دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶
خانه / کلیسا / عیسای مسیح، کلیسای او و نقش من. بخش سوم

عیسای مسیح، کلیسای او و نقش من. بخش سوم

عیسای مسیح،کلیسای او و من (۳)
عیسای مسیح ناظر بر کلیسای خود
بررسی کتاب مکاشفه باب ۲ و ۳
نوشتۀ : ح گ

در بخش اولین این مقاله بنده با شما از معنای کلیسا سخن گفتم. از دلیل و انگیزۀ گرد همایی انسانهایی غریب و ناآشنا به دور هم و تشکیل دادن بدنی واحد و تماما آشنا بنام ” کلیسا.”؛از ” بیرون فراخوانده شده “،از بیرون؛جایی که شیطان بر آن حکم فرمایی دارد،جایی که همه چیز بر ضد خدا و بر علیۀ قدوسیت او در تنفس هست،تا اینکه شیپور داوری نواخته شده و همه چیز و هر چیز روبروی او ایستاده و بنا به افکار و اعمال خود بازپرسی گردد؛از این دنیای تیره و به دور از داشتن خدا بر قلب و روح خود،عیسای مسیح ما را به ” درون ” فراخواند. جایی که در آن نه مرزی،نه حقارتی،نه امتیاز و برتری بر دیگری،وجود دارد. او برای این هدف الهی،مقام الوهیت خود را در نزد پدر آسمانی خود و ما ترک نمود،به زمین بین این انسانهای گناهکار آمد،در دنیا زیست و برای این دنیای گناهکار مُرد،نه اینکه دنیا را نجات داده و آن را به بهشت تبدیل نماید(!!)،بلکه تا آدمی را نجات داده و راه بهشت را برای او مهیا سازد، تا او را از تاریکی ابدی؛از قهر و خشم الهی،از عذاب الهی به قیمت خون خود (محبت بیدریغ او به ما) رستگار سازد؛تا همه را در یک واحد گردآوری نموده،سپس خدا این مجموعه را قوم خود بداند و خود را خدای آنان،سپس او بر این جماعت که ” کلیسا ” نامیده می شود، عهد تازۀ خود را محقق ساخته،دل سنگین را از آنان گرفته و دل گوشتین به آنان داده و آنان را از روح خود پر ساخته و همه در روح و راستی خدا را در روح و راستی پرستش نمایند و کار عظیم او را در عیسای خداوند تمجید نموده و او را ستایش نمایند.
در همین بخش اول همچنین بنده بر طبق کلام مقدس نوشتم که کار و هدف کلیسا در دو دعوت و فرمان پر معنا و عمیق عیسای خداوند که رهبر اعظم کلیسا می باشد پایه ریزی شده است. ” بیایید ” و ” بروید “. دو فرمانی که در حقیقت یک واحد است و هر کدام آن بدون دیگری معنایی ندارد.
کلیسا باشگاه تقویت روحانی و غذای روحانی خوردن برای احساس خوب کردن و از خودمان راضی شدن که مسیحی هستیم،هرگز نبوده،نیست و امید است که هرگز نگردد. راه کلیسا،راه باریکی است که کمتر کسی از آن رد می شود. (متی ۷ آیۀ ۱۳ و ۱۴ ،نامۀ اعمال ۱۴ آیۀ ۲۲ ).کلیسا با خون مسیح و بر بدن شلاق خورده و مصلوب شدۀ او بنا شد،در قیام او شکل گرفت و در حقیقت الهی رستگاری ایمان به او،به این خبر خوش نجات(انجیل) برای همۀ مردم دنیا تا به سراسر اقصای عالم گسترش یافت،جوانه زد،ریشه گرفت،و میوه های فراوان آورد. تاریخ مسیحیت این را با تمام شهامت و جسارت به دنیا ثابت نموده که عروس نیز (کلیسا) مانند داماد (مسیح) جان خود را فداکارانه برای ثابت کردن عشق خود فدا نموده،و او نه تنها از او اطاعت نموده بلکه جان خود را نیز برای این شوهر مهربان داده است.
