یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / درک آزادی حقیقی در مسیحیت / تولد آزادی / سه مرحله پیروزی داود بر جلیات غول پیکر

سه مرحله پیروزی داود بر جلیات غول پیکر

سه مرحلۀ پیروزی داود بر جلیات، سه مرحلۀ پیروزی ما در زندگی مسیحی

کار خداوند در جلال دادن به برگزیدگان خود

نوشتۀ: ح. گ

ما داستان نبرد داود نبی با غول فلسطینی را تقریبا به خوبی میدانیم اما آیا میدانیم که این پیروزی فقط در یک آن نبود؟ اینکه داود به سمت آن مرد غول پیکر دویده و فلاخن خود را استفاده کرده و با یک تک سنگ آن غول را به زمین بیاورد؟ برای خیلی از آنهایی که با کتابمقدس و کارهای عظیم خدای عظیم و عجیب ما آشنایی ندارند، این پیروزی داود بیشتر شبیه یک داستان تخیلی است یا یک حماسه سرایی؛ اما برای ما، ایمانداران به خدای زنده این ماجرا، ماجرای شیرین و زیبای کار خداوند یهوه در زندگی ایمانداران به اوست به قوم اوست به برگزیدگان اوست. این نبرد روی داد و این پیروزی حقیقی بود. خداوند یهوه با بوجود آوردن این ماجرا نه تنها به قوم اسرائیل درس ارزندۀ روحانی داد بلکه برای نسل برگزیدۀ آیندۀ خود ( شما و من ) درسی زیبا باقی گذاشت.

همۀ ما دوست داریم در مسیح پیروزیهای روحانی را بدست بیاوریم، پیروزیهای روحانی و جسمانی. پیروزی غلبه کردن بر یک خصلت زشت و گناه آلود. یا پیروزی در یک نقشۀ موفقیت آمیز کاری. کتابمقدس ما، کتاب دستورالعمل زندگی مسیحی ماست. بر طبق تعالیم کتابمقدس میتوانیم این پیروزی را در سه مرحله ببینیم: مرحلۀ اول این است که بدانیم پیروزی ما در زندگی روحانی همیشه قبلا برای ما توسط خود خدا تدارک داده شده است. مرحلۀ دوم این است که بدانیم این پیروزی توسط روح خدا برای ما تایید شده است و ما باید آن را باور کنیم، هر چند آن را هنوز بدست نیاورده ایم اما میدانیم که آن را داریم. مرحلۀ نهایی این پیروزی این است که بدانیم ما در آن واقعه که منجر به پیروزی وعده داده شده خواهد شد قرار گرفته، خود را در دستان خدای پیروزی دهنده قرار میدهیم و نقش خودمان را بعنوان قدم زدن در این پیروزی ایفا کرده و آنگاه ما با چشمان خود آن را در مشاهده میکنیم و آن را تصاحب میکنیم.

این دقیقا سه مرحلۀ پیروزی داود بر جلیات فلسطینی بود. ما ماجرای نبرد داود با آن غول فلسطینی را در باب ۱۷ کتاب اول سموئیل نبی میخوانیم. همانطور که قید شد گمان بیشتر ما این است که همۀ این ماجرا در همین یک بخش گنجانده شده است، اما اینطور نیست. زیرا پیروزی داود بر جلیات تقریبا در بخش۱۳ ایۀ ۱۳ تا ۱۵ آغاز شده بود در بخش ۱۶ آیات ۱۳ و ۱۴ تایید شده بود و در بخش ۱۷ این حقیقت ثابت میشود. اجازه بدهید تا با هم این را ببینیم.

ماجرا از روزی آغاز میشود که مردم به نزد سموئیل نبی آمده و از او میخواهند تا پادشاهی برای آنها از میان مردم اسرائیل انتخاب کند.( فصل هشتم کتاب)  خداوند آن پادشاه را برای مردم انتخاب میکند، شائول پسر قیس؛ و سموئیل نبی او را مسح میکند و او پادشاهی خود را آغاز میکند.( فصل ۱۰ و ۱۱ )

