یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / شما تبعه چه کشوری هستید؟ چه گذرنامه ایی دارید؟

شما تبعه چه کشوری هستید؟ چه گذرنامه ایی دارید؟

شما تبعۀ چه کشوری هستید؟ پاسپورت چه کشوری را حمل میکنید؟

نگاهی به نامۀ پولس رسول به ایمانداران شهر فیلیپی ۳: ۲۰- ۲۱

اکنون سالهای متمادی میباشد که ایرانی ها این سرزمین را ترک کرده و در موارد بسیاری متاسفانه فرار کرده و به کشورهای سراسر دنیا پناهنده میشوند. از زمان پناهندگی تا زمانی که آنها رسما تابعۀ کشوری که وارد آن شده اند نگردند آنها از حقوق و مزایای رایج آن سرزمین که مختص ساکنین و تابعان آن سرزمین میباشد برخوردار نخواهند بود. اما به محض اینکه مراسم قانونی این دوران طی شود، انها تابعۀ کشوری میشوند که به آن پناهنده شده اند. مانند یکی از ساکنین بومی آن سرزمین، آنها از تمامی مزایا و حقوق آن سرزمین( به استثناء موارد خاصی) بهره مند شده و اولین امتیازی که به دست میگیرند و آنها شبانه روز و با شور و اشتیاق در پی آن هستند این است که پاسپورت یا گذرنامۀ آن سرزمین را مالک میشوند. ارزش و اهمیت این گذرنامه برای انها آنقدر مهم است که آنها هرگز آن را با پاسپورت ایرانی خود بدست نمیاوردند.

اما در موارد فراوانی ما شاهد هستیم که این افراد هر چند تابعۀ کشوری دیگر میشوند اما تبعیت سابق خود را نیز از دست نمیدهند. و بقولنا دارای دو تا پاسپورت میشوند! شاید برای ما تازه  باشد، اما این امتیازی بود که دو هزار سال پیش امپراطوری روم به مردمی که تحت حکومت او بود میداد. بقولنا روم اجازه میداد که یک نفر اهل یک سرزمین غیر رومی باشد اما چون زیر نظر حکومت روم است، تبعیت رومی خود را نیز بدست بیاورد. هر چند ساده نبود، و باید هزینۀ بسیاری برای آن میپرداخت. و پرداخت این هزینه برای تصاحب تبعیت روم بودن باعث غرور و افتخار آن شخص میشد. اگر یادتان باشد افسر رومی به پولس رسول گفت که او تبعیت رومی خود را با پول بسیاری بدست آورد، او چگونه خود را تابعۀ روم میداند. پولس رسول میگوید که او متولد شدۀ در تبعیت خود است.(اعمال ۲۲: ۲۷- ۲۸ )

اکنون اجازه بدهید همین را در قیاس ایرانیهایی که دارای دو تابعه هستند یا دو تا پاسپورت دارند ببینیم. همانطور که قید شد، این امتیاز، گاها باعث غرور و باور و تفکر برتریت داشتن این افراد را در برابر ساکنین کشور سابق خود را به همراه میاورد. داشتن این امتیاز که آنها در هر زمان که بخواهند میتوانند از ایران پرواز کرده و وارد سرزمین دوم خودشان بشوند و از تمام فشارها، فشارهایی که روزی بابت آن از آن فرار کرده بودند بار دیگر فرار کنند! و یا این امتیاز را به آنها میدهد که وقتی عروسی دختر عمو اسدالله رسید یا نامزدی کامبیز با فرحناز، یک بلیط دو طرفه از کشور اروپایی یا آمریکا یا کانادا یا جاهای دیگر گرفته بگیرند، به این مراسم بیایند، در این مراسم شرکت کنند، به قولنا پُزی به بقیه بدهند که ما اینجا هستیم، در ضمن ” هفتۀ دیگر بلیط دارم که برگردم به ” واشنگتن” ، ” پاریس” ، ” فرانکفورت” ، ” ونکوور”!!

برای درک آنچه پیش روی شما نوشته است؛ تجسم و تصویر این گروه بسیار یاری کننده است تا به قلب و نیت پیام پولس رسول در بخشی از این نامه پی ببریم.