کلیسا با خون بنا شد و تا به امروز در خون عاشقان و دوستداران مسیح آبیاری شده و همچنان خواهد شد تا زمان بازگشت او و پایان دادن به تمامی جورها و ستم های وارد آمده بر کلیسا.
در بخش دوم این مقاله بنده سعی نموده با زبانی ساده به خودمان برگردیم. به آنانی که بدن مسیح را که کلیساست تشکیل میدهند. بنده نامۀ پولس رسول به کلیسای افسس را کمی بررسی نموده و با هم دیدیم که به رغم تمامی محبت های بیدریغ مسیح به کلیسای خود و فدا نمودن جان خود،با کمال تاسف و شرمساری کلیسا گویی این را فراموش کرده و بسوی گمراهی گام بر می دارد. با هم دیدیم که این گام زدن کلیسا در گمراهی به رغم فداکاری مسیح و دادن جان خود برای آن،تماما برای عیسای خداوند از قبل روشن و معلوم بوده است!عیسای خداوند می دانست فرزندان این خانه محبت او را فراموش کرده و در چرخۀ زندگی روزمرۀ زیستن ابهت و عظمت پیام انجیل را بی تفاوت میگردند. سپس دیدیم که عیسای خداوند با روح مقدس و زندۀ خود قصد دارد که ما را در این راه تقویت نماید. چگونه؟با تشویق نمودن ما برای تاکید به اینکه با او روزانه صلیب خود را ببریم،و بر این صلیب بمیریم. روزانه به خاطر بیاوریم که چه کسی بودیم،او برای ما چه کرد و ما اکنون که هستیم. دیدیم که مسیح برای گناه ما مُرد نه برای وسوسه های ما. دیدیم که این ما هستیم که باید از راه تنگی که بهشت ختم می گردد بگذریم نه چون مسیحی هستیم می گذریم یا که چون صرفا عضو کلیسا هستیم می گذریم!دیدیم که کلیسا جای تندرستان و از ما بهتران نیست!کلیسا مجموعه ای از مسکینان در روح و حلیمان و فروتنان است. که از ضعف و ناتوانی خود در وسوسه ها و خطاهای خود آگاه هستند،شکست را دیده از این رو زانو زده به تنها نجات دهنده ایمان آورده،سپس برخاسته و پا به پای او گام بر میدارد. دیدیم که کلیسا مجموعه ای از گرد هم آیی کسانی است که در کنار دیگرانی چون خود،با هم در نور گام بر می دارند و با هم بنایی مقدس را تشکیل می دهند و در این بنا روح مقدس خدا ساکن شده و خدا در بین آنان زیسته و آنان برای خدا میزییند.
در بخش دوم این مقاله همچنین دیدیم که آگاهی از ضعف و ناتوانی خود و متکی و چسبیدن به مسیح و باور پیروزی مسیح بر شیطان و غلبه بر آن،رمز زیستن سالم ما و گویای عضو سالم این بدن بودن است. نه اینکه آدم سالمی هستیم و می توانیم باشیم؛بلکه چون او بوده و هست میتواند ما را تبدیل نماید. دیدیم که یادآوری اینکه مسیح آنچنان به این کلیسا محبت نمود که جان خودش را برای آن داد باید سنگ زاویۀ ایمان ما و زیستن معنادار ما،نوشیدن از آن و نهایتا به جلو گام برداشتن ما باشد.

