چهارشنبه , ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / مقالات تازه / عیسای مسیح، کلیسا و من ۱

عیسای مسیح، کلیسا و من ۱

عیسای مسیح،کلیسای او و من (۱)
نوشتۀ:ح گ

مروری کوتاه بر معنای کلیسا

شاید تاکنون با معنای کلیسا آشنا شده باشید. اگر نه؛کلیسا از عبارت یونانی اکلیسیا گرفته شده و به معنای از بیرون خوانده شده می باشد. یعنی چه از بیرون خوانده شده؟ یعنی ما ” داخل ” نزد خدا نبودیم بلکه ” بیرون ” بودیم. اما بیرون کجاست؟ بیرون،دنیای اطراف ماست. در ضمن خودمان هم با تلاش و کار خودمان به داخل نیامدیم بلکه به “داخل ” خوانده شدیم،دعوت شدیم،آورده شدیم. بدون اینکه تلاشی برای داخل آمدن خود کنیم. توسط چه کسی؟عیسای مسیح. چرا عیسای مسیح از بیرون ما را خوانده است؟زیرا بیرون یا دنیای اطراف ما از زمان گناه آدم و حوا از قدوسیت و پاکی بدور شده و در طینت و ذات گناه بارور گشته،تنفس کرده، زیسته و رشد کرده است. دنیای بیرون خواست و ارادۀ خدا و یا تقدیر و مشیت الهی (بقول قرآن )نبود. اما خدا از سر محبت و فیض خود به این ” بیرون ” گناهکار رحم نموده و تنها فرزند یگانۀ خود (عیسای مسیح)را به ” بیرون ” فرستاد تا تمام آن را از نابودی و فنای ابدی نجات داده و آدمیان را از هر نژاد و رنگ و پوستی به ” داخل ” نزد خود فراخواند. چگونه؟با پرداخت جریمۀ گناه اولیۀ آدم و حوا،و رستگار ساختن انسان گناهکار و گشودن راهی برای بازگشت او به نزد خود. پس وقتی کلام می گوید کلیسا که به معنای اکلیسیا می باشد یعنی که:خدا انسانها را از بیرون فانی و رو به نابودی ابدی، به داخل نزد خود خوانده، آنها را به دور هم جمع کرده؛که چه بشود؟تا:
۱- ” او خدای آنان گردد و آنها قوم او “(سفر لاویان باب ۲۶ آیۀ ۱۲).
۲- ” برای او قوم و اسم و فخر و زینت باشند.”(کتاب ارمیاء باب ۱۳ ایۀ ۱۱).
۳- ” تا کلیسای مجید را به نزد خود حاضر سازد که لکه و چین یا هیچ چیز مثل آن نداشته باشد بلکه تا مقدس و بی عیب باشد.”(نامۀ افسسیان باب ۵ آیۀ ۲۷).بنابر این آن مجموعه افرادی که به داخل خوانده می شوند و با هم به نام مشترک مسیح ایمان می آورند،حال دو یا سه نفر با هم،این مجموعه را اکلیسیا یا کلیسا مینامیم. پس کلیسا چیست؟پاسخ:کلیسا گرد همایی دو یا سه ایماندار به دور هم در نام عیسای مسیح که به منظور خاصی و به هدف خاصی به دور هم جمع شده اند را کلیسا می گوییم. نه ساختمان های بلند و مجلل و یا کوتاه و ساده را.
اگر بخواهیم این چند خط را خلاصه کنیم میتوانیم بگوییم که:عیسای مسیح به زمین آمد تا انسان رو به فنا و مرگ ابدی را نجات دهد. برای پیروزی در این کار او می بایست ابتدا عدالت خدا را اجرا کند. جریمۀ گناه مرگ بود. انسان قادر نبود با قربانی حیوانات و شریعت این جریمه و لعنت را پاک کند. خود خدا باید این کار را انجام می داد.پس خدا جسم گرفت.” عمانوئیل یعنی خدا با ما “،عیسی نام گرفت ” نجات دهندۀ قوم خود ” و مسیح ” برگزیده و منتخب شده “به زمین آمد. او بین انسانها زیست. بر بالای صلیب مرد؛جریمۀ گناه را تماما پرداخت کرد. آنگاه خدا به دلیل این اطاعت او،این امتیاز را به او داد تا هر کس به او ایمان آورد ” عادل محسوب گردد…و…شفاعت کرده…”(اشعیاء ۵۳ آیات ۱۱ و ۱۲ ) گردد،و ” حیات جاودان را یابد “(یوحنا ۳ ایۀ ۱۶).و این تنها از راه ایمان بدست می آید. ایمان به عیسای مسیح. پس تمام کسانی که به او ایمان آوردند،گویی دور هم جمع شدند. از آنانی که به او ایمان نیاوردند جدا شده،خوانده شده،و مجموعه ای را تشکیل دادند پس ” اکلیسیا ” یا ” کلیسا ” خوانده شدند.
اما این افرادی که به دور هم جمع می شوند چه کسانی هستند؟تحت چه شرایطی و به چه انگیزه ای خدا آنان را از ” بیرون ” به ” داخل ” فرا میخواند؟و برای آنان چه هدفی را تعیین کرده است؟اجازه بدهید تا ابتدا به این سوال پاسخ بدهم ما که به دور هم بنام مسیح و ایمان به او جمع شده و کلیسا را تشکیل می دهیم چه کسانی هستیم؟
کلام میگوید:” همه گناه کرده اند و از جلال خدا قاصر می باشند “(رومیان باب ۳ ایۀ ۲۳).اما قبلا می دانستیم که ” خدا محبت خود را در ما ثابت میکند از اینکه هنگامی که ما هنوز گناهکار بودیم مسیح در راه ما مُرد.”(رومیان باب ۵ آیۀ ۸).این همان فرمایش خود خداوندمان است که :” خدا جهان را اینقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که بر او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودان یابد.”(انجیل یوحنا باب ۳ آیۀ ۱۶).در حقیقت در خصوص این افرادی که از “بیرون ” به ” درون ” خوانده می شوند و کلیسا را تشکیل میدهند میتوان این را گفت که: من گناه کار بودم،تو گناه کار بودی،او گناه کار بود؛ما گناه کار بودیم؛شما گناهکار بودید،آنها گناهکار بودند؛مسیح برای من مرد،برای تو مرد برای او مرد،برای ما مرد،برای شما مرد،برای آنها مرد. پس در کلیسا همه از یک گذشتۀ مشترک آمدیم و هیچکس بر دیگری فخری ندارد. هیچکدام ما با اعمال و کار خود وارد نشده ایم. بلکه همۀ ما یکسان،بدلیل محبت او از ” بیرون ” به دلیل فیض خدا در مسیح به ” داخل خوانده ” شده ایم.این نکته بسیار حائز اهمیت است و هرگز نباید آن را فراموش کنیم،هرگز. همۀ ما روزی گناهکار بودیم،همۀ ما مستحق عذاب و مرگ ابدی بودیم. اما همۀ ما بدلیل فیض رایگان خدا بدلیل مرگ یکنفر نیک محسوب شدیم و نجات یافتیم. درک این مهم برای حرکت و زیستن ما در این مجموعه که آن را ” کلیسا ” مینامیم عمیقا مهم است،حرکتی به دنبال مسیح رفتن و زیستنی که خواست و ارادۀ خداست،و ترکیب این دو اساسا حیاتی و غیر قابل اغماض می باشد. این را باید عمیقا درک کنیم که ” مسیح هم ما را محبت نمود و خویشتن را برای ما به خدا هدیه و قربانی برای عطری خوشبو گذرانید.” جلوتر پولس رسول در همین رساله این را گویی بعنوان یک سندیت می گوید که ” مسیح هم کلیسا را محبت نمود و خویشتن را برای آن داد.”(رسالۀ افسسیان باب ۵ آیات ۲ و ۲۵ ).پس ما مفت و مجانی از ” بیرون ” به ” داخل ” خوانده نشدیم. بلکه به قیمت خون عیسای مسیح که برای تک تک ما ریخته شده است. آری مسیح جانش را برای کلیسا داد. پس او ” سر کلیسا ” شد. یعنی اگر ما که از ” بیرون ” به ” داخل ” خوانده شده ایم تا تک تک اعضای بدن مسیح باشیم.و با هم کلیسای او را تشکیل داده باشیم( اول قرنتیان ۱۲ آیۀ ۲۷).او،عیسای مسیح سر و رهبر اعظم همین کلیسا می باشد(افسسیان ۵ ایۀ ۲۳ و کولسیان ۱ ایۀ ۱۸ ).اکنون سوال این است که این اعضاء که به نظر می آید بی نهایت از هم متفاوت هستند چگونه و بر طبق چه نظمی میتوانند و باید در این بدن(کلیسا)که مسیح سر آن است به حرکت و زیستن خود ادامه دهند؟آن چه انگیزه ایست که میتواند این جماعت عظیم را( ” و از تو امتی عظیم پیدا کنم “(پیدایش ۱۲ :۲ )) در کنار هم و به رهبری یک نفر،” قومی خاص ” برای خدا سازد؟حقیقت این است که نمیتوان به این سوال پاسخ داد اگر قبلا به سوالی مهم تر پاسخ نداده باشیم.

بیایید و بروید

چرا باید دور هم جمع شویم؟مگر عیسی نمی توانست ما را نجات دهد و ما را به حال خود رها کند و بگذارد تا ما هر جا که هستیم و هر کاری که می کردیم در سکوت و به دور از ” بیرون ” زندگی کنیم؟چرا؟چرا دور هم،چرا نه تک و تنها و هر کس از بیرون به نزد مسیح خوانده نشود،با او بماند،به کسی کار نداشته باشد و از مشارکت خودش به تنهایی با مسیح و در مسیح لذت ببرد و با ایمانداران دیگر رابطه ای نداشته باشد(متاسفانه این امروزه بسیار رسم شده است!).
همه چیز از اینجا آغاز میگردد،مسیح ما را خواند:” بیاید “(متی ۴ آیۀ ۱۹ ) اما خود او همچنین فرمود که :” بروید ” (متی ۱۰ آیۀ ۶) این دو ترکیب همواره شیوۀ زیستن کلیسا بوده،و خواهد بود. عیسای خداوند می فرماید:” ای تمامی زحمتکشان و گرانباران نزد من بیاید و من به شما آرامی خواهم داد “(متی باب ۱۱ آیۀ ۲۸).سپس خود او می فرماید:” به تمام نقاط دنیا بروید و این مژده را به تمام مردم اعلام کنید.”(مرقس ۱۶ آیۀ ۱۵
در جریان مطالعات خودم در کتابمقدس به رمزی زیبا از این دو عبارت دست یافتم. وقتی عیسای خداوند به شاگردان یا مردم می فرمود ” بیاید ” آن را به دو منظور بیان می فرمود و همچنین زمانی که می فرمود ” بروید ” آن را به دو منظور بیان می داشت. درک این دو منظور در هر دو عبارت اساس و شیرازۀ خلل ناپذیر کلیسایی سالم و تندرست می باشد و بدون آن کلیسایی مُرده و بی روح خواهیم داشت. یعنی چه؟

دو منظور ” بیایید ”

