شنبه , ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / بشارت دادن / سر و راز بزرگ خدا چه بود؟

سر و راز بزرگ خدا چه بود؟

سّر و راز بزرگ خدا چه بود؟
نگاهی به مکاشفۀ خدا به پولس رسول در عیان کردن سر بزرگ خود برای دنیا
نوشتۀ : ح گ

مقدمه

بارها از من پرسیده اند که چرا خدا در زمانهای قدیم عیسای مسیح را بدنیا نفرستاد؟ چرا خدا در زمانهای قدیم انسانها را با فیض خود نجات نداد؟ می گویند اگر خدایی که کتابمقدس به ما نشان می دهد،یهوه، چنین خدایی عادل و پر فیضی ست چرا در زمانهای قدیم به داد مردم تیره بخت نرسید، عیسای مسیح را بفرستد تا مصلوب شده و گناهان ما آمرزیده شده و انسانهای زیادی نجات یابند؟ اصلا عیسای مسیح کجا بود؟ از زمان پیدایش هستی تا آخوری در بیت لحم، مسیح در زمان قدیم چه می کرد، در کجای زمان بود؟
من شاهد پاسخ متفکران و معلمان کتابمقدس به چنین سوالاتی بوده ام که سعی کرده تا به آن پاسخی روحانی بدهند! غریب به اتفاق با هم متّفق بوده اند که این در دست خدا بوده و به کسی ربط نداشته است! و از جمله خود من به نامۀ عبرانیان باب ۱ آیۀ ۱ تا ۳ رجوع کرده و آن ر ا پاسخ داده ام. این پاسخ کاملا درست است. تنها خدا زمانها را می داند و اوست محیط بر تمامی پدیده ها. من همواره پاسخ کتابمقدس را کامل و جامع می دانم. اما همچنین می دانم آیات کتابمقدس مانند یک منشور ا ست . کتابمقدس صدای خداست. روح مقدس خدا معلم ماست. حکمت خدا توسط فیض به انسانی که طالب آن باشد عطا می گردد. هر آنچه که شما در هستی در ایمان از خدا در نام عیسای خداوند بخواهید به شما داده می شود؛ می گویم میشود،زیرا وعدۀ خود خدای پدر و عیسای مسیح است.اما هر گاه به انسان می رسیم و تفسیر و تشریح انسان از کتابمقدس، برداشتهایی چند می بینیم که تنها انسانی و از انسان خاصی است نه لزوما اینکه متغایر باشد با صدای خدا بلکه جامع و منشور مانند ذات کتابمقدس نیست. و شما بیشتر می خواهید! از این رو بنده با پاسخ این عزیزان قانع و سیراب نشده ام! همواره باور من بر این بوده که باید بیشتر از این پاسخ سنگینی که همه در آن موافق هستند باشد! من بر این سوالهای درست و اصولی زیاد تامل کرده ام. از آنها رد نشدم. برای جستجوی آن کجا می توانستم بروم، چه جایی داشتم غیر از خود کتابمقدس. پس در مسیر مطالعات خودم به نتایجی چند برای پاسخ به این سوالات صادقانه و طبیعی دست یافتم.این مقالۀ کوتاه جمع بندی مختصری از بررسی بنده در کتابمقدس برای پاسخ به سوالات مذکور می باشد.