به هر حال در بخش ۱۲ پادشاهی شائول تصویب میگردد اما ناگهان در فصل ۱۳ کتاب، شائول کاری را انجام میدهد که بر خلاف رای و فرمان خدا بود. تا به مردم و سموئیل ثابت شود که او آن پادشاه برگزیده نیست. میدانم از خودتان میپرسید، پس چرا خدا او را برگزید؟ زیرا شائول پسر قیس از حیث نمای ظاهری و تعبیر و برداشت دنیوی، نمونه بود.( ۱۰: ۲۳- ۲۴ ) و خدا قصد داشت تا هم به نبی خودش، سموئیل نبی و هم به مردم این را ثابت کند، که شما قد و هیکل و سواد و شهرت را میخواهید و میبینید، اما من دل و باطن و درون شخص را میخواهم. آن روز سموئیل نبی رو به شائول چنین گفت:

احمقانه عمل نمودی و امری که یهوه خدایت به تو امر فرموده است، بجا نیاوردی، زیرا که حال خداوند سلطنت تو را بر اسرائیل تا به ابد برقرار میداشت. لیکن الان سلطنت تو استوار نخواهد ماند و خداوند به جهت خویش مردی موافق دل خود طلب نموده است، و خداوند او را مامور کرده است که پیشوای قوم وی باشد، چونکه تو فرمان خداوند را نگاه نداشتی.” ( ۱۳: ۱۳- ۱۴ ) خوب دقت کنید به زمان فعل بکار برده شدۀ ” طلب نموده است “، و ” مامور کرده است ” یعنی خداوند از قبل برای آینده تدارک دیده است. یعنی فعلی در گذشته روی داده و هنوز در حال روی دادن است.در این زمان حتی روح سموئیل خبر نداشت که پادشاه بعدی کیست! اما روح القدس خدا به او این را وعده داده بود که خدا میداند و خدا قبلا آن شخص را که ” موافق دل ” خود خدا باشد را برگزیده است.

مرحلۀ اول، درس اول: این به ما میگوید که برگزیدگی ایمانداران اراده و فیض خود خداست. خداوند ما را قبلا در عیسای مسیح، قبل از بنای آفرینش هستی در پسر یگانۀ خود برگزیده است. پولس رسول مینویسد ” چنانکه ما را پیش از بنیاد عالم در او برگزید تا در حضور او در محبت مقدس و بی عیب باشیم. که ما را از قبل تعیین نموده تا پسر خوانده شویم بوساطت عیسی مسیح بر حسب خشنودی ارادۀ خود، برای ستایش جلال فیض خود که ما را به آن مستفیض گردانید در آن حبیب.” ( افسسیان ۱ : ۴- ۶ ) به کتاب پیدایش باب ۱ ایۀ ۱ مراجعه کنید، برگزیدگی ما در عیسای مسیح، قبل از باب ۱ ایۀ ۱ روی داده است، زیرا مسیح قبل از باب ۱ ایۀ ۱ کتاب پیدایش وجود داشته است ” پیش از بنیاد عالم در او برگزید “؛ باور و تامل بر این حقیقت الهی در ایمان مسیحی، گرۀ بزرگ درک امور الهی را در عیسای مسیح برای ما باز میکند. مادامی که این را درک نکرده باشیم، خیلی دیگر از امور الهی و درک آنها برای ما بسیار سخت و دشوار خواهد بود. پس اجازه بدهید تا این آیات، معنا و درک آنها تمام وجود شما را پر کند، شما را اشباع کند؛ زیرا در این ایات تمام آیندۀ زندگی مسیحی شما نهفته است.

به باب ۱۶ کتاب اول سموئیل نبی میرسیم. در همان اوایل بخش ۱۶ خداوند به سموئیل نبی میگوید که “ تا به کی برای شائول ماتم میگیری چونکه من او را از سلطنت نمودن بر اسرائیل رد نمودم؟” سپس خداوند به سموئیل میفرماید که او از بین پسران یسی برای اسرائیل پادشاهی دیگر تعیین کرده است. در همین فصل هستیم که سموئیل به نزد خاندان یسی میرود. دیدگاه سنجش سموئیل نبی بسیار انسانی بود. متاسفانه او همین نوع سنجش را در خصوص شائول داشت، او به قد و هیکل نگاه میکرد، زیرا او میخواست تا پادشاه اسرائیل جذاب مردم باشد، در میان دیگران یک سر و یک گردن بالاتر باشد. برای همین وقتی او اولین پسر یسی، الیاب را دید، او گمان کرد که یقینا او پادشاه بعدی است، اما او نبود. در آن زمان خداوند به سموئیل نبی درس بزرگ روحانی داد ” به چهره اش و بلندی قامتش نظر منما زیرا او را رد کرده ام، چونکه خداوند مانند انسان نمینگرد، زیرا که انسان به ظاهر مینگرد و خداوند به دل مینگرد.” ( ۱۶: ۷ )نهایتا داود که در آن زمان هنوز چوپانی گلۀ پدرش را میکرد، میاید، و سموئیل با هدایت روح خدا او را مسح میکند. اما اتفاقی در زمان مسح کردن داود توسط سموئیل نبی روی میدهد،” پس سموئیل حُقّۀ روغن را گرفته، او را در میان برادرانش مسح نمود. و از آن روز به بعد روح خداوند بر داود مستولی شد.” ( ۱۶: ۱۳ ) لطفا این عبارت را در نظر خود داشته باشید ” از آن روز به بعد“.