در این بخش نهایی که جمع بندی این گفتگوی ما در خصوص کلیسای مسیح و نقش من و تو می باشد،به این نکتۀ مهم اشاره خواهم کرد که به مدت دو هزار سال و دریغا که تا به ابد،عیسای مسیح ناظر بر تمامی حرکت های کلیسا و اعمال و رفتار آن بوده و می باشد و خواهد بود. در سراسر کرانۀ هستی. از این گوشه تا به آن گوشه. دانستن این رمز،طبق فرمایش خود خداوندمان عیسای مسیح،باید ما را بر آن دارد تا خود را و نقش خود را و اهمیت بودن خود را در کلیسا بازیابیم،در آن شکل گیریم و آن غلامی باشیم که او در بازگشت خود از ما انتظار دارد.

عیسای مسیح: بّره و شیر

نامۀ مکاشفه که آخرین کتاب از مجموعه ۶۶ نوشتۀ کتابمقدس را تشکیل می دهد در حقیقت پایان گفته های خدا،گفته های ثبت شدۀ او،بر روی زمین می باشد. آیا منظورم این است که خدا بعد از این کتاب با انسان گفتگو نکرده،حاشا!اما هرگز بعد از کتاب مکاشفه کتابی نوشته یا ثبت نشده است.(بنده قرآن و یا کتب ادیان دیگر را که بعد از آمدن عیسای مسیح و مرگ و قیام او نوشته شده را هرگز کتب الهی و نوشته شده از روح القدس نمیدانم). در کتاب مکاشفه شما ناگهان چهرۀ تماما تازه ای از عیسای خداوند می بینید. او را دیگر کسی نمی بینید که:” مظلوم شد اما تواضع نمود دهان خود را نگشود مثل بره ای که برای ذبح می برند و مانند گوسفندی که نزد پشم برنده اش بی زبان است همچنان دهان خود را نگشود.”(اشعیاء نبی باب ۵۳ آیۀ ۷ ) در کتاب مکاشفه عیسای مسیح چون شیر میغرد و با دنیا گفتگو میکند:” شیری از طایفۀ یهودا و نهالی از نسل داود.”(مکاشفه باب ۵ آیۀ ۵).شاید بپرسید یعنی چه که قبلا بره بود حالا شیر است؟چرا از همان اول شیر نیامد و مانند شیر بر ضد گناه مبارزه نکرد؟پاسخ روشن است،برای پاک شدن گناه انسان،خدا شیر نمی خواست تا برای گناه قربانی گردد،او خون بره را باید می دید. بره ای در اوج ناتوانی و بی زبانی،در اوج فروتنی و مسکینی؛آن کس که گناه جهانیان را بر دوش می توانست بگیرد نمی توانست شیر باشد!شیر میغرد و هراس را به دل همه وارد میکند و دل جهانیان را می لرزاند؛به همین دلیل کسی که بر جهانیان داوری می کند نمیتواند دیگر بره و بی زبان باشد!و دلش برای سَرکِشان و یاغیان انجیل و پیام انجیل بسوزد. اما این را نیز اشتباه نکنید،عیسای مسیح بره ای نبود که به شیر تبدیل شده باشد،بلکه او شیری بود که بره وار مظلوم گردید و لب نگشود و به قربانگاه رفت،” چون در صورت خدا بود با خدا برابر بودن را غنیمت نشمرد.”(فیلیپیان باب ۲ ایۀ ۶).
خیلی ها و متاسفانه مسیحیان بیشماری شامل آن نیز هستند،بر این باور دارند که مسیح آنقدر مهربان و پر محبت است که حتی در روز داوری همه را می بخشد و عفو عمومی را شامل حال همه میکند!!و یا اینکه در روز داوری نرم است و به خیلی ها تخفیف می دهد!من نمی دانم او چگونه و چسان داوری میکند!چه کسی را می بخشد و چه کسی را نه:اوست داور الهی؛ اما بهتر است این را هر چه زودتر باور کنیم که حتی بخشش او نیز از نگاه قدرت او می باشد،نه از بی زبانی او. چون برای قربانی شدن آمد،باید بی زبان و نرم می آمد،اما برای داوری او با عصای آهنین و غرّش خود بر ملتها داوری میکند. اگر تصویر دیگری از عیسای مسیح بعنوان نجات دهنده و داور الهی در ذهن خودمان بر خلاف این دو تصویر کلی داریم،باید یکبار دیگر کل کتابمقدس را با دقت مرور کنیم: از باغ عدن تا نگاه یوحنای رسول و آنچه که او بر آن شاهد بود و به او گفته شده بود که آن را بنویسد.

