دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶
خانه / مقالات تازه / عیسای مسیح تنها نجات دهنده عالم

عیسای مسیح تنها نجات دهنده عالم

عیسای مسیح تنها نجات دهنده
نوشتۀ: ح.گ
دو سوال را ما در این مقاله بررسی خواهیم کرد. و در پایان به سوال سوم پاسخ میدهیم. این دو سوال شامل:
۱-آیا عیسای مسیح تنها نجات دهنده است؟
۲-آیا مذهب دیگر و راه دیگری برای نجات انسان وجود دارد؟
و سوال پایانی که به آن پاسخ میدهیم شامل:
۳-مسیحیت چگونه ادعای منحصر بفرد بودن مسیح را ثابت میکند؟
هدف سوال اول پاسخ دادن به آن گروه از ایمانداران بقولنا مسیحی است که پاسخی ورای کتابمقدس به این سوال میدهند. اما سوال دوم رو به مذاهب امروز دنیا دارد، مانند بودیست، یهودیت، اسلام، بهاییان و … و پاسخ به سوال سوم در واقع ما را با حقیقت اثبات منحصر بفرد بودن عیسای مسیح روبرو میکند.
ماجرای انحصار بفرد بودن عیسای مسیح به نظر میرسد که گفتگوی داغ دنیای امروز باشد. اتهاماتی که به مسیحیت نوین و بقولنا رفرم( واژۀ انگلیسی برای نوین و تحول یافته،) وارد میشود این است که ما فقط و فقط به خداوندی و نجات دهنده بودن عیسای مسیح ایمان داریم و ادیان دیگر و انبیاء و یا رهبران دیگر مذاهب دنیا را راه رستگاری انسان و رساننده به خالق خود نمیدانیم. لیکن این ادعا بسیار قدیمی بوده و از همان آغاز خدمت عیسای مسیح و کلیسای اولیه چنین اختلاف نظر و چنین محکوم کردنی از جانب دنیای روم و مذهبیون آن زمان نیز بوده است. روم بسیار مذهبی بود. خدایان متعدد، مراسم مذهبی متعدد و روزهای معین برای اجرای فرامین مذهبی. برای روم یک خدایی معنایی نداشت. به همین دلیل یهودیان و سپس مسیحیان که باور تنها به یک خدا داشتند زیر انتقاد شدید و رد شدن بود. جامعۀ آن روز آنها را مردمی عقب مانده و خشک و چشم بسته میدانست. آنها به خدایان معتقد بودند و برای آنها هیچ ایرادی نداشت که حتی عیسای مسیح نیز یک خدایی برای یک گروهی باشد، اما خدایان دیگر نیز باید تایید و پرستش شوند. به نظر میرسد آنچه امروز بر انسان در این خصوص میگذرد فاصله ایی چندان با طرز تفکر دنیای روم ندارد.
در پاسخ دادن به سوالات شمارۀ ۱ و ۲ سه گروه مسیحی سه پاسخ متفاوت دارند:
۱-پولورالیستها یا کثرت گرایان
۲-اینکلوسویستها یا مشمولگرایان
۳-اکسکلوسویستها یا منحصربفردان
پولورالیستها
ضربه ایی که این گروه که از شخصی بعنوان جان هاروود هیک( ۱۹۲۲- ۲۰۱۲) آغاز شد به بدنۀ مسیحیت در قرن بیستم وارد گشت غیرقابل جبران است. این گروه هنوز با تمام قدرت و توان خود در تمامی مراکز تعلیمی و آموزشگاهی و گاها کلیساها و مراکز آموزشی دنیا به این تعلیم خود با قدرت ادامه میدهند. این گروه چه پاسخی به دو سوال بالای ما میدهند. این گروه معتقد هستند که عیسای مسیح تنها نجات دهندۀ عالم نیست، بلکه او یکی از نجات دهنده گان در میان نجات دهنده گان دیگر میباشد. مانند بودا، محمد و بهاء و غیره. جان هیک که خود یک ایماندار مسیحی اهل انگلستان بود و در جنگ جهانی دوم خدمت کرده بود در پس مشارکت با افرادی متعدد از مذاهب دیگر، با توجه به اخلاقیات و رفتارهای مقبول آنها، به این نتیجه رسید که نجات فقط در مسیح نیست.
