سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / عیسای مسیح / تولد عیسی مسیح / عیسای مسیح و اقتدار او

عیسای مسیح و اقتدار او

عیسای مسیح و ارواح پلید
تاییدی دیگر بر خداوندی مسیح
نوشتۀ: ح.گ
یکی از اساسی ترین اختلافات الهیات مسیحی با ادیان دنیا از جمله اسلام، الوهیت عیسای مسیح است. هر چند قرآن اعتقاد و باور به پیامبر بودن عیسای مسیح را یکی از شروط مسلمان بودن دانسته است اما علنا الوهیت عیسای مسیح را از گرفته و او را فقط در مقام پیامبری انسانی پایین آورده و او را در ردۀ نوح و ابراهیم و موسی و در کنار محمد قرار داده است. قرآن با این نسبت به خود افتخار کرده است زیرا یهودیانی که عیسای مسیح از حیث تبار و نژاد یکی از آنها بود، او را فردی دیو زده و کافر لقب داده و قصد کشتن او را کردند. قرآن این را جزء افتخارات و صحت نبوت محمد میداند که پیامبر بودن عیسی را تایید کرده در حالی که خود یهود چنین نکردند.
اما سوال اینجاست: آیا عیسای مسیح به اینکه تنها یک پیامبر خطاب شود بسنده کرد؟ یا یک معلم دینی؟ یا یک شخص بسیار مهم و دانا و حکیم؟ در این هیچ شکی نیست که عیسای مسیح همۀ اینها بود اما در عین واحد او ورای همۀ اینها بود. یعنی او خدای جسم گرفته در قامت انسانی بر طبق طرح و ارادۀ خود خدا بود؛ این شخصیت و ماهیت عیسای مسیح ورای همۀ دیگر شخصیتها و لقبهایی که به او داده شده است برتری و الویت دارد و این آن اصل مهمی است قرآن علنا و شدیدا بر علیۀ آن مخالفت کرده و آن را رد میکند.
فرض کنیم بر طبق ادعای قرآن و دیگر ادیان این شاگردان مسیح بودند که چنین مسیح را لقب دادند. اما اجازه بدهید از شما سوال کنم: فرض کنیم عیسای مسیح هرگز ادعای خدایی نکرده باشد و مشتی انسان که شاگردان او نامیده شدند چنین لقبی را در غیاب او به او دادند. زیرا در پی منفعت شخصی خودشان بودند؛ اما جالب اینجاست که نه تنها در طول کتب عهد عتیق صحت این واقعیت را خواهید دید بلکه در تمام طول نوشتجات عهد جدید این حقیقت به چشم میخورد. بعد اگر از مسلمانان بخواهید تا برای اثبات این حقیقت به نوشتجات تورات، مزامیر و انبیاء مراجعه کنند، آنها این نوشتجات را که امروز در دست بیلیونها مسیحی است رد کرده و آن را اصل نمیدانند! بر میگردیم سر همان معمای معروف: بالاخره اول مرغ بود یا تخم مرغ؟!
مبحث در این خصوص بسیار عمیق و جدی است و مطمئنا قادر نیستیم در چند خط در بارۀ آن بنویسیم و در ضمن امید داشته باشیم همۀ مطالب را در این خصوص مطرح کرده باشیم. اما در چند خط اسنادی که را میتوان در خصوص ادعای خداوندی مسیح و صحت آن به طور مجمل بر طبق کتابمقدس به خواننده ارائه داد را میتوان چنین نام برد:
الف- اعتراف خود عیسای مسیح و تعالیم و سخنان او در این راستا.
پ- اعمال و کارهای عیسای مسیح و شهادت شاهدین بسیار در این خصوص.
ت- شیطان و نیروهای شیطانی.
ث- کتابمقدس.