عیسای مسیح و هفت کلیسا

کتاب مکاشفه مملو از اسرار الهی است. بنده قصد بازگشایی و یا گفتگو از آن را ندارم. اما داشتن این تصویر کلی از عیسای مسیح بعنوان ” داور الهی و شیر یهودا ” به ما کمک میکند تا ادامۀ این گفتگو ها را با دقت بیشتری دنبال نماییم.
در کتاب مکاشفه،فصل دوم و سوم ما به یک سری از نامه هایی بر میخوریم که مستقیما به کلیسا نوشته شده است. دقت بر این نامه ها به ما کمک میکند تا جمع بندی این گفتگوی خود را که در خصوص عیسای مسیح،کلیسای او و نقش من و تو می باشد،با نتیجه ای زیبا به پایان برسد(امید من بر این است).
یوحنای رسول آخرین شاگرد مسیح از دوازده نفر،در سن پیری خود پس از شکنجه های فراوان و جور و ستمی که بابت ایمان خود به عیسای مسیح متحمل گشته اکنون در جزیره ای بنام ” پاتموس ” ( جزیره ای کوچک ما بین کشورهای ترکیۀ فعلی و یونان ) در تبعید بسر می برد. در خاک ترکیۀ امروز در جنوب غربی آن گویی هفت کلیسا وجود داشت. از جزیره ای که یوحنا در آن تبعید بود،میتوانستی به ترتیب به این کلیساها که در شهرهایی به همین نام بودند مسافرت کنید. اولین شهر و به ترتیب به این قرار است: شهر اول ” افسس ” است. کمی که بالاتر بروید شهر ” اسمیرنا ” را دارید و بالاتر از این شهر،شهر ” پرغامس “،سپس کمی به شرق می آیید و دورتر از پرغامس شهر ” طیاطیرا ” و کلیسایی به همین نام را خواهید داشت. اکنون به جنوب مسافرت میکنید و کمی پایین تر شهر ” سارد ” بعد شهر ” فیلادلفیه ” و آخرین شهر و کلیسای آن شهر ” لاودیکیه ” است.
از جزیره ای که یوحنا در آن بود تا آخرین شهر ” لاودیکیه ” تقریبا ۴۰۰ کیلومتر راه بود. یوحنا نامه های خود را به این هفت کلیسا بر طبق قراری گیری آنها به آنها می دهد،همانطور که از عیسای خداوند فرمان گرفته بود.
با دقت کردن به این نامه ها،میتوانیم امروزِ خود را در کلیسا ببینیم. امروزی را که عیسای خداوند آن را دیروز دیده و به ما گویی هشدار داده است!آنچه شما در این هفت نامه به هفت کلیسا میخوانید،دقیقا آن چیزی است که مسیح از کلیسای خود در روز داوری پرسش و پاسخ می کند. نامه به هفت کلیسا در واقع مانند کتابی سر گشوده است با پاسخ سوالات آن در خود آن،تنها ما باید آن را به خاطر سپرده،راه حل ها را فراگرفته و آماده شویم برای امتحان نهایی!کی؟نه به این معنا که فردا امتحان است و باید خود را برای آن آماده کنیم. نه!امتحان همین جا و همین امروز است. این کتاب به ما داده نشده تا در روز داوری لای آن باز گردد و نمرۀ ما بر طبق اعمال خوب و بد ما،در ترازویی به ما داده شود!(برخلاف باور قرآن) این کتاب باید امروز خوانده شود. امروز روزی است که با آن زندگی میکنیم. امروز امتحان می شویم. فردا تنها نمرۀ خود را می گیریم. امتحان امروز است،نمره ها را فردا می گیریم!
این هفت نامه به هفت کلیسا در حقیقت تصویری واضح و روشن از کلیسای نمونه ایست که عیسای خداوند برای خود می خواهد. کلیسایی که از من و تو تشکیل شده،پس میتوانیم بگوییم این هفت نامه به هفت کلیسا در حقیقت تصویر واضح و روشن از چگونه بودن من و تو در کلیسای مسیح است که او برای خود می خواهد.
در این هفت نامه شما به چند نکتۀ محوری بر خواهید خورد. در تمام این نامه ها شما: تشویق،تنبیه و توصیه را با هم می بینید. در تمام این نامه ها شما همچنین به یک نمای کلی بر خواهید خورد و یک عبارت که در همۀ نامه ها به صورت واضح و یا در لفافه تاکید شده است. و گویی عیسای خداوند عمدا با تکرار آن در هر نامه بر آن پافشاری نموده است. و این عبارت ” من اعمال ترا می دانم ” می باشد. چرا مسیح در تمام این نامه ها از این عبارت استفاده کرده است؟چرا نگفته ” من سخنان ترا می دانم ” یا ” حرف های ترا شنیده ام ” یا که ” میدانم چند سال به کلیسا می آیی ” یا ” چند سال رهبر کلیسا بودی “. با تاکید بر عبارت ” من اعمال ترا می دانم ” عیسای خداوند:
حاکمیت خود را در کلیسا مهر زده است.
