یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / عیسای مسیح / مرگ و رستاخیز عیسای مسیح / شبی با عیسای قیام کرده از مرگ

شبی با عیسای قیام کرده از مرگ

شبی با عیسای زنده شده از مرگ
نوشتۀ: ح. گل هاشم
نگاهی کوتاه به انجیل لوقا باب ۲۴ آیات ۱۳ تا ۳۲

به مدت دو هزار سال است که کلیسا برای رستاخیز عیسای مسیح از مرگ موعظه کرده است. و به مدت دو هزار سال است که هنوز برای رستاخیز مسیح موعظه میکند و باید موعظه کند. در این نوشتۀ کوتاه قصد بنده نه بررسی و موشکافی قیام مسیح از مرگ است یا اینکه سعی بر اثبات آن نمایم. تا امروز از کتابمقدس این را یاد گرفته ام که ، قیام عیسای ناصری ملقب به مسیح در کتابمقدس تایید، ثابت و محرض شده است. پولس در نامۀ اول قرنتیان باب ۱۵ سعی ندارد تا قیام مسیح از مرگ را نشان دهد بلکه بواسطۀ قیام مسیح از مرگ، قیامت مردگان را ثابت میکند. در واقع شورای یهود شاگردان مسیح را به همین دلیل مواخذه و تنبیه کردند که: ” به اتکاء رستاخیز عیسی، رستاخیز مردگان را اعلام میکردند.”( اعمال ۴ : ۲).
پس بنده نیز قصد ندارم تا رستاخیز مسیح را ثابت کنم؛ بلکه قصد بنده نگاهی کوتاه به ورود و چگونگی نشستن این باور در جان انسان متمدن امروزی است! چقدر طول می کشد تا امروز کسی به عیسای قیام کرده از مرگ ایمان بیاورد. اما خوب که به زندگی عیسای مسیح نگاه میکنید باور قیام مسیح از مرگ به تنهایی مانند افسانه و خیالی بیش نیست. تنها اینکه مسیح مُرد و قیام کرد نمیتواند آنچنان برای انسان امروزی قابل فهم باشد. بنظر میرسد رمز پنهان و نهفته ای در کنه و بطن این رویداد است که به تمام این واقعه معنایی تازه و نوین می دهد.
آنچه قصد دارم بیان کنم این است که: قیام مسیح از مرگ یک مرحله از زندگی مسیح نیست. یا یک مرحله از کار او. یا یک بخش دیگر از کتاب انجیل که حالا باید گفته شود. حقیقت این است دوست من! اگر میخواهید تصویر کاملی از قیام مسیح از مرگ ببینید باید قادر به دیدن تصویر کاملی از تولد ، زندگی عیسای مسیح و طرح خدا برای هستی و کار روح القدس باشید. تنها در آن زمان است که شما توانسته اید اعتراف کنید:” دل در درون ما می سوزد از باور این حقیقت و نگاه به این تصویر.” اما چگونه ممکن است من و تو قادر به دیدن این تصویر کامل باشیم که قیام مسیح از مرگ نیز بخشی از آن است؟ و من می گویم تنها کافی ست شبی با عیسای خداوند قدم بزنی! او را به منزل خودت راه دهی و اجازه بدهی تا برایت تمام رویداد را تشریح کند. بگذاری تا نان را ، یعنی تن خودش را،در برابر چشمانت بشکند تا ببینی چرا مصلوب شد، و پیالۀ شراب ، یعنی خون خودش را، به تو دهد تا بدانی چرا باید خونش ریخته می شد؛ تا شاید چشمان تو باز شود و او را بشناسی. نه آنی را که کتب پدرانت نام و عظمتش را آلودۀ باور غلط خود کرده و به تو نشان داده اند؛ بلکه تا بگذاری خود او ، خود را به تو نشان دهد.
دوست من! کافی ست تا شبی با او در جادۀ زندگی ات قدم بزنی و از او بخواهی تا با تو سخن بگوید. یعنی همان چیزی که در راه عمواس روی داد:
