جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶

شهر خدا

شهر خدا
نگاهی دیگر به کتاب مکاشفه بابهای ۲۱ و ۲۲
نوشتۀ: ح.گ
در این مقاله شما میخوانید
الف- شهر ما
ب- شهر خدا در کتابمقدس
پ- شهر خدا در کتاب مکاشفه
داستان دو شهر
الف- بابل، شهر عظیم
ب- شهر مقدس، شهر خدا
ت- پایان سخن
شهر ما
من اهل سمنانم. من شهر خود را به خاطر میاورم. بیشتر از خنده و شادمانی؛ اشکها و دردهای آن را. مصیبتهای آن را. نمیدانم شما اهل کجایید! اما میدانم در یکی از شهرهای ایران بدنیا آمده اید. برای شما شهر شما همواره خاطرات مخصوصی را دارد. تلخ و شیرین. غم انگیز و شادمانه. من شما را تشویق میکنم که شهر خودتان را با تمام موجودیت آن به خاطر بیاورید. کوچه های آن را. خیابانهای آن. باغها و کوههای آن، رودخانه و جوی های آب آن را. سقوط و سرافرازی آن را. آبادی و خرابی های آن. مردم آن. فرهنگ آن. روابط آن. اکنون که شهر خود را بخاطر آوردید، قصد دارم تا با شما از شهری سخن بگویم که شاید تاکنون از آن نشنیده باشید. ندانید در کجا قرار گرفته است. ساکنین آن چه کسانی هستند. چه فرهنگی دارند. در پایان از شما خواهم پرسید که آیا شما تمایل دارید شهر خودتان را ترک کرده و وارد این شهر شده و در آن ساکن گردید یا نه؟
شهر خدا در کتابمقدس
برای اولین بار عبارت ” شهر خدا ” در مزمور ۴۶ ایۀ ۴ بکار برده شده است. اجازه بدهید از آیۀ اول این باب با هم بخوانیم ” خدا ملجاء و قوت ماست؛ و مددکاری که در تنگیها فورا یافت میشود. پس نخواهیم ترسید اگر چه جهان مبدل گردد، و کوهها در قعر دریا به لرزش آید. اگر چه آبهایش آشوب کنند و به جوش آیند، و کوهها از سرکشی آن متزلزل گردند سلاه. نهریست که شعبهایش شهر خدا را فرحناک میسازد، و مسکن قدوس حضرت اعلی را. خدا در وسط اوست پس جنبش نخواهد خورد، خدا او را اعانت خواهد کرد در طلوع صبحها.” ( از ترجمۀ قدیم) سپس در مزموری دیگر میخوانیم ” سخنهای مجید در بارۀ تو گفته میشود ای شهر خدا سلاه.” ( مزمور ۸۷: ۳ )
نمایی که مزمورنویس( هر دو مزمور توسط بنی قورح سروده شده است.) به ما در خصوص ” شهر خدا ” در ترانۀ پرستشی خود میدهد این است که آن شهری که مزمور نویس برای ما وصف کرده شهری است که در آن پر از رودخانه هایی با آبهای فراوان است. یک نهر است اما شعبه های بسیاری دارد. اما رودخانه و آب همواره با خود نمایی شادمانه دارد. یعنی سرسبزی: طراوت و تازگی. یعنی برکت و بارآوری. یعنی حیات و بقاء. این شهر مکان سکونت خود خدا میباشد، خدای قدوس. اتفاقا خدای قدوس در مرکز این شهر سکونت دارد( مرکز بعنوان نقطۀ ثیقلی آن.) و بدلیل اینکه او درمرکز اوست، این شهر هرگز و به هر دلیل و هر انگیزه و هر فشاری و هر مصیبتی و هر تنگی و هر دردی، متزلزل نخواهد شد. تصور این مرکزیت آنچنان با قدرت برای ما ترسیم شده است و غیرممکن بودن آن چنین ترسیم شده است که ” جنبش نخواهد خورد.” این شهر چنان در شهرت و اشتهار در بین مردم دنیاست که همین مزمور نویس در ترانۀ پرستشی بعدی خود میگوید سخنهای پرشکوه و عظیمی در بارۀ او گفته میشود. یعنی مردم دنیا در بارۀ این شهر میدانند و یا در بارۀ این شهر سخن میگویند.
در یک نگاه و با توجه به زمینۀ نویسنده، خواننده گمان میکند که مزمورنویس در بارۀ شهر اورشلیم سخن میگوید(چه بسا این برداشتی درست باشد.) و وصف این شهر را به ما داده است و اهمیت و مهم این شهر را در دیدگاه خدای قدوس. حتی خود عیسای مسیح شهر اورشلیم را ” شهر پادشاه بزرگ ” خواند. ( متی ۵: ۳۵ ) اما اگر تمام برداشت ما این باشد که مزمورنویس از یک شهر فیزیکی روی زمین برای ما سخن گفته است یعنی شهر اورشلیم؛ گمان میکنم تاحدودی منظور مزمورنویس را درک نکرده ایم. زیرا اگر مقصود فقط این بود، بر طبق این مزمور، این شهر یک شهر شکست ناپذیر، مقاوم، ابدی و ازلی باید میبود. زیرا خدا در مرکز آن سکونت دارد و ” جنبش نخواهد خورد.” ما میدانیم که این شهر بارها در هجوم دشمنان اسرائیل قرار گرفت. و نهایتا این را میدانیم که در سال ۷۰ بعد از میلاد، تیطس امپراطور روم به دلیل سلسلۀ آشوبی که اسرائیلیان بر ضد رومیان داشتند وارد این شهر شده، معبد اورشلیم را تماما ویران میکند و تمام این شهر را میسوزاند. به هر حال، قصد من این نیست که تاریخ این شهر را برای شما بازگو کنم؛ اما قصد دارم تا چگونگی وصف این شهر را با انچه که در بالا خواندید را با بخش دیگری از کتابمقدس که به طور واضح و روشن مجددا از چنین شهری سخن میگوید در یک رابطه قرار بدهم و به شما از حقیقت الهی نهفته شده در بطن این مزمور و آنچه مزمورنویس در دیدگاه و دورنمای خود در خصوص ” شهر خدا ” داشته است بیان کنم. و نهایتا آنچه کتابمقدس در بارۀ این شهر به ما میگوید.
شهر خدا در کتاب مکاشفه
داستان دو شهر
الف- بابل، شهر عظیم
در کتاب مکاشفۀ عیسای مسیح به یوحنای رسول دو شهر به ما معرفی شده است: “بابل، شهر عظیم ” یا ” شهر عظیم” (مکاشفه ۱۱: ۸ و ۱۴: ۸ و ۱۶: ۱۹ و ۱۷: ۵ و ۱۸ و ۱۸: ۲و ۱۰و ۱۶و ۱۸و ۱۹و ۲۱ ) و ” شهر مقدس ” ( مکاشفه ۱۱: ۲و ۲۱: ۲ و ۱۰ و ۱۹ ). اما بابل که در کتاب مکاشفه به شهر عظیم مقایسه شده است چه شهری بود و کجا بود؟ شهر بابل که یوحنا به خوانندگان خود معرفی کرده است در شمال سرزمین عراق امروزی قرار گرفته است، مرکز امپراطوری قدرتمند سالهای ۶۵۰ قبل از میلاد مسیح بوده است. نبوکد نصر پادشاه بابل در این شهر ساکن بود و ما اندکی از او و از پادشاهی او را در کتاب دانیال نبی میخوانیم. ارتش برخاسته از این شهر بود که وارد شهر اورشلیم شده و آن را ویران ساخته و بخش عظیمی از ساکنین آن را به اسارت میبرد. این شهر به دلیل عمق فساد و شرارتی که در ساکنین خود داشت، در طول کتابمقدس بعنوان سمبل شهری فاسد، شریر، کافر، دشمن خدای زنده، دشمن ایمانداران به خدای زنده بارها و بارها نام برده شده است. این شهر بارها توسط انبیاء اسرائیل لعنت شده و مکررا نابودی و هلاکت آن را از یهوه خدای اسرائیل درخواست کرده اند. اما شهر بابل با به قدرت رسیدن پادشاهی کوروش پارسی منهدم شده و تمامی شهرت و افتخار و عظمت آن از بین میرود. اما، شهر بابل حتی بعد از انهدام آن توسط نویسندگان کتابمقدس بعنوان سمبلی از شهری فاسد و گناهکار بیاد آورده شده است. و ما این را در کتاب مکاشفۀ یوحنای رسول داریم. بسیاری از مفسرین معتقد هستند مقصود یوحنای رسول از بابل شهر عظیم در رسالۀ خود، نه آن بابل قدیم بلکه سمبل و نشانۀ تمام دنیای آن زمان بوده است. اما برای بسیاری دیگر، و من نیز با این برداشت موافق هستم؛ که منظور از شهر بابل عظیم در کتاب مکاشفه در واقع همان شهر روم بوده است. وقتی یوحنای رسول مکاشفۀ داده شده به خود را برای هفت کلیسای آسیای صغیر مینوشت، امپراطوری روم در قوت عظیم خود دست به کشتار و شکنجۀ عظیمی بر ضد مسیحیان زده بود. ” مذهب امپراطوری ” توسط دومتین امپراطور وقت ( ۸۸- ۹۶ بعد از میلاد) که در روم ساکن بود بر تمام اقلیم روم دیکته شده و همه باید آن را اجرا میکردند ( یعنی پرستش امپراطور و قربانی گذاردن به نام او)؛ یا اینکه تن به زندان و کشته شدن میدادند. تمامی فرامین از شهر روم صادر میشد. شهر روم یکی از پیشرفته ترین و مجهزترین شهرهای موجود زمان خود بود. در ضمن در این شهر خدایان متعددی پرستش میشد. ساختمان سازی آن شهرت داشت. شهوت رانی و امور جنسی، ترورهای سیاسی، دزدی، و جنایت به فراوانی وجود داشت. مردم بیشتر به ورزش و تفریح اهمیت میدادند تا به ارزشهای انسانی. لذت آنها در کشته شدن برده ها و مسیحیان در میدانهای شهر توسط حیوانات درنده و یا گلادیاتورها بود. در کنار تمام این اشتهار، بینظمی شهری، و تمیز نبودن این شهر نیز زبان گوی بسیاری در آن زمان بود. از این رو هم یهودیان و هم مسیحیان اولیه شهر روم را، به شهر بابل میشناختند. و طرز تفکر آنها در بارۀ روم همان طرز تفکری بود که انبیاء یهود در خصوص بابل داشتند.
در کتاب مکاشفه بابل این شهر عظیم به شدت در داوری خدا قرار گرفته، ساکنین آن نابود شده و خشم و غضب خداوند به دلیل شرارتهای این شهر بر او ریخته میشود.
ب- شهر مقدس، شهر خدا
اما شهر دیگری نیز به ما در این کتاب معرفی شده است. و این شهر تقریبا در آخرین بخشهای کتاب مکاشفه نامش برده میشود. این شهر بلافاصله پس از تشریح به پایان رسیدن داوری خداوند بر ساکنین زمین، و پس از به پایان رسیدن خشم خداوند و اینکه شیطان و مرگ و پیامبر دروغین و تمامی آنانی که از گناهان خود توبه نکرده، به عیسای مسیح ایمان نیاورده به دریاچۀ آتش انداخته میشوند آغاز میشود. فصل ۲۱ کتاب مکاشفه به ما میگوید که خداوند پس از پایان دادن به داوری بر ساکنین زمین و بر تمامی شریران، آسمان و زمین تازۀ خود را بنا میکند. میخوانیم ” و دیدم آسمانی جدید و زمینی جدید چونکه آسمان اول و زمین اول درگذشت و دریا دیگر نمیباشد. و شهر مقدس اورشلیم جدید را دیدم که از جانب خدا از آسمان نازل میشود حاضر شده چون عروسی که برای شوهر خود آراسته است.” ( ۲۱: ۱- ۲ ) سپس یوحنای رسول مشخصات این شهر را به ما میدهد که کمی عجیب و غریب است! این شهر مانند یک مکعب مربع ملعق در آسمان مزین شده با تمام جواهرات نفیس و گرانبها از آسمان به پایین میاید.
من نمیدانم دقیقا منظور این ابعاد چیست اما وقتی به خواندن مشخصات در خصوص این شهر مقدس خدا ادامه میدهیم به تعاریفی دیگر برخواهیم خورد که مفهوم و شناخت ما را در خصوص این شهر که به شهر مقدس و یا شهر خدا معرفی شده است بیشتر قابل درک میسازد. سپس از آیۀ سوم فصل ۲۱ تا فصل ۲۲ ما مشخصات دقیقی در خصوص این شهر مقدس و یا شهر خدا میخوانیم که بی نهایت توجه ما را به خود جلب میکند. من به هفت نکتۀ بارز در خصوص این شهر خدا در بخش پایانی کتاب مکاشفه پی برده ام و این هفت نکته تا حدودی بطور عجیبی با بخشهای دیگر کتابمقدس مرتبط شده و در یک رابطه قرار میگیرد:
الف- در این شهر دیگر هیچکس نه دردی خواهد داشت، نه اشکی ریخته خواهد شد و نه آه و اندوه و افسوس و حسرتی خواهد خورد. ( مکاشفه ۲۱: ۴ . این آن پیشگویی اشعیاء نبی بود که چنین روزی فرا خواهد رسید؛ اشعیاء نبی ۲۵: ۸ و ۳۵: ۱۰ )
ب- تنها کسانی وارد این شهر میشوند که نامشان در دفتر حیات بره ( = بقولی به عیسای مسیح و خداوندی او ایمان آورده باشند) ثبت شده باشد، بر دنیا غالب آمده و متعلق به خدا باشند. (مکاشفه ۲۰: ۱۴- ۱۵ و ۲۱: ۶- ۷ و ۲۷ . مزمور نویس در جایی نزد خدا دعا میکند و میطلبد که نام دشمنانش که بر ضد خدای زنده هستند هرگز در دفتر حیات ثبت نگشته و از آن محو گردد. مزمور ۶۹: ۲۸ )
پ- معبدی در این شهر یافت نمیشود، زیرا خود خداوند معبد آن میباشد.( مکاشفه ۲۱: ۲۲ . معبد اورشلیم برای اسرائیل همواره مرکز حضور و سکونت خدا در بین قوم بوده است. معبد اورشلیم در سال ۷۰ بعد از میلاد نابود شد و دیگر بازسازی نگشت؛ خدا قصد داشت تا نشان دهد او در مکان فیزیکی ساکن نیست، انسان به مکان فیزیکی برای پرستش نیاز ندارد.)
ت- خورشید یا ماه در این شهر نخواهد بود که به  روز و شب روشنی بخشد، زیرا خود خدا نور و روشنایی ازلی آن خواهد بود.( مکاشفه ۲۱: ۲۳ . در کتاب پیدایش خداوند آسمان و زمین را آفرید سپس خورشید را برای روز و ماه را برای شب آفرید، اما در خلقت دوم به این موضوعات فیزیکی برای نور بخشیدن و حرارت و زندگی بخشیدن نیازی نداریم.)
ث- این شهر دارای دروازهای متعددی است اما هیچکدام آنها هرگز بسته نیست و همیشه باز میباشد. ( مکاشفه ۲۱: ۲۵ . دروازۀ شهر اورشلیم یا شهرهای دیگر در شب به دلیل حفاظت از آن از دشمنانش بسته میشد و گاها در روز برای مراقبت از حملۀ دشمنان خود.)
ج- در این شهر تنها یک رودخانه جاری میباشد و آن رودخانه از تخت خدای زنده، عیسای مسیح آغاز میشود، نام این رودخانه، رودخانۀ حیات یا زندگی است. این رودخانه در تمام طول شهر در جریان است. ( مکاشفه ۲۲: ۱ . در روز آفرینش خداوند یک رودخانۀ عظیم آفرید اما به چهار شاخه تقسیم شد. پیدایش ۲: ۱۰- ۱۴ ، هر چهار شاخه در سرزمینهای متعدد و گوناگونی دور میزد)
و نهایتا چ- در این شهر درخت حیات موجود میباشد. ( مکاشفه ۲۲: ۲و ۱۴ . در کتاب پیدایش باب ۳ آیۀ ۲۴ میخوانیم که پس از نااطاعتی آدم و حوا و خوردن از درخت ممنوعه، خدا که درخت حیات را نیز خلق کرده بود را با فرشتگانی که شمشیرهای آتشین با خود داشتند محافظت نمود تا انسان از آن درخت نخورد تا در گناه و فسادی که در آن وارد شده بود تا به ابد مانده و زندگی کند.)
پایان سخن
این شهر آن شهر آسمانی خداست. این شهر،شهر خداست. زیرا خدای زنده در مرکز آن ساکن است، همانطور که در مزمور بالا خواندیم، خدا در آن سکونت دارد، جلال خدا در آن متجلی گشته و وجود دارد و تمام آنانی که نام آنها در دفتر ایمان آوردن به عیسای مسیح بعنوان خداوند و نجات دهندۀ خود ثبت شده باشد وارد این شهر خدا شده و در این شهر تا به ابد ساکن خواهند شد و تا به ابد در جلال پرشکوه خدا بدون هیچ پایانی بسر خواهند برد. کی؟ و چه وقت؟ نمیدانیم. ما میدانیم هر چند اگر هم از دنیا برویم. هر چند جان خود را برای مسیح ببخشیم. هر چند در گوشۀ دنیا به رغم فشارها و سختیهای که بخاطر ایمان خود به عیسای مسیح متحمل میشویم و گمنام و ناشناخته از این دنیا میرویم اما هرگز از ایمان خود به انجیل عیسای مسیح و خداوندی او برنخواهیم گشت، اما میدانیم و ایمان داریم بر طبق شهادت و گواه کتابمقدس، کتابی که کلام خود خدای زنده میباشد، روزی از دروازۀ این شهر وارد شده و تا به ابد در این شهر ساکن خواهیم شد.
شما ساکن کدام شهر هستید؟ یا بهتر است بپرسم، نام شما در سکنۀ کدام شهر مرقوم شده است؟ آیا شما تمایل دارید شهر زمینی خود را، شهری که رو به فساد و نابودی میرود را ترک کرده، از متعلق بودن به آن، از دوستدار دنیا بودن، از آلوده شدن در این دنیای فاسد، در این دنیای که حقیقت را سلاخی کرده و دروغ و ریا و شهرت و قدرت و ثروت و شهوت و کینه و تجاوز و قتل و آدم کشی و خیانت را ترویج میدهد؟ من نمیگویم امروز شهر و دیار خودتان را ترک کنید و تارک دنیا شوید! میگویم امروز نام خودتان در دفتر حیات ازلی عیسای مسیح ثبت کنید. امروز به او ایمان بیاورید. زیرا تنها راهی که شما قادر خواهید بود تا وارد این شهر شوید این است که نام شما در دفتر ایمان اوردن به عیسای مسیح، دفتر حیات، ثبت شده باشد. نه کارهای شما، نه اعمال خوب شما، نه افکار برجستۀ شما، نه تلاشهای شما برای انسانی نیک بودن، نه ” افکار نیک و کردار نیک و پندار نیک ” شما، اگر در عیسای مسیح نباشد و اگر از او سرچشمه نگیرد؛هیچ چیز و هیچکس قادر نیست تا شما را وارد این شهر خدا سازد، مگر اینکه نام شما در دفتر ایمان آوردن به عیسای مسیح ثبت شده باشد. این شهادت خود کلام خداست. این شهادت خود عیسای مسیح خداوند است. این وعدۀ زندۀ خود خدای زنده و قدوس است. و خداوند دروغ نمیگوید.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...