جمعه , ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / ادبیات مسیحی / سفید، همه چیز سفید!

سفید، همه چیز سفید!

سفید، همه چیز سفید!
رنگ تو چیست؟
نوشتۀ: ح.گ

رنگ‏ها برای خود سخن میگویند. با خود رازها را به چشمان ما میاورند و هر کدام از ما به گونه‏ایی در رنگی راز سربستۀ خودمان را داریم؛ یک شور، یک شادی، یک حس قندک زدن در ته دل! چشمان مردم ایران به مدت هزار و چهارصد سال است که به رنگ سیاه و سبز خو گرفته است. رنگ سیاه برای عزای تاسف و ماتم که راه به قبرستان میبرد و رنگ سبز برای خوف و احترام کاذب برای سلسلۀ محمد که راه به خودکامگی و استبداد! رنگها برای خود سخنی فراوان دارند، رازی در درون. سّری که درهای سنگین دروازۀ چشمانمان را چهارطاق به هم کوبیده و باز میکنند، از تالارهای پیچیدۀ باورهای ما بالا رفته و با پادشاه بدن ما ملاقات میکنند. و ناگهان پادشاه فرمان شادی را صادر میکند، یا شاید انزجار، تنفر، بی تفاوتی، سردی، خمودگی ، احساس پوچی. رنگها با خود رازهای نهانی دارند که راه به دوردستها دارند. تا به عمق تاریک کهکشانهای نامنتها. جایی که نه قلم قادر به نگارش آن است و نه جملات قادر به وصف آن!
رنگ مورد علاقۀ شما چیست؟ در چه رنگی شما میتوانید آنقدر خود را مستحیل کنید که به یک قرار برسید. به یک رها کردن. به یک رها شدن. به یک اتصال. به یک تسلیم. به یک توصیف. به یک شادمانی بی انتها.
در کتابمقدس بارها از رنگ سفید سخن گفته شده است. و زیبایی این رنگ زمانی برای ما آشکار میگردد که وقتی میفهمیم که همواره این رنگ، یعنی رنگ سفید به گونه‏ایی به آسمان ربط داشته و ما را به آسمان مرتبط ساخته و پیامی از آسمان با خود آورده است: وقتی قوم اسرائیل در بیابان سرگردان بودند، یهوه از آسمان نان ” مَّن ” را فرستاد که مانند تخم گشنیز سفید رنگ بود( خروج ۱۶: ۳۱ ) وقتی عیسای خداوند بر بالای تپه با موسی و ایلیا ملاقات نمود، شاهدان میگویند جامه‏اش مانند نور سفید گردید و مرقس میگوید هیچکس بر روی زمین قادر نبود که ردایش را اینچنین سفید گرداند.( متی ۱۷: ۲ و مرقس ۹: ۳ ) وقتی در صبح رستاخیز فرشتگان بر شاگردان ظاهر شدند، آنها تماما به ردایی سفید و درخشان ملبس بودند.( متی ۲۸: ۳ و یوحنا ۲۰: ۱۲ ) و یوحنا در مکاشفه ایی که مسیح خداوند به او داد، ظهور مسیح را بر او اینگونه توصیف میکند:” ردایی بلند بر تن داشت و بر سینۀ وی کمربند طلا بسته بود و سر و موی او سفید چون پشم مثل برف سفید بود و چشمان او مثل شعلۀ آتش.” ( مکاشفه ۱: ۱۳-۱۴ )
تقریبا نه بار رنگ سفید در کتب عهد جدید بنا به مناسبتهایی قید شده است، اما تقریبا نوزده بار فقط در نوشتۀ مکاشفۀ مسیح خداوند به یوحنا این رنگ بیان شده است. وقتی کمی به مناسبتهای این رنگ و آنچه که در خصوص آن بیان شده دقت میکنیم، اهمیتی بسزا و تاکیدی عمیق از جانب خداوند به این رنگ میبینیم. اهمیت این رنگ زمانی در ایات کتابمقدس برای ما اشکار میگردد که درخواهیم یافت این رنگ روزی میزان بودن یا نبودن ما با خداوند و جلال اوست. این رنگ، رنگ ردایی خواهد بود که تا به ابد به آن پوشیده خواهیم گشت؛ و این رنگ رنگی خواهی بود که تا به ابد خواهیم دید!
پس اگر این رنگ اینچنین در دید و نظر خداوند اهمیت بسزایی داشته و در خود رازهای الهی را نهفته دارد، آیا شایسته نیست تا بر آن تعمق کنیم و از خودمان سوال کنیم که رنگ ما چه رنگیست؟ و چرا؟ چه رنگی را میخواهم برای ابد از آن خود داشته باشم؟
آنچه که برای درک ما در عمق این رنگ اهمیت دارد، دلیل انتخاب این رنگ است. چرا رنگ دیگری نه؟ بسادگی میتوان پاسخ این را در ذات و شخصیت یهوه خدای زنده و سرمدی خود یافت. او به موسی میفرماید:” زیرا من یهوه خدای شما هستم پس خود را تقدیس نمائید و مقدس باشید زیرا من قدوس هستم.” ( لاویان ۱۱: ۴۴ ) وقتی خداوند ذات خود را قدوس بیان میکند. یعنی او آنقدر در مقام خویش بالا و برجسته است که با تمام کائنات متفاوت است. او آنقدر در مقام و شخصیت خود برجسته و عظیم است که از تمام کائنات جدا شده و مجزاست. هیچ اندیشه‏ایی و هیچ باور نادرستی را ورای مقام والا و کامل و بی عیب خویش بر خود نمیپذیرد. هر آنچه که الهی نیست از آن او نیست زیرا او تماما الهی است. آسمانی است. از آن رو که تماما آسمانی است او هیچ فساد یا نادرستی یا ناپاکی را حتی نزدیک به خود پذیرا نمیگردد و از آن متنفر است. برای تشریح کردن این دلیل لطفا یک پارچۀ کاملا سفید را در نظر بگیرید. نوک یک قلم را به جوهری سیاه زده و سعی کنید با ظرافت فقط یک نقطۀ بسیار کوچک و ناچیز بر این پارچۀ تماما سفید ایجاد کنید. اگر چشمان ما بیست در بیست باشد! از دور میتوانید آن نقطۀ سیاه را بر این پارچۀ کاملا سفید ببینید. این همان قدوسیت خداست. پس میتوانیم قدوسیت خدا را به رنگ سفید مجسم نماییم که هر لکه‏ایی از هر نوع شرارت، پلیدی، افکاری نفسانی، شهوت، غرور، و … آن را ملوث میسازد و خدا آن را دوست ندارد. به دلیل این دوست نداشتن این آلودگی در حضور خود و حفاظت قداست و پاکی خود، او به انسان همین فرمان را داد تا سفید بماند. به دور از هر لکه ایی، به دور از پلیدی. دقیقا به همین دلیل او از زبان اشعیاء نبی این وعدۀ شیرین و دلپذیر را به انسان میدهد:” اگر گناهان شما مثل ارغوان باشد مانند برف سفید خواهد شد و اگر مثل قرمز سرخ باشد مانند پشم خواهد شد.” ( اشعیا ۱: ۱۸ ) بر طبق این فرمایش، قبل از هر چیز باید این را همواره بخاطر داشته باشیم که رنگ سفید، رنگ ما نیست. رنگی که ما با تلاش مذهبی و انسانی خود بدست آورده باشیم؛ رنگ ما رنگ قرمز است؛ رنگ خون، رنگ گناه. رنگ سیاه است؛ رنگ لعنت، رنگ شب. رنگ ما رنگ خاکستری است؛ رنگ ماتم، رنگ اندوه. رنگ ما رنگ زرد است؛ رنگ بیماری، رنگ ناتوانی. رنگ ما رنگ قهوه ایست؛ رنگ خاک، رنگ فنا. خدا سفید است. رنگ او سفید است و او رنگ خود را به ما میدهد. او میفرماید اگر تمام این رنگها را داشته باشید او این رنگها را به رنگ سفید( رنگ خود او) مبدل میکند. ما را پاک میسازد. سفید میسازد. بدون هیچ لکه و عیبی. رنگ سفید خدا رنگ قداست است. و این رنگ در خود و با خود این معنای عمیق را میاورد: پاکی. محبت. فیض. فروتنی. عدالت. رحمت. صداقت. بی ریایی. یکدلی. بخشش. و هر آنچه که نیکوست. زیرا خدا نیکوست. و تمام نیکی‏ها در اوست. و تمام این خصائل پسندیده و نیکو در شمائل سفید و بی عیب و مقدس خدا برای من و تو متجسم گشته است. وقتی او ما را سفید میگرداند در حقیقت ما را از تمام خصایل رنگهای دیگر در آورده و در خصلت الهی رنگ سفید فرو برده و می‏شوید.

