سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / شراب تازه، کوروش کبیر و من

شراب تازه، کوروش کبیر و من

شراب تازۀ خدا ، کوروش کبیر و تو!
نوشتۀ : ح گ

بهار است و سال نو. همه چیز در بهار تازه می شود. درختان شکوفه می دهند. پرندگان به لانه بر میگردند و آغاز به ساختن لانه ای تازه می کنند. گل ها غنچه ای تازه می دهند و عطر خوش غنچه های باز شده تمام محیط را پر می سازد. ما لباس تازه می پوشیم. خانه را از گرد و غبار کهنه پاک کرده و آن را آب و جارو می کنیم تا نو و تازه شود. پول نو برای عیدی می دهیم. خلاصه ،گویی تمام طبیعت در این فصل به طراوت و تازگی زاده شده و همه چیز نو و تولدی تازه می یابد. جالب است که بدانید،این عبارت ” تازه ” ، در کتابمقدس عبارتی تماما آشنا و در حقیقت بسیار اساسی و بنیادین است.
کلمات زیادی در کتابمقدس وجود دارد که توجه خواننده را بیشتر از کلمات دیگر به خود جلب می کنند. قصد ندارم که لیست این کلمه ها را برای شما عرض کنم، مطمئن هستم که خود شما تا به امروز به تعداد زیادی از آنها برخورده اید که فکر و تمرکز شما را به خود جلب کرده اند. یکی از این کلمات عبارت ” تازه ” است. بیش از صدها بار از این عبارت در کتابمقدس استفاده شده است. در میان تمام مواردی که این کلمه مورد استفاده قرار گرفته است، توجه بنده به تعداد خاصی از آن بیشتر از بقیه جلب شد؛ و در پایان بررسی های خودم شگفتی عظیمی را از کار خدای زنده و سرمدی در خداوند و نجات دهندۀ خود عیسای مسیح دیدم. اجازه بدهید تا با شما این تعداد را در میان بگذارم.
۱- سرود تازه : ” سرودی تازه برای او بسرائید.” ( مزمور ۳۳ ایۀ ۳).
۲-آسمان تازه و زمین تازه: ” زیرا اینک من آسمانی تازه و زمینی تازه خواهم آفرید.” ( اشعیاء ۶۵ آیۀ ۱۷ و ۶۶ آیۀ ۲۲).
۳- عهد تازه: “عهد تازه ای خواهم بست.” ( ارمیاء ۳۱: ۳۱)
۴- قلب تازه و روح تازه : ” دل تازه و روح تازه برای خود ایجاد کنید.”( حزقیال نبی ۱۸ آیۀ ۳۱).
۵- تولد تازه: ” یقین بدان تا شخص تولد تازه نیابد نمی تواند پادشاهی خدا را ببیند.” ( یوحنا ۳ آیۀ ۳).
۶- حکم تازه : ” به شما حکمی تازه میدهم که یکدیگر را محبت نمائید.” ( یوحنا ۱۳ آیۀ ۳۴).
۷- زندگی تازه: ” تا ما نیز در تازگی حیات رفتار نمائیم.”( رومیان ۶ ایۀ ۴).
۸- خلقت تازه:” پس اگر کسی در مسیح باشد خلقت تازه ای است.” ( دوم قرنتیان ۵ آیۀ ۱۷).
۹- انسان تازه:” و عداوت یعنی شریعت احکام را که در فرایض بود،به جسم خود نابود ساخت تا که مصالحه کرده،از هر دو یک انسان تازه در خود بیافریند.” ( افسسیان ۲ آیۀ ۱۵).
۱۰- انسانیت تازه :” و انسانیت تازه را که به صورت خدا در عدالت و قدوسیت حقیقی آفریده شده است بپوشید.”( افسسیان ۴ آیۀ ۲۴).
