سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / شخصیت غریب عیسای مسیح در میان فرهنگ ما

شخصیت غریب عیسای مسیح در میان فرهنگ ما

غریب و عجیب
نگاهی کوتاه به شخصیت غریب عیسای مسیح در فرهنگ ایرانی
نوشتۀ : ح گ

وقتی همسایۀ غریبی به محل می آمد مادرم کاسۀ آشی،سبزی خوردنی،نان داغی به من میداد تا ببرم به آنها بدهم و تاکید کنم که ما فلان همسایه هستیم که فلان جا می نشینیم.روز بعد آن همسایۀ جدید به در خانۀ ما می آمد و با خودش چیزی دیگری می آورد و اینطوری رابطۀ ما با همسایۀ غریب و جدید مان شروع می شد.اما شاید هم هرگز مهیا نمی شد که با این همسایۀ غریب که تازه به محله آمده و طرز خندیدنش غریب بود،رفتارش غریب بود، ماشین عجیبی سوار می شد،لباس عجیبی می پوشید،بوی غذاهای عجیبی از خانۀ آنها در می آمد و خدا می داند بنا به هزار دلیل دیگر!نزدیک تر می شدیم و خو میگرفتیم.
ما غذاهایی عجیبی که نمی شناسیم را نمی خوریم، جاهای عجیب و غریبی که نمی دانیم نمی رویم و لباسهای عجیب و غریبی هم که مناسب ما نیست نمی پوشیم.بگذریم از اینکه امروزه تمام این موارد برعکس شده و هر چه عجیب و غریب تر باشید بیشتر مورد محبوبیت دنیا قرار خواهید گرفت!
در این سرزمین ابتدایی ترین رفتاری که به کودکان در مدارس تعلیم میدهند این است که : با غریبه ها حرف نزنید!چرا؟زیرا آنها را نمی شناسیم.نمی دانیم آنها کی هستند،از کجا آمده اند،چه نیتی دارند،از این رو بدلیل عجیب بودن شخصیت این افراد ما از آنها دوری گزیده و به فرزندانمان نیز یاد می دهیم که مبادا با آدم های غریب گفتگو کنند.
دوری از غریبه ها و آنانی که نمی شناسیم همواره بخشی از رفتار اجتماعی ما بوده،کمااینکه هنوز هم به قوت خود باقیست.هر چند خدا از زبان موسی بارها به قوم اسرائیل فرمود که با غریبه ها و بیگانه ها مهربان باشید زیرا خود شما روزی در مصر بیگانه و غریب بودید.اما قوم اسرائیل و ما امروز از این فرمایش خدا بسیار فاصله گرفته ایم و غریبه ها را،غریبه های زبان و فرهنگ و خاک و سرزمین خود را از خود دور کرده ایم.
یا برعکس متاسفانه ما آن بیگانه ای را که بر در قلب ما برای دو هزار سال ایستاده و در را می کوبد تا به منزل ما بیاید را راه نمی دهیم.اما آن بیگانه ای را که هزار و چهارصد سال پیش با زور شمشیر و اسب در را شکست و تو آمد را امروز از او در خانۀ خود پذیرایی میکنیم و خود را متعلق به او می دانیم…بگذریم…
این سوال از غریبه ها و بیگانه ها نیست. این سوال از من و تست؟خدا تا چه اندازه برای ما عجیب و غریب است ؟چقدر به کارهای عجیب او عادت داریم و آنها را می شناسیم؟ لطفا خوب به این سوال فکر کنید.در نظر اول پاسخ مثبت است.بلی!مسلما ما خدا را می شناسیم و او بر ما غریبه نیست و کارهایش را آشنایی داریم.اما ببینید که داود در ترانه های خود در بارۀ عجیب بودن و درک این خدا سخن می گوید:این گونه معرفت برایم زیاده عجیب است و بلند است که بدان نمی توانم رسید(مزمور ۱۳۹ آیۀ ۶).چقدر غریب و عجیب تر که از زبان اشعیاء نبی فرموده: (اشعیاء نبی باب ۵۵ ایۀ ۸ و ۹)زیرا خداوند می گوید که افکار من افکار شما نیست و طریق های شما طریق های من نی.زیرا چنانکه آسمان از زمین بلند تر است همچنان طریق های من از طریق های شما و افکار من از افکار شما بلند تر میباشد.و پولس رسول هشتصد سال بعد در نامۀ خود نوشت: (رومیان باب ۱۱ ایات ۳۳ و ۳۴ و ۳۶)زهی عمق دولتمندی و حکمت و علم خدا چه قدر بعید از غور رسی است.احکام او و فوق از کاوش است طریق های وی.زیرا کیست که رای خداوند را دانسته باشد یا که مشیر او شده.