صبح یکشنبه است. زنان آمده بودند تا جسد عیسی را حنوط کرده و مراسم کفن و دفن را کامل کنند. اگر بخاطر داشته باشید آنها جسد عیسی را عصر روز جمعه از صلیب پایین آوردند، زیرا فردا آن روز، روز سبت بود. و نباید جسدی در بیرون شهر وجود میداشت تا مراسم آن روز در پاکی خودش انجام شود!( غافل از اینکه خداوند پاکی را آنها با دستان خود مصلوب کرده بودند و خونش را بر خود و فرزندان خود گرفته بودند). صبح یکشنبه بود. زنان آمده بودند تا جسد عیسی را حنوط کنند. اما سنگ قبر را از جلوی آن به کنار زده و دو فرشته را دیدند که به آنان از عیسای قیام کرده از مرگ مژده می داد. زنان مبهوت و مات از آنجا گریختند. مرقس به روایت پطرس می نویسد که زنان از ترس وحشت در این باره با کسی سخن نگفتند.( مرقس ۱۶: ۸) اما عیسای خداوند خودش را به مریم مجدلیه ظاهر کرد( ایۀ ۹). مریم آن را به شاگردان می گوید، آنها باور نمی کنند( ایۀ ۱۰).مریم با زنان دیگر به شاگردان می گویند، شاگردان باز هم آن را باور نمیکنند و این را هذیان می دانند( لوقا ۲۴: ۱۱). از جمع این شاگردان که خبر قیام عیسای مسیح از مرگ را از دهان زنان شنیده بودند ، دو نفر آنها همان روز در حال رفتن به خانۀ خود در روستایی بنام عمواس به اندازۀ ۱۲ کیلومتر دورتر از اورشلیم بودند.
لوقا تنها نام یکی از آنها را به ما می دهد: کلیوپاس. تصور کنید که از سه روز پیش تا به امروز تمام اورشلیم نظم خود را از دست داده است. سه نفر در روز جمعه مصلوب شده بودند. دو نفر را دولت روم به جرم راهزنی مصلوب کرده بود، اما دزد سوم بنام برابا بطور معجزه آسایی از زندان آزاد شده و بجای او جوانی سی و دوساله که به مدت سه سال در اسرائیل، سوریه و حوالی دور هواداران فراوانی پیدا کرده بود، کسی که تعالیمی عجیب داشت. کارهایی عجیب کرده بود و بطور عجیبی نیز در شش دادگاه به دست شورای یهود محکوم شده بود،حکم به قتل او صادر کرده بودند، و او بجای برابا مصلوب شده بود.
او یعنی عیسای مسیح را تمام اورشلیم می شناخت. هر چند او را به نامها و لقب هایی متفاوت، اما به مدت این سه روز ، از روزی که او به معبد وارد شده و تمام بساط بازاری ها را به هم زده و آنها را از صحن معبد با شلاق بیرون کرده بود ، تا شبی که ناگهان به او در باغ جتسیمانی با سربازان شبیخون می زنند ،تا محاکمۀ شبانه او و نهایتا صبح روز بعد و داوری کردن پیلاطس و محکوم شدن به مرگ بر روی صلیب ، درست تا روز یکشنبه صبح تمام اسرائیل داشت از او صحبت می کرد.
نه تنها تمام خبرهای داغ از مصلوب شدن او در تمام اسرائیل پیچیده بود، اما امروز صبح زود اتفاق دیگری هم افتاده بود، که گویی به تمام اخبار گیج کنندۀ روز جمعه افزوده شده بود. تعدادی از زنان بر سر قبر عیسای مسیح میروند تا بدن مصلوب شدۀ او را طبق سنت یهود حنوط بگذارند. اما ناگهان چون به قبر می رسند، سنگ بزرگ و عظیم در قبر از جلویش غلتیده شده و قبر باز بود. و آنها با فرشتگانی ملاقات کرده و فرشتگان به آنها می گویند که : چرا زنده را در بین مُرده ها می گردید؟ و آنها با وحشت از سر قبر میگریزند. در این سه روز تمام اورشلیم نظم خود را از دست داده بود.