بافت و قدمت یک راز
ابتدا باید بدانیم خدا هرگز قرار خود را تعویق نمی اندازد! اگر می گوید راس ساعت ۵:۰۰ با شما در فلان محل ملاقات خواهد کرد،اگر سیل و زلزله هم بیاید او سر قرار خود راس ساعت ۵:۰۰ حاضر خواهد بود،چه شما باشید چه شما نباشید! خدا به هستی وعده داد که از نسل زن پسری زائیده می شود که سر مار(شیطان ) را می زند یعنی بر او پیروز خواهد شد(پیدایش ۳ آیۀ ۱۵). خدا از عیسای مسیح سخن می گفت. عیسای مسیحی که روزی باید بدنیا می آمد،جسم میگرفت و بر شیطان پیروز میشد. اما درست در همان زمان وعدۀ تولد عیسای مسیح،او کجا بود؟ آیا خدا فرموده بود که عیسایی در جایی روزی توسط زنی بدنیا می آید ،آنوقت وعدۀ من عملی می شود!خیر! پس عیسای مسیح کجا بود؟ خود عیسای مسیح با زبان خود نزد خدا دعا میکند که: و الان تو ای پدر مرا نزد خود جلال بده به همان جلالی که قبل از آفرینش جهان نزد تو داشتم(یوحنا باب ۱۷ ایۀ ۵).یوحنا شاگرد مسیح در همین انجیل خود می نویسد:در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.همان در ابتدا نزد خدا بود(انجیل ۱ آیۀ ۱ ).
واچ من نی مسیحی پرتوان چینی می گوید،ما در آدم بودیم زمانی که آدم گناه کرد،از اینرو ما در آدم با طبیعت گناه آلود او پا به دنیا گذاشتیم. او همچنین نتیجه گیری میکند که ما در پدران و نیاکان گذشتۀ خود بودیم. یعنی شما در پدر پدر بزرگتان بودید اگر که او روزی در روستایی در سمنان بدنیا آمد؛ در واقع فرض کنید پدر پدر بزرگتان چوپان بوده است،قبل از اینکه شما بدنیا آمده باشید، درست در همان زمان شما با پدر پدر بزرگتان چوپانی می کردید. این حقیقت آنقدر تکان دهنده است که باید فراموش نکنیم اگر مثلا ماری پدر پدر بزرگتان را نیش می زد، و او فوت می کرد، پدر شما بدنیا نمی آمد،نتیجتا شما بدنیا نمی آمدید!نویسندۀ نامۀ عبرانیان در بارۀ موسی مینویسد: و عار مسیح را دولتی بزرگتر از خزائن مصر پنداشت(عبرانیان باب ۱۱ آیۀ ۲۵). سوال اینجاست:عیسی آنجا کجا بود که او می نویسد موسی سختی و عار مسیح را بزرگتر می دانست؟ آیا میتوانیم بگوییم،مسیح در موسی بود زمانی که او از مصر خارج می شد؟ ببینیم خود عیسای مسیح چه پاسخی می دهد: عیسی بدیشان گفت آمین آمین به شما می گویم که پیش از آنکه ابراهیم پیدا شود من هستم(یوحنا باب ۸ آیۀ ۵۸).
اما دوستان عزیز چنین حقیقتی هزاران سال مانند سّر بزرگی در هستی وجود داشته است. این سّر بزرگ را خدا قبل از آفرینش در هستی جای داد و اجازه نداد تا کسی به آن دسترسی یابد. سّر و راز الهی خدا بر همه پوشیده بود و کسی از آن هیچ نمی دانست. با بررسی آیات و بیانات خود عیسای مسیح در ابتدای این مقاله به این نتیجه می رسیم که عیسای مسیح قبل از اینکه نطفه اش در رحم انسانی بسته شود،وجود داشته و او در هستی با انسانها حیات داشته است. آیا در جسم؟ نه هنوز! بلکه به شکل روح قدوس، و در انسانهایی که دوستدار خدا بوده و طالب فیض او بوده اند می نشسته است. سوال اینجاست:آیا نیاکان ما این را می دانستند؟ آیا از حضور عیسای مسیح در خود باخبر بودند؟ پاسخ صریح و بی ریا بر طبق کتابمقدس این است که خیر این برای آنان مانند راز و سّری پوشیده بوده است. آنها از چگونگی کار مسیح باخبر نبودند،اما از آمدن او و تولد او تماما آگاه بودند. اما آنها به چه شیوه و راهی از وجود عیسای مسیح آگاه شده بودند،بواسطۀ فیض خدا و ایمان آنان به این فیض. آنها توسط ایمان( آنچه که چشم نمی بیند اما دل می طلبد) ، تولد مسیح را در جان خود می پروراندند و به سمت آن حرکت می کردند. مسیح را نمی دیدند ،اما مسیح توسط ایمان آنان در آنان کار می کرد. آیات فراوانی را بنده بر طبق آنچه که برای ما از پدران ایمان و آنانی که قبل از ما آمده اند باقی مانده که میتوانم صحت و درستی این ادعا را ثابت کنم. از خود هابیل گرفته تا شیث و نوح؛ از ابراهیم تا یعقوب تا یوسف. از یوسف تا موسی و یوشع و از یوشع تا راحاب و … تمام این انسانها در وجود خود مسیحای موعود را دیده و به امید دیدار او استوار،به رغم تمامی مصیبت ها و رنجها ایستادند و ایمان خود را اعتراف کردند؛ و به امید روزی بودند که عیسای مسیح متولد شده و آن نجات وعده داده شده به انسان که پیروزی بر شیطان و مرگ بود را به هستی ارمغان دهد. یعنی دقیقا همان جمله ای که شمعون پیر زمانی که عیسی نوزاد را در آغوش گرفت و اعتراف کرد: چشمانم نجات تو را دیده است، نجاتی که تو در حضور همۀ ملتها آماده ساخته ای(انجیل لوقا باب ۲ آیۀ ۳۱ ). وقتی شمعون پیر این اعتراف را کرد در خودش تمام تشنگان و منتظران عیسای مسیح را داشت. آیا فقط اسرائیلی ها و تنها در اسرائیل؟ آری و فقط برای اسرائیل! و این است نطفۀ راز خدا!

بازگشائی یک راز
در سوال چرا فقط اسرائیل است که این راز نطفه بسته است! این راز بر هستی پوشیده بود رازی که متعلق به اسرائیل بود! نه امت دیگری . وقتی خدا به ابراهیم گفت: آنانی را که برکت بدهی متبارک و آنانی را که لعنت کنی،لعن می سازم، از مسیح سخن می گفت. از برکتی که مسیح برای فرزندان آیندۀ ابراهیم خواهد داشت یعنی اسرائیل . آمدن عیسای مسیح برای اسرائیل و انجام آن وعدۀ رستگاری مانند رازی بر هستی بود. آن وعدۀ پیروزی بر شیطان و مرگ. آن حیات جاودان. و خدا تصمیم داشت تا پایگاه فرود این راز الهی خود را بر هستی ، در خاک اسرائیل، از میان فرزندان ابراهیم، قرار دهد؛ یادتان بیاید: زیرا نجات از یهود است(یوحنا ۴ ایۀ ۲۲).
پس راز الهی خدا وارد شد، ابتدا بر اسرائیل. طبق آن وعدۀ الهی خود. اما این راز چگونه تحقق یافت و عمل کرد؟ آنچه کار صلیب مسیح برای هستی انجام داد اساس و تمام راز و سّر الهی خدا بود. صلیب مسیح برکتی بود که خدا به ابراهیم وعده بود،لعنتی بود که اگر کسی آن را رد کند. و این طرح الهی خدا در هستی وجود داشت، اما از انسان پوشیده بود؛طوری که خود اسرائیل صاحب این راز ،حتی در زمان بودن آن راز و سّر الهی بین مردم خود و حتی بعد از صعود او به آسمان آن را درک نکرد! درست در روزهایی که آن راز و سّر بزرگ الهی در بین مردمش می خرامید، بیمارانش را شفا می داد، کودکانش را محبت مینمود، گناهکارانش را از هر رنگ و پوست و نژاد آمرزید و آنان را وارد بهشت ساخت، تنها تعداد اندکی از مردم اسرائیل از آن آگاه شدند اما باز نه کاملا! آه!مردم اسرائیل نگاه کنید! ببینید! این است آن بره که گناه جهان را بر می دارد! این است آن سر بزرگ الهی پوشیده بر هستی! نگاهش کنید! آن سّر بزرگ الهی بین مردم اسرائیل زیست، اما باز کسی آن را ندانست!
تا اینکه روزی خدا آن ر ا بر طبق فیض و محبت بیکران خود بر پولس رسول آشکار ساخت. پولس می گوید این سّر بر هیچکس عیان نشده بود تا اینکه خدا آن را فقط بر او عیان کرد،از این رو او را مامور ساخت تا این سّر بزرگ خدا را برای دنیا عیان کند. او این را در نامۀ خود به ایمانداران افسس می گوید:گه این سّر از راه کشف بر من اعلام شد(افسسیان باب ۳ آیۀ ۲ و ۸). در ادامۀ همین نامه کمی پایین تر پولس رسول ادامه میدهد که: و همه را روشن سازم که چیست انتظام آن سّری که از بنای عالم ها مستور بود(ایۀ ۹). لطفا دقت کنید پولس نمی گوید خدا ناگهان تصمیم گرفت که یک سّر بزرگ را روزی در جایی در بیت لحم توسط روح مقدس خود در رحم دختری باکره گذاشته تا پا بدنیا بگذارد و او ناگهان بیان کنندۀ این سّر باشد. پولس می گوید خدا در حقیقت آن روز در بیت لحم آن سّر کهن و دیرینۀ جاودانی خود را بر مردم دنیا عیان کرد. سّری که از بنای عالم ها مستور و پوشیده بوده است،و او را ،تنها او را ، یعنی پولس رسول را فیض بخشید تا تنها کسی باشد که آن راز و سّر بزرگ الهی را که از ازل در هستی وجود داشته را درک کند؛ از اینرو او را مامور ساخت تا عیان شدن آن راز الهی را بر تمام هستی بشارت دهد.
پولس رسول که این سّر برای اولین بار بر او آشکار شده بود این سّر الهی را اینگونه تشریح میکند: راز آئین ما بزرگ است: او به صورت انسان ظاهر شد روح القدس حقانیتش را ثابت نمود، فرشتگان او را دیدند. مژدۀ او در میان امتها اعلام شد. در جهان،مردم به او ایمان آوردند، و با جلال به عالم بالا ربوده شد(اول تیموتائوس باب ۳ ایۀ ۱۶).
آری آن راز بزرگ الهی خدا در و برای هستی؛عیسای مسیح بوده است. اما آیا آن راز الهی تنها تولد عیسای مسیح، زندگی او ، مرگ او بر صلیب و تعالیم او برای اسرائیل بود؟