ردای سفید
هر چند کتاب مکاشفه بارها و بارها به رنگ سفید در آنچه که در انتظار ماست و بر ما پیش خواهد آمد اشاره کرده، و به ما وعده هایی چند داده که به آن اشاره خواهیم کرد؛ اما دانیال نبی در رویایی که برای او بیان شد، به او گفته شد تا آن روزی که زمان آخر فرا برسد، یعنی زمان بازگشت خداوند ما عیسای مسیح، خیلی از ایمانداران به او : ” طاهر و سفید و مصفی خواهند گردید؛”( دانیال ۱۲: ۱۰ ) در حقیقت آنان به دانیال میگویند، بر روی همین زمین، در زمان بازگشت خداوندمان عیسای مسیح، هستند بسیاری که سفید و مقدس میگردند؛ بر روی همین زمین. یعنی آن رنگ جاودانی که برای ما در ابدیت مهیا و ذخیره گشته است، ایماندارانی چند بر روی همین زمین، بر خود خواهند گرفت، و آنان سفید و طاهر خواهند شد؛ مقدس خواهند شد، کتابمقدس نام این افراد ایماندار را ” مقدسین ” نامیده است. ما این عبارت و لقب را بارها و بارها در نامۀ رسولان در مخاطب قرار دادن ایمانداران کلیساهای متعدد میخوانیم. پطرس رسول مینویسد:” لکن شما قبیلۀ برگزیدۀ و کهانت ملوکانه و امت مقدس و قومی که ملک خاص خدا باشد هستید تا فضائل او را که شما را از ظلمت ( رنگ سیاه) به نور عجیب خود ( رنگ سفید ) خوانده است اعلام نمائید.” ( اول پطرس ۲: ۹ )
همچنین در کتاب مکاشفه بارها قید شده که عیسای مسیح ردای سفیدی به ایمانداران خویش میبخشد. این ردای سفید چیست؟ این ردای سفید بر روی زمین تمثال روحانی عمیقی برای ما دارد. دقت و تمرکز بر آن قدمهای روحانی ما را در زیستن مسیحی استوارتر میسازد. مجددا در نظر داشته باشید که این ردای سفید از آن ما نیست، و ما آن را بنا به لیاقت و شایستگی مذهبی خود بدست نمیاوریم. این ردای سفید از آن عیسای مسیح است. او آن را پوشیده است. او آن را بنا به فیض خویش به همۀ آنانی که پدر به او عطا کرده است میبخشد و او به تعداد تمام ساکنین زمین از هر قوم و هر نژاد و هر ملتی ردای سفید دارد که بر تن آنان کند!
