یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / عیسای مسیح / مرگ و رستاخیز عیسای مسیح / شما چه کسی را پرستش میکنید؟

شما چه کسی را پرستش میکنید؟

” و هر زبانی اقرار کند که عیسی مسیح خداوند است برای تمجید پدر.” ( فیلیپیان ۲: ۱۱ )

شما چه کسی را میپرستید؟
به مناسبت روز رستاخیز عیسای مسیح از مرگ
نوشتۀ: ح.گ
کلام خداوند به وضوح و آشکارا به ما میفرماید که ما فقط باید خدا را پرستش کنیم و جز او خدای دیگری نه.( تثنیه ۶: ۱۳ ) حتی خود عیسای مسیح رو به وسوسه کننده، شیطان کرده و میفرماید که فقط باید خدا را پرستش کرد.( متی ۴: ۱۰ ) اما کلام خداوند و روایت شاهدین بسیاری این را به ما میگویند که عیسای مسیح مورد پرستش بسیاری قرار گرفت. اتفاقا پس از مرگ و رستاخیز عیسای مسیح از مرگ، و صعود او به آسمان و نزول روح القدس و آغاز کلیسای مسیح بر روی زمین، یکی از دلایل اصلی شکنجه و آزار و شهادت ایمانداران به عیسای مسیح این بود که آنها فقط عیسای مسیح را پرستش میکردند و نه خدایان روم را، نه قیصر را. کمااینکه امروز نیز در شرق، ایمانداران مسیحی توسط مسلمانان در ایران و سوریه و عراق به همین دلیل شهید میشوند که آنها فقط عیسای مسیح را بعنوان نجات دهنده و خداوند و پادشاه خود دانسته، پس او را پرستش میکنند، این ایمانداران حاضر هستند سر خود را از دست بدهند اما پرستیدن عیسای مسیح را ترک نکنند. هر چند به گمان نادرست مذاهب دنیا، مسیحیت به پرستش خدایان متعدد متهم شده است، اما این یک برداشتی تماما نادرست از باور مسیحی میباشد. در آیۀ آغازین خواندیم که ما عیسای مسیح را برای تمجید خدای پدر پرستش میکنیم. زیرا در پرستش عیسی، خود خدا پرستش میشود. نویسندۀ عبرانیان میگوید، ” و هنگامیکه نخست زاده را باز به جهان میاورد میگوید که جمیع فرشتگان خدا او را پرستش کنند.” ( عبرانیان ۱: ۶ ) پرستش عیسای مسیح قبل از خلقت انسان توسط خود خدا به تمامی آفرینش او در آسمان فرمان داده شده بوده است. کلام میگوید که خدا فرمان داده بود که تمامی فرشتگان او را پرستش کنند. همین نظم الهی را شما از همان ابتدای روایت انجیل در مورد پرستش عیسای مسیح میخوانیم.
پرستش عیسای مسیح توسط انسانها در طول زندگی زمینی او
وقتی او تازه نوزادی بود، آنانی که برای دیدن پادشاه یهود از مشرق زمین آمدند، اعلام کردند که برای دیدن او و پرستش او آمده اند( متی ۲: ۲ ) و وقتی او را دیدند، به روی زمین افتادند و عیسای مسیح نوزاد را پرستش کردند. ( متی ۲: ۱۱ ) وقتی مرد جذامی نزد عیسای مسیح تا از او شفا را دریافت کند، ابتدا او را پرستش نمود و سپس از او خواست تا او را شفا بدهد.( متی ۸: ۲ ) رئیس کنیسۀ یهودی که برای نجات دخترش که در حال مرگ بود نزد عیسای مسیح امد، قبل از اینکه درخواست را طلب کند، او را پرستش کرد( متی ۹: ۱۸ ) زن کنعانی که برای نجات دختر خود نزد عیسای مسیح آمده بود، به زانو در آمد و او را پرستش کرد( متی ۱۵: ۲۵ ) شاگردانش که عیسای مسیح را خرامان بر آب دیدند او را پرستش کردند( متی ۱۴: ۳۳ ) کور مادرزادی که توسط عیسای مسیح شفا یافته بود او را پرستش کرد( یوحنا ۹: ۳۹ ) پس از رستاخیز عیسای مسیح از مرگ شاگردانش به پاهای او چسبیدند و او را پرستش کردند( متی ۲۸: ۹ و ۱۷ ) آنگاه که زمان صعود عیسای مسیح به اسمان فرارسید، شاگردانش در حالی که او به اسمان صعود میکرد او را پرستش کردند( لوقا ۲۴: ۵۲ )
نکتۀ ظریف اینجاست: در هیچکدام از این موارد، حتی برای یکبار عیسای مسیح با آنانی که او را پرستش میکردند، مخالفت نکرد، آنها را منع نکرد، از آنها نخواست که چنین نکنند.چرا؟ اگر پرستش عیسای مسیح بر ضد موجودیت خدا میبود، عیسای مسیح باید آنها را منع میکرد و میگفت او را پرستش نکنند، اما نگفت. تنها یک دلیل میتواند پاسخ این سوال باشد و اینکه، عیسای مسیح خود خدای متجسم بر روی زمین بود و خدا باید پرستش شود و شد.
چرا باید عیسای مسیح پرستش شود؟
بعد از اینکه دانستیم که پرستش راستین عیسی پرستش راستین خداست، باید به این بیاندیشیم که عیسای مسیح چه کرد که لایق پرستش ما باشد.
الف- برای آمدن او به روی زمین.
او مقام و شکوه آسمانی خود را ترک کرد، به روی زمین آمد، خود را از مقام خود کوچک کرد، آنقدر که مانند یک دزد بر روی صلیب مصلوب شد تا پرداخت جریمۀ گناهان انسان که مرگ ازلی بود را با مرگ جسمانی خود به خدای پدر بپردازد. ما را از مرگ ابدی نجات داد و حیات ازلی را برای ما تضمین نمود، پس او را برای این کار عظیم باید پرستید.( فیلیپیان ۲: ۶- ۱۱ )
ب- برای رستاخیز او از مرگ.
خداوند در روز سوم، او را مردگان برخیزانید. قیام مسیح از مرگ، اولین قیام جسم و روح از دنیای مردگان بود. اینگونه خدا، عیسای مسیح را جلال داد. در قیام مسیح، قیامت مردگان معنا یافته و حیات ازلی مهر و موم شد. ما به استناد به رستاخیز عیسای مسیح از مرگ، ایمان داریم که رستاخیز مردگان حقیقت دارد و ما یک روزی از مرگ برخاسته و بر طبق ایمان و اعمال خود داوری خواهیم شد. پس او را برای این هدیۀ عظیم باید پرستید. ( رومیان ۵: ۱۲- ۲۱ )
پ- برای روح القدس او.
عیسای مسیح بعد از صعود خود به آسمان، پیروان خود را بر روی زمین تنها رها نکرد. برای آنها رنجها و دردها را پیش بینی کرده بود، لاکن برای آنها پشتیبانی را فرستاد، روح القدس خدا، که همواره در آنها ساکن بماند. آنها را به سمت تقدس هدایت کند. با آنها در دردها و دعاها همیاری کند. به آنها کلام مقدس را تعلیم دهد. و نهایتا ما را به کمال شناخت عیسای مسیح برساند. برای این همیاری که ما را هرگز ترک نمیکند، همیاری که عیسای مسیح برای ما فرستاد، او را باید پرستید.( یوحنا ۱۴: ۱۵- ۲۱ )
ت- برای شفاعت او.
امروز عیسای مسیح در دست راست خود خدا نشسته است( منظور از دست راست یعنی صاحب قدرت و اقتدار الهی از جانب خدا بودن میباشد)، او امروز شفیع ماست. او ما را تا زمان مرگ ما بر روی زمین همیاری میکند، دعاهای ما را میشنود. آنگاه که در وسوسه و خطا بیافتیم، چون نزد او توبه کنیم، او برای ما نزد خدای پدر شفاعت میکند، تا ما را تقدیس کند. برای این کار عظیم باید او را پرستید. ( اول یوحنا ۲: ۱- ۵ )
ث- برای بازگشت دوم او.
همین عیسای مسیح که روزی به روی زمین آمد، برای گناهان ما مُرد، دفن شد و روز سوم قیام کرد، سپس به اسمان صعود کرد، روزی بر خواهد گشت. روزی برخواهد گشت که بر تمام دنیا داوری نماید. امروز شاید دردها و رنجهای ما بسیار باشد، شاید به نظر برسد که داوری بر ظلمهایی که بر کلیسای مسیح وارد میشود نیست، اما کلام خداوند میگوید، روزی فرا میرسد که او بار دیگر باز خواهد گشت. رنجها به پایان میرسد، و ما با او در جلال او شریک خواهیم شد. و در آن منزلی که برای ما تدارک دیده است تا به ابد ساکن خواهیم شد. باید او را برای این وعدۀ زیبای او پرستش کرد. ( یوحنا ۱۴: ۱- ۳ و متی ۲۶: ۶۴ و اعمال ۱: ۱۱ و مکاشفه ۱: ۷- ۸ )
خلاصۀ کلام
شاگرد او یوحنا چنین از او سخن میگوید: ” و ما را نزد خدا و پدر خود پادشاهان و کَهَنه ساخت، او را جلال و توانایی باد تا ابدالاباد آمین.” ( مکاشفه ۱: ۶ ) پرستش عیسای مسیح، خشم و مخالفت خدا را بر نمی انگیزاند، کاملا بر عکس، خشنودی و رضایت او را موجب میشود. اگر همۀ آفرینش و همۀ خلقت به نیت مسیح خلق شد و خدا او را در نظر داشت، که جهان را خلق میکرد.(کولسیان ۱: ۱۵- ۱۹) اگر در او تمامی پُری ساکن شده است، اگر در او خدا جلال می یابد، پس پرستش عیسای مسیح نیز باید جلال خدا را به همراه بیاورد.
دوست عزیز!
در این روز یادبود رستاخیز عیسای مسیح از مرگ، او را به یاد بیاور که برای تو و برای انسانهای دنیا چه کرد، سپس او را با تمام روح و جان و فکر خود محبت کن و پرستش کن!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

هفت دلیل برای رستاخیز مسیح از مرگ

سخنی کوتاه در بارۀ قیام عیسای مسیح از مرگ و هفت دلیل نوشتۀ : حسن ...