اما من از خودم پرسیدم کدام عبارت ” تازه ” در این صدها کلمۀ تازه ای که در کتابمقدس تکرار شده می تواند مابقی را تحت الشعاع خود قرار داده و در ضمن تمامی مفهوم مابقی را در خود داشته باشد. راه تازه؟ خلقت تازه؟ انسان تازه؟ آسمانی تازه؟ برای پاسخ کافی بود به فرمایشات خداوند صلح و تازگی یعنی عیسای مسیح رجوع نمایم. و دیدم که خود خداوند کار و بررسی و بالا و پایین پریدن ها و مدارک الهیاتی و تفسیرات و کتابهای متفاوت را در یک مثال غنی خود پاسخ داده است! و چه زیبا و چه گهربار این مثال تمامی این تازه ها را در بر گرفته و آنها را کامل می گرداند. با هم این مثال را بخوانیم:
” و کسی شراب تازه را در مشک های کهنه نمی ریزد و گر نه آن شراب تازه مشک ها را بدرد و شراب ریخته مشک ها تلف می گردد بلکه شراب تازه را در مشک های تازه باید ریخت.” ( انجیل مرقس باب ۲ آیۀ ۲۲).
من نمی دانم شما تجربۀ مست شدن از الکل را داشتید یا نه؟! اگر نداشتید شما را تشویق به داشتن این تجربه نمی کنم! فقط برای پیش در آمد این گفتگو لازم می دانم تا کمی در این خصوص سخن بگویم.
زمانی که شخص پیالۀ مشروب را مینوشد، الکل بلافاصله بعد از فرو رفتن در معدۀ شخص وارد خون می شود. خون آن را مستقیم به مغز میبرد چون بلافاصله الکل در خون ترکیب شده، و در تمام رگ های بدن انسان به حرکت در می آید. با وجود الکل در خون و حرکت خون در رگهای بدن، و فرستادن آن به مغز بلافاصله تمام بدن نسبت به ورود الکل واکنش نشان می دهد. تمام مغز تحت کنترل الکل قرار می گیرد، از مغز فرمان به اعضاء بدن صادر داده شده و اعضای بدن نسبت به این فرمان عکس العمل نشان می دهند. اما فرمانی که از مغز صادر می شود، فرمانی نیست که تحت کنترل میل و ارادۀ بالقوۀ شخص باشد، بلکه تماما تحت تاثیر الکل قرار گرفته است. شما گویی تماما فرد دیگری خواهید شد که دیگر نه منطق ، استدلال و شعور شما بر شما حکومت دارد بلکه الکل است که بر شما حکومت می کند و شما را تماما به انسانی دیگر مبدل ساخته است. این شخصیت تازه بدلیل حکومت و تاثیر این مادۀ فیزیکی و غیر الهی بر بدن و تاثیر آن تماما به انسانی گاهاً غیر قابل کنترل مبدل می گردد. در حد اعلاء آن به اعمالی تماما شرارت آمیز از جمله ارتکاب به فحاشی، دعوا، نفرت و متاسفانه در بیشتر اوقات فجیع ترین از قبیل زنا و قتل منتهی میگردد.
آنچه که بر این انسان مست از مشروب روی داده تنها یک چیز است و از این یک چیز است که دلایل مخرب و غیر الهی از آن مشتق می گردد؛ و آن تسلط یافتن الکل بر تمامی انگیزه و میل ارادی شخص است. یعنی درست آنچه که خدای زنده و مهربان قصد دارد تا ما را در این محدوده به خود جذب نماید. یعنی تمام انگیزه و میل و اختیار ما را از آن خود کند و ما خود را از آن او کنیم. طوری که دیگر از شراب فیزیکی مست نگردیم بلکه از شراب تازۀ خدا. کلام مقدس می گوید:” مست شراب نشوید زیرا شراب شما را به سوی کارهای زشت می کشاند بلکه از روح القدس پُر شوید.”( افسسیان ۵ آیۀ ۱۸).
