دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / غریبه در دنیا، اشنا در خدا

غریبه در دنیا، اشنا در خدا

نا آشنا در دنیا، آشنا در خدا
نوشتۀ: ح گ

وقتی شیطان در باغ عدن از فیض بیکرانی که خدا به انسان در داشتن میل آزاد داده بود استفاده کرده و او را وسوسه نمود و انسان تن به خواستۀ خود داد و فرمان خدا را نااطاعتی نمود و گناه را مرتکب شد؛ در حقیقت دو اتفاق عظیم در زندگی انسان روی داد: اول اینکه بدلیل گناه و ناپاکی از حضور خدا دور شد. دوم اینکه به اسارت شیطان در آمده، شیطان انسان را به زمین فرستاد تا آن شباهت و آشنایی او از خدا فراموش گردد. از اینرو انسان بر روی زمین تا زمان مرگ خویش بیگانه از خدا و نا آشنا با او زندگی میکند. تا زمانی که خود خدا از سر فیض خود،خود را به انسان بشناساند، که شناسانید…
انسان بر روی این زمین به دلیل گناه و شرارت خویش به دور از داشتن رابطه ای نزدیک و روحانی با خدا می زیست؛ و زمانی رسید که تمامی وجود و حضور خدا برای انسان نا آشنا شد. خدایی که او را خلق کرده بود. هر چند انسانهایی چند بدلیل فیض خدا و ایمانی که در قلب خود داشتند به رغم این غریبی و ناآشنایی بر روی زمین با خدای نادیده رابطه داشته و بواسطۀ ایمان نزد خدا مقبول شدند، اما این فقط تعداد اندکی را تشکیل می داد. لیکن آن گروه عظیم که بر روی زمین بدون این فیض و بدون داشتن ایمان به خدا زیستند، تماما با خدا ناآشنا گردیدند. آنها در این گناه و در این اسارت شیطان چنان خو گرفته که با خدایان بیگانه ممزوج شدند( ملاکی ۳: ۱۱) خدایان بیگانه را پرستیدند( ارمیا ۵: ۱۹ ) و خدایان بیگانه را در بین خود جای دادند( یوشع ۲۴: ۲۳ ). پس میتوانیم بگوییم انسان ناآشنا با خدا بود اما آشنا با دنیا.
عیسای مسیح زمانی که فرمان خدا را اطاعت نمود تا با مرگ خود کفاره و جریمۀ گناهان دنیا را بپردازد و یکبار دیگر خدا را به انسان آشنایی دهد؛ باید به روی چنین زمینی می آمد و بین چنین انسانهایی زندگی میکرد. زمینی که از گناه و نافرمانی خدا آلوده به شرم شده بