یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / عشق چیست؟ عاشق کیست؟

عشق چیست؟ عاشق کیست؟

عشق چیست؟ عاشق کیست؟
نگاهی به معنا و مفهوم این دو بر اساس الهیات مسیحی
نوشتۀ: ح.گ
معنا و گستردگی این دو واژه
این مقاله دو گروه را مخاطب خود قرار میدهد. گروه اول، ایمانداران مسیحی ایرانی که در مفهوم عشق و محبت نمیدانند کدامیک را انتخاب کنند و گاهی از این و گاهی از آن استفاده کرده از اینرو قصد دارند تا با بکار بردن یکی از این دو، معنا و مقصود خاصی به تشریحات و ابراز بیان خود بدهند. و گروه دوم غیرایمانداران مسیحی که در جستجوی واژۀ عشق در پی معنایی درست و قابل فهم میگردند تا از آن برای درک زندگی و زیستن با آن استفاده کنند. من دقیقا نمیدانم که عشق در چه معنا و مفهومی در مد نظر این دو گروه میباشد اما هر چه هست، ریشه ایی عمیق در فرهنگ و ادبیات فارسی ما دارد. ما با آن بزرگ شده ایم و افکار و باورهای ما بر اساس آن شکل گرفته است. پس این میتواند منطقی باشد که اگر آنچه دانسته ایم معنا و مفهومی ناکامل از این لغت بوده، چگونگی برداشت آن در جهان بینی و زندگی زمینی ما تاثیرگذار بوده و ما را شکل داده است، آن کسی که امروز هستیم. پس قصد من این است که با بهره گیری از کتابمقدس مسیحی و الهیات مسیحی، به این واژه پرداخته و اساس آن را بررسی کنم.
زیرا من به خوبی به یاد دارم که خودم روزی در مفهوم و معنای این واژه عمیقا غرق بودم و در جستجوی درک آن میگشتم. آنها را گاهی در چشمان زیبای دختری میدیدم که حتی با او یک قدم نتوانستم راه بروم و نتوانسته بودم رودرو و چهره به چهره حتی ده دقیقه صحبت کنم، اما شبهای بسیاری را در آسمانها با او سپری کردم! یا در پتک کارگر و داس دهقان یافتم در جنبش کارگری و اتحاد جهانی آنها. در خم شراب حافظ و در لابلای سمفونی دریاچۀ قوی چایکوفسکی و بعدها در اسطورۀ سیزیف و نهیلییسیم. در لابلای خمار دود تریاک. من در تمام اینها سرگشتۀ عشق بودم و نمیدانستم چیست و کجاست. این مقاله روی سخن با آن جانهایی دارد که روزی مانند من، و مانند انسانهای بیشماری دیگری مانند من در این جهان در پی معنا و درک واژۀ عشق میگردند.
قبل از اینکه به عمق برویم، اجازه بدهید تا با هم به معنا و مفهوم لغوی این عبارت بپردازیم زیرا به ما یاری میکند که از دری درست برای درک این واژه وارد شویم.
لغت نامۀ عمید در بارۀ واژۀ عشق چنین مینویسد: ” دوست داشتن به حد افراط؛ شیفتگی، دلدادگی، دلبستگی و دوستی مفرط.” لغت نامۀ انگلیسی وبستر در بارۀ واژۀ ” لاو ” چنین میگوید:” یک احساس قوی یا دائمی برای یک شخص. جذابیتی که به خواهش و نیاز جنسی بیانجامد: احساس قوی بین دو نفر که رابطه ایی احساسی دارند.” با کمی دقت مشاهده خواهیم کرد که عشق از محبت آغاز میشود و جدای از آن نیست. اما به نظر میرسد آنچه ما فارسی زبانان و یا در شرق از عشق سخن گفته و آن را بکار میبریم، تعریف و برداشت آن ورای معنای خود عشق است. به نظر میرسد ما از این واژه بصورت غیرمتداول و غیررسمی استفاده کرده و قصد داریم تا عمیق ترین برداشت فکری خود را از آن به دیگران منتقل کنیم. بعنوان مثال ما میگوییم: من عاشق خدا هستم! من عاشق مسیح هستم! جالب اینجاست که همین خود ما که چنین اعترافی میکنیم، در همین آب و تاب میگویم که: من عاشق هندوانه هستم! خودتان کمی به این فکر کنید: ایا میتوان عشق خود به خدا را با عشق خود به هندوانه در یک معنا و منظور بکار برد؟ چرا نمیتوان؟ زیرا به نظر میرسد که در معنای خود عشق، یا آن محبت قوی و دائمی، قلب و جان و فکر شما قادر به تقسیم عشق خود نباید باشد. قلبی که گویای عشق یا محبت قوی و دائمی است متعلق به یک نفر یا یک چیز باید باشد. زیرا عشق ما به خدا، هم وزن و هم معناست با عشق ما به هندوانه. یکی از این دو دروغ میگوید، اگر هر دوی آنها دروغ نباشند.
من و شما با داستانهای عاشقانۀ متعددی که ریشه در فرهنگ و ادبیات ما دارند، و نتیجتا در رفتار و سنت و طرز تفکر ملت ما رسوخ کرده‏اند بزرگ شده ایم. نیاکان ما این داستانها را سینه به سینه به نسلهای بعدی خود بازگو کرده اند و این نباید بعید باشد که ما امروز نگرش و اندیشۀ ما نسبت به موضوع عشق و عاشقی پیچیده تر از آنچیزی است که انتظار آن را داریم! داستان عشق خوب بین بیژن و منیژه، درمقابل داستان نه چندان دلچسب سیاوش و سودابه؛ عشق بین یوسف و زلیخا که هرگز اساس تاریخی آنطوری که به ما گفته شده است ندارد و ما آن را از نوزادی که از ناف مادرمان گرفته شدیم شنیده ایم! و مابقی داستانهای عاشقانۀ فارسی از قبیل: خسرو و شیرین، زال و رودابه، ویس و رامین، وامق و عذرا، و عاشقان دیگر!
همۀ اینها در فرهنگ و ادبیات ملت ایران ثبت شده، بازگو شده، تدریس داده شده، به آن فکر کرده شده و از همه مهمتر اینکه طرز نگرش ما را به خود ماجرای عشق و عاشقی و از همه مهمتر به موضوع زندگی و برخورد ما به این مقوله شکل داده است. شاعران و نویسندگان قرن حاضر ایران شاید مانند حافظ و باباطاهر و ابوسعیدابوالخیر یا خیام در بارۀ عشق ننویسند و نسرایند و فیلم نسازند، اما با کمی دقت نوع نگرش و جهان بینی در خصوص عشق و عاشقی در تار و پود فرهنگ و ادبیات فارسی نهفته است. شاید شما بگویید نه، اما تاثیر این کهنگی و دیرینه بودن ماجرای عاشقانه در فرهنگ پارسی غیرقابل نقض کردن است.
و این یک استدلال درست است اگر بگویم و ما چون به مسیح ایمان بیاوریم، چه بسا همین دیدگاه و همین برداشت را تا مدت زمانی با خود در الهیات و دیدگاه مسیحی خود حمل میکنیم. من بارها شنیده ام که ایمانداری میگوید: ” من عاشق مسیح هستم!” یا ” مسیح عشق من است” یعنی چه؟ چه نوع عشقی و چه مفهومی پشت این دو اعلانیه قرار گرفته است؟ از چه عشقی سخن میگوییم؟ چه کسی و چه چیزی مسبب این عشق است؟ نتایج آن چیست؟ چرا نمیگوییم ” من مسیح را دوست دارم”؟ و اگر بگویم من عاشق مسیح هستم این از ایمان قوی من سخن میگوید و اگر بگویم من مسیح را دوست دارم نه؟ ما باید درک درستی از بکار گرفتن این عبارت در گفتگوها و نوشتجات خود داشته باشیم زیرا این دو هر چند شبیه به هم هستند اما برداشتی متفاوت از باور و اندیشۀ ما عرضه میکنند. زیرا اگر از همان عشق و عاشقی داستانهای عاشقانۀ ایرانی حرف میزنیم و همانطور و در همان فضای احساسی در بارۀ محبت خود به مسیح سخن میگوییم، هنوز آن معنای عمیق محبت که در کتابمقدس از زبان اصلی به زبان فارسی ترجمه شده است را خوب برداشت نکرده ایم. و اولین حقیقتی که با آن در کتابمقدس مسیحی روبرو میشویم این است که در تمام طول کتابمقدس هیچ اشاره ایی به آن نوع عشق و عاشقی که ما در ادبیات کهن فارسی از عاشقهای تاریخی ایران میدانیم وجود ندارد. لیکن چون در عمق آن فرو میرویم به یک راز بزرگ پی میبریم: آن محبت اشاره شده در کتابمقدس همان مفهوم و معنای عشق در فرهنگ امروزی ماست، اما متاسفانه با مرور زمان و تاثیر ادیانی مانند زرتشت، یهود، اسلام، صوفی گری، بهایی گری و البته تاثیر جنبش کمونیستی از قرن دوازدهم شمسی به بعد ما فاصلۀ بسیار زیادی از معنای درست و کارساز و سازندۀ محبت آسمانی خدا که برابر با آن عشقی است که ما در ذهن و باور خود به نادرستی شکل داده ایم گرفته ایم.
واژۀ عشق در کتابمقدس مسیحی چگونه ترجمه و معنا شده است؟
در کتابمقدس، عهد عتیق که نوشتجات موسی نیز در آن میباشد و به زبان عبرانی نوشته شده، ما دو عبارت داریم که برابر است با دو واژۀ ” محبت ” در فارسی و “لاو” در انگلیسی. یعنی “احب” که کاربردی مرکب به همراه داشته و “خسد” که کاربردی عمیق در شخصیت و ذات خدا مانند، رحمت، مهربانی، محبت، وفاداری به همراه دارد. عبارت احب که احتمالا مانند محبت یا حُب در زبان فارسی و عربی میباشد در ترجمۀ انگلیسی کتابمقدس”لاو” ترجمه شده است:یعنی آن محبت قوی و دائمی به شخصی. در ضمن در نوشتجات عهد جدید که به زبان یونانی نوشته شده، عبارت برابر با محبت و لاو و احب یا خسد؛ آگاپه و فیلئو میباشد. هر چند تفسیرهای متعددی در جزییات ریز این دو لغت وجود دارد اما برای این مقاله کفایت میکند که قید شود تمام این لغات یعنی: احب، خسد( در زبان عبرانی) آگاپه، فیلئو( در زبان یونانی)و لاو( در زبان انگلیسی) زیر چتر آن معنای محبت در ترجمۀ قدیم فارسی کتابمقدس قرار میگیرند، یعنی آن محبت قوی و دائمی، اما در کاربردها و زمینه های متفاوت.
این شاید کمی شما را غافلگیر کند که در ترجمۀ قدیم کتابمقدس که از زبان اصلی عبرانی و آرامی و یونانی ترجمه شده است شما اصلا عبارت “عشق ” را در زمینۀ زبان فارسی امروزی خود پیدا نمیکنید، مگر اینکه منظور نویسنده از این عبارت یا لذت بردن جنسی از همخوابگی با یک جنس مخالف باشد( امثال سلیمان ۷: ۱۸ : بیا تا صبح از عشق سیر شویم و خویشتن را از محبت خرم سازیم.) یا نشانه و نمایندۀ خیانت و بت پرستی و پرستش خدایان غیر از خدای اسرائیل توسط قوم اسرائیل میباشد، یعنی زنای روحانی. در کتاب حزقیال نبی باب ۲۳ بارها به عبارت عشق و عشقبازی و عشق ورزی اشاره کرده است که منظور خیانت مردم اسرائیل در پرستش خدایان غیر است.