این گروه به سوال دوم نیز پاسخ منفی داده و میگویند البته که نجات در مذاهب دیگر نیز وجود دارد. جالب اینجاست که این گروه خود را ایمان آورنده به خدا میدانند و از خدا بسیار حرف میزنند.آنها ترجیح میدهند که خدا در مرکز باور مذهبی مردم دنیا باشد نه شخص یا نجات دهندۀ خاصی. این افراد یونورسالیت نیستند. فرق این گروه با یونورسالیستها که معتقد هستند نهایتا خدا همه را در آخر نجات میدهد و همه وارد بهشت میشوند این است که آنها معتقد هستند که شخص باید به خدایی واحد ایمان بیاورد تا بهشت را ببیند.
ضربۀ مهلک این گروه به الهیات مسیحی در این است که آنها الهیات نوین مسیحیت را از قبیل، خداوندی عیسای مسیح، خدای مجسم بر روی زمین، مرگ و رستاخیز او، تثلیث مقدس، اقتدار داشتن کلام خدا را تماما به زیر سوال میبرند و گاها حتی آن را ساختۀ باور شاگردان مسیح و کلیسا در طول تاریخ میدانند.
اینکلوسویستها
این گروه که مجددا خود را مسیحی میدانند نفوذی شدید در کلیساها و حتی سمیناریهای مسیحی دارند. از کشیشان و معلمان آموزشگاهان تا مبشران مسیحی، این باور نفوذ یافته و مشتاقان بسیاری را به خود جلب میکند. اما این گروه به دو سوال بالای ما چه پاسخی میدهند. این گروه نجات را فقط در عیسای مسیح میدانند و قاطعانه باور دارند که در نام دیگری جز نام مسیح نجات نیست و شخص باید به مسیح ایمان بیاورد. لاکن چون به سوال دوم میرسند و میخواهند پاسخ دهند که ایا در مذاهب دیگر نیز راه نجات هست؟ آنها میگویند، البته که هست! آنها چنین تعلیم میدهند که فیض خدا آنقدر عظیم است که او بر انسان رحم میکند. آنهایی که هنوز انجیل را نشنیدند و یا مسلمانان و مذهبیون دیگر نیز میتوانند با تمرین امور مذهبی خود نهایتا به نجات دست یابند. از اینرو این گروه علنا و آشکارا دانستن در بارۀ عیسای مسیح، تعالیم او، و نهایتا خواندن و دانستن کتابمقدس را رد میکنند و باور دارند که شما نیازی ندارد از مسیح بدانید تا به او ایمان بیاورید، زیرا خیلی ها کتابقمدس را نخوانده اند، پس آنها چه؟ دقیقا به همین دلیل و نحوۀ باور خود این گروه ضربۀ مهلکی به فعالیتهای بشارتی زده اند. برای آنها سفرهای بشارتی و بشارت دادن انجیل مسیح هیچ لزومی ندارد.
این گروه در میان ایمانداران مسیحی موج میزنند و تعالیم آنها در این دنیای ما که مذاهب دنیا هر کدام سنگ باور خود را به سینه میزنند بسیار دلنشین به نظر میرسد و بسیاری را از اینرو اغوا نموده اند.
اکسکلویستها
این گروه در بین مسیحیت مدرن امروزی، روشنفکران و باورهای گمراه کنندۀ دیگر مسیحی، بیشتر از هر الهیات مسیحی دیگر مورد تنفر و انزجار است.