مرحلۀ دوم، درس دوم: تمام ایمانداران مسیحی پس از ایمان آوردن به عیسای مسیح خداوند بعنوان نجات دهنده و خداوند خود، روح القدس خدا را دریافت میکنند و این روح خدا بر طبق فرمایش خود عیسای مسیح در انجیل یوحنا ” تا همیشه با شما بماند” ( یوحنا ۱۴: ۱۶ )همیشه با ما میماند و ما را ترک نمیکند  و این همان “ از آن روز به بعد ” ایۀ بالاست. روح القدس خدا در ایمانداران سکونت میکند، در باور ما در افکار ما، زیرا ما در مسیح مبدل میشویم به معبد و مکانی برای روح القدس خداوند( اول قرنتیان ۶: ۱۹ ) و همانطور که حضور جلال خدا خیمۀ عبادت را پر کرد( خروج ۴۰ : ۳۴ ) و همانطور که حضور خداوند در معبد اورشلیم وجود داشت، امروز همین حضور در ما ایمانداران به  مسیح به دلیل پر شدن و سکونت روح القدس در ما وجود دارد. روح القدس خداوند در ما برگزیدگی ما را بعنوان فرزندان برگزیدۀ خدا به ما شهادت میدهد ” همان روح بر روحهای ما شهادت میدهد که فرزندان خدا هستیم.” ( رومیان ۸: ۱۶ ) و چون فرزند خدا هستیم، وارث خدا هستیم و چون وارث خدا هستیم، وارث قوت و قدرت خدا در زندگی زمینی خود هستیم؛ درک این حقیقت، بقول عیسای مسیح فقط به اندازۀ یک دانۀ خردل، میتواند کوهی را جابجا کند.

پس ابتدا خدا از قبل داود را بعنوان پادشاه اسرائیل برمیگزیند، پادشاهی که دلش با خدا بود و خدا را دوست میداشت و اطاعت از او و از فرامین او را میدانست. سپس خود داود این تایید و این برگزیدگی را دریافت میکند. روح القدس خدا بر او مستولی شده و در اختیار روح خدا قرار میگیرد. اکنون خدا میخواهد به قوم اسرائیل و به خوانندۀ خود ثابت کند این برگزیدۀ او، این پادشاه مسح شدۀ او قادر است این برگزیدگی و انتخاب از جانب خدا را با عملی متهورآمیز و دلیرانه ثابت کند. خداوند او را در غیرعادی ترین و غیرممکن ترین حالت قرار میدهد.