این نامۀ پولس رسول به ایمانداران این شهر به نام های مختلفی معروف میباشد. گروهی آن را نامۀ ” شور و شادمانی ” میخوانند، کلمه ایی که بیش از هجده بار در این نامه تکرار شده است. با توجه به اینکه میدانیم پولس رسول وقتی در زندان روم بود این نامه را نوشت،(۴: ۲۲ ) و سختی و دشواریهایی که او با آن مواجه بود را متحمل میشد و باز از ایمانداران این شهر میخواهد که ” در خداوند دائما شاد باشید و باز میگویم شاد باشید.” ( ۴: ۴ ) برای ما اهمیت و ارزش خاصی را بدست میاورد. گروهی دیگر این نامه را ” به شباهت مسیح شدن ” تلقی میکنند. در این نامه است که یکی از ارزشمندترین حقیقت الهی در خصوص عیسای مسیح برای خواننده گان خود ترسیم شده است. عیسای مسیح خود خدای قادر بود که جسم گرفت و به روی زمین آمد بر روی صلیب مرد تا خدا پدر را جلال بدهد.( ۲: ۵- ۱۱ ).

نکتۀ دیگری که در این نامه توجه ما را به خود جلب میکند، تاکید و اشارۀ پولس رسول به ایمانداران شهر فیلیپی به فروتن شدن است. خود را فروتن کردن. به اینکه ارزش واقعی خود را پیدا کنند. که خود را در مسیح عیسی بشناسند. بقول مارتین لوتر، نکتۀ مهم این نیست که ما در مسیح چی هستیم بلکه اینکه ما در عیسای مسیح چه شدیم.

نگاهی به موقعیت تاریخی، جغرافیایی و سیاسی شهر فیلیپی ما را بر آن میدارد که چگونگی و دلیل تاکید پولس رسول را در این خصوص به ایمانداران این شهر را درک کنیم. این شهر نام خود را از پدر اسکندر کبیر گرفت پس از نبردی که او در این شهر انجام داد و آن را برای یونان تصاحب نمود. از حیث موقعیت جغرافیایی بسیار حساس و از حیث تاریخی جنگهای بسیار مهمی در این منطقه روی داده بود. جنگهایی که نهایتا سر به قدرت یافتن امپراطوری روم رسیده بود. شهری بسیار ثروتمند بود. تقریبا میتوان گفت که یهودیان در آن کنیسه ایی نداشتند زیرا ساکنین آن قریب به اتفاق رومی بودند و بدلیل بافت این شهر مذهب حاکم بر آن مذهب حاکم بر روم و خدایان روم بود. خلاصۀ کلام اینکه این شهر باعث افتخار و شهرت و ناموری کسانی بود که تبعۀ آن بودند و در آن سکونت داشتند.

این موضوع تاحدودی متاسفانه باعث برداشتی نادرست و رفتار و باوری غیرمسیحی برای ایمانداران این شهر شده بود. آنها نیز به تبعه بودن شهر فیلیپی بودن میبالیدند. و پولس رسول در ادامۀ نوشتن نامۀ خود به این ایمانداران شهر، چشمان دل انها را به یک حقیقت زنده و ازلی دیگری روشن میسازد.

او مینویسد، “اما وطن ما در آسمانست که از آنجا نیز نجات دهنده یعنی عیسی مسیح خداوند را انتظار میکشیم. که شکل جسد ذلیل ما را تبدیل خواهد نمود تا به صورت جسد مجید او مصّور شود بر حسب عمل قوت خود که همه چیز را مطیع خود بگرداند.” ( فیلیپیان ۳: ۲۰- ۲۱ ) بالاتر نوشتیم که پولس رسول یک تابعۀ روم بود، ان را نخریده بود یا به آن پناهنده نشده بود بلکه از یک خانوادۀ رومی-یهودی بدنیا آمده بود. پولس رسول یک رومی بود و تمامی امتیازات یک رومی را داشت. بعنوان مثال میتوانست حتی درخواست کند که پروندۀ او نزد خود قیصر روم بررسی شود( اعمال رسولان ۲۵: ۱۱) این امتیاز رومی بودن پولس رسول را حتی در نحوۀ شهادت او میبینیم. نحوۀ شهادت پولس رسول قطع کردن سر او در شهر روم بود، این پرافتخارترین نوع مرگ برای یک تابعۀ روم بود، و اگر نه، غیر رومی ها یا مصلوب شده یا توسط گلادیاتورها کشته شده یا توسط حیوانات دریده میشدند. اما در این چند خط، همانطور که قبلا چنین رفتار نموده بود، هرگز به تابعیت خود بعنوان یک رومی نبالیده بود، مگر در موردی که قصد داشت تا درسی اجتماعی به سربازان رومی بدهد.( اعمال رسولان ۱۶: ۳۷- ۳۹ )