این گروه به دو سوال بالا پاسخ مثبت میدهند و معتقد هستند که در هیچکس دیگری جز عیسای مسیح نجات وجود ندارد و هیچ راه و مذهب دیگری نمیتواند برای انسان گناهکار نجات را مهیا نماید جز آیین مسیحیت. این گروه از کجا چنین باوری را معتقد هستند. آنها به کلام خدا رجوع کرده به شخص عیسای مسیح و اعتراف خود او در یوحنا ۱۴: ۶ که فرمود :” من راه و راستی و حیات هستم. هیچکس نزد پدر جز بوسیلۀ من نمیاید.” ( یوحنا ۱۴: ۶ ) به پطرس رسول بعنوان یک شخص متعهد یهودی که رو به مردم و رهبران مذهبی اسرائیل میکند و چنین اعتراف میکند، ” و در هیچکس غیر از او نجات نیست زیرا که اسمی دیگر زیر آسمان به مردم عطا نشده که بدان باید ما نجات یابیم.” ( اعمال رسولان ۴: ۱۲) و به پولس رسول در آخرین نامه های خود که رو به شاگرد خود چنین مینویسد، ” زیرا خدا واحد است و در میان خدا و انسان یک متوسطی است یعنی انسانی که مسیح عیسی باشد که خود را در راه همه فدا داد شهادتی در زمان معین.” ( اول تیموتائوس ۲: ۵- ۶ )
اما در پاسخ دادن به سوال ۳٫ مسیحیت راستین و نوین که عموما قاطعانه از منحصر بفرد بودن عیسای مسیح دفاع میکنند و خود را اکسکلویست میدانند، این ادعا را چگونه ثابت میکنند. جالب اینجاست که آنها هیچ نیازی به ثابت کردن این ادعای مسیح نیستند. چرا؟ زیرا خود عیسای مسیح آن را ثابت کرده است. اما چگونه؟
در انجیل لوقا باب چهار با واقعه ایی در زندگی عیسای خداوند آشنا میشویم. او پس از تعمید یافتن از یحیی و چهل روز بسر بردن در بیابان به شهر خود، ناصره وارد میشود. لوقا به ما میگوید او بر طبق سنت خود در یک روز شنبه وارد کنیسه میشود. به او لوحۀ اشعیاء نبی را میدهند و لوقا میگوید که او گشته و بخش خاصی را پیدا کرده و آن را میخواند:
” روح خدا بر من است
زیرا که مرا مسح کرد
تا فقیران را بشارت دهم
و مرا فرستاد تا شکسته دلان را شفا بخشم
و اسیران را به رستگاری
و کوران را به بینایی موعظه کنم
و تا کوبیدگان را آزاد سازم.
و از سال پسندیدۀ خداوند موعظه کنم.” ( اشعیاء نبی ۶۱: ۱- ۲ )
سپس عیسای مسیح لوحه را بسته به مسئول کنیسه داده، نشسته و رو به حضار چنین میفرماید، “امروز این نوشته در گوشهای شما تمام شد.” با این بیان، عیسای مسیح علنا اعتراف نمود که او آن ” مسیحای موعود ” است که اشعیاء نبی آن را در این نوشتۀ خود برای اسرائیل پیشگویی کرده بود. با این اعتراف، عیسای مسیح خود را علنا نه تنها مسح شدۀ خدا، مسیحای خدا، مسیح موعود و وعدۀ خدا بلکه تمام کننده و اجرا کنندۀ کار خدا بر روی زمین معرفی مینماید.
لطفا نگاه کنید به آیات بالا. دو خط اول این آیات از شخص مسیح و مابقی آن از کار مسیح سخن میگوید.
شخص مسیح
شخص مسیح، در واقع الوهیت و خداوندی او، هستۀ مرکزی باور مسیحی ماست. هر وقت شما در گفتگوها و مقالات از شخص مسیح میخوانید اشارۀ مستقیم به خداوندی او و الوهیت او دارد. در همان ایات بالا، دو خط اول در واقع خدا از زبان اشعیاء نبی از مسیح موعود سخن میگوید و وقتی عیسای مسیح رو به مردم کنیسه فرمود که امروز این نبوت تحقق یافته او علنا خداوندی خود را اعتراف میکند. چگونه کتابمقدس این را تعلیم میدهد. در واقع کتابمقدس از دهان عیسای مسیح و اینکه خود عیسای مسیح در بارۀ مقام خداوندی خود اعتراف کرده است، سخن میگوید.