بلافاصله در همان ابتدای فصل ۱۷ میخوانیم که فلسطینی ها برای جنگ با اسرائیل ارتش خود را آماده میکنند. شائول پادشاه اسرائیل و تمامی فرماندهان جنگی او در میدان حضور دارند. تاکنون شائول پیروزیهای عظیمی برای اسرائیل آورده است اما اینبار در این نبرد، کمی همه چیز فرق میکند. گویی این ارتش فلسطین نیست که با ارتش اسرائیل در جنگ است بلکه فقط یک فلسطینی است که با ارتش اسرائیل در جنگ است. مردی بنام جلیات که سه متر قد داشت، زره او به وزن پنجاه و هفت کیلو، و سر نیزه آهنی که بر چوبدستی او بود وزنش هفت کیلو بود. تمام بدن این مرد با برنز پوشیده شده بود. مانند شخصیت ” پلیس آهنی ” که فیلمش را دیده اید! این مرد غول پیکر مانند یک آدم آهنین در میان دو لشکر ایستاده و عربده زد که اصلا لازم نبود با این همه سپاه به میدان جنگ بیایید؛ من نمایندۀ تمام فلسطین هستم، کسی را به میدان بفرستید تا مرا شکست بدهد آنگاه تمام لشکر فلسطین بردۀ شما خواهد شد. اما اگر من آن شخص را شکست بدهم، شما بردۀ ما خواهید شد. کلام خداوند میگوید “ و چون شائول و جمیع اسرائیلیان این سخنان فلسطینی را شنیدند هراسان شده بسیار ترسیدند.” ( ۱۷: ۱۱ ) یک لشکر در برابر یک نفر!! و همه ” هراسان شده بسیار ترسیدند.” در ضمن پایین تر میخوانیم که این غول پیکر فلسطینی ” صبح و شام میامد و چهل روز خود را ظاهر میساخت.” ( ۱۷: ۱۶ ) نه یک روز و نه یک هفته، چهل روز این مرد، لشکر اسرائیل را در هراس و ترس خود قرار داد، اما هیچکس جرات نکرد تا پا جلو بگذارد. افتضاحی بالاتر از این برای اسرائیل، قوم برگزیدۀ خدا نمیتوانست روی بدهد. حتی یکنفر در میان تمام لشکر اسرائیل پیدا نشد تا در برابر این مرد بایستد، از جمله خود پادشاه اسرائیل، مردی که بقول نویسندۀ کتاب وقتی خواست تا او را تشریح کند نوشت ” و چون در میان بایستاد از تمامی قوم از کتف به بالا بلندتر بود.” ( ۱۰: ۲۳ ) مثل شائول کسی در تمام اسرائیل نبود، اما اینجا همین شائول بلند بالا در خودش هیچ جراتی نمیدید تا در برابر رجزخوانی و افتضاح کردن لشکر اسرائیل از جانب این مرد فلسطینی بایستد و از شرافت و برگزیدگی خود بعنوان پادشاه و هم بعنوان نمایندۀ قوم خداوند دفاع کند. پس به قد و هیکل نبود! شائول چیز دیگری جز قد و هیکل میخواست تا پیروز این نبرد شود، و او آن را نداشت.

چند بار من و شما در موقعیت شائول قرار گرفته ایم؟ سالها در ایمان مسیحی هستیم، سالها به کلیسا میرویم، سالها در نام مسیح دعا میکنیم، سالها کتاب مقدس را میخوانیم،به سفرهای بشارتی رفته ایم، اما ناگهان در برابر مصیبت و مشکلی عظیم، طوری عمل میکنیم که گویی خدایی نداریم، گویی خدای ما مُرده است، گویی خدای ما قادر نیست ما را از آن مصیبت و از آن مشکل عظیم بیرون بیاورد.