پولس رسول در این خصوص به ایمانداران شهر فیلیپی چه میگوید؟

توجه کنید به چند نکتۀ اشاره شده در این ایه. هر چند برای زبان امروزی ما شاید عادی باشند اما خوانندۀ قرن اول به خوبی میفهمید پولس رسول به چه چیزهایی اشاره کرده است. ” وطن ” ” اسمان ” ” نجات ” ” عیسای مسیح خداوند ” ” انتظار ” ” تبدیل ” ” بر حسب قوت خود ” ” مطیع خود بگرداند.”

چهار نکته در این دو آیه نهفته است:

الف- شهر فیلیپی زیر نظر متسقیم قیصر روم بود. شهر فیلیپی ” وطن ” یک رومی بود و برای این وطن یک رومی همه چیز خود را میداد. در ضمن برای روم ” سزار ” یک “ نجات دهنده”  بود. ” خداوند” بود؛ که روزی بر طبق افسانۀ رومیان از آسمان برای نجات روم خواهد آمد. همه ” انتظار ” بازگشت سزار روم را داشتند تا همه چیز را برای آنها با ” قوت خود ” ” مبدل سازد ” و تمام سرزمینهای شرور را بار دیگر ” مطیع ” شمشیر خود گرداند. ایمانداران شهر فیلیپی در چنین محیط و شرایطی اجتماعی بسر میبردند و چه بسا آنها نیز با این اوهامات و تبلیغات رومی ربوده شده و خیال و باور خود را به افسانه داده و نه به حقیقت. آنها باید تبعیت حقیقی خود را پیدا میکردند باید هویت حقیقی را می یافتند.

ب- پولس رسول به آنها میگوید که تابعیتی که آنها امروز در ایمان خود به عیسای مسیح دارند به مراتب و صد چندان ارزش آن از تبعۀ روم بودن بیشتر است. سرزمین آنها یک سرزمین زمینی نیست. تبعیت آنها یک تبعیت زمینی نیست. امپراطوری روم نیست. قوت و اقتدار و شهرت روم نیست. یا بقولنا برای زبان امروزی ما، آمریکا و آلمان و انگلستان و سوئد و استرالیا نیست.

پ- تفاوت این دو تبعیت در چیست؟ تبعۀ آسمان بودن، برای پولس رسول، به دست داشتن پاسپورت نیست که راحت ما را وارد یک سرزمین کند، بلکه ورود به شهر آسمانی، به جلال و شکوه آسمانی دست یافتن است. یک رومی هرچند قدرت امپراطوری روم با او بود و به تبعیت خود افتخار میکرد، او میمرد. فانی میشد. و آنها این را میدانستند. برای همین به افسانه ها دست یافته بودند. اما پولس میگوید این افسانه نیست. همین عیسای مسیح که روزی بر روی زمین بود، مانند ما جسم داشت، برای ما مصلوب شد، قیام کرد و برخاست و امروز در دست راست خود خدای زنده حضور دارد روزی بر میگردد، برای ربودن کلیسا میاید. برای آن نجات آخرین میاید. او میگوید “ شکل جسد ذلیل ما را ” آن جسدی که همۀ ایمانداران مانند یک رومی یا یونانی داشتند، ” به صورت جسد مجید او مصور شود.” ذلالت جسم پس از مرگ پایان می یابد اما پس از مرگ ما به شباهت جسم آسمانی مسیح در میاییم. این را او برای ما انجام میدهد. نجات دهندۀ ما. او که از آسمان خواهد آمد. از آسمانی که ما تابعۀ آن هستیم. عیسای خداوند در شب آخر رو به شاگردان فرمود ” و من جلالی را که به من دادی به ایشان دادم تا یک باشند چنانکه ما یک هستیم.” ( یوحنا ۱۷: ۲۲ ) پولس رسول در جای دیگر میگوید “ چون مسیح که زندگی ما است ظاهر شود آنگاه شما هم با وی در جلال ظاهر خواهید شد.” ( کولسیان ۳: ۴ )