۱-او فرمود در روز داوری فرشته های خود را برای داوری میفرستد. متی ۱۳: ۴۱
۲- او فرمود او بر تخت داوری خواهد نشست و بر نیکان و شریران داوری خواهد کرد. متی ۲۵: ۳۱- ۴۶
۳- او فرمود او خدای روز سبت است. مرقس ۲: ۲۷- ۲۸
۴- او فرمود او با پدر است و تنها او پدر را میشناسد و از جانب او سخن میگوید. یوحنا ۱۳: ۳۰ و ۱۴: ۷- ۹
۵- او فرمود بیش از اینکه حتی ابراهیم متولد شود او بوده و حیات داشته است. یوحنا ۸: ۵۹ در حقیقت همان لقبی را به خود میدهد که خدا با موسی در بوتۀ آتش داد. خروج ۳: ۱۴- ۱۵
۶- یکی از واضح ترین و پرقدرترین شاهد زنده برای این ادعای مسیح در خصوص خداوندی او در شب دادگاه شدن او پیش روی شورای یهود است. کاهن اعظم او را سوگند داد که ایا او حقیقتا مسیح موعود است. اینجا بهترین زمان بود که او این ادعا را رد کند(بر طبق نظرات آنانی که مدعی هستند مسیح هرگز ادعای خداوندی نکرد، از جمله قرآن). اما او چنین پاسخ داد: ” تو گفتی! و نیز شما را میگویم بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قوت نشسته، بر ابرهای آسمانی میاید!” ( متی ۲۶: ۶۳ )
۷- در انجیل به روایت یوحنا میخوانیم وقتی مرد مفلوج را در روز سبت شفا میدهد مورد خشم یهود میگردد. زیرا، ” نه تنها سبت را میشکست بلکه خدا را نیز پدر خود گفته، خود را مساوی خدا میساخت.” ( یوحنا ۵: ۱۷ )
جا دارد از میلارد اریکسون و از کتاب او ” الهیات مسیحی” در خصوص اهمیت باور به الوهیت مسیح یاد کنم. او چند نتیجۀ والای این حقیقت را اینگونه بیان میکند که چون خداوندی مسیح را باور کنیم و بر آن اساس ایمان خود را پایه ریزی کنیم:
۱-میتوانیم دانش حقیقی از خدا داشته باشیم.
۲- رستگاری برای ما مهیا خواهد شد.
۳- خدا و انسان بار دیگر به هم خواهند رسید.
۴- پرستش عیسای مسیح معنا پیدا کرده و بجاست.
او ادامه میدهد که، ” برای دانستن محبت، قدوسیت و قوت خدا تنها نیاز داریم که عیسای مسیح نگاه کنیم.” ( کتاب مذکور ص. ۲۲۱٫)
کار مسیح
وقتی به کار مسیح اشاره میکنیم، در واقع به آنچه او بر روی زمین انجام داد و به کمال رساند و نهایتا تا به آخر برای پیروان خود انجام میدهد.
کار مسیح بر روی زمین دو مرحلۀ کلی دارد:
۱-فروتن شدن او.
۱-او انسان شد و به روی زمین از رحم دختری باکره بدنیا آمد.
۲- او آنقدر فروتن شد که برای گناهان ما بر روی صلیب به نحوی دردناک مُرد.
۲- جلال یافتن او.
۱-قیام و رستاخیز او از مرگ در روز سوم.
۲- صعود کردن او به آسمان در دست راست حضرت اعلی نشستن.
اما این دو مرحله چگونه قادر هستند کار مسیح را برای ما تشریح کنند. وقتی ما از کار مسیح در این مرحلۀ کلی زندگی او سخن میگویم بر طبق نوشتجات کتابمقدس و شهادت شاهدین میبینیم که عیسای خداوند این دو مرحلۀ زندگی زمینی خود را در سه نقشی که ایفا نمود اجرا کرده است.
