیح را ” گفتگوی زبانها” میدانند. به نظر میرسد که آنها از تمام روز پنطیکاست همین را درک کرده اند، و گمان میکنند تنها نشان و تایید ایمان آنها به مسیح این است که قادر به ” گفتگوی زبانها” باشند. هر چند من در کلیسای باپتیست تعمید گرفتم، اما خودم را بابتیست نمیدانم، هر چند با عقاید کلوین بسیار موافق هستم، خودم را کلونیست هم نمیدانم، من یک مسیحی هستم، این فرقۀ من است!  اشتباهاتی در گذشته در خصوص داشتن درک کتابمقدسی در خصوص این مقوله داشتم و اعتراف میکنم که تاحدودی در آن لغزش خوردم، خدا را شکر، بنا به فیض و بخشش خودش با گذشت زمان و تجربیات روحانی بدست آمده، باور دارم خود روح مقدس خدا بواسطه درک درست از کلام خدا و تفسیر درست از آن برداشتی به من در خصوص این روز و این واقعه داده است که نه تنها از خود کلام خدا استنتاج شده است بلکه با کلیسای نوین مسیح در سراسر دنیا هماهنگ میباشد.
برای اینکه درکی درست در خصوص روز پنطیکاست داشته باشیم، درکی کتابمقدسی و نه فرقه ایی، باید بر طبق کتابقمدس درک کنیم که آنچه که روز پنطیکاست هست و آنچه که روز پنطیکاست نیست. زیرا به این باور رسیده‏ام مادامی که درکی درست از این روز نداشته باشیم بخش بزرگی از الهیات مسیحی را پس پشت گذاشته‏ایم، سهل انگاری کرده‏ایم و آنچه که اس و بنیان کلیسای مسیح را استوار میسازد را درک نکرده ایم.
من قصد ندارم در جزئیات فصل دوم اعمال رسولان رفته و آیه به آیه آن را با شما بررسی کنم، میدانم منابع معتبر و ارزنده ایی امروز در دسترس شما هست که چنین کار بزرگی را انجام داده اند. اما قصد دارم با شما نگاهی کلی و جامع به این روز بر طبق نامۀ اعمال رسولان باب دوم بیاندازم.
آنچه روز پنطیکاست هست و آنچه نیست
الف- روز پنطیکاست واژۀ عهد جدید نیست بلکه به خودی خود در آیین یهود وجود داشت. آن را همچنین عید هفته ها نیز میگفتند( تثنیه ۱۶: ۱۶) روز شکرگزاری برای محصولات. این روز بقولنا ۵۰ روز پس از روز عید پسح یا فصح در بین یهود برای سالهای متمادی حتی تا به امروز برگزار میشود. عیسای مسیح در ایام فصح مصلوب شد. مُرد و روز سوم قیام کرد. به مدت چهل روز با بدن رستاخیز کرده خود بین شاگردان زیست و خود را به صدها نفر نشان داد، روز چهلم روز رستاخیز خود از مرگ، به همان جایی که آمده بود بازگشت و در دست راست حضرت اعلی نشست.(اعمال ۱: ۳ و ۱۱) ده روز پس از صعود او به آسمان(پنجاه روز پس از مرگ او)روح القدس خدا از آسمان به زمین آمد، و او که تا آن زمان در بین انسانها میزیست، آن روز مستقیما از اسمان به زیر آمده و در ایمانداران به عیسای مسیح نزول نمود و در آنها ” ساکن ” گزید. یعنی خانه گرفت.
ب- نویسندۀ اعمال رسولان، و نویسندۀ واقعۀ روز پنطیکاست، لوقا، شاهد عینی آن روز نبوده است بلکه همۀ آنها بر طبق شواهد عینی ثبت کرده است( لوقا ۱: ۳ )
پ- وعدۀ نزول و سکونت روح القدس با ایمانداران غافلگیرانه و تازه نبود. آن وعدۀ خدا در عهد عتیق بود. نزول روح القدس در روز پنطیکاست، به رغم عظیم بودن آن با علایم و نشانه‏هایی که با خود به همراه داشت، از قبل توسط انبیاء خداوند وعده داده شده بود. حزقیال نبی تاثیر کلی آن را دیده بود( حزقیال نبی ۳۶: ۲۵- ۲۷) و یوئیل نبی این روز را دیده بود(یوئیل ۲: ۲۸- ۳۲ ) و خود عیسای مسیح به چنین روزی به شاگردان خود وعده داده بود(لوقا ۲۴:۴۹)
ت- روز پنطیکاست و نزول روح القدس هر چند آغاز و شروع کلیسای مسیح بود، اما آغاز و شروع الهیات مسیحی نبود، آن قبلا شروع شده بود. اساس تعالیم مسیح با کتاب پیدایش آغاز شده بود، روح القدس در روز پنطیکاست تایید کنندۀ تعلیم مسیح خداوند و ادامه دهندۀ آن بود نه آغاز کنندۀ آن.
ث- وقتی در روز پنطیکاست روح القدس بر ایمانداران ریخته شده و در آنها مقیم یافت، آنها چند تا کار کردند و چند تا کار نکردند:
ث-۱- آنها به زبانها ( یونانی آن :گلوسا در حالت جمع یعنی زبانهای متداول ملل)گفتگو کردند. گفتگویی که همه آن را فهمیدند. نه اینکه هیچکس آن را درک نکند. یعنی چه که به زبانها گفتگو کردند؟ دقت کنید تمامی آنهایی که در اورشلیم در روز پنطیکاست جمع شده بودند، یهودیانی بودند که از سراسر امپراطوری روم برای روز پنطیکاست به اورشلیم آمده بودند( ایات ۹ و ۱۰) پس زبانهایی که آن سخن میگفتند متفاوت بود. سه احتمال وجود دارد: الف- یک زبان غیروصف و غیرقابل بیان الهی به ایمانداران عطا شده بود تا به آن طریق با تمام آن مهمانان که زبانهایی متفاوت داشتند گفتگو کنند. اما دقت کنید که همۀ آنها میفهمیدند آنچه شاگردان میگفتند، بر خلاف آنچه در کلیسای قرنتس روی داده بود که گفتگوی زبانهای آنها را هیچکس درک نمیکرد و پولس آنها را ممنوع ساخت. ب- ۱۲۰ شاگردی که در بالاخانه با یازده شاگرد اصلی مسیح جمع شده بودند( اعمال ۱: ۱۵) و روح القدس را دریافت کردند از قبایل متعددی یهود بودند آنها زبان اقوام آمده به جشن را میدانستند پس به زبان آنها سخن میگفتند از اینرو آنها درک میکردند. پ- و نهایتا احتمال سوم این است که، اسکندر مقدونی زبان یونانی را در تمام امپراطوری خود مرسوم ساخته بود. حتی کتابمقدس به زبان یونانی ترجمه شده بود(ساپتوجنت) اسرائیلی‏ها زبان یونانی را میدانستند. هر چند بعدها زبان رومی نیز اضافه شد اما زبان یونانی زبانی رسمی اسرائیل و قبایل متعدد دنیای آن روز بود. پس زبان گفتگوی شاگردان آن روز نه به زبان عبری یا آرامی بلکه به زبان یونانی بوده است پس همه درک کردند. آنچه در هستۀ مرکزی این واقعه وجود دارد این است که تقریبا ۱۲۰ نفر حرف زدند و تقریبا سه هزار نفری که بعدا ایمان آوردند تماما زبان آنها را فهمیده بودند.
ث۲- کبریایی و عظمت خدا را پرستش کردند نه قدرت و توانایی انسانی خودشان را. ( ایۀ ۱۱)
ث-۳- روز پنطیکاست روزی بود که شاگردان ترسو و بزدل عیسای مسیح شهامت و قوت روح مقدس خدا را در خود یافتند و از ایمان خود به مسیح سخن گفتند. از خداوندی عیسای مسیح سخن گفتند نه اینکه پیامبری نیکو بود یا انسانی برجسته یا معلمی دانا. آنها با شهامت و قدرت از عیسای مسیح مصلوب شده، دفن شده و قیام کرده سخن گفتند.( ایات ۲۲- ۳۶) آنها نقطۀ تمرکز تمامی مهمانان آن روز را رو به عیسای مسیح، صلیب او، مرگ او، رستاخیز او معطوف کردند نه به استعداد و توانمندی خودشان.
ج- روز پنطیکاست تایید کننده و اعلام کنندۀ انجیل ساده و قابل فهم برای مشتاقان عیسای مسیح بود نه پیچیدگی در درک آن. نه اینکه به مردم بگویند حتما باید در یک حالت خاص باشند و یا یک هوایی خاص در سر آنها باشد یا حسی خاص داشته باشند!! خیر! وقتی مردم از شاگردان پرسیدند که ” ای برادران چه کنیم؟” پاسخ ساده بود، ساده و کاملا قابل هضم و اجرا، در همان زمان، در همان آن :” توبه کنید و هر یک از شما به اسم عیسای مسیح به جهت آمرزش گناهان تعمید گیرید و عطای روح القدس را خواهید یافت.”( ایۀ ۳۸)
چ- روز پنطیکاست ادامه دهندۀ آن راهی بود که مسیح عیسی با ریختن خون ارزشمند خود آغاز کرده بود. نه آغاز یک شیوه و یک راه خاص. کلیسا شکل گرفت. و کلیسا حیات خود را همانطور که مسیح عیسی سر کلیسا آن را تعلیم داده بود آغاز کرد: ” و در تعلیم رسولان و مشارکت ایشان و شکستن نان و دعاها مواظب مینمودند.”( ایۀ ۴۲)
ح- تمام آنهایی که مدام ادعای ” گفتگوی زبانها” را نشانۀ روح القدس در شما میدانند، هرگز نشانۀ روح القدس را خارج از فصل دوم ندیده‏اند. چند تا ورق بزنید و از فصل دوم اعمال رسولان جلوتر بروید. نترسید! فصل ۵ ایات ۴۰ تا ۴۲ را بخوانید. شاگردان در شهامت و قوتی که در سکونت روح القدس خدا در خود یافتند، برای نام مسیح شکنجه و آزار دیدند، شلاق خوردند، توهین شدند اما آنها ” شاد خاطر ” بودند زیرا خود را شایسته و لایق دیده بودند که ” به جهت اسم او رسوایی کشند.”( ۵: ۴۲)
خ- همۀ روز پنطیکاست این نبود که مردم به زبانها گفتگو کردند، بادی عظیم وزید و خانه لرزید و شعله‏های آتش پدیدار شد. روز پنطیکاست روز آغاز کلیسا بدون حضور جسمانی صاحب کلیسا، عیسای مسیح بود. آغاز زیستن برای مسیح. آغاز خدمت. آغاز رنج و جفا دیدن برای نام مسیح و برای کلیسای او. آغاز زیستن و بارآوری در میوۀ روح القدس خدا. آغاز توانمندی در درک کلام مقدس خدا بدلیل سکونت روح القدس خدا در ما بعنوان معلم کلام مقدس به ما. در واقعۀ روز پنطیکاست هرگز تمام نشده است، نزول روح القدس و سکونت او در ایمانداران به دلیل ایمان آوردن به عیسای مسیح تا به همین امروز ادامه دارد، هر کس که میخواهد از روح القدس و کارهای عظیم او سخن بگوید، باید از تعلیم دادن نشانۀ روح القدس در علائم و نشانه‏های خارق العادۀ غیرقابل فهم و درک و عجیب و غیرعادی بودن دست بردارد. و بر کلام مقدس خداوند و تعلیم شاگردان مسیح تمرکز کند. کلامی گویا و قابل فهم و قابل درک. آیا برای هزاران سال در دین اسلام ما به زبانی خدا را پرستش نکردیم که هرگز آن را نفهمیدیم. بهرۀ آن چه بود؟ چرا میخواهیم آنچه که ما را در تاریکی و نادانی قرار داد را عینا در مسیحیت تزریق کنیم و به آن نمایی روحانی بدهیم، این کفر مطلق است!
رازی شگفت!
ایماندار عزیز! هرگز تمرکز خودت را بر یادبود پنطیکاست بعنوان امری خارق العاده و غیرقابل فهم نگذار! یا امری غیرعادی و اینکه باید در مرحلۀ خاصی باشی تا آن را درک کنی، اینها تماما تعالیمی نادرست و گزاف است. اگر امروز مسیحی هستی یعنی از گناهان خودت در نام مسیح توبه کرده‏ایی، مسیح را بعنوان کسی که برای گناهان تو مرد و دفن شد و روز سوم قیام کرد، بعنوان خداوند و نجات دهندۀ خودت پذیرفته‏ایی امروز من بر طبق شهادت کتابقمدس شما را خاطر جمع میسازم که شما روح مقدس خدا را دریافت کرده‏ایی. و میدانی قشنگی کار کجاست؟ اینجاست که تمام روز پنطیکاست برای این روی داد تا وعدۀ وفادارانۀ عیسای مسیح به شاگردان در خصوص فرستادن پشتیبانی دیگر، روح القدس، مسجل و برآورده شود. تمام روز پنطیکاست برای این روی داد تا شما امروز به آن واقعه بر طبق کتابمقدس نظر کنی و مطئمن شوی که مسیح به عهد خود وفا کرد و امروز چون به او ایمان داری، روح القدس خدا در تو ساکن است، بر طبق وعدۀ او و بر طبق واقعۀ تاریخی آن روز و بر اساس اعتراف ایمان خودت.
آنچه من و شما را باید شگفت زده سازد عجایب و شگفتی های روز پنطیکاست نباید باشد بلکه این حقیقت که امروز بر طبق وعدۀ خود عیسای مسیح او در شما، در وجود شما، به همراه خدای پدر و خدای روح القدس در یک واحد ساکن شده است. ” و در آن روز شما خواهید دانست که من در پدر هستم و شما در من و من در شما.”( یوحنا ۱۴: ۲۰) او در شما و شما در او؛ و او و شما یک هستید کمااینکه او با پدر یک است. به نظر من این از فرمول اتمی انیشتن پرقدرت تر و عظیمتر و مهیبتر است! فقط باید آن را هضم کرد. آن را در زیر دندانهای روحانی جوید و آرام آرام آن را قورت داد تا تماما جذب و هضم سیستم گوارشی ما، جسمی ما، فکری ما بشود. این همان راز شگفت انگیز ایمان ماست. این آن رازی که باید در شعف و دانش دانستن آن ما را مشوق و متحرک سازد که اکنون باید چگونه برای چنین خدایی که در من زندگی میکند و ساکن است شاهد خوبی باشم. این آن راز حقیقی نهفته در پنطیکاست است. چنین روزی بر شما شادمانه باد!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...