نظارت خود را بر کلیسا مهر زده است.
هدف خود را برای کلیسا مهر زده است.
عیسای خداوند در نامۀ خود به کلیسای طیاطیرا دقیقا این صاحب بودن و مالک بودن کلیسای خود را اینگونه بیان میکند:” آنگاه همۀ کلیساها خواهند دانست که منم امتحان کنندۀ جگرها و قلوب و هر یکی از شما را بر حسب اعمالش خواهم داد.” (مکاشفه باب ۲ آیۀ ۲۳).پس اگر فردا جایی بنام کلیسا شروع به فعالیت میکند و می گوید دارد انجیل عیسای مسیح را بشارت می دهد،تمامی حرکتهای او،رفتار او از شبان کلیسا تا اعضای آن بلافاصله زیر نظر عیسای مسیح رفته و او بر آن نظارت میکند.
چندین نکته در این هفت نامه توجه شما را باید بخود جلب کند.
عیسای خداوند با بیان آخرین عبارت خود در پایان هر هفت نامۀ خود به کلیساها:” آنکه گوش دارد بشنود که روح به کلیساها چه می گوید ” در حقیقت گویی نگاه خود را به تمام دنیا کرده،ایماندار و غیر ایماندار. هر کسی گوش دارد. ممکن است شما از این گوش کلام خدا را بشنوید و به آن توجه نکنید و از گوش دیگر آن را بیرون کنید،اما شنیده اید!عیسی میگوید: ای تمامی دنیا گوش کنید که من که هستم و چه می گویم و چه از کسانی که بنام من ایمان می آورند و به کلیسا می آیند میخواهم. این هفت نامه برای هفت شبان کلیسا نیست،هر چند روی سخنش گویی به هفت شبان کلیسا می باشد. اما در مجموعۀ کلی روی سخن عیسای مسیح به تک تک اعضای کلیساهای مربوطه است،و امروز به ما.
عیسای خداوند بارها تکرار میکند که او از کلیسا قلبش را می خواهد. نام و شهرت و تعداد اعضاء و مجلل بودن ساختمان هرگز،حتی سر نوک سوزن برای مسیح اهمیت ندارد،او تمام وجود کلیسا را میخواهد. آنجا که کلیسا با تمام دل و جان و قدرت خود خدا را در آن پرستش کرده و کار عظیم او را در عیسای مسیح ستایش و حمد گویان خواهد بود. ما ممکن است اعمال مان مانند کلیسای افسس درخشان باشد(مکاشفه باب ۲ ایات ۲ تا ۳) اما باز عیسای خداوند ” با ما بحثی دارد “؛عیسای خداوند محبت کلیسا را بخود می خواهد. ممکن است مانند کلیسای سارد نامی در شهر به هم زده باشیم و همه از کلیسای فلان سخن بگویند،اما این برای عیسای خداوند بنظر ” مُرده ” می رسد.
عیسای خداوند در این هفت نامه به روشنی قصد دارد تا کلیسا،موضع خود را روشن کند. یا قلبش را باید به مسیح بدهد یا اینکه ” چراغ پایه اش ” از جلوی آن برداشته شده و مسیح و روح خدا در آن کلیسا وجود نخواهد داشت. او به روشنی بیان میکند که ایماندار و کلیسای بی تفاوت نمیخواهد. هر از گاهی کلیسا سخنی شورانگیز و حرکتی روحانی کند،اما بعد در برابر گناه اعضاء و شریعت موجود در میان تعالیم و کم شدن فیض و محبت الهی در بین اعضاء خاموش گردد. او از این کلیسا حالش به هم می خورد و آن را ” از دهان خود قّی ” خواهد کرد.
عیسای خداوند در این هفت نامه از کلیسا خواسته که به انجیل پایدار بماند. به پیام آن. به فیض رایگان و بیکران الهی از راه تنها ایمان به عیسای مسیح. در زیستن در فیض و تنفس در آن. چرا که انجیل خداوندمان عیسای مسیح تماما فیض خدای عظیم به گناهکاران دنیا بود. کلیسایی نمی تواند اعمال خوب و پسندیدۀ مسیحی داشته باشد و قلبش سخت بوده و محبت خود را از برادر و خواهر دیگر خود در کلیسایی دیگر دریغ سازد. اگر عیسی کلیسا را آنقدر محبت نمود که جان خود را برای آن داد،کلیسایی که هنوز به تقدس نرسیده بود و هنوز پطرس استادش را انکار کرده و یهودا خیانت کرد و یوحنا و یعقوب به دنبال ریاست بودند و توما شک کرده بود،اگر عیسی برای چنین کلیسایی جانش را داد،برای رساندن پیام چنین انجیلی به سراسر دنیا،چطور کلیسا امروز نمیتواند این محبت شبان خود را به دیگران نشان داده و ثابت کند؟ به دلیل کمبود این محبت و این قلب پر فیض است که عیسای خداوند در هفت نامه از کلیسا محبتش را قلبش را صبرش را و پایداری اش را می طلبد،یعنی از کلیسای امروز:” آنکه گوش دارد بشنود که روح به کلیساها چه می گوید ”