عیسای مسیح در سه سال خدمت خود بر روی زمین در سه نقش، اما واحد، خدمت خود را به پیروان خود تشریح کرد و ثابت نمود.
۱-بعنوان یک نبی
۲- بعنوان یک پادشاه
و ۳- بعنوان یک کاهن اعظم
بعنوان نبی، خود مسیح خود را نبی خواند( لوقا ۴: ۲۴ ) پطرس او را پیامبر وعده داده شدۀ خدا به موسی در تثنیه ۱۸: ۱۵ به اسرائیل معرفی میکند. و مردم او را نبی از ناصره خواندند. هر چند او از دید مردم و انسانی یک نبی بود. اما فرق عظیم او با انبیاء اسرائیل در این بود که او از جانب خدا سخن نمیگفت، بلکه او بعنوان خود خدا بر روی زمین سخن گفت. در موعظۀ سرکوه هر جا فرمود که ” به شما گفته اند…اما من به شما میگویم” در واقع با این اعتراف مقام خود را برابر با خود خدا دانست.
بعنوان یک پادشاه، مردم او را مانند یک پادشاه اسرائیل دیدند. او فرمود که تمام قدرت زمین و آسمان به او داده شده است. نویسندۀ عبرانیان در ۱: ۸ میگوید خداوند تخت ازلی پادشاهی را به مسیح واگذارده است. و پولس رسول مینویسد روزی فرا خواهد رسید که هر زانوی خم خواهد شد و او را خداوند و نجات دهندۀ خود میداند.( فیلپیان ۲: ۱۰) او قدرت داشت تا بر مرگ پیروز شود و قدرت دارد تا هزاران فرشتۀ خود را برای یاری رسانی و کمک کردن به پیروان خود بفرستد. یوحنا در مکاشفۀ مسیح عیسی به او، او را مانند پادشاهی سوار بر اسب میبیند که میاید تا بر تمام خلقت داوری کند، شریران را مجازات و پیروان خود را پاداش بخشد.
فرق عظیم پادشاه بودن عیسای مسیح، در قدرت ازلی و نامنتهای اوست. او مانند پادشاه زمینی نبود که حیطۀ اختیارات او محدود و قدرتش محدود باشد، بلکه او بر تمام خلقت خدا و بر تمام انسانها حکومت میکند، حتی همین امروز.
و بعنوان یک کاهن، او با شاگردان خود مانند یک کاهن عمل میکرد. از آنها نزد خدا سخن گفته و برای آنها مانند یک کاهن نزد پدر آسمانی خود دعا نمود. یکی از کارهایی که کاهنان در عهد عتیق انجام میدادند این بود که وقتی شخصی قربانی برای گناهان یا امور خود میاورد، کاهن برای او دعا میکرد و خون قربانی را بجای آن شخص نزد خدا میریخت تا آن شخص پاک شود. سپس سالی یکبار، در روز کفاره، کاهن اعظم نه تنها برای گناهان تمام قوم بلکه برای گناهان خودش نیز قربانی نزد خدا میریخت. فقط سالی یکبار کاهن اعظم قادر بود که وارد قدس القداس، نزدیکترین مکانی که حضور خدا وجود داشت شود آن هم با ترس و لرز عظیم، و خون کفاره را برای تمام قوم میریخت.
فرق عظیم عیسای مسیح با کاهنان عهد عتیق این بود، که او هرگز گناهی نکرد، پس هرگز برای گناهان خود قربانی نگذاشت. او خون بز و گاو و بره را به خدا تقدیم نکرد بلکه خون خودش را. سپس او یکبار نزد خدا وارد نشد،بلکه او هر روزه و هر زمان قادر بود نزد خدا وارد شود. و برای پیروان خود و انهایی که به نام او ایمان میاورند نزد خدا شفاعت نماید. چه دیروز، امروز و تا به ابد.