شراب فیزیکی ما را تحت تسلط خودش داشت و ما را به فساد و شرارت سوق می داد. اکنون شراب خدا می خواهد تا ما را به قدوسیت و رحمت و عدالت خود سوق دهد. شراب فیزیکی ما را از آن خود می کرد تا بر ما تسلط داشته و ما را ابزار آلات نفس حیوانی خودمان گرداند؛ شراب تازۀ خدا ما را از آن خود می کند تا بر ما تسلط داشته و ما را ابزار زیبای موسیقی برای ستایش و پرستش خدا سازد. مستی شراب فیزیکی زود گذر و همراه با درد ،پریشانی و پوچ گرایی بود. مستی شراب خدا دائمی و همراه با صلحی پایدار و تحمل دردها و پریشانی با فروتنی و امید است.
اما نکتۀ بسیار جالب اینجاست! به رغم تمام تفاوتهای فاحش بین این دو نوع شراب، این دو با هم قرابت و هماهنگی خاصی دارند!همانطور که خیلی ها هستند شراب و الکل فیزیکی را نمی توانند بخورند و تحمل مستی آن را ندارند؛ زیرا معدۀ و جسم آنها پذیرای آن نیست؛ خیلی ها هم مستی شراب الهی را نمی توانند تحمل کنند و آن را بخورند؛ زیرا وجود آنها هنوز آمادۀ دریافت چنین شرابی نیست. چرا که هنوز در جان و روح او اسارت در کهنگی است. اسیر کهنگی مذهب پدرانش. هنوز در زنجیرهای اسارت آیین ها و مقررات دینی تنفس میکند. از اینرو جان او تحمل نوشیدن این شراب تازه را ندارد. کسی لب به آن شراب فیزیکی می زند که خود را آمادۀ نوشیدن آن می داند. کسی هم شراب الهی را مینوشد که درون خود را آمادۀ دریافت آن کرده است.
قدرت این شراب تازه غیر قابل وصف و بیان انسانی این حقیر است. تازگی این شراب هیچ کمی از شراب کهنه و قدرت خمار و مستی آن ندارد! این شراب تازه به مراتب بیشتر از شراب کهنه شما را مست می سازد. وقتی در روستای قانای جلیل او آب را به شراب تازه ای تبدیل کرد، مردم آن شراب تازه را خوردند و اعتراف کردند که کهنگی و شراب سابق هرگز مستی و خمار این شراب تازه را نداشت! چون قدمت این شراب تازه نه به دو هزار سال برمیگردد، بل قدمت این شراب تازه از آغاز خلقت هستی بوده است! عیسای مسیح خود آن شراب تازه است که از آغاز خلقت در هستی بوده و در جام مشتاقان و مشک های تازه ریخته شده و تمام آنها را مست از خود ساخت. او پیام عمیق شام آخر خود با شاگردان و دنیا را اینگونه تشریح میکند که:” پس هر کس جسد مرا می خورد و خون مرا مینوشد در من می ماند و من در او.” ( یوحنا ۶ آیۀ ۵۶). خوردن جسم عیسی یعنی با او از بیت لحم در آخوری حقیر تا به تپۀ جلجتا گام زدن. با او در ناصره تحقیر شدن. با او در باغ جتسیمانی ترک شدن. با او در شش دادگاه ناعادلانه و بی رحمانه محکوم شدن. با او بر سه میخ آهنین شش ساعت زجر کشیدن. با او سه روز در قبر ماندن. و نوشیدن خون او یعنی، عمق زنجیرهای گناه را در ذات آدمی پی بردن. یعنی اسارت و زندانی روح را در گناه دیدن. یعنی قدرت و نیش مرگ را بر روح و جسم آدمی دیدن. یعنی با او ناتوانی شریعت را دیدن که قادر به رهایی دادن انسان از این دخمه های خاکستری با بوی متعفن جسد های گندیدۀ سنتهای پوسیده نیست. یعنی عهد تازۀ خدا را با انسان درک کردن. پیمان تازه با این شراب تازه. نوشیدن شراب تازه یعنی با مسیح یکی شدن. یعنی با او شدن. و این شراب تازه قدرت خمار خود را از بدو هستی تاکنون به همه نشان داده و ثابت کرده است:
نوح از آن نوشید و کشتی ای ساخت که برای مردم خود غیر قابل فهم و غیر قابل باور بود. ابراهیم از آن نوشید و تنها فرزند یگانۀ خود اسحاق را بر بالای موریا خواست تا قربانی کند. یوسف نوشید و از مستی آن سیزده سال بی مهری و قساوت برادران و دوری از خانوادۀ خود را تحمل کرد. موسی از آن نوشید و قومی را به سرزمین موعود رهبری نمود که بارها تا به سقوط روحانی او پیش رفتند،اما موسی از مستی این شراب استوار ایستاد.و…زیاد راه دور نمی رویم. در همین سرزمین پارس، در این ایران زمین کسی روزی طعم این شراب تازه را تماما نوشید و چنان مست شد که تاریخ نام او را ثبت نمود و چنان این شراب مقوی بود که هر چند هویت او مقبول خدا نبود اما خدا او را مسیحای خود و برگزیدۀ خود خطاب کرد و او را از خودش مست ساخت. و او کسی نبود بجز : کوروش کبیر. کوروش فارسی . بزرگترین پادشاه زمانۀ خود و تا به امروز یکی از بزرگترین ها. اما افسوس که تاج و کوکب پادشاهان ما را خیرۀ خود می سازد مستی آنان ما را خیرۀ خود می سازد اما آنکس که تاج و کوکب را بخشید و شراب را داد را نمی شناسیم! افسوس که خیرۀ تاج ها و مدال ها و لقب های حضرات و آیت الله ها و پیامبران و فرمانروایان و پادشاهان و کاخ های مجلل می شویم اما قدرت شراب تازۀ خدا در جان آدمی هرگز ما را خیره نکرده است. مدارک دکترا و استادی و پروفسوری ما را خیرۀ خود کرده است، اما قدرت این شراب تازه هرگز ما را خیره نکرده است.
اشعیاء نبی که تولد و قدرت کوروش کبیر را تقریبا دویست سال قبل از تولدش پیشگویی کرده بود در کتاب خود از زبان خدا می نویسد:
” خداوند به مسیح خویش یعنی به کوروش که دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امتها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم تا درها را به حضور وی مفتوح نمایم و دروازهها دیگر بسته نشود چنین میگوید. که من پیش روی تو خواهم خرامید و جایهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید تا بدانی که من یهوه که ترا به اسمت خوانده ام خدای اسرائیل می باشم.” ( اشعیاء نبی ۴۵ ایات ۱- ۳).
من اینجا نیستم تا از قدرت و یال و کوپال کوروش و از فتوحات و پیروزی ها و فهم و دانش او سخن بگویم و به خودم ببالم که از سرزمین کوروش هستم و فرزند او؛ بلکه اینجا هستم تا از قدرت خدای زنده و این شراب تازه سخن بگویم که چنین انقلابی در کوروش ایجاد کرد تا او را از صفر تا به قهقرا پیش برد. می خواهم از قدرت این شراب تازه سخن بگویم نه از قدرت کوروش. می خواهم بگویم ما متعلق به پدر جسمانی خود کوروش نیستم بلکه متعلق به پدر آسمانی خود خدای زنده هستیم. می خواهم بگویم من شیفتۀ قدرت کوروش نیستم، بلکه شیفتۀ شرابی هستم که کوروش را مست کرد. تاج و تخت کوروش نیست که مرا مفتون خود کرده است، قدرت خمار شراب تازۀ مسیح است که پادشاهان را بر می گزیند حتی قبل از اینکه بدنیا بیایند. به نام آنها را می خواند قبل از اینکه نامی بر آنها باشد! من مست این شراب هستم نه مست تاج و تخت کوروش! نگاه کنید به قدرت مستی این شرابی که کوروش را مست خود ساخت.