عیسای مسیح به شمعون پسر یونا و فیلیپس و لاوی و همچنین به مردم اطراف خود فرمود:” دنبال من بیا “(متی ۴ آیۀ ۱۹ و یوحنا ۲۱ آیۀ ۱۹ و یوحنا ۱ آیۀ ۴۳ و لوقا ۵ ایۀ ۲۷ و مرقس ۱۰ آیۀ ۲۱ و لوقا ۹ ایۀ ۵۹).
اما در جاهایی دیگر به همه می فرماید:” نزد من بیا “(متی ۱۱ ایۀ ۲۸ و یوحنا ۶ آیۀ ۳۵ و یوحنا ۶ آیۀ ۶۵ و یوحنا ۷ آیۀ ۳۷ و مکاشفه ۲۲ ایۀ ۱۷).
اکنون خوب دقت کنید!هر جا عیسای مسیح فرمود ” دنبال من بیا ” او اشاره میکند به راه جلجتا. دنبال من بیا،یعنی با من به سوی جلجتای زندگی خودت قدم بزن. به اینکه،پای خود را در جای پای من بگذار و هر جا که من میروم: با من بیا،با من بیا یعنی،شیوۀ زیستن او را و تعالیم الهی او را که با خود بر روی زمین آورد را دنبال کنیم. خودمان را مانند او نفی کنیم و مانند او صلیب خودمان را ” هر روزه ” با خود بکشیم و با آن در دنیا برای خدا نفس خود را قربانی کنیم. دنبال من بیا. یعنی به دنبال من،مانند من در این دنیا زندگی کن و به جلجتا بیا. دنبال من بیا یعنی بیا مانند من کینه را از قلب خود دور کن و دشمنانت را حتی کسانی که ترا به چهار میخ!میکشند ببخش!دنبال من بیا یعنی دنبال من بیا تا محبت بیدریغ خود را مانند من نصیب حال دردمندان و نیازمندان و مسکینان و فقیران در روح و جان این دنیا کنی. دنبال من بیا،یعنی نه به چپ برو و نه به راست،نه خشک مقدس مذهبی شو و حال مردم را از خودت و از اینکه نام من بر تو هست به هم بزنی!و نه اینکه شل باشی و به زور باید از تو ایمانت را از دهانت بیرون بکشند!دنبال من بیا،یعنی چشمانت به رد پای من باشد و پایت را در جای رد پای من بگذار.
اما وقتی عیسای خداوند فرمود ” نزد من بیا ” منظورش این بود که: بیا و با من بمان. در من حرکت کن. رشد کن. بنوش و سیر شو. از من یاد بگیر. از تعالیم من غنی شو. نزد من بیا تا با تو از اسرار الهی پوشیده سخن بگویم. نزد من بیا تا با تو از ابدیت و جلال سخن بگویم. نزد من بیا چرا که تنها در نزد من آن آرامش جاودان و آن صخرۀ پایدار را خواهی یافت. نزد من بیا آنگاه که از دنیا و در دنیا لهیده شده و دور افکنده شده ای. نزد من بیا،چرا که تنها در نزد من صلح پایدار و حضور خدا را با تمام معنای خود خواهی یافت. نزد من بیا،یعنی نزد کس دیگری نرو!به نزد دین و باور پدری خودت به آیین و شریعتی که ترا در بند و اسارت خودش داشت،به اخلاق پوسیده و کهنۀ سیرت باطل پدرانت بر نگرد و نزد آنها نرو بلکه نزد من بیا،یعنی بیا پیش من،در دردهایت و شادی هایت،در اشک هایت و خنده هایت،در شکست هایت و پیروزی هایت. نزد من بیا،یعنی آنچه و هر آنچه که تو برای زیستن در این دنیای گناه آلود نیاز داری نزد من هست،و من به تو داده ام و خواهم داد. و آنها در نزد من برای تو مهیا بوده و هست و خواهد بود. نزد من بیا،یعنی آغوش مرا بطلب،صدایم را بشنو و بیا نزد من.

دو منظور ” بروید ”