پولس رسول مینویسد، ” کیست که بر برگزیدگان خدا مدعی شود؟ ایا خدا که عادل کننده است؟ کیست که بر ایشان فتوا دهد؟ ایا مسیح که مُرد بلکه نیز برخاست آنکه به دست راست خدا هم هست و ما را نیز شفاعت میکند؟” ( رومیان ۸: ۳۳- ۳۴ )نویسندۀ رسالۀ عبرانیان مینویسد، ” لکن وی چون تا به ابد باقی است، کهانت بی زوال دارد. از این جهت نیز قادر است که آنانی را که بوسیلۀ وی نزد خدا آیند، نجات بینهایت بخشد، چونکه دائم زنده است تا شفاعت ایشان را بکند.” ( عبرانیان ۷: ۲۴- ۲۵ ) سپس ادامه میدهد، ” زیرا مسیح به قُدس ساخته شده به دست داخل نشد که مثال مکان حقیقی است، بلکه به خود آسمان تا آنکه الان در حضور خدا به جهت ما ظاهر شود.” ( عبرانیان ۹: ۲۴).
میلارد اریکسون در کتاب خود در خصوص این سه کار عیسای مسیح چنین مینویسد، ” بعنوان یک نبی او حقیقت را در بارۀ خدا و امور الهی آسمانی را بازگو کرد. بعنوان یک پادشاه، او بر تمام خلقت هستی حکومت میکند. و بعنوان یک کاهن، او نجات ازلی ما را تضمین میکند.” ( کتاب قید شده در این مقاله ص. ۲۴۸)
پایان سخن
منحصر بفرد بودن عیسای مسیح برای هزاران سال است که مورد حمله و توهین و مخالفت چه غیرایمانداران و چه متاسفانه آنهایی که خود را مسیحی لقب میدهند بوده است. اما دیدیم که نه فرقۀ مسیحی یا فلان کشیش بلکه خود عیسای مسیح این منحصر بفرد بودن خود را اعتراف کرده، تعلیم داده و با شخصیت و کار خود بر روی زمین برای ما ثابت کرده است. جالب اینجاست خود اسلام چون به دفاع از دین خود برآید خود را و پیامبر عربی خود را دینی منحصر بفرد و آخرین میداند و اینکه همه باید به این دین ایمان بیاورند و یا یهودیت.
هم یهودیت و هم اسلام به مدت ۱۴۰۰ سال در ثابت کردن ادعای خود که تنها راه رستگاری انسان گناهکار باشد و از پیروان خود انسانی را بارآورد که گویا و نمایندۀ چنین نمایی باشند سقوط کرده و هنوز در حال سقوط است. ایمان ما به منحصر بفرد بودن عیسای مسیح ما را افرادی بار نمیاورد که ما را از انسانهای دیگر بهتر بداند و خود را جدا بسازد. بلکه ما را بیشتر و بیشتر دوستدار بشریت کرده و دل ما را برای آوردن آنها و شراکت انجیل آسمانی با آنها بیشتر و بیشتر به طپش میاورد.
ما به گناهکار بودن خود اعتراف میکنیم و اینکه حقیقتا به قدرت اسمانی نیاز داریم تا در این دنیای سقوط کرده زندگی ایی داشته باشیم که مورد قبول و تایید خدای قدوس باشد. ما ایمان و باور داریم، شخص عیسای مسیح برای ما چنین توانی را فراهم کرده است. ما ایمان داریم در ایمان به عیسای مسیح و فقط در عیسای مسیح، رابطه ایی مستقیم با خدای قدوس و عادل و مهربان داریم. و این خدا توسط روح مقدس خود و کلام بجای ماندۀ او برای ما، ما از میان شب تاریک این فساد دنیا با پیروزی بیرون آورده و ما را در نهایت برای خود پاک و مقدس حفظ کرده و در روز آخر ما را به خود تحویل میدهد.
ایماندار عزیز مسیحی! بر من و تست که بر این باور استوار بایستیم و حتی ذره ایی از آن سقوط نکنیم. زیرا در زیر آسمان نامی به جز نام عیسای مسیح به مردم داده نشده است، و داده نخواهد شد که در آن رستگاری و رهایی باشد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...