خدا رو به کوروش می گوید :
دست راست او را می گیرم. یعنی به او قدرت و توانایی و اقتدار می دهم.
امتها را مغلوب او می سازم. یعنی قدرت او را بر همه برتر می کنم.
کمرهای پادشاهان را میگشایم. یعنی قدرتمندان در برابر او تسلیم می شوند.
درها را به حضور او مفتوح نمایم. یعنی پیروزی ها را به او عطا میکنم.
دروازهها دیگر بسته نشوند. یعنی دیگر مانعی روبروی او نخواهد بود.
من پیش روی او میخرامم. یعنی او را رهبری میکنم.
جاهای ناهموار را هموار می کنم. یعنی مشکلات را از روبرویش برمیدارم.
درهای برنجین را می شکنم و پشت بندهای آهنین را می شکنم .یعنی سختترین موانع پیش روی او محو خواهند شد.
گنجهای ظلمت. یعنی تمامی خزاین و برکات الهی را که نهفته است را؛ و
خزاین مخفی را. یعنی هر آنچه که خدا برای بهترین های خود در نظر داشته و در کناری گذاشته را همه و همه را به او می بخشم.
در آخر نمی گوید که من تمام اینها را به کوروش می دهم چون کوروش آدم بسیار خوبی بوده یا اینکه شایستۀ تمام این مقامات است. نمی گوید تمام اینها را به کوروش می دهم چون دیدم که او لایق آن است. خیر. او می فرماید تمام این مستی را من به کوروش می دهم و او را از خودم و از قدرت خودم و از فیض خودم و از محبت خودم و از این شراب تازۀ خودم مست می کنم تا او بداند که: :” من یهوه که ترا به اسمت خوانده ام خدای اسرائیل می باشم.” که من آن شرابی هستم که تو از من نوشیده ای. به من ایمان بیاور و تمام قلب خودت را به من بده.
کوروش مُرد و به پدران خودش پیوست. امروز قبر او در پاسارگاد مرکز سیاحتی از سراسر دنیا است. اما آن شرابی که کوروش را مست ساخت و او را تا به بالاترین و بزرگترین رساند، هنوز امروز تازه و زنده است. تا شاید شما آن را بطلبید و آن را بنوشید و از آن مست شوید. از این شراب تازۀ مسیح. از این شرابی که تمام هستی و وجود شما را یکبار و برای همیشه مبدل می سازد. تا شما را تسخیر کند. تا تمام وجود شما را از آن خود سازد. تا فکر و دل و روح شما را از آن خودش سازد. تا شما را با خود به سیاحتی نه در آسمان بلکه در کنج قلب و زندگی خودتان برده که شما زمانی دیگر هرگز خودتان را نمی شناسید. زیرا دیگر در قدرت و مستی این شراب تازه آن طبیعت کهنه و قدیمی از بین رفته است و طبیعتی نو برخاسته است. همه چیز در مسیح نو شده است. ظرف این شراب تازه مشکی تازه است. مشک تازه ای که آمادۀ دریافت این شراب لایتناهی مسیح است. همه چیز در مسیح مانند بهار و این سال نو، نو و جدید شده است.