اما داود پسر یسی چطوری آن روز در میدان جنگ آمد؟ پدرش، یسی به او که چوپانی گله را میکرد رو کرد و گفت ” الان به جهت برادرانت یک ایفه از این غلۀ برشته و این ده قرص نان را بگیر و به اردو نزد برادرانت بشتاب و این ده قطعۀ پنیر را برای سردار هزارۀ ایشان ببر و از سلامتی برادرانت بپرس و از ایشان نشانی بگیر.” ( ۱۷: ۱۷- ۱۸ ) پس داود میدانست که لشکر اسرائیل با فلسطینی ها در جنگ است اما از جزییات آن هیچ خبر نداشت. پس او بستۀ پدر را برداشته و به سمت میدان جنگ که در درۀ ایلاه بود حرکت میکند.( آیۀ ۱۹ ) درست در زمانی که داود به لشکرگاه رسید، نعرۀ بلند جنگجویان را شنید( آیۀ ۲۰ ) پس بسته ایی که پدرش به او داده بود را به سرباز داد و به سمت خط مقدم جبهه دوید تا از حال برادران خود بپرسد.( آیۀ ۲۲ )برادرانش را پیدا کرد و در حال گفتگو با آنها بود که آن مرد فلسطینی، جلیات، از لشکر فلسطینیان ” برآمده مثل پیش سخن گفت و داود شنید.” سپس کلام میگوید ” و جمیع مردان اسرائیل چون آن مرد را دیدند از حضورش فرار کرده بسیار ترسیدند.” ( ایۀ۲۴- ۲۵ ) در این میان مردان جنگجوی اسرائیلی چنین گفتند ” آیا این مرد را که بر میاید دیدید یقینا برای به ننگ آوردن اسرائیل برمیاید.” ( آیۀ ۲۵ )داود با چشمان خودش دید، با گوشهای خودش شنید، او نیز میتوانست مانند دیگران در ترس بلرزد و پا به فرار بگذارد و به نزد گلۀ گوسفندان خودش برگردد و اجازه بدهد تا پادشاه اسرائیل و لشکر او تکلیف این مرد و این جنگ را روشن کنند. اما داود چنین نکرد. اولین عکس العمل داود پس از شنیدن رجزخوانی جلیات فلسطینی این بود که ” این فلسطینی نامختون کیست که لشکرهای خدای حّی را به ننگ آورد.” ( ایۀ ۲۶ ) برای داود بیشتر از لشکر اسرائیل، نام خدای زندۀ اسرائیل بود که بر لشکر اسرائیل بود. شرافت و آبروی نام خدای زنده مهم بود، زیرا نام او بر لشکر اسرائیل بود، نام خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب؛ و این مرد، این نام و این افتخار را لکه دار کرده بود و هیچکس جرات نمیکرد جلوی او را بگیرد. وقتی داود وارد گفتگو در خصوص جلیات فلسطینی شد، چون برادر کوچک خانه بود، از طرف برادر بزرگترش الیاب مورد مواخذه قرار گرفت و الیاب بر او خشمگین شد. ( ایۀ ۲۸ ) باز داود میتوانست به برادر خودش گوش بدهد و سرش را پایین بیاندازد، عذرخواهی کند و به سر گلۀ خودش برگردد. اما چنین نکرد؛ زیرا این زمان و این ساعت و در این مکان، نام خدای زنده که بر لشکر اسرائیل بود توسط یک مرد گناهکار و شرور لکه دار شده بود و کسی باید از نام خدای اسرائیل که بر قوم و لشکر اسرائیل بود دفاع کند. و داود چنین کرد.

اما نه تنها شرایط تصاحب پیروزی برای اسرائیل به نظر میرسید غیرممکن باشد، برای داود نیز چنین به نظر میرسید. ابتدا هراس و فرار کردن مردان جنگی اسرائیل را در برابر نعرۀ این مرد فلسطینی دیده بود، سپس برادرش الیاب بر او خشگمین شده بود. و وقتی هم که به نزد شائول، پادشاه اسرائیل آورده شد، پادشاه به او گفت ” تو نمیتوانی به مقابل این فلسطینی بروی تا با وی جنگ نمایی زیرا که تو جوان هستی و او از جوانیش مرد جنگی بوده است.” ( ایۀ۲۳ ) اما پاسخ داود جالب است، من قبلا یک شیر و یک خرس را که قصد داشتند تا گلۀ پدرم را بدزدند شکست داده ام این مرد که رقمی نیست! و بار دیگر داود این را تکرار میکند که این نامختون فلسطینی ” لشکرهای خدای حّی را به ننگ آورده است.” ( آیۀ ۳۶ ) شائول او را به میدان میفرستد. مجددا شرایط پیروزی برای داود غیرممکن تر میشود. شائول زره جنگی، کلاهخود و شمشیر خودش را به داود میدهد تا آنها را بپوشد. اما اعتماد و اطمینان داود فوق العاده است. او تمامی آنچه را که شائول به او داده بود را آزمایش میکند؛ اما ناگهان رو به پادشاه کرده و میگوید” با اینها نمیتوانم رفت چونکه نیازموده ام پس داود آنها را از خود بیرون آورد.”( آیۀ ۳۹ ) پس داود با چه چیز به نبرد این غول بی سر و پا رفت؟ ” چوبدستی خود را بدست گرفته پنج سنگ مالیده از نهر سوا کرد و آنها را در کیسۀ شبانی که داشت یعنی در انبان خود گذاشت و فلاخنشرا بدست گرفته به آن فلسطینی نزدیک شد.” ( آیۀ ۴۰ )