عیسای خداوند بارها به شاگردان و پیروان خود فرمودند که ” بروید “.چه در ابتدای خدمت خود:” چون می روید موعظه کرده گوئید که ملکوت آسمانی نزدیک است.”(متی ۱۰ آیۀ ۷).” نزد خویشان خود برو و ایشان را خبر ده از آنچه خداوند با تو کرده است.”(مرقس ۵ آیۀ ۱۹).” اما تو برو و به ملکوت خدا موعظه کن.”(لوقا ۹ آیۀ ۶۰)؛و چه بعد از مرگ بر صلیب،تمام کردن ماموریت خود بر روی زمین و قیام خود از مرگ:” پس رفته همۀ امتها را شاگرد من سازید.”(متی ۲۸ ایۀ ۱۹).” پس بدیشان گفت در تمام عالم بروید و جمیع خلایق را به انجیل موعظه کنید.”(مرقس ۱۶ ایۀ ۱۵).” و شاهدان من خواهید بود در اورشلیم و تمامی یهودیه و سامره و تا اقصای جهان.”(اعمال رسولان ۱ آیۀ ۸).
هنگامی که عیسای خداوند این عبارت را استفاده می نمود منظورش دقیقا رفتن و بردن پیام نجات انجیل به دنیای ” بیرون ” بود. بردن پیام حیات جاودان که رایگان میتواند نصیب هر کس گردد اگر که به مسیح ایمان بیاورد. بروید و مژدۀ نجات مرا به گوش همۀ مردم برسانید. بروید…نمانید. نایستید. نخوابید و خواب نمانید! بروید و به گوش دنیای ” بیرون ” برسانید که ” خدا جهانیان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودان را دریافت کند “.
اما عیسای خداوند در جاهایی دیگر نیز از عبارت ” بروید ” استفاده میکنند که گویی ربطی به رفتن و بردن مژدۀ انجیل ندارد مانند ” من شما را برگزیدم و مامور کردم که بروید و میوه بیاورید “(یوحنا ۱۵ آیۀ ۱۶ ) یعنی چه؟ بروم از مغازۀ بغلی دو کیلو گیلاس بخرم؟!عبارت ” میوه آوردن ” از اساس و ریشه های عمیق مسیحیت است. یک مسیحی اگر این را درک نکرده باشد ایمانش پوچ و بی اساس است. میوه آوردن سنگ زاویۀ ایمان ما به عیسای مسیح است. یعنی چه میوه آوردن؟ برای درک درست این عبارت،باید کمی به جلو برویم و از نوشتۀ پولس در این خصوص استفاده کنیم. همۀ ما می دانیم که اکنون زمان روح القدس است. با ایمان به مسیح شما روح خدا را دریافت میکنید. روح خدا در شما به شما کمک میکند تا این میوه ای را که مسیح خداوند به شاگردانش فرمود را درک کرده و آن را حاصل کنیم. پولس در نامۀ غلاطیان میوۀ روح خدا را که یک ایماندار به مسیح باید ” برود و آن را بیاورد ” اینگونه تشریح میکند:” محبت،خوشی،آرامش، بردباری،مهربانی،خیرخواهی،وفاداری،فروتنی و خویشتن داری “(غلاطیان ۵ آیۀ ۲۲) جالب اینجاست که پولس رسول در همین نامه در چند خط بعد مینویسد:” اگر روح خدا منشاء زندگی ماست او هم باید هادی زندگی ما باشد “( غلاطیان ۵ آیۀ ۲۵). یعنی اینکه:اگر ایمان شما به مسیح واقعی باشد شما روح خدا را واقعا دریافت میکنید و اگر روح خدا را واقع دریافت کنید او هادی و راهنمای شما خواهد شد و زمانی که این روح هادی و راهنمای شما گردد شما با او می مانید و آنوقت که با او ماندید در او بارور شده و ” میوه می آورید.” یعنی همین نمونه هایی که خود او قید کرده بود. پس وقتی عیسای مسیح به شاگردان خود فرمود: ” من شما را برگزیدم و مامور کردم که بروید و میوه بیاورید “(یوحنا ۱۵ آیۀ ۱۶ ) منظورش این بود که یک مسیحی،کسی که به من ایمان دارد باید این خصایل نیکو را در روح بدست بیاورد و با آن زندگی کند.
اکنون اجازه بدهید تا رمزی را با شما در میان بگذارم:من باور دارم که در عبارت ” میوه آوردن ” تمامی تعاریف و گفته های ما در بالا،در خصوص دنبال من بیا و یا به نزد من بیا و یا بروید و انجیل را موعظه کنید،نهفته شده است.
ببینید!” میوه آوردن ” زمانی روی میدهد که من به دنبال مسیح بروم،نزد او میمانم و ماموریت او را دنبال میکنم. ” میوه آوردن ” میوه آوردن،تماما در به دنبال مسیح رفتن و نزد او ماندن و بشارت دادن میسر است و هرگز به شیوه ای مجزا و خارج از آنچه تاکنون از آن سخن گفته ایم روی نخواهد داد. اما این را نیز میدانم که میوه آوردن فقط و فقط در حرکت و به دنبال مسیح رفتن و در نزد او ماندن و رساندن مژدۀ نجات میسر است. آیا میتوانم بگویم ما چون به دنبال مسیح برویم در واقع میوه باور می آوریم؟نه لزوما اما محقّقاً در ایستایی در ایمان خود به او و در ترکیبی از دنبال او رفتن،نزد او ماندن،و آنگاه به بیرون رفتن. چه می گویم؟هیچکدام این چهار ترکیب از هم مجزا نیستند و هرگز به تنهایی معنایی نمیدهند. نه تنها کتابمقدس را بخوانیم و گفته های مسیح را حفظ کنیم و آن را بلبل وار تکرار کنیم،بگوییم به کلیسا می رویم و بقولنا او را دنبال میکنیم؛یا اینکه زبان از ستایش و روح القدس و معجزات روح و شگفتی ها در نزد مسیح بودن مدام حرف بزنی،و نه بشارت بدهی و نه نشان بدهی که مسیح خوبی هستی؛خوب که دقت کنید خواهید فهمید که هر کدام از دو ترکیب بخودی خود و جدا از ترکیب شدن با مابقی آن،بسیار کهنه،بی معنا و شعاری بیش نیستند. و دقیقا بر معنا و درک ترکیب این دو کار عظیم یعنی ” بیاید و بروید “،مسیح کلیسای خود را بنا نمود. بر این صخرۀ پایدار که نیروهای شیطان و تاریکی بر آن هرگز غلبه نخواهند کرد.