و من امروز دوست من! با تو روبروی آینه ای ایستاده ام. و در کنار تو با تو به آن خیره گشته ام. من و تو از تبار هم هستیم. من و تو از یک خاکیم. از یک رویا. از یک اشک و از یک ماتم. من با تو از خلیج فارس تا خزر آمده ام. با تو به امید فردایی بهتر بر بالای بامها رفتم و ندای پیروزی را سر دادم. با تو بر شانه ام تابوت جوانان ناکام را بردم. با تو در بغض خودم ترکیدم. با تو در سیاهی صف طویل ماندم. با تو در جنون آزادی خفه شدم. با تو در زندانهای اختناق اسیر شدم. با تو مشت هایم را گره کردم تا شاید فردا از آن ما گردد. اما همۀ آنها گذشتند. مانند ابرها. مانند آب رودخانه. مانند نسیم. مانند صدای قطار. مانند پرنده های مهاجر. تمام آنها گذشت …و امروز با تو روبروی این آینه ایستاده ام. من و تو. تنها یک سوال باقی مانده است دوست من! پاسخ به این سوال ماه را با حقیقت تیز خود دوپاره می کند! ما به چه کسانی تبدیل شده ایم؟ ما که گشتیم؟… به چشمان خودت در آینه خیره شو…ما برای گذشتن از این شب تاریک هزارۀ خود، برای پایان دادن به ماتم هزارۀ خود، و شکست و بدنامی خود کافیست تا از این شراب تازه بنوشیم. کافیست تا از این شراب تازه مست شویم.پر شویم. تنها این شراب تازه قادر است تا ما را تا پایان این شب و برآمدن خورشید صبح مدد کند. تنها این شراب است که قادر است تا زخم های ما را شفا دهد و دردهای ما را پایان. حقارت و سیاهی جان ما را برای همیشه بشوید و زندگی تازه و روحی تازه و دلی تازه و قلبی تازه به ما عطا کند. اما قبل از آن باید مشک کهنۀ نیاکان خودمان را به کناری بگذاریم. مشک کهنۀ پدران و نیاکانمان توانای تحمل این شراب تازه را ندارد. امروز روزی است که این تن را آماده پذیرفتن این شراب تازه کنید. امروز روزی است که می توانید این مشک جان خودتان را تماما در قوت روح مقدس خدا به معبدی مقدس و تازه مبدل سازید تا این شراب تازۀ عیسای مسیح بر شما ریخته شود و شما را برخیزاند. چنان برخیزاند که کوروش را برخیزاند و سرافراز تان سازد، چنان که کوروش را ساخت. امروز آن روز است.
این تازگی و این نو شدن تازه را بطلبید! ای فرزندان پدر آسمانی ! ای نواده گان کوروش ! این شراب نو را در این سال نو بطلبید.زیرا می فرماید هر کس از من بنوشد: ” در من می ماند و من در او.”

در آخر

اگر سوال میکنی که چگونه میتوانم این شراب تازه را بنوشم و مشک جان خودم را تازه کنم. کافیست تا با قلبی مطمئن و اطمینانی راسخ اعتراف کنی که:
” خداوندا من گناهکارم. ایمان دارم که عیسای مسیح برای گناهان من بر بالای صلیب مرد. دفن شد. روز سوم قیام کرد و امروز زنده است. اکنون او را به قلب خودم دعوت میکنم تا بیاید و مرا از شراب تازۀ خود پُر ساخته و مرا از آن خود سازد.آمین ”
دوست من با این دعای ساده امروز تو این شراب تازه را نوشیده ای. در مستی این شراب با مطالعۀ مستمر از کتابمقدس مسیحی و دعا، تازه بمان. اگر در جایی هستی که ارتباط تو با دیگر ایمانداران مسیحی دشوار است. خودت را روزانه در مسیح تقویت نما. و دعا کن که خداوند صلح و تازگی برادران و خواهران ایماندار حقیقی را در راه تو بگذارد. ما ایمان داریم که او قادر است شما را برخیزاند و شما را بسازد و شما را در اتحاد با کلیسای جهانی خود قرار دهد.آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

خدای مُرده آزاد نمیکند

خدای مُرده آزاد نمیکند! نوشتۀ: ح.گ عنکبوت شکار خود را یکباره نمیخورد. فرسایش زمین و ...