حافظ در جایی سرائیده:
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
مولوی گفته است:
آینۀ دل چون شود صافی و پاک
نقشها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فراش را
خیام می گوید:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

این سوال نیز از غریبه ها و بیگانه ها نیست بلکه از شماست.ما که تا این اندازه از شناخت خدا قاصر و ناتوانیم تا چه اندازه عیسای مسیح را که یکی از شگفت انگیز ترین و عجیب ترین چهره ای است که تاکنون بر روی زمین پا گذاشته است می شناسیم؟ما که تا این اندازه ناتوان از شناخت این خدا هستیم،تا چه اندازه عیسای مسیح را می شناسیم؟عیسای مسیح که پیامبر بودن او ،او را در آن دادگاه ناجوانمردانه محکوم به مرگ نکرد بلکه آن ادعایی که خود را با خدا یکی دانست. تعجب نکنید.در همین خاک سرزمین من و تو روزی مردی بنام منصور حلاج همین ادعا را کرد و سر خود را بر باد داد.
امروز ما اینجا هستیم تا تولد این مرد غریب را جشن بگیریم.تولد مرد غریبی که نافش را برای مرگ بر روی صلیب بریده بودند!زمانی که به انباری باورها و دانش خود در بارۀ شخصیت عیسای مسیح در فرهنگ فارسی خود سری می زنیم، تنها و تنها به اطلاعاتی دست می یابیم که کتاب قرآن از آن سخن گفته است و بس.
در سورۀ مریم آیۀ ۱۷ می خوانیم :ما روح خود را نزدش فرستادیم (یعنی مریم).و در همین سوره ایۀ ۲۲ میخوانیم :پس او به آن آبستن شد.در آیۀ ۴۶ سورۀ آل عمران می خوانیم که:این فرزند که من به تو می دهم در گهواره و هنگام بزرگی صحبت می کند و بین تکلم دورۀ کودکی و دورۀ بزرگی او تفاوت وجود ندارد.در همین سوره ایۀ ۴۸ می خوانیم که:خداوند به عیسی نوشتن و حکمت را آموخت .تورات و انجیل را به او داد و به وی قدرت بخشید که کور مادر زاد را بینا کند و بیماران جذامی را شفا بخشد و مرده را زنده نماید.و نهایتا در سورۀ المائده میخوانیم که:او یک پیامبر بود(المائده آیۀ ۷۵).در ضمن میخوانیم که او هرگز بر بالای صلیب نمرد(آل عمران آیۀ ۱۵۷).اما میگوید الله باعث مرگ او بر بالای صلیب شد تا روح او را در بالای صلیب نزد خود فراخواند( آل عمران آیۀ ۵۵) سپس روایت است که او ۱۲۰ سال زندگی کرد و در کشمیر مرد( آل مومنین آیۀ ۵۰)…صحت و سقم این بیانات در دیدگاه تاریخی و مدارک موجود تنها یک فرضیۀ عجیب و غریب می باشد!
تا یادمان می آید به ما گفته اند که با غریبه ها حرف نزنید.افکاری غریبه تر از سنت و افکار خانوادۀ خودتان نداشته باشید.کتابهای آدم های عجیب را نخوانید.به چیزهای عجیب گوش نکنید.و به دینی غیر از دین پدری خودتان که کاملا عجیب و غریب و کافرانه است در نیاید؛ و اینقدر گوش های ما را از کفار و نجس های این دین و آن آیین غریبه و عجیب پر کرده اند،آنقدر ما را از استکبار جهانی و استثمار جهانی ترساندند،آنقدر بخاطر تهاجم فرهنگی شرق و غرب آزادی را از ما سلب کردند،گوشهای ما را بستند که ما هرگز وقت نداشتیم صدای در این جوان سی و سالۀ غریبۀ آشنای فرهنگ دین خود را نشنیدیم.او در می زد می خواست به ما صلح را بدهد ما در غیرت انتقام گرفتن بودیم.او در می زد ما در حال دخالت در کار کشورهای دیگر بودیم.او در می زد ،اما گوشهای ما را پر کرده بودند از روضه و گریه و ناله و شکست که ندانستیم او هنوز دم در ایستاده و میخواهد به داخل زندگی ما بیاید و ما را یکبار برای همیشه تبدیل و عوض کند.که دیگر حتی خودمان را بعد از آن نشناسیم!
و من اعلام میکنم در مسیر زندگی خودم از دیروز به امروز.از دل دردها و فریادها،اشک ها و بغض ها.از میان شکست ها و حقارت ها.از میان خیانت ها و فریب ها.شهوات نفسانی ،نفرت،کینه،ریا و دشمنی برادر با برادر،خواهر با خواهر؛ با انسانی ملاقات کردم که تماما برای من عجیب و غریب بود.من او را بجز نامش نمی شناختم.من او را به جز کسی آنجا بالا در آسمان در بهشت نمی شناختم.من او را کسی آنجا جزء کسانی که نمیتوان به او نزدیک شد نمی شناختم.من نمی دانستم که حتی این جرات را دارم که از او بخواهم که به درد دل من گوش کند.با من گریه کند.سرم را بر شانه اش بگذارم و او به من بگوید:تنها نیستی .من با تو هستم…من او را نمی شناختم.و او برای من غریبه ای بیگانه بود که به داخل خانه ام هنوز وارد نشده بود.زیرا در را به رویش باز نکرده بودم.
اما عجیب اینجاست که این آدم غریبه اسم مرا می دانست.خانۀ مرا.پدر و مادر مرا.گذشتۀ مرا.و جایی که بدنیا آمده ام.او همه چیز مرا می دانست، اما وقتی من خوب به او نگاه کردم،آنچه که از او از دین پدری خود می دانستم آنقدر ناچیز بود که گویی هیچ از او نمی دانستم.او عجیب بود. طوری که نامش هم برای من عجیب بود.نه عیسی ابن مریم قرآن؛بلکه عیسایی که مسیح بود.عیسای مسیح.مگر چه چیزی غریبی در بارۀ او بود که من از آن متعجب شده بودم.چیزهای غریبی که هرگز از او نمی دانستم:
۱- تولدش عجیب بود.
۲- زندگی اش عجیب بود.
۳- تعالیمش عجیب بود.
۴- مرگش عجیب بود.
۵- قیامش عجیب بود.
۶- یادگار ش عجیب بود.
۷-…