آنچه که قصد دارم در این مقالۀ کوتاه قید کنم در مورد تایید الوهیت و خداوندی عیسای مسیح از زبان شیطان و نیروهای شیطانی است. اسلام بیش از هر دین دیگری به وجود شیطان و جن و نیروهای شیطانی معتقد است. پس توجه کردن به این وقایع ممکن است نوری بر حقیقت این اصل الهیات مسیحی بر آنها بیاندازد. لطفا نگاه کنید به اسناد زیر:
الف- در آن چهل روزی که عیسای مسیح در بیابان بود، او گرسنه شد. شیطان برای وسوسه کردن او به او نزدیک شد و به او چنین گفت ” اگر پسر خدا هستی بگو تا این سنگها نان شود.” ( متی ۴: ۳ )( عبارت پسر خدا در حقیقت لقب و نسبتی دیگر برای خدایی و الوهیت است.)
ب- در متی ۸: ۲۸- ۲۹ عیسای مسیح قبل از اینکه دو دیوانه را شفا بدهد آنها با عیسای مسیح روبرو شدند ” دو شخص دیوانه از قبرها بیرون شده بدو برخوردند و به حدی تند خو بودند که هیچکس از آن راه نتوانستی عبور کند. در ساعت فریاد کرده گفتند یا عیسی پسر خدا ما را با تو چه کار است مگر در اینجا آمده ایی تا ما را قبل از وقت عذاب کنی.”
پ- در انجیل مرقس میخوانیم که او دیوهای بسیاری را بیرون میکرد و نمیگذاشت تا آنها حرف بزنند زیرا که او را میشناختند. ( ۱: ۳۴ )
ت- مجددا در انجیل مرقس میخوانیم که وقتی عیسای مسیح فقط از اینکه مردم او را لمس میکردند شفا میافتند و بیماران بسیاری نزد او میامده تا شفا یابند؛ حتی ارواح پلید نیز پیش روی او به زمین افتادند ” و ارواح پلید چون او را دیدند پیش روی او بروی زمین افتادند و فریاد کنان میگفتند که تو پسر خدا هستی.” ( مرقس ۳: ۱۱ )
ث- در انجیل به قلم لوقا چنین میخوانیم ” و در کنیسه مردی بود که روح دیو خبیث داشت و به آواز بلند فریاد کنان میگفت: آه ای عیسای ناصری ما را با تو چه کار است آیا آمده‏ایی تا ما را هلاک سازی؛ ترا میشناسم کیستی ای قدوس خدا.” ( ۴: ۳۳) در همین بخش کمی جلوتر لوقا چنین شرح میدهد “و دیوها نیز از بسیار بیرون میرفتند و صیحه زنان میگفتند که تو مسیح پسر خدا هستی ولی ایشان را قدغن کرده نگذاشت که حرف زنند زیرا که دانستند او مسیح است.” ( ایۀ ۴۱ )
ج- در نامۀ اعمال رسولان ماجرایی را میخوانیم در خصوص زمانی که پولس رسول در شهر افسس بود. بدلیل تعالیم و کارهای عظیمی که خداوند توسط پولس رسول در این شهر انجام داده بود، بیماران بسیاری شفا یافتند و ارواح پلیدی از افراد در قدرت نام عیسای مسیح توسط پولس رسول از آنها خارج گشته بود. هفت پسر اسکیوا که یهودی بودند وقتی این ماجرا را میفهمند و قدرت نام مسیح را در بیرون کردن ارواح پلید درک میکنند، سعی میکنند تا همین کار را در نام مسیح انجام دهند. اما میخوانیم ” اما روح خبیث در جواب ایشان گفت عیسی را میشناسم و پولس را میدانم لیکن شما کیستید؟” ( اعمال ۱۹: ۱۵ )
دوستان عزیز!
نه تنها بهشت و فرشتگان قدوس خدا از خداوندی عیسای مسیح خبر دارند و او را سجده میکنند، شیطان و جهنم و نیروهای جهنمی نیز از خداوندی عیسای مسیح خبر دارند و از او وحشت میکنند. شما چه؟ آیا شما به خداوندی عیسای مسیح باور دارید یا نه؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

راز عظیم تولد عیسای مسیح

رازی عظیم در تولد عیسای مسیح خدا جسم گرفت و میان ما ساکن شد؟ نوشتۀ: ...