یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / عیسای مسیح به زبان (شمعون پسر یونا ملقب به پطرس رسول ) شاگرد عیسای مسیح

عیسای مسیح به زبان (شمعون پسر یونا ملقب به پطرس رسول ) شاگرد عیسای مسیح

Αρχηγος
عیسای مسیحِ ما
نگاهی به اعمال رسولان ۳: ۱۵
بعضی اوقات شما قصد دارید یک ظرف مشخصی را پُر کنید، این ظرف یک قابلیت و ظرفیت خاصی دارد، مسلما بیشتر از حجم خود را در خود نمیپذیرد و شما میمانید که هنوز خیلی مواد مانده وظرف شما جایی ندارد، پس با مابقی آن چه کنیم؟ یا میخواهید در موردی بنویسید و فقط تعداد محدودی کاغذ بیشتر ندارید، پس با مابقی مطالبی که در ذهن خود دارید چه میخواهید بکنید؟ این باید ما را با حالت و احساس یوحنای رسول آشنا سازد وقتی که در پایان نوشتار زندگی عیسای مسیح به قلم خود چنین نوشت که ” و دیگر کارهای بسیار عجیبی بجا آورد که اگر فردا فردا نوشته شود گمان ندارم که جهان هم گنجایش نوشته ها را داشته باشد.” ( یوحنا ۲۱: ۲۵)
هر چند کتابمقدس، عهد قدیم و جدید، قصد وصف کردن شخصیت عیسای مسیح را کرده اند اما باز گاها شما به این نتیجه میرسید که آیا دقیقا تمامای اوصاف در مورد او بیان شده است؟ خدا را نمیتوانید وصف کنید و اگر هم وصف کنید پایانی بر آن نیست، جز این، خدا دیگر خدا نیست. نمیگویم که وصف خدای ما محالات است، خیر؛ کتابمقدس از شخصیت و ماهیت خدای ما سخن گفته است، اما تنها به مقداری که برای ما قابل هضم باشد، قابل مجذوب کردن و مفتون کردن دل و فکر و جان ما از او باشد. قلم و شور و حال ما قابلیت وصف کردن تمامی عیسای مسیح نیست.
و پطرس رسول دقیقا همین را احساس میکرد وقتی سعی نمود تا او را برای قوم اسرائیل وصف کند. او رو به مردم بهت زده میکند و در خصوص عیسای مسیح چنین میفرماید: ” خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب خدای اجداد ما بندۀ خود عیسای را جلال داد که شما تسلیم نموده او را در حضور پیلاطس انکار کردید هنگامی که او حکم برهانیدش داد. اما شما آن قدوس و عادل را منکر شده، خواستید که مردی خون ریز به شما بخشیده شود. و رئیس حیات را کشتید که خدا او را از مردگان برخیزانید و ما شاهد بر او هستیم.”( اعمال رسولان ۳: ۱۳-۱۵ ) کلمه ایی که در این آیات قابل گفتگوی ماست و شیرازه و دلیل نوشتار این مقاله گشته است، کلمۀ ” رئیس حیات ” است. ریشۀ اصلی یونانی این عبارت ” آرکیگوس ” است. در بارۀ این لغت میتوان گفت که یکی از مشکل ترین لغات یونانی است که تاکنون به سختی قادر به ترجمه شدن بوده است، نه اینکه اشکالی در این لغت باشد یا اینکه مترجم های کتابمقدس قادر نبوده اند آن را درست ترجمه کنند یا اینکه اصلا چرا پطرس رسول از این لغت استفاده کرده است. بلکه تنها به این دلیل که یک بُعد وسیعی را از معنا در خود دارد. گستردگی معنای این لغت بکار برده شده توسط نویسندگان کتابمقدس گویای عمق عمل و یا شخص یا کاری بوده است که آنها در پی وصف آن بوده اند. این لغت مجموعا بیش از چهار بار در نوشتجات عهد جدید و خیلی جالب است بدانیم که یکبار نیز در ترجمۀ یونانی عهد قدیم ” ساپتوجنت ” بکار برده شده است ( داوران ۱۱: ۶-۸ ؛ اعمال ۳: ۱۵ و ۵: ۳۱ و عبرانیان ۲: ۱۰ و ۱۲: ۲ ).
اما این لغت چه معنایی دارد؟ در نوشتۀ داوران میخوانیم که مردم اسرائیل نزد فردی بنام یفتاح که اهل قبیلۀ منسی بود آمده و از او چنین میخواهند که ” بیا سردار ما باش تا ما با بنی عمون بجنگیم.” ( داوران ۱۱: ۶) عبارت ” سردار ” در اینجا همان لغت ” آرکیگوس” ماست. دوباره قوم نزد او آمده و از یفتاح میخواهند که ” بر ما و بر تمامی ساکنان جلعاد سردار باشی.”( آیۀ ۸) و میخوانیم که یفتاح به مدت شش سال بر اسرائیل حکومت کرد.( ۱۲: ۷ )
این عبارت در بعد گستردۀ معنای خود میتواند چنین تفسیر شود:
الف- باز کنندۀ راه، پیش قراول، کسی که راه را برای دیگران باز میکند بقولنا یک راهنما یا یک قهرمان.
ب- منبع، ریشه و سرچشمه؛ بقولنا یک آغاز کننده یا یک بنیان گذار.
پ- رهبر، حاکم؛ بقولنا یک ناخدا، شاهزاه، یا پادشاه.
اکنون قصد دارم تا آیاتی که در نوشتجات عهد جدید این کلمه را در خود گنجانده اند را در اینجا قید کنم:

الف- ” و رئیس حیات را کشتید که خدا او را از مردگان برخیزانید و ما شاهد بر او هستیم.”( اعمال ۳: ۱۵ )
ب- ” او را خدا بر دست راست خود بالا برده و سرور و نجات دهندۀ ساخت.” ( اعمال ۵: ۳۱)
پ- ” زیرا او را که بخاطر وی همه و از وی همه چیز میباشد چون فرزندان بسیار را وارد جلال میگرداند شایسته بود که رئیس نجات ایشان را به دردها کامل گرداند.” ( عبرانیان ۲: ۱۰)
ت- ” و بسوی پیشوا و کامل کنند ایمان یعنی عیسی نگران باشیم.” ( عبرانیان ۱۲: ۲ )
نویسنده گان کلام خدا چه قصد دارند بگویند؟ آنها قصد دارند تا معنای گستردۀ این لغت را در عمل و در یک ترکیب گسترده به مقام و شخصیت عیسای مسیح نسبت بدهند نه فقط یک معنا یا دو معنای آن را بلکه تمامی معنای گستردۀ این لغت پیچیدۀ یونانی را. آنها میدانند ظرفی مشخص دارند و لغاتی اندک برای وصف عیسای مسیح، پس آنها به عصاره و شیرازه ایی اشاره میکنند که در یک قطرۀ آن، صدها تعبیر و تفسیر را در خود دارد. آنها در بطن معنای این لغت قصد دارند تا حقیقت و ماهیت ازلی عیسای مسیح را به خوانندگان و شنوندگان خود بازگو کنند. که او تنها نجات دهنده نیست. او تنها پادشاه نیست. او تنها دهندۀ حیات نیست. او تنها مرگ و قیامت نیست. او تنها شبان نیست. تنها در نیست. تنها نان حیات نیست. تنها قبل از ابراهیم نیست. تنها از نسل داود نیست. تنها مسیح مصلوب نیست. تنها قیام کرده از مرگ نیست… تصویر را گرفته اید؟ آنها میخواهند بگویند که عیسای مسیح همۀ اینهاست. آنها میگویند، عیسای مسیح آن سردار برگزیدۀ خداست. او آن کسی است که به روی زمین آمد، راه را برای حکومت خدا بر قلب آدمی باز کرد و او این را با خون مقدس خود انجام داد زیرا او و تنها او آن کسی بود که قادر بود تا گناهان را بیامرزد. برای گناهان بسیاری بمیرد. او و تنها او آن پیشوایی بود و هست که توانست و میتواند انسان را به مقصد ازلی برساند. او آن پادشاهی است که شایستگی آن را دارد که بر قلب آدمی حکومت کند. او آن کسی است که صاحب حیات ازلی و جاودان است. او نه تنها باز کنندۀ راه، نه تنها دهندۀ حیات، نه تنها نجات دهندۀ ما و نه تنها پادشاه ماست، او کسی است که بر ما و بر تمام ما حکومت میکند و بر ما ” سردار” است، بر ما سردار است تا ابدالاباد!
ایماندار مسیحی!
آیا او “آرکیگوس” شما هم هست؟ اگر هست، پس از این قوت بگیر! در او و با او و از او زندگی کن و او را بشارت بده!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...