بیاید و بروید
نمونه ای از کلیسای اولیه

این ترکیبی سالم و زنده برای کلیسای مسیح است. کلیسای سالم مسیح تنها زمانی میتواند رشدی ملکوتی و خشنود کنندۀ پدر آسمانی و شبان اعظم و سر کلیسا؛عیسای مسیح، را داشته باشد که توانسته این دو عبارت را ممزوج کرده و در ترکیب این دو تنفس کرده و رشد نماید. اکلیسیا،از بیرون فراخوانده ها،به این خوانده شده اند که به داخل نزد مسیح بیایند و سپس به بیرون به دنیا بروند.
برای الگو گرفتن و دیدن نمونه ای ارزنده و والای کلیسا،بد نیست که به کلیسای که همان روزهای اول در اورشلیم توسط ایمانداران و شاگردان مسیح تشکیل گردید نگاه کنیم:
” دور هم جمع می شدند تا وقت خود را صرف دعا نمایند.” (کارهای اعمال رسولان باب ۱ آیۀ ۱۴ ).
” آنان همیشه وقت خود را با شنیدن تعالیم رسولان و مشارکت برادرانه و پاره کردن نان و دعا می گذرانیدند…تمام ایمانداران با هم متحد و در همه چیز شریک بودند. مال و دارایی خود را میفروختند و به نسبت احتیاج هر کس بین خود تقسیم می کردند.آنان هر روز در معبد بزرگ دور هم جمع می شدند و در خانه های خود نان را پاره میکردند و با دلخوشی و صمیمیت با هم غذا میخوردند. خدا را حمد می کردند و مورد احترام همۀ مردم بودند و خداوند هر روز کسانی را که نجات می یافتند به جمع ایشان می افزود.” ( کارهای اعمال رسولان باب ۲ آیات ۴۲ – ۴۴ تا ۴۷ )
” و همه روزه در معبد و در خانه ها به تعلیم و اعلام این مژده که عیسی،مسیح موعود است ادامه دادند.”(کارهای اعمال رسولان باب ۵ آیۀ ۴۲).
” پیام خدا پیوسته در حال انتشار بود “(اعمال رسولان باب ۶ ایۀ ۷).
” و در بین راه مژدۀ نجات را به بسیاری از دهکده های سامره رسانیدند.”(اعمال رسولان بابا ۸ آیۀ ۲۵).
” و در بین راه شاگردان را تقویت میکردند و آنان را تشویق می نمودند که در ایمان خود پایدار بمانند و به آنان می گفتند:” برای داخل شدن به پادشاهی خدا ما باید از راه های بسیار سختی بگذریم.”( اعمال رسولان باب ۱۴ آیۀ ۲۲ ).
” تنها آرزوی من این است که ماموریت خود را انجام دهم و خدمتی را که عیسی خداوند به من سپرده بود یعنی اعلام مژدۀ فیض خدا به پایان رسانم.” (اعمال رسولان باب ۲۰ ایۀ ۲۴).
اکنون از شما میخواهم که به اسناد درج شده از شاهد و شاهدان زندۀ این وقایع خوب دقت کنید. با کمی ریز بینی شما در مجموعۀ توامان کلیسای اولیه تمامی معنا و مفهوم ” بیاید ” و ” بروید ” را در اعمال این شاگردان اولیۀ مسیح می بینید. پیروی از استاد و بدنبال او رفتن حتی به رغم سختی ها و مصیبت خدمت بشارت. تعالیم و فرمایشات عیسای مسیح را دنبال کردن. بشارت دادن و نهایتا در ترکیب این توازن بارآوری اخلاق نیکو و پسندیدۀ یک مسیحی.
سوال اینجاست آیا ما امروز در کلیسای مسیح این توازن را دنبال میکنیم یا نه؟شما چه؟شما بعنوان یک ایماندار به عیسای مسیح آیا این ترکیب را دنبال میکنی یا نه؟مگر نه اینکه شما عضوی از اعضای کلیسا هستی و کلیسا بدون شما معنایی ندارد؟آیا شما توانسته و یا به دنبال این هستی که این ترکیب را در زیستن خود در بدن مسیح در خودت بوجود بیاوری؟ دیگران چه؟ایمانداری که در کنار تو دستهایش را به آسمان بلند کرده و هللویاه میگوید؟رابطۀ تو با او چیست؟تو برای او کیستی و او برای تو کیست؟این ما را به گفته پایانی می برد.