اکنون در راه عمواس دو نفر از شاگردان عیسی با هم در خصوص تمام این وقایع که در این سه روز روی داده ، سخن گفته و به سمت منزل خود می رفتند.
هر چه بود گفتگوی این دو شاگرد مسیح بسیار بالا گرفته بود. تا حدودی نه گفتگوی آنها بلکه موضوع گفتگوی آنها غم و ناراحتی زیادی را بر آنها ریخته بود. و آنها در غم و اندوه و کدورتی فراوان راه را طی میکردند. تا اینکه ناگهان فردی را می بینند که در کنار آنها راه می رود! از کجا آمد؟ اسمش چه بود؟ آنها هیچ سوالی از او نمی پرسند! چرا؟ تنها یک دلیل باعث شده بود تا آنها هیچ سوالی از این مرد غریبه نکنند و آن اینکه موضوع گفتگوی آنها آنقدر پیچیده و غیر قابل فهم و پر از راز و سوال بود که هرگز نه راه را می فهمیدند که چطوری می رفتند. نه صداها را می شنیدند. نه به اطراف نگاه میکردند. نه سرشان را بلند میکردند! و دقیقا به همین دلیل مردی که ما می دانیم عیسای قیام کرده از مرگ است از آنها این سوال را می پرسد:” چه حرفها است که با یکدیگر می زنید و راه را به کدورت می پیمایید؟”(ایۀ ۱۷).
کلیوپاس جواب میدهد. اما دقت کنید به پاسخ او. او تا به این مسافت آنقدر گرم و داغ گفتگوی خود با دوستش بوده، همین داغی را در پاسخ خود وارد میکند و پاسخ را با سوالی عجیب می دهد:” مگر تو در اورشلیم غریب و تنها هستی و از آنچه در این ایام در اینجا واقع شد واقف نیستی؟”( ایۀ ۱۸). یعنی به زبان خودمانی این می شود که: ” بابا تو دیگه کی هستی که این همه اتفاق وحشتناکی که در این سه روز در اورشلیم افتاده را از آن خبر نداری؛ تمام شهر از پیر و جوان فهمیدند و تو نمی دانی. پس غریب و تازه وارد هستی و کسی را هم نداری که تا به تو گفته باشد که در این سه روز چه اتفاقی افتاده است!” و عیسای خداوند چه زیبا پاسخ می دهد:” چه چیز است؟”(!!) من خیلی به این دو سوال ابتدایی مسیح از شاگردان فکر کردم. عیسای مسیح خدای متجسّم بود. او دقیقا از گفتگوی آن دو خبر داشت. دقیقا می دانست آنها از چه حرف می زدند. آنها لازم نبود که هیچ چیز به او بگویند. اما چرا او از آنها می پرسد: از چه حرف می زنید؟ و از چه اتفاقی حرف می زنید؟ من فقط یک پاسخ برای آن دارم: تا آنها از دل خودشان و باور خودشان آگاه شوند. تا صدای خودشان را از باور خودشان بشنوند. و کلیوپاس اینگونه دل خود و باور خود را برای عیسای خداوند باز میکند:
عیسای مسیحی مردی بود نبی. مانند دیگر پیامبران اسرائیل!
ما او را نجات دهنده اسرائیل از دست روم تصور میکردیم. اما انگاری تو زرد در آمد!
سه روز از مرگ او گذشته اما امروز زنان باعث تعجب و حیرت ما شدند!
می گویند که در رویا فرشته ها به آنها گفته اند، عیسی زنده شده است!
اتفاقا دوستان ما هم رفتند سر قبر، اما متعجب شدند از اینکه عیسی را در قبر ندیدند!