۱- تولدش عجیب بود:
الف- ۷۰۰ سال قبل از تولدش،چگونگی تولد او توسط روح القدس،محل تولد او،نام او،شهر او قبلا پیش گویی شده بود؛حتی قدرتی که به او داده شده و مقام و منزلت او.
ب- تولدش چه غریب بود وقتی که هم چوپانان از حضور فرشتگان هراسان و متعجب بودند ،هم مادرش با دیدن فرستندگانی از شرق،با آن هدایای غریب:طلا و کُندر و مُر.طلا برای پادشاهی کودک،کُندر برای پاکی و قدوسیت کودک و مُر برای کفن و دفن کودک!و چقدر مریم مادر او متعجب از تمام این وقایع بود پس او :تمام این چیزها را بخاطر می سپرد و در بارۀ آنها عمیقا می اندیشید (لوقا باب ۲ ایۀ ۱۹).
۲- زندگی اش عجیب بود:
الف- در سی سالگی تعمید گرفت.در اوج جوانی ،قدرت و شهرت و مقام و محبوبیت در سن سی و سه سالگی مصلوب شد.همه چیز داشت، مالک آب بود.مالک نان بود.مردم خواستند تا او را پادشاه اسرائیل کنند. اما همه هیچ چیز نداشت.( فیلیپیان ۲ آیۀ ۶ و لوقا باب ۹ آیۀ ۵۸ ).
ب- با مرد باجگیر شام خورد.با مرد جذامی شام خورد.با مرد مذهبی شام خورد.شاگردانش از تمامی اقشار مردم جامعه بودند.دوستانش گناهکاران و مطرودان جامعه بودند.دشمن خود را شفا داد.بی اعتنا کنندگان به خود را شفا داد.فرمان داد شفا داد.لمس شد،شفا داد.
۳- تعالیمش عجیب بود:
الف- فرمود:زنا از نگاه شهوت آلود آغاز می شود.قتل از عصبانیت و خشم.بی حرمت کردن خدا از قسم دروغ خوردن به نام او.انتقام از عدم بخشش.دشمنی از دوست نداشتن دشمنان.ریاکاری از دوست نداشتن واقعی.(متی ۵ آیات ۲۱ تا ۴۸)
ب- چقدر عجیب بود وقتی فرمود تمام شریعت و قوانین الهی خدا در محبت خلاصه شده است.محبت به خدا،محبت به همسایۀ خود.اگر این را نداری ،خدا را در قلب خود نداری.
۴- مرگش عجیب بود:
الف- چقدر غریب بود که مرگ خودش را سه بار پیش گویی کرد.اما باز او که خدای متجّسم بود به زانو افتاد و برای تحمل مرگ خود از خدا سه بار دعا کرد و قدرت طلبید و نتوانست جام مرگ را بدون تقویت خدا بنوشد.
ب- چقدر غریب بود که در شش دادگاه ناجوانمردانه ای که او را بسوی مرگ می برد،اعتراضی نکرد.از خود دفاع نکرد.و او که تمام مردم آن نواحی پشت سر او بودند و از او نان و آب گرفته بودند،شفا دیده بودند،شفا داده شده بودند،خودشان،فرزندانشان اما در تمام مراحل مرگ خود تنها بود.
۵- قیامش عجیب بود:
الف- سه روز در دنیای مرده گان ماند.بر مرگ و شیطان پیروز شد،روز سوم جسماً و روحاً با هم قیام کرد و برای همیشه ترس از مرگ را از بین برده و حیات ابدی را به انسان هدیه داد.
ب-به اولین نفری که خودش را بعد از قیام خود از مرگ نشان داد،زنی بود که عیسای مسیح هفت بار او را از زندگی گناه آلودش رهانیده بود.