ت- و نکتۀ آخر در این دو خط این است که آن خدا و آن نجات دهندۀ ما، عیسای مسیح که ما انتظار آمدن او را از آسمان میکشیم تا آمده و ما را  به شباهت خود در آورد، یک قدرت تخیلی نیست. او خود خداوند است. “ زیرا که در او همه چیز آفریده شد آنچه در آسمان و آنچه بر زمین است از چیزهای دیدنی و نادیدنی و تختها و سلطنتها و ریاسات و قوات؛ همه بوسیلۀ او و برای او آفریده شد.” ( کولسیان ۱: ۱۶ ) ایا ایمانداران فیلیپی این را میدانستند؟ ایا انجیل عیسای مسیح را شنیده بودند؟ البته. پولس رسول باید به آنها بار دیگر یادآوری میکرد که نجات دهندۀ آنها کیست. اگر همه چیز بدست او و برای او آفریده شد پس او بر همه چیز تسلط دارد و او قادر است هر چیز را مطیع فرمان خود گرداند.  او مانند قیصر روم به سربازان آراسته هزاره و ده هزاره نیازی ندارد. او فوجهای فرشتگان آسمانی را به فرمان خود دارد که به شمارش نمیایند. او لشکر آنها را رهبری میکند. او مانند لشکر روم به سلاحهای پیشرفته نیاز ندارد. کلام او، نفس او، آفریننده و ویران کننده است.

دقیقا به همین دلیل است که پولس رسول بلافاصله پس از پایان این دو آیه در فصل ۳ در ادامۀ نامۀ خود که ما آن را فصل ۴ ایۀ ۱ داریم میخوانیم ” بنابر این ای برادران ( یا خواهران) عزیز و مورد اشتیاق من و شادی و تاج من همینطور در خداوند استوار باشید ای عزیزان.” در چه چیز استوار باشند، در اینکه تابعۀ یک شهر آسمانی هستند. وطن آنها آسمان نیز خود عیسای مسیح است. استوار باشند زیرا نجات دهنده ایی که روزی بر روی صلیب مرد، قیام کرد و صعود نمود؛ روزی برخواهد گشت تا آنها را از قید جسم و قید زمین برای ابد ازاد کند. استوار باشند زیرا جلال و قدرت و امتیازی که در وطن آسمانی خود بدست خواهند آورد صد چندان بیشتر از این تبعیت روم و سرزمین روم؛ یا بقولنا، آمریکا و انگلستان و فرانسه و سوئد است!

خلاصۀ کلام

ایماندار عزیز! میشود که ما نیز گاها تابعیت اصلی خودمان را فراموش کنیم و به سرزمینهای زمینی و قدرتهای زمینی و حکومتهای زمینی ببالیم. اما وطن ما، سرزمین واقعی ما کجاست؟ قدرت ما از کجاست؟ پادشاهان و حکومتها به روی زمین میایند و میروند. امپراطوریها به اوج میرسند و سقوط میکنند. اما خدای ما، نجات دهندۀ ما که او را انتظار میکشیم تا به ابد استوار خواهد بود و بر حکومت آسمانی او پایانی نیست. شما یک پاسپورت بیشتر نیاز ندارید، مادامی که نام شما در دفتر حیات ثبت شده باشد، شما تابعۀ این شهر آسمانی هستید و روزی فرا میرسد که تا به ابد در این وطن آسمانی ساکن خواهید شد. سوال از آنانی که نامشان در این دفتر حیات نیست و خود را موطن آسمان نمیدانند این است که: شما تبعۀ چه کشوری هستید؟ چه پاسپورتی را در دست خود دارید؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ازادی خدا برای انسان

آزادی خدا برای انسان! ح گ مقدمه ایران در حال فریاد زدن است: ” آزادی ...