شناخت این راز
چرا باید خدا این راز را بر پولس آشکار میساخت و خدا چه نقشه ای از بازگشایی این راز توسط انسان( پولس رسول ) داشت؟ پولس رسول در همان نامۀ افسسیان در باب ۳ آیۀ ۵ و ۶ می گوید: که آن ( آن راز الهی ) در قرنهای گذشته به بنی آدم آشکار نشده بود بطوری که الحال بر رسولان مقدس و انبیای او بر روح مکشوف گشته است که امتها در میراث و در بدن و در بهرۀ وعدۀ او در مسیح بوساطت انجیل شریک هستند.
پولس که این راز را از راه فیض الهی درک و فهمیده است میگوید: خدا با فرستادن عیسای مسیح از قوم اسرائیل و برای دنیا ، در حقیقت قصد نمود تا تمام مردم دنیا را( نه فقط اسرائیل را، چرا که در ابتدا فقط اسرائیل بود) در میراث و وعده ای که به ابراهیم داده بود شریک سازد. این را پولس در نامۀ کولسیان تاکید میکند: یعنی آن سّری که از دهرها و قرنها مخفی داشته شده بود لیکن الحال به مقدسان او مکشوف گردید. که خدا اراده نمود تا بشناساند که چیست دولت جلال این سّر در میان امتها که آن مسیح در شما و امید جلال است(کولسیان باب ۱ آیۀ ۲۶ و ۲۷).
پس خدا تصمیم داشت تا سر بزرگ الهی خود، عیسای مسیح را روزی بر جهان بفرستد، او خاک اسرائیل را برگزیده بود، از همان زمان خلقت، عیسای مسیح متولد شد، اما تولد مسیح تمام راز الهی خدا نبود! بلکه خود عیسای مسیح راز الهی بود. مرگ مسیح راز الهی نبود! بلکه کاری که صلیب و مرگ و قیام مسیح انجام می داد راز الهی بود. و این راز بر طبق بازگشایی آن به پولس رسول به ما این بود که: امتها، همه، نه فقط اسرائیل، از تمامی میراث که: پسر خواندگی و جلال و عهدها و امانت شریعت و عبادت ( رومیان ۹ ایۀ ۴) بود بهره ببرند : و تمامی خزائن حکمت و علم مخفی( کولسیان باب ۲ آیۀ ۳) را دارا شوند؛ تا آن : به حسب دولت جلال خود به شما عطا کند که در انسانیت باطنی خود از روح او به قوت زورآور شوید تا مسیح بوساطت ایمان در دلهای شما ساکن شود و در محبت ریشه کرده و بنیاد نهاده استطاعت یابید که با تمامی مقدسین ادراک کنید که عرض و طول و عمق و بلندی چیست و عارف شوید به محبت مسیح که فوق از معرفت است تا پر شوید تا تمامی پری خدا( افسسیان باب ۳ ایات ۱۶ تا ۱۹).. و این تمام آن راز الهی و سّر بزرگ خدا بود. تمام آن. که از ابتدای عالم بر هستی پوشیده بود اما اکنون توسط انسانی بنام پولس توسط فیض او بر هستی بشارت داده شده است.
یعنی ای انسان! خدا ترا در مسیح که مال یهود بود، از یهود بود، از خاک اسرائیل بود، برای تمام مردم دنیا برکت، و جلال و سرافرازی قرار داده است. برای همه…خدا جهان را اینقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که بر او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد( عیسای مسیح)
تا همه پیوند شوند و …در ریشه و چربی زیتون شریک گردند( رومیان باب ۱۱ ایۀ ۱۷).