حتی نویسندۀ این خطوط پیروزی را برای داود سختتر میسازد! وقتی آن فلسطینی به سمت داود نزدیک میشد، چه دید؟ “ جوانی خوشرو و نیکو منظر ” با یک توبره، یک چوبدستی و یک فلاخن!! پس او با تمسخر و ریشخند رو به داود کرد و گفت ” آیا من سگ هستم که با چوبدستی نزد من میایی و فلسطینی داود را به خدایان خود لعنت کرد.” رجزخوانی مرد غول پیکر فلسطینی تمام شدنی نبود ” به داود گفت نزد من بیا تا گوشت ترا به مرغان هوا و درندگان صحرا بدهم.” ( آیات ۴۳ و ۴۴ )

پاسخ داود به این غول پیکر فلسطینی از عمق ایمان داود، برگزیدۀ خدا، کسی که مسح روح القدس بر او بود و روح خدا بر او مستولی شده بود، چنین بود” تو با شمشیر و نیزه و مزراق نزد من میایی اما من به اسم یهوه صبایوت خدای لشکرهای اسرائیل که او را به ننگ آورده ایی نزد تو میایم و خداوند امروز ترا به دست من تسلیم خواهد کرد.” ( ایۀ ۴۵ )

داود از خدای خود باخبر بود، داود از قدرت خدای خود باخبر بود، داود از قدرتی که خدا به او داده بود باخبر بود، داود از پیروزی که خدا به او قبلا داده بود باخبر بود، داود پیروزی را قبلا دیده بود، داود آنجا ایستاده بود تا فقط آن را با قوت و اقتدار به نام خدای خود تصاحب کند، خودش، خود او، داود پسر یسی، نه شائول پادشاه اسرائیل، نه سموئیل نبی، نه الیاب برادر داود، نه کس دیگری، ” خداوند امروز ترا به دست من تسلیم خواهد کرد.” چرا اینقدر داود اعتماد داشت؟ چرا داود اینقدر به پیروزی خود مطمئن بود؟ خود او پاسخ میدهد، یعنی آن چیزی که داود به آن ایمان داشت و باور خود را در طول زندگی خود بر اساس آن پایه ریزی کرده بود، ” خداوند به شمشیر و نیزه خلاصی نمیدهد زیرا که جنگ از آن خداوند است و او شما را بدست ما خواهد داد.” ( آیۀ ۴۷ )

ما از آن خودمان نیستیم. زندگی ما از آن ما نیست. ما از آن مسیح عیسی هستیم و زندگی ما متعلق به اوست. اگر ما و زندگی ما از آن خداوند عیسای مسیح است، پس او در تمام امور زندگی ما حضور دارد، از جمله نبرد با مصایب و جفاها و سختیهای زندگی. باور داود این بود که این جنگ، جنگ خداوند است، و او فقط دستان خداوند بر روی زمین است، جز این تمام این پیروزی به داود داده شده بود. زیرا داود به آن ایمان داشت، زیرا داود به آن باور داشت، زیرا داود آن را قبلا تصاحب کرده بود.

مرحلۀ سوم، درس سوم. پولس رسول در نامۀ خود به کلیسای غلاطیان به حقیقتی اشاره میکند که ما در مرحلۀ اول این مقاله به آن اشاره کردیم. پولس مینویسد ” اما چون خدا که مرا از شکم مادرم برگزید و به فیض خود مرا خواند رضا بدین داد که پسر خود را در من آشکار سازد تا در میان امتها بدو بشارت دهم.” ( غلاطیان ۱: ۱۵- ۱۶ ) پولس رسول چگونه چنین برگزیدگی خود را ثابت میکند؟ با زیستن روزانه در این برگزیدگی و امتیازات آن. پولس رسول، خدای زنده را میشناخت، او عیسای مسیح را شناخته بود و او روح القدس را در خود به قوت داشت. او میدانست که در او قوت عظیم خدای زنده نهفته است. پس او چنین نوشت “ قوت هر چیز را دارم در مسیح که مرا تقویت میبخشد.” ( فیلیپیان ۴: ۱۳ ) این نه تنها زیستن روزانه در پیروزی مسیح است، بلکه این باور به زیستن در هر گونه شرایطی میباشد زیرا او خدای پیروز را با خود دارد. زیرا او در خدای پیروز و خدای پیروز در او زندگی میکند.