او به کلیسای ساردس میفرماید، کسانی هستند که هنوز لباس خویش را به گناه آلوده نساخته اند، استوار مانده اند، مقدس مانده اند، به دور از زیستن در وسوسه و تن دادن به شرارت نفس خویش، و عیسای خداوند در خصوص این افراد میفرماید:” در لباس سفید با من خواهند خرامید زیرا که مستحق آن هستند.” ( مکاشفه ۳: ۴ ) سپس عیسی ادامه داده و میفرماید که این افراد نه تنها بر روی زمین در این لباس سفید با او راه خواهند رفت؛ بلکه به همین لباس در زمان آخر برای ابد ملبس خواهند شد( آیۀ ۵ ) چه پرشکوه هستند ایماندارانی که بر روی این زمین پر از گرد و غبارِ وسوسه و گناه، بر روی این زمینی که از شرارت و کفر و بی خدایی پر است، لباس خویش را نجس نساخته و در ردایی سفید با خداوندشان میخرامند. و چون در ایمان خود به پسر خدا تا به انتها استوار میمانند، به همین ردای سفیدِ فناناپذیر تا ابدالآباد ملبس میگردند!
در همین نامۀ مکاشفه میخوانیم که عیسای خداوند به کلیسای لاودیکیه، به آنانی که بر روی زمین، به دلیل زیستن در ایمان و اعمالی نه سرد و نه گرم زیسته و نام و مقام عیسای خداوند را بی آبرو میسازند، و خود را نیز؛ او آنان را به ایماندارانی تشبیه میسازد که آنقدر در اعمال و ایمان خویش بی تفاوت و بی حرارت، بی غیرت، پیش میروند که برای خدا ننگ و عار هستند. باعث انزجار و تنفر خدا شده تا حدی که او آنها را از دهان خود قی میکند. خداوند به این افراد میگوید، برای اینکه این ننگ و عار آنها پوشیده شود، باید آن ردای سفیدی که فقط عیسای مسیح عطا میکند را از دستان او گرفته و آن را بپوشند تا این ننگ و عار را بپوشانند. این ردای سفید قادر است تمام ننگ و عار ایماندار لغزش خورده را در عین واحد توبه و بازگشت تماما بپوشاند و او را مستحق خرامیدن با عیسی بر روی زمین و در حیات جاودان سازد. در قوت این ردای سفید اعجاز است. در پهنای پوشش آن شگفتی است. اثر آن اسرارآمیز است. خوشابحال آن عزیزانی که با قوت روح از ننگ و عار خود بیدار شده، به زانو افتاده و شفاعت خویش را از رهانندۀ خویش طلبیده و این ردای سفید را از دستان مبارک او گرفته و عریانی خویش را با آن میپوشانند!

سفید تماما سفید!
آنچه که در انتظار عزیزان مسیح در حیات بعد میباشد، قابل وصف و تشریح توسط این قلم حقیر و حتی به قلم مقدس ترین او نیز نمیباشد. اما آنچه که برای ما قید گشته به اندازه کافی عظیم و خارق‏العاده میباشد که دهان ما را به شگفتی باز کرده و ما از ابهت و عظمت زانوهایمان سست شود؛طوری که مانند یوحنا و اشعیا چون مُرده‏ایی بر روی زمین بیافتیم و بلند نشویم!