برکات الهی یک راز برای همه
راز الهی خدا برای تمام عالم بود. آن راز بر همۀ عالم پوشیده بود. اسرائیل قوم برگزیدۀ خدا بود. عیسای مسیح آن راز الهی خدا بود. عیسای مسیح یهودی بود. نجات از یهود آمد. راز الهی خدا، عیسای مسیح و وجود او و هر آنچه که از او به ما عطا میگردد،ابتدا متعلق به یهود بود، طبق وعده و طرح الهی خدا از همان ابتدای خلقت. اما خدا قصد نداشت تا بعدا طرح خود را عوض کند و این برکات را نصیب حال همۀ دنیا کند! او قصد داشت تا برکات این راز الهی خود از طرف یهود به تمام مردم دنیا داده شود. همانطور که در بالا دیدیم تمام برکات داده شده به اسرائیل که توسط تولد عیسای مسیح و ورود او به زمین برای آن قوم تکمیل و محقق گشت، سپس به تمام مردم دنیا داده شد.
اگر همه گناه کردند و از جلال خدا قاصر شدند( چه اسرائیلی و چه غیر اسرائیلی) همینطور ، با فیض خدا همه بوساطت عیسای مسیح که آنان را آزاد می سازد بطور رایگان نیک محسوب می شوند( چه اسرائیلی و چه غیر اسرائیلی). چرا که خدا فقط خدای یهودیان نیست..خدا یکی ست و یهودیان را بر اساس ایمان و غیر یهودیان را نیز از راه ایمان کاملا نیک محسوب می سازد( رومیان باب ۳ ایات ۲۹ و ۳۰).
جان پایپر در کتاب ۵۰ دلیل خود بر مبنای آیات کتابمقدس به آیاتی از کتابمقدس اشاره میکند که در آن به وضوح قید گشته است که، تولد و مرگ و قیام مسیح چه برکاتی برای همۀ مردم دنیا داشته است. برکات آن رازی که تا آمدن عیسای مسیح بر عالم پوشیده بود. او قید میکند که:

۱-                       برای اینکه ما را مقدس و پاک و بی عیب گرداند.
۲-                     برای اینکه به ما وجدانی پاک بدهد.
۳-                    برای اینکه تمام هر آنچه که برای ما نیکوست برای ما فراهم سازد.
۴-                    برای اینکه ما را از بیماری های جسمانی و روحی شفا دهد.

و موارد بسیار زیادی است که میتوان در این مقاله از درک این راز الهی خدا برای عالم بر طبق آیات کتابمقدس سخن گفت. راز الهی و برکات رازی که متعلق و در انتظار همۀ دنیا و ساکنان آن است. ساکنانی که هرگز این راز بر آنان آشکار نشده است. و ساکنانی که این راز بر آنان آشکار شده اما در برکات آن زندگی نمی کنند و یا آن را فراموش کرده اند. و ساکنانی که این راز بر آنان آشکار نشده و مایل به آشکار شدن آن برای خود نیستند!

دوست عزیز!
راز الهی خدا امروز بر ما عیان شده است. خدای زنده، یهوه، خدای سرمدی میخواهد تا همه ما به مسیح وصل شده و از تمامی پری مسیح پر شویم. از او بنوشیم. از میراث او غنی شویم. همه در او بمانیم و از او برکت یابیم. این راز از بدو هستی بر عالم پوشیده بوده است. پدران و نیاکان ما در گذشته همین برکت را بواسطۀ ایمان خود به مسیحای موعود در جان خود از راه فیض خدا نه بابت اعمال مذهبی خود دریافت کردند، امروز نیز خدای زنده و عادل و مهربان می خواهد تا شما از راه ایمان به عیسای زنده همان برکات وعده داده شده در مسیح را دریافت نمایید.
دوست عزیز!
دیگر بدنبال اسرار و رازهایی دیگری نرو! آن آب حیات اسکندر! آن نوش داروی سهراب! آن چشمه های آب زلال! آن رویاها را بدور بریز! این راز الهی خدا را که اکنون بر هستی عیان و آشکار شده را از راه قلب خود دریافت کن! به او ایمان بیاور! امروز! تا همین امروز از برکات و تمام شگفتی این راز آگاه شده و در آن و با آن از حضور خدا در خودت مستفیض گردی. این میتواند همین الان میسر شود. کافیست در دل خودت دعا کنی که:
خدایا من گناهکارم! و قادر نیستم که با تلاش مذهبی و دینی خودم این داغ و سنگینی لعنت گناه را از خودم بردارم. ایمان آورده ام که راز الهی تو در مسیح بر من آشکار شده است. او نجات دهندۀ من است. به او ایمان می آورم که قبل از اینکه من متولد شوم برای گناهان من بر صلیب جان خود را داد،دفن شد، روز سوم از مرگ قیام کرد و امروز زنده است، اکنون از او دعوت میکنم تا به قلب من بیاید و مرا از خودش پر کند. آمین
دوست عزیز!
با این دعای ساده تمامی برکات آن راز الهی خدا که روزی تنها به اسرائیل وعده داده شده بود، از ان شما می گردد. در او بمان و از او سیراب شو.آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ورود به ملکوت خدا

ورود به ملکوت خدا با سه تا فعل شدن! نوشتۀ: ح.گ ماجرایی در دو انجیل ...