شاید شما بگویید که نیت من از بکار بردن عبارت” عشق ” آن امور جنسی نیست بلکه چیز دیگر؛ و من میگویم با توجه به زبان اصلی نوشته شدۀ کتابمقدس و آنچه ما از سنتها و فرهنگ و ادبیات فارسی خود در بارۀ واژۀ عشق میدانیم باید مراقب باشیم که چگونه و در چه زمینه ایی آن را بکار میگیریم. زیرا در محبتی که در کتابمقدس با آن روبرو هستیم شما منبع این محبت را میدانید، دلیل آن را، ثمرات آن را و فرمانی که در این خصوص بارها و بارها تاکید شده است. فرق بین آن تصوری که ما از عشق در ذهن خود داریم و آن محبت که در کتابمقدس بکار برده شده است این است که، فردی که ادعا میکند عاشق مسیح است اگر نداند آغاز و دلیل این عشق از کجاست، این اعتراف او هیچ اساس و هیچ بنیادی ندارد. زیرا در محبت کردن مسیح یا عاشق بودن مسیح باید تمام مسیح خداوند، تمام شخصیت خداوندی او، قدوسیت و فیض او، خدمت او، مرگ و رستاخیز او، بازگشت او، جلال او، جلال کلیسای او، خدمت انجیل او نهفته باشد. و آنهم با قوت و دائمی باشد. جز این اعتراف عشق ما، توخالی و مانند داستانهای عاشقانۀ اسطورهای ایرانی است.
کیست که محبت میکند: ما یا خدا؟
خیلی از ماها گویی به خود بسیار میبالیم که خدا را دوست داریم. هستند کسانی که اعتراف میکنند: عاشق خدا هستند! عزیزان، کتابمقدس ما، حقیقتی را در این خصوص بیان میکند که تاحدودی هضم آن دشوار است. زیرا باور این حقیقت راه به قبول و اعتراف دیگری دارد که با تمام باورهای مذاهب دنیای دیروز و امروز مغایرت دارد. اجازه بدهید بیشتر این را بشکافیم.
شاگرد عیسای مسیح، یوحنای رسول در یکی از نوشتجات خود به ایمانداران مسیحی چنین مینویسد:” ای حبیبان یکدیگر را محبت بنماییم زیرا که محبت از خداست و هر که محبت مینماید از خدا مولود شده است و خدا را میشناسد. و کسی که محبت نمینماید خدا را نمیشناسد زیرا خدا محبت است.” ( اول یوحنا ۴: ۷- ۸)
تمام عبارت محبت تکرار شده در این آیات و ایات بعدی در زبان یونانی همان عبارت “آگاپه” میباشد و در ترجمۀ انگلیسی برابر شده است با “لاو”. یعنی همان محبت قوی و دائمی. نگاه کنید به نوشتۀ یوحنای رسول. در نوشتۀ او یک فرمان است: یکدیگر را محبت بنماییم” چرا؟ چرا باید یکدیگر را محبت بنماییم؟ یوحنا جواب میدهد که “زیرا که محبت از خداست.” یعنی چه؟ در پایان این جمله میخوانیم”زیرا خدا محبت است.” از “زیرا که محبت از خداست” تا “زیرا خدا محبت است”، میخوانیم که ” هر که محبت مینماید از خدا مولود شده است و خدا را میشناسد.” شما خیلی باهوش تر از این هستید که نتوانید نقیض را حدس بزنید، بله، درست است؛ در ادامه جملۀ خود یوحنای رسول نقیض را به ما داده است:” و کسی که محبت نمینماید خدا را نمیشناسد.”