سخن پایانی

برادر و خواهر ایماندار در مسیح

ما به اختیار میل خود به کلیسا نیامده ایم،این را من و تو می دانیم!ارادۀ الهی و فیض بیکران خدا بود که ما را در راه زندگی خود با صلیب مسیح آشنا نمود. اگر امروز در کلیسا هستیم بدلیل فیض خود خدا بود و اگر هنوز هم در آن هستیم باز هم بدلیل فیض خود اوست. این حقیر از زبان کوتاه و الکن خود سعی نمود تا آنچه را که روح خدا در قلبش نهاده تا با تو از کلیسا و نقش من و تو در آن سخن بگوید،در این چند خط با شما حرف بزند. او ما را به داخل فراخواند اما چگونه ماندن ما در آن تماما با ماست. ما به دنبال او آمده ایم. به نزد او آمده ایم. اگر در او هستیم و در او میمانیم،بارور خواهیم گشت،اگر ما بارور گردیم، کلیسای او بارور خواهد گشت. کلیسای که او آنقدر آن را محبت نمود که جان عزیز و گرانبهای خود را برای آن داد. با محبت کردن به کلیسای او،او را محبت کنیم.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بشارت دادن به سیاق خدای زنده

باب سلیقۀ مردم مسیح را بشارت ندهیم (۲) ستون های اساسی پیام نجات مسیح یک ...