کلیسا بدن مسیح

در آغاز این گفتگو دیدیم که پولس رسول در نامۀ خود به افسسیان چه گفت:” ” مسیح هم کلیسا را محبت نمود و خویشتن را برای آن داد.”(رسالۀ افسسیان باب ۵ آیات ۲ و ۲۵ ).عیسی برای کلیسا مُرد تا بدن خود را مجددا مهیا ساخته تا بتواند در این بدن انسانها را گرد هم جمع کند آنان را پاک و مقدس و بی عیب و پاک به خدای زنده و مطلق تقدیم نماید. در بدنی که او سر آن است و ایمانداران اعضای آن. بی شک هیچکس ( بعد از خود عیسای مسیح ) به غیر از پولس رسول قادر نبود تا به این زیبایی کلیسا را،کار آن را،وظیفۀ آن را و هدف آن را تشریح نماید. او در نامۀ اول قرنتیان این مبحث را اینگونه آغاز میکند:” بدن انسان واحدی است که از اعضاء بسیار تشکیل شده و اگر چه دارای اعضای متفاوت می باشد،باز هم بدن واحد است و مسیح هم همینطور می باشد.”(اول قرنتیان باب ۱۲ ایۀ ۱۲)اینجا پولس کلیسا را به بدن تشبیه کرده است و میگوید این بدن(چون بدن انسان) دارای اعضایی متفاوت است. اما همه با تمام تفاوت هایشان یک واحد را تشکیل میدهند یعنی بدن انسان را. سپس پولس میگوید کلیسا نیز مانند بدن از اعضایی متفاوت،با شخصیتی متفاوت،گذشته ای متفاوت،استعدادهایی متفاوت،دردهایی متفاوت،شادی هایی متفاوت،صلیب های متفاوت،متشکل گشته است،اما همه با هم،با تمام گذشتۀ خود،با تمام تفاوت خود در یک شخص واحد ساکن می شوند بنام مسیح. دقیقا به همین دلیل او بلافاصله در ادامۀ ایۀ بعدی می نویسد:” پس همۀ ما خواه یهود،خواه یونانی،خواه برده،خواه آزاد بوسیلۀ یک روح در یک بدن تعمید یافته اید و همه از همان روح پر شده ایم تا از او بنوشیم.” همه،چه یهود چه مسلمان چه بهایی چه صوفی چه درویش چه خانقاهی چه دانشگاهی چه باسواد و چه بی سواد؛همه و همه از یک روح(روح مسیح)پر شده ایم،همه با هم در یک بدن در نام مسیح و کار عظیم او بر صلیب و باور آن در قلب و جان خود جمع شده ایم و یک واحد را تشکیل داده ایم یعنی کلیسا را.
پس اگر همه از یک گذشتۀ مشترک (طبیعت و طینت گناه آلود) توسط یک نفر(عیسای مسیح)از طریق یک عمل(قربانی شدن مسیح بر صلیب)و یک نتیجۀ واحد(رستگاری برای همه) و نهایتا یک هدف الهی(پاک و منزه ماندن) دور هم جمع شده باشیم؛بی شک همۀ ما می بایست یک قلب واحد،یک انگیزۀ واحد و یک روح واحد (کما اینکه داریم)و یک هدف واحد را داشته باشیم. آیا کلیسا امروز این را دارد؟آیا من و شما امروز این هدف واحد را داریم یا نه؟
بیایید تا همه با هم به نزد عیسی مسیح بیایم،همه با هم او را دنبال کنیم،همه با هم میوه های روحانی را در او و از او در همت روح مقدس بارو آور میشویم و در نهایت همه با هم به دنیای بیرون برویم و قلب ها را برای مسیح صاحب کلیسا؛از نور حیات انجیل حیات جاوید مسیح،انجیل سلامتی و صلح،منور سازیم.