در کتاب دانیال در خصوص عیسای مسیح زمانی که بر تخت خواهد نشست، اینگونه قید شده است:” و نظر میکردم کرسی‏ها برقرار شد و قدیم الایام جلوس فرمود و لباس او مثل برف سفید و موی سرش مثل پشم پاک بود.” ( دانیال ۷: ۹ ) تقریبا شش صد سال بعد از این رویای دانیال در سرزمین پارس، همین عیسای مسیح را یوحنا در جزیرۀ دور افتاده‏ایی در آبهای روم در رویای خویش میبیند:” ردایی بلند بر تن داشت و بر سینۀ وی کمربند طلا بسته بود و سر و موی او سفید چون پشم مثل برف سفید بود و چشمان او مثل شعلۀ آتش.” ( مکاشفه ۱: ۱۳-۱۴ ) در همین مکاشفۀ عیسای مسیح بر یوحنا، در خصوص آنچه که در زمان آخر پیش خواهد آمد و ایمانداران آن را خواهند دید، میخوانیم که بر اطراف تخت خداوند ما، بیست و چهار تخت وجود دارد و بر آن بیست و چهار پیر نشسته اند که تمام آنها به ردای سفید ملبس هستند( مکاشفه ۴: ۴ ) سپس میخوانیم به هر یک از آن ایماندارانی که در راه انجیل مسیح، جان خویش را تقدیم کرده و خون خود را مانند شرابی به پای برۀ قربانی ریختند، ردایی سفید عطا میشود.( مکاشفه ۶: ۱۱ ) سپس از انبوه بیکران و غیرقابل شمارشی از هر امت و قبیله و زبان سخن رفته است که این افراد در حضور بره به جامه های سفید آراسته و شاخه‏های نخل بدست گرفته ایستاده اند. سپس یکی از پیران به تعجب یوحنا که اینها چه کسانی هستند پاسخ میدهد:” ایشان کسانی میباشند که از عذاب سخت بیرون میایند و لباس خود را به خون بره شست و شو کرده سفید نموده اند.” ( مکاشفه ۷: ۹-۱۴ ) سپس او ظهور پادشاه را بیان میکند: اسب سفیدی را میبیند که سوار سفیدپوش آن عیسای خداوند، آنکس که نامش وفادار و حقیقت است میباشد؛ به دنبال او لشکری از سواران هستند که همه بر اسبهایی سفید سوار هستند و همه به کتان سفید و پاک ملبس میباشند.( مکاشفه ۱۹: ۱۱-۱۴ ) و نهایتا یوحنا تخت بسیار بزرگ و عظیم سفیدی را میبیند که بر آن کسی نشسته است که از حضور او آسمان و زمین گریخته، مردگان خرد و بزرگ پیش تخت ایستاده، و دفترها از جمله دفتر حیات باز میگردد؛ و داوری عظیم در حضور این تخت نشین عظیم که بر روی این تخت عظیم سفید جلوس نموده آغاز گردید.( مکاشفه ۲۰: ۱۱- ۱۵)

عزیز ایماندار!
رنگ تو چیست؟ ایا میخواهی تمام این سفیدی از آن تو باشد؟ این سفیدی با قبول و پذیرفتن خداوندی عیسای مسیح آغاز گشته، در شسته شدن در خون گرانبهای او مهر و تایید شده، و در این وعدۀ پاک زیستن و پاک ماندن تحقق یافته است. این سفیدی از آن تست. مال تست. تمام هر آنچه که در عظمت و شگفتی این رنگ وجود دارد متعلق به تست. آن را تصاحب کن. اینجا. بر روی زمین. به آن خو کن. انس بگیر. از آن خودت بدان. از آن جدا نشو. روز و شب به آن فکر کن. خانه و دیوارهای خانه‏ات را، تمام اتاق‏های خواسته ها و باورهای خودت را، تمام اتاقهای خدمتت را، دیوارهای کلیسایی که در آن خدمت میکنی را اتاقی که در آن تعلیم میدهی را خلوتگاهی که در آن دعا میکنی، پیشه و کاسبی دنیوی ات را، تمام راهروهای روابط خودت را با دنیای بیرون، با مردم دنیا، با ایمانداران، همه و همه را به این رنگ بپوشان. تا وقتی چشمانت را باز میکنی سفیدی را ببینی و وقتی میبندی به سفیدی ببندی. تا وقتی جسمت فناپذیرفت و روحت برخاست و چشمانت به جلال و عظمت او بازگشت، از سفیدی خیره کنندۀ جلال و شکوهمندی او، از درخشش نور سفید ازلی، نابینا نگردی و باعث نگردد تا چشمانت را ببندی! با این رنگ در اینجا زندگی کن و خودت را به او واگذار! در آخر برای تو دعا میکنم که:” لباس تو همیشه سفید باشد .” ( جامعه ۹: ۸ )

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ورود به ملکوت خدا

ورود به ملکوت خدا با سه تا فعل شدن! نوشتۀ: ح.گ ماجرایی در دو انجیل ...