داود باور به پیروزی بر علیۀ جلیات فلسطینی را فقط شعار نداد. او آن را اعتراف کرد، سپس به سمت آن حرکت کرد، در میدان نبرد قرار گرفت، روبروی دشمن، چهره به چهره ایستاد، پیروزی را دید، سپس فلاخن خود را برداشت و حمله را آغاز کرد. ما نیز باور به پیروزی خود را در عیسای مسیح فقط شعار نباید بدهیم. باید آن را اعتراف کنیم، باید به سمت مشکلات و وقایع سختی که روبروی ما هستند، جفاها و رنجها و مصیبتهای انجیل و زندگی زمینی حرکت کنیم و باور داشته باشیم که این نبرد، نبرد ما نیست، بلکه نبرد خود عیسای مسیح است زیرا ما متعلق به او هستیم، زیرا او ما را برگزیده است، زیرا ما را با روح خود مسح کرده است. دقیقا به همین دلیل است که پولس رسول با قوتی الهی چنین ادعا میکند که هیچکس و هیچ قدرت و هیچ نیرویی قادر نیست ما را از محبت عیسای مسیح جدا سازد. ( رومیان ۸: ۳۸- ۳۹ ) این خود زیستن در پیروزی در نام عیسای مسیح است، در نام خدای زندۀ ما. داود به جلیات گفت ” تو با شمشیر و نیزه و مزراق نزد من میایی اما من به اسم یهوه صبایوت خدای لشکرهای اسرائیل که او را به ننگ آورده ایی نزد تو میایم و خداوند امروز ترا به دست من تسلیم خواهد کرد.”

ایماندار عزیز مسیحی نام خداوند را جلال بده!

زندگی مسیحی بر اساس باور مسیحی ما شکل میگیرد. مادامی که جهان بینی ما یک جهان بینی مسیحی نباشد، ایمان مسیحی ما بی اساس و خانۀ ما نه بر صخرۀ پایدار بلکه بر شن و ماسه قرار گرفته است، وه که چقدر بی اساس است. این جهان بینی مسیحی ما، از باور و درک برگزیدگی ما در عیسای مسیح آغاز میشود. این سنگ زاویۀ ایمان ماست. کتابمقدس به شما این را شهادت میدهد که، شما در مسیح قبل از بنیاد و خلقت هستی برگزیده شده اید، این را چگونه میتوانیم ثابت کنیم، زیرا روح خدا که در ما ساکن است به ما این شهادت را میدهد که ما برگزیدۀ خداوند هستیم، فرزند خدا هستیم، این نیز بر طبق شهادت کتابمقدس است. اما عزیزان این برگزیدگی و این تایید از جانب روح خدا، مستلزم عملکرد ماست؛ ما دارای اراده و میل آزاد هستیم، ما باید با عملکرد مسیحی خود ثابت کنیم که این برگزیدگی ما درست است. پطرس رسول مینویسد “ لهذا ای برادران بیشتر جهد و جهد کنید تا دعوت و برگزیدگی خود را ثابت نمایید زیرا اگر چنین کنید هرگز لغزش نخواهید خورد.” ( دوم پطرس ۱: ۱۰ )

یکی از نشانه های برگزیدگی ما در عیسای مسیح، زیستن در خدای پیروز است. اعتماد به خدای پیروز، دفاع کردن از ایمان مسیحی خود با زیستن در این پیروزی به رغم شرایط سخت و غیرممکن هر چند پیروزی برای هر کسی محال است، درست در زمانی که تمام دنیا و دوستان و آشنایان از آن مصیبت فرار کرده و از آن بی دفاع شده و مانند بی خدایان عمل میکنند، شما با تصاحب و زیستن در این پیروزی، نام خدای زنده، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را جلال میدهید. نام آن خدایی که فرزند یگانۀ خودش را برای من و شما فرستاد تا آغازگر آن پیروزی عظیم خود بر صلیب جلجتا، بر مرگ و قبر و شیطان، برای ما باشد. این پیروزی از آن شماست، قبل از پیدایش هستی در عیسای مسیح برای شما رقم ثبت شده است، روح القدس خداوند آن را در شما گواهی میدهد، پیش برو و آن را تصاحب کن! با این باور و اینگونه زیستن شما نام خدای زنده، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، خدای خداوند ما عیسای مسیح را در میان ناباوران و ترسویان و بزدلان و دشمنان انجیل و عیسای مسیح قطعا جلال خواهید داد.

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ازادی خدا برای انسان

آزادی خدا برای انسان! ح گ مقدمه ایران در حال فریاد زدن است: ” آزادی ...