این تمام باور آنها بود. چه مدت بود که شاگردان عیسی بودند؟ نمیدانیم. اما با پاسخ عیسای مسیح میتوانیم حدس بزنیم که حداقل کلیوپاس مدت زیادی شاگرد مسیح بوده است. اما نگاه کنید به هر پنج نکتۀ سخنان و باور او! سه سال مسیح با آنها زندگی کرده بود. بارها و بارها از تمام کتب انبیاء برای آنان آیات را آورده بود و الوهیت خود را برای آنها ثابت کرده بود. نه تنها در حرف بلکه در عمل نیز. اما شاگردان ندیده بودند. چرا؟ چون در لابلای زیستن با عیسای خداوند، صدای او را نشنیده بودند. او را می دیدند، اما ندیده بودند! به او گوش می کردند، اما او را نمی شنیدند! حداقل سه بار ، واضح و آشکار به آنها گفته بود که به اورشلیم می رود، به دست یهود و بیگانگان دستگیر و محاکمه می شود. او را شلاق شده، آزار داده، او را می کشند؛ اما…هان! نگاه کن! گوش کن! حواست با من هست! اما بعد از برخاستنم پیش از شما به جلیل خواهم رفت( مرقس ۱۴: ۲۸-۲۹).
چه چیزهایی کلیوپاس را از ندیدن حقیقت، حقیقتی که شنیده بود اما آن را نشنیده بود باز داشته بود؟ چه چیز باعث شده بود تا کلیوپاس در این بعد از ظهر در راه عمواس با گذاشتن تمام این تکه های این معما. تمام این تکه هایی که به مدت سه سال از عیسای مسیح شنیده و دیده بود، اکنون راه خودش را با کدورت طی کند؟ چه چیز باعث کدورت راه کلیوپاس شده بود؟ پاسخ ساده است. خودش! باور خودش! نوع نگرش خودش! نگاه کنید به باورهای او در آن پنج نکته ای که در سخنانش به عیسی می گوید. برداشتی غلط. باوری غلط. تصوری غلط از مسیح. از ایمان خود. مسیح مُرده بود اما کلیوپاس نمی دانست چرا؟ مسیح در قبر نبود باز هم نمی دانست چرا؟ در حالی که وقتی به قبل از این وقایع سه روز برگردید و نگاه کنید، هم پاسخ مرگ مسیح هست. و هم علت قیامت او. اما کلیوپاس ندیده بود. و مسیح بر سرشان فریاد می زند:” ای بیفهمان و سست دلان ” ( ایۀ ۲۵). ای بیفهمان. به این معنا نیست که ای کسانی که نمی فهمید و یا اینکه کودن هستید یا اینکه احمق هستید. عیسای مسیح به شاگردان توهین نمی کند. بلکه به آنها نهیب می زند، چون به طوفان ناآرام نهیب می زد تا آرام بگیرد . او به شاگردان نهیب می زند تا آنچه را که قبلا از او شنیده بودند، بیاد بیاورند. ای بیفهمان. به این معناست که پس چرا هنوز نفهمیدید که من برای چه به دنیا آمده ام؟ یعنی تا الان هنوز نفهمیده اید برای چه من مُرده ام؟ یعنی این همه من برای شما سخن گفتم، تعلیم دادم، حرف زدم، آیا هنوز آنچه را که فهمیده بوده اید را بکار نمی برید؟ تا این راه را و این اخبار این سه روز اینقدر شما را مضطرب نساخته و در آرامش این راه را طی کنید؟ ای بیفهمان. یعنی ای کسانی که هنوز به باور خود اتکا دارید. به برداشت خود. به تکه های نتیجه گیری خود، نه به آنچه من تاکنون برای شما بیان کرده ام؛ یعنی ای کسانی که فهم خودتان را بهتر دانستید و مرا نفهمیدید. در امثال میخوانیم که:” آنکه بر دل خود توکل نماید احمق می باشد . اما کسی که به حکمت سلوک نماید نجات خواهد یافت.” ( امثال ۲۸ ایۀ ۲۶ ). اگر می خواهی بپرسی این حکمت را چگونه می توان در آن سلوک نمود. پاسخ پولس رسول این است که :” لکن از او شما هستید در عیسی مسیح که از جانب خدا برای شما حکمت شده است ” ( اول قرنتیان ۱ : ۳۰ ). عیسی حکمت ماست. اگر میخواهیم حکیم باشیم باید در مسیح باشیم. و شاگردان مسیح این حکمت او را تماما شنیده بودند. با چشمان خود نتایج این حکمت که به وقوع پیوسته بود را دیده بودند. برای آنها ثابت شده بود که او خداوند است. کمااینکه پطرس آن شب در قیصریۀ فیلیپس اعتراف کرده بود. اما باز گویی آنها نفهمیده بودند. هنوز داشتند افکار و برداشت های خود را سامان می دادند! و به آنچه که با گوش خود شنیده بودند، با چشم خود دیده بودند و با دل خود آن را پذیرفته بودند ، شک داشتند! هنوز پاهای ایمان آنها می لغزید. هنوز دلهای آنها در ایمانشان استوار نشده بود. هنوز بر بام مسیح ننشسته بودند. برای همین است که عیسی بعد از اینکه آنها را ای بیفهمان خطاب میکند ؛آنها را سست دلان نیز خطاب میکند. این نه تنها به این دو شاگرد مطلق می شد؛ بعدا می بینیم که عیسای خداوند این را به همۀ شاگردان خود می گوید.
چرا آنها تاکنون نشنیده بودند آنچه را که باید میشنیدند؟ چند دلیل دارد:
هنوز گوشهای آنها از صدای شریعت و دین پدری آنها پر بود. و دیگر جایی برای سخنان عیسای خداوند نبود. و سخنان عیسای مسیح نیز در گوش خود داشتند، اما قادر نبودند تا صدای او را از صداهای دیگر تمییز دهند.
از آنچه که از دیگران و از مطالعات جسته و گریختۀ خود از کتابمقدس برداشت کرده بودند، تصویری تماما نادرست در ذهن خود از حقیقت داشتند. اجازه نداده بودند تا کلام خداوند و گفته های مسیح با قلب آنان سخن بگوید بلکه آنها گفته ها و نوشتجات را برای خود دستچین کرده بودند.
آنچه را میشنیدند که دوست داشتند تا بشنوند. نه آنچه را میشنیدند که عیسای خداوند به آنها تعلیم داده بود.