من فکر میکنم تماما الهیات مسیحی در همین چند خط نهفته شده است. زیرا این عبارت یوحنای رسول تمام راز الهی خدای زنده و قدوس در عیسای مسیح میباشد. زیرا در این چند خط به ما این حقیقت را میگوید که:
الف- خدا آغازگر و سرچشمۀ محبت است. تمام آفرینش هستی نشان محبت خداست. هیچ چیز نبود و او از هیچ چیز همه چیز را خلق کرد. تمام وجود خدا از محبت سرشار است. او خود را چنین به قوم اسرائیل معرفی میکند:” یهوه یهوه خدای رحیم و رئوف و دیر خشم و کثیر احسان و وفا.”( خروج ۳۴: ۶- ۸ ) داود از رحمت ازلی خدا( محبت ازلی خدا، در ترجمۀ انگلیسی میگوید”لاو”) میسراید:” ای خداوند احسانات و رحمتهای خود را به یاد آور، چونکه آنها از ازل بوده است.” ( مزمور ۲۵: ۶) در مزمور ۸۹ آیۀ ۱۴ میخوانیم ” عدالت و انصاف اساس تخت تو است؛ رحمت و راستی پیش روی تو میخرامند.” ارمیاء نبی میگوید:” خداوند از جای دور به من ظاهر شد و گفت: با محبت ازلی ترا دوست داشم از اینجهت ترا به رحمت جذب نمودم.”( ارمیاء نبی ۳۱: ۳ )
پولس رسول میگوید:” کیست که ما را از محبت مسیح جدا سازد، آیا مصیبت یا دل تنگی یا جفا یا قحط یا عریانی یا خطر یا شمشیر…نه بلندی و نه پستی و نه هیچ مخلوق دیگر قدرت خواهد داشت که ما را از محبت خدا که در خداوند ما عیسای مسیح است جدا سازد.” ( رومیان ۸: ۳۵ و ۳۹)
نتیجه گیری: محبت یا عشق یا رحمت، از جانب خداست. از ازل از آن او بوده است، قبل از اینکه انسان خلق شود و معنایی برای محبت و عشق بداند. چون از آن خداست و از او آغاز میشود پس مانند خدا: محبت او ازلی است. پایدار است. بی تغییر است. دائمی است.
ب- خدا محبت است. لطفا توجه داشته باشید که اگر خدا محبت است، در عین واحد خدا نمیتواند محبت نباشد. اگر خدا محبت است، قدوس و پاک نیز هست. عادل نیز هست. همۀ اینها در یک توازن غیرقابل وصف و درک در او نهفته است. پس از چنین خدایی که محبت است، عشق است، نمیتواند بدی و نامهربانی و شرارت صادر شود. اگر چنین چیزی در دنیا حاکم است از آن خدا نیست. از آن خود انسان است و این انسان است که مسبب آن است. زیرا از ابتدا خدا که محبت است. سرچشمۀ محبت است، همه چیز را زیبا و بی نقص و پاک آفرید، اما انسان خلق شده، از آزادی داده شده به او سوءاستفاده کرد و باعث ورود گناه و شرارت و نامهربانی و قساوت به روی زمین و در میان روابط انسانها شد.
به هر حال، اگر کسی میخواهد شخصیت خدا را معنا کند باید از این شخصیت او آغاز کند که او محبت است. زیرا در محبت خدا نه تنها آفرینش شکل یافت، بلکه عیسای مسیح متولد شد تا برای گناهان بسیاری بر صلیب بمیرد. مرگی که نه خدا شایستۀ آن بود تا تنها فرزند یگانۀ روحانی خود را به آن شکل رقت بار مصلوب کند و نه عیسای مسیح میبایست تن به آن میداد، زیرا او هیچ گناهی و شرارتی مرتکب نشده بود که مستحق چنین مرگی شود، تنها دلیل و انگیزۀ این عمل را میتوان در محبت خدای پدر وصف کرد و در فیض عظیم عیسای مسیح. خود عیسای مسیح میفرماید:”زیرا خدا جهانیان را آنقدر محبت(آگاپه=لاو) نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد.”( یوحنا ۳: ۱۶ ) پولس رسول این حقیقت محبت ازلی خدا را اینچنین گسترش میدهد:” لکن خدا محبت خود را در ما ثابت میکند از اینکه هنگامی که ما هنوز گناهکار بودیم مسیح در راه مُرد.” ( رومیان ۵: ۸ ) یوحنای رسول ما را به عمق این حقیقت میبرد:” و محبت در همین است نه آنکه ما خدا را محبت نمودیم بلکه اینکه او ما را محبت نمود و پسر خود را فرستاد تا کفارۀ گناهان ما شود.”( اول یوحنا ۴: ۱۰ ) چرا خدا چنین کرد؟ زیرا خدا محبت است.
نتیجه گیری: این ما نیستیم که خدا را محبت میکنیم، این ما نیستیم که عاشق خدا هستیم این خداست که عاشق خلقت خود بود( البته نه آن عشقی که او را وابسته به خلقت خود کند، ابدا! او به هیچ چیز وابسته نیست؛ بلکه به دلیل رحمت ازلی و صداقت در ذات خودش بود که ما را محبت نمود)، این خداست که ما را محبت کرد و در محبت او به ما، ما به او محبت میکنیم. و این محبت در تولد و مرگ و رستاخیز عیسای خداوند برای دنیا آشکار شد.
پ- یکدیگر را محبت بنماییم. نتیجۀ اینکه خدا سرچشمۀ محبت ماست؛ اینکه خدا محبت است؛ و اینکه خدا این محبت خود را قبل از اینکه ما او را محبت کنیم، در مرگ عیسای مسیح بر صلیب به ما ثابت کرده است چیست؟ خدا آغازگر محبت است و ما را در مسیح محبت کرد که ما را مشتی عاشق و ترانه سرا و رمانتیک بار بیاورد؟! خیر! اکنون ما، کسانی که این محبت خدا را دریافت کرده اند، درک کرده اند، عاشق او شده اند، باید این محبت و این عشق را نه فقط به یک نفر و نه فقط یک شخص و نه فقط به یک چیز، بلکه به و در بین تمامی مردم؛ ابتدا در بین ایمانداران مسیحی، ابتدا در کلیسا، سپس در سراسر دنیای اطراف نشان بدهند، ثابت کنند، عمل کنند و آن را اجرا کنند.
عیسای مسیح در آغاز خدمت خود رو به شاگردان و مردم خود چنین فرمان داد:” اما من به شما میگویم که دشمنان خود را محبت نمایید و برای لعن کنندگان خود برکت بطلبید و به آنانی که از شما نفرت دارند احسان کنید.” ( انجیل متی ۵: ۴۴ ) و نهایتا در شب آخری که بین شاگردان خود بود، قبل از اینکه بر صلیب بمیرد. رو به آنها کرد و چنین فرمود:”این است حکم من که یکدیگر را محبت نمایید همچنانکه شما را محبت نمودم. کسی محبت بزرگتر از این ندارد که جان خود را به جهت دوستان خود بدهد.”( انجیل یوحنا ۱۵: ۱۲ – ۱۳ ) یوحنای رسول، شاگرد عیسای مسیح در اواخر عمر خود، حوالی ۹۸- ۹۹ بعد از میلاد مسیح رو به ایمانداران مسیحی میگوید:” اگر کسی گوید که خدا را محبت مینمایم و از برادر خود نفرت کند دروغگو است زیرا کسی که برادری را که دیده است محبت ننماید چگونه ممکن است خدایی را که ندیده است محبت نماید.” ( رسالۀ اول یوحنا ۴: ۲۰ )
نتیجه گیری: اثر درک اینکه خدا سرچشمۀ محبت است و اینکه خدا محبت است و این محبت عظیم او در فرستادن عیسای مسیح به روی زمین خود را به دنیا ثابت نموده است باید اثری نه تنها متحول کنندۀ درون ما را داشته و ما را از درون عوض کند، بلکه از درون به سمت بیرون نیز باید ما را عوض کند، یعنی در رابطۀ ما با دیگران.
با این توضیح پولس رسول در بارۀ ماهیت محبت، یا به قول شما عشق در الهیات مسیحی این مقاله را به پایان میبرم. پولس رسول رو به ایمانداران مسیحی در بارۀ ماهیت حقیقی و مسیحی محبت یا عشق چنین مینویسد:” محبت حلیم است و مهربانست، محبت حسد نمیبرد، محبت کبر و غرور ندارد. اطوار ناپسندیده ندارد و نفع خود را طالب نمیشود. خشم نمیگیرد و سوءظن ندارد. از ناراستی خوشوقت نمیگردد ولی با راستی شادی میکند. در همه چیز صبر میکند و همه را باور مینماید. در همه حال امیدوار میباشد و هر چیز را متحمل میباشد…و الحال این سه چیز باقیست یعنی ایمان و امید و محبت اما بزرگتر از اینها محبت است.” ( رسالۀ اول قرنتیان ۱۳: ۴- ۷ و ۱۳ )
خوانندۀ گرامی: آن عشق بود و این عاشق. این گوی و این میدان!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

سه مرحله پیروزی داود بر جلیات غول پیکر

سه مرحلۀ پیروزی داود بر جلیات، سه مرحلۀ پیروزی ما در زندگی مسیحی کار خداوند ...