سخن پایانی
آنچه را که در این مقاله خواندید تنها تشریح ساده و کتابمقدسی از کلیسا بود. میتوان صفحات و کتابهایی متعددی در خصوص کلیسا،تقویت ها و ضعف های آن صحبت کرد. در بارۀ وظیفۀ اعضای کلیسا،در بارۀ رشد ایمانداران،خطر معلمان و کشیشان دروغین،در بارۀ تعالیم گمراه کننده و آلوده به شریعت مذهبی در کلیساها و فاصله گرفتن از آن،در بارۀ نقش اساسی ایماندار به مسیح در کلیسا؛اما خوانندۀ عزیز!باورم کنید که قریب بیشتر این گفتگوها سفر روحانی شما و درک شما از باور دیگر ایمانداران و دنیایی که در آن بسر میبرید می باشد. یک ایماندار به مسیح در کلیسا ایمانش رشد نمی کند،کلیسا آن را تقویت میکند. در کلیسا شما بیشتر مسیحی نمی شوید،اگر چنین انتظاری دارید،وقت خودتان را از رفتن به کلیسا نگیرید!مسیحیت را از به دنبال مسیح رفتن،در نزد مسیح ماندن،میوه آوردن در مسیح و روح مقدس خدا و تعالیم او و نهایتا سفیر مسیح بودن روزانه میآموزیم. کلیسا مکان پرستش خدا،مسیح و روح القدس است و تقویت شدن و تشویق شدن و به بیرون رفتن. کلیسا به شما نمی گوید چگونه برای مسیح در راه بشارت انجیل بمیرید. اما کلیسا به شما نشان می دهد که چگونه برای مسیح می میرد. سادۀ امر: کلیسا شما هستید. شمایی که در مسیح زندگی میکنید و ادعا میکنید که او را دنبال میکنید. این شما هستید که در این بدن باید کار و وظیفه و استعداد خود را بازیابید،به آن لبیک بگویید و آستین هایتان را بالا بزنید و برایش زحمت بکشید. و در روند رشد و بارآوری روحانی خود حاضر باشید تا به آن اندازه که برای انجیل مسیح که قوت و عدالت خداست،نه تنها خانه و خانوادۀ خود را،اگر که لازم باشد از دست بدهید،حتی جان خود را برای کلیسا بدهید.
دعوت از اوست،انتخاب از شماست. او شما را از ” بیرون ” به ” داخل ” می آورد،اما این شما هستید که در ” داخل ” می مانید و به ” بیرون ” می روید. او شما را به دنبال خود نمی کشد!بلکه می برد. درخت من و تو میوه ای ندارد،از این رو میفرماید در من بمانید تا میوه آورید.
به امید روزی که کلیسای ایران قادر به ماندن و دنبال کردن عیسای مسیح و بارآوری میوه های نیک روح القدس بوده باشد،به آن اندازه که نه تنها قلب تمامی نسل امروز و فردای ایران را از عطر دل انگیز و جاودانی عیسای مسیح معطر سازد و آنان را بسوی این حیاتی تازه راهنمایی نموده و آنان را از تاریکی بدر آورد،بلکه چراغ راه تمامی خاورمیانه و سرزمین های دور افتادۀ در تاریکی گردد.
ای ایماندار عزیز!
این دعا بدون گام های من و تو که به دنبال مسیح می رویم میسر نخواهد بود. بدون رشد من و تو در کلیسای مسیح،رشدی که بار آورندۀ تمامی خصایل و اخلاق پسندیدۀ مسیحی می باشد. به او نگاه کنیم،به او که آنقدر عروس خود را ( کلیسا) دوست داشت که جانش را برای او داد. اکنون نوبت ماست. اکنون نوبت عروس است که برای داماد( عیسای مسیح) مصّفا،مطّهر و مطیع باقی بماند تا او روزی برگشته و او را متعلق گردد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ورود به ملکوت خدا

ورود به ملکوت خدا با سه تا فعل شدن! نوشتۀ: ح.گ ماجرایی در دو انجیل ...