۶- یادگارش عجیب بود:
الف- ما نمی توانیم کسی را مجبور کنیم که ما را دوست داشته باشد،و نمی توانیم کسی را مجبور کنیم ما را دوست نداشته باشد…عیسای مسیح بدون اینکه مجبورش کنید ما را دوست داشت،و بودن اینکه مجبورش کرده باشیم جانش را برای ما بر روی صلیب داد.محبت او به ما محبتی الهی و آگاپه بود.
ب- به رغم نتراشیدگی و ضعف ها و ناتوانی های ما،قصد دارد تا ما را به مقدسین تبدیل نماید.نه فقط برای اینکه ما به مقدسین تبدیل شویم بلکه تا دیگران را به نور عجیب او ،شخصیت سراسر عجیب او،فیض عجیب او ،محبت عجیب او دعوت کنیم
۷- …
هفتمین مورد عجیب بودن عیسای مسیح ،شما هستید!شما هستید که این اعجاب را در زندگی خودتان خواهید دید!زمانی که قلب خودتان را به او بدهید.این اعجاب شما هستید که وقتی قلبتان را به عیسای مسیح می دهید تمامی گذشتۀ شما،خاطرات شما،برخوردهای شما،شکست ها و پیروزی های شما ناگهان مانند دانه های زنجیری به هم متصل شده،وصل شده و تصویری زنده،روشن از کار خدا را از همان ابتدای کودکی در زندگی خود خواهید دید.از همان موقعی که هنوز نام عیسای مسیح را نمی شناختیم او که برای ما غریب بود.اما درست در همان زمان تو برای او کاملا آشنا بودید و او در انتظار امروز شما بوده است.همین امروز.همین الان.تا در قلبتان را باز کنید و از این بیگانۀ نه چندان آشنای فرهنگ فارسی خود دعوت کنیم که قلب ما را تسخیر کند.جان ما را تسخیر کند و ما را از آن خود و ما او را از آن خود بدانیم.این یعنی اعجاب قرن.این یعنی عجیب ترین واقعی که ممکن است روی دهد.خدا از آسمان به زمین به قلب شما آمده و با شما تا به ابد می تواند ساکن شود.چه تا زمانی که جسم فانی ما متلاشی گشته و به خاک برگردیم،چه زمانی که چشمهایمان را به عظمت جلال آسمانی و حضور الهی او باز کنیم و در نور عجیب او برای همیشه ساکن گردیم.چرا؟
پطرس شاگرد مسیح می گوید:
شما ملتی مقدس و قوم خاص خدا هستید تا اعمال و صفات عالی خدایی که شما را از تاریکی به نور عجیب خود دعوت کرده است به همه اعلام نمائید( اول پطرس باب ۲ آیۀ ۹).

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...