اکنون عیسای مسیح با این دو شاگرد در راه است. دو شاگرد بی فهم و سست دل. و او یکبار دیگر، یکبار دیگر عیسای خداوند ، خدای فیض و محبت، این شاگردان بی فهم و سست دل خود را در راه تنها نگذاشت و برود! عصبانی بشود، دستی به نشانۀ خسته شدن بر آنها تکان بدهد، گرد و خاک پایش را بر آنها تکان بدهد و ناگهان غیب شود! او در صبر و محبت بیکران خود و برای اینکه بتواند این روشنی را بر آنها بتاباند : ” از موسی و سایر انبیا شروع کرده اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود.”( آیۀ ۲۷). و آنها می بایست تماما گوش شده باشند. تماما تشنه. و آنها آیات را می شنیدند که پشت سر هم از این مرد غریب و تنها نقل قول می شد! از موسی تا اشعیاء از اشعیاء نبی تا حزقیال از حزقیال تا دانیال از دانیال به میکاء و از میکاء تا به ملاکی و از ملاکی به یحیی. راه باید چقدر تند و سریع بر آنها گذشته باشد و چون ” شب نزدیک می شد و روز به آخر رسیده بود ” آنها به منزل رسیده بودند و ناگهان در خانه بودند. راه چطور گذشته بود نفهمیدند. اما یک چیز برایشان مسجل شده بود و آن اینکه این مرد را باید آن شب پیش خود نگاه می داشتند تا باز هم با آنها سخن بگوید. تمام راه دل آنها از شوق و وجد سوخته بود. تمام معماها پاسخ داده شده بود. تمام رویدادهای این سه روز معنا پیدا کرده بود. همه چیز انگاری به مدت کوتاه و فشرده ای، برای آنها باز شده بود و حقیقت با قامتی استوار و سترگ روبروی آنها ایستاده و بر آنها زل زده بود، تا آنها او را در آغوش بگیرند. و آنها گرفتند. مرد را اصرار کردند که شب با آنها بماند. اما گفتنی ها گفته شده بود. آنها شنیده بودند آنچه که می باید شنیده باشند. و چون عیسی وارد منزل شد و نان را برکت داد و شکست و به آنها داد، ناگهان محو شد. و دیگر آنجا نبود! لطفا خوب دقت کنید! چه زمانی آنها مسیح را شناختند. بخاطر داشته باشید در تمام طول راه آنها او را نشناخته بودند. اما وقتی او نان را برکت داد و شکست، ناگهان چشم آنان باز شد و آنها او را تشخیص دادند. و درست در همان زمان او از بین آنها محو شد. چرا؟ چرا درست در زمان شکستن نان؟ یادتان بیاید در شام آخر بود که عیسای خداوند نان را برکت داد ،شکست و به شاگردان داد و فرمود:” این است جسد من که برای شما داده می شود . این را بیاد من بجا آورید.” ( لوقا ۲۲ آیۀ ۱۹). یاد تن او. تن او که توهین و خوار شد. که برای گناهان بسیاری شلاق خورد. مصلوب شد. مُرد و اکنون قیام کرده تا بدین وسیله تمام طرح پدر آسمانی او و ما محقق گشته و رستگاری و عدالت و قدوسیت با هم در یک نفر برای تمام مردم دنیا یافت گردد.

اکنون این گفتگو به جایی رسیده است که باید آن را جمع بندی کرد. هر از گاهی از خود این سوالات را بپرسیم و به آنان صادقانه پاسخ بدهیم:

اکنون چه بر سر تو آمده و چرا راه زندگی ات را اینقدر تلخ میگذرانی؟
عیسای مسیح که بود، یک پیامبر مانند دیگر پیامبران یا اینکه از جلالی آمده بود و به جلال خود بازمی گشت؟
چرا باید می مرد؟
چرا باید قیام میکرد؟
و آخرین و مهمترین سوال: چگونه میتوانم برای تمام این سوالات پاسخی حقیقی پیدا کنم؟

تنها سوالی که در این پنج سوال بسیار حائز اهمیت است، سوال شمارۀ ۵ است. به خود عیسای مسیح نگاه کنید. او از چه چیزی استفاده کرد تا ابهام و دلتنگی و کدورت شاگردان خود را رفع کند؟ کتابمقدس. اما مگر آن دو شاگرد تاکنون کتابمقدس را نخوانده بودند؟ صدرصد! پس چرا هنوز شک داشتند؟ بدلیل اینکه هنوز برای درک کلام مقدس مشکل داشتند. چه کسی این مشکل را برای آنها رفع کرد؟ خود عیسای مسیح. اما امروز که دیگر عیسای مسیح نیست! امروز چه کسی قادر است تا این کلام را برای ما تشریح کند تا دل در درون ما بسوزد! ” روح القدس ” روح تعلیم دهنده. روح مشوق. روح حکمت دهنده. روح فیض. که روح عیسای مسیح است . نه کشیش. نه معلم دانشگاه. نه پاپ. نه هیچکس و هیچکس قادر نیست تا شما را وادارد تا دل شما در درون شما از تفسیر کلام بسوزاند ، غیر از خود روح مقدس خدا. روح مسیح.

دوست من! میخواهی در بارۀ حقیقت قیام مسیح از مرگ بدانی؟ از او بخواه تا تنها یک شب بر روی جادۀ زندگی ات ترا ملاقات کند. او خواهد کرد. او با تو خواهد نشست و با تو و برای تو تمام کتب انبیاء را بررسی کرده و تمام آنچه که شما لازم دارید تا بدانید و قلب و روح و جان خود را به خدا بدهید و او را با تمام هستی خود پرستش کنید، در اختیار شما قرار خواهد داد.
از او بخواه امروز. همین امروز از او بخواه تا به سوالات بیشمار تو، از کدورتی که در قلبت بابت سوالات فراوانت نیز هست ترا رهایی دهد. او خواهد کرد. او با تو شبی در جادۀ زندگی ات گام می زند و خودش را به تو معرفی میکند. کمااینکه پس از دو هزار سال امروز، همین امروز با شما ، اگر که طالب آن باشید، از مرگ و قیام خود از مرگ سخن خواهد گفت!
اگر او را غریبه ای می دانی که در سرزمین تو است؛ پس حداقل به خدا نگاه کن که تمام دنیا مال اوست. و او :” جهان را اینقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد.” ( یوحنا ۳: ۱۶).
اگر این پسر را امروز نداری. امروز از او بخواه که به قلب تو بیاید و با تو در جادۀ زندگی ات قدم زده و با تو سخن بگوید. اگر می خواهی این حیات جاودان را امروز دریافت کنی و در مرگ و قیامت او از مرگ همشکل او گردی. کافیست تا از ته قلب خودت دعا کنی که :
” خداوندا من گناهکارم! ما ایمان دارم که عیسای مسیح برای گناهان من بر بالای صلیب مرد. دفن شد. روز سوم قیام کرد و امروز زنده است. اکنون از او دعوت میکنم تا به قلب من بیاید و مرا از آن خود سازد.آمین ”
دوست من با این دعای ساده اما قلبی ، امروز تو از آن عیسای مسیح هستی و عیسی از آن تست. روح مقدس خدا را دریافت کرده ای. در آن تعمید یافته ای. با او بمان. کلام مقدس را مرتب و با نظم بخوان. در مسیح رشد کن. و در قیامتش از شادی فریاد بزن و بگو: او بر مرگ پیروز گشت. خداوند من زنده است. و من خدای مُرده نمی پرستم. هللویاه!من از حکمت او پُر شده ام و بیشتر و بیشتر پُر می شوم.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

هفت دلیل برای رستاخیز مسیح از مرگ

سخنی کوتاه در بارۀ قیام عیسای مسیح از مرگ و هفت دلیل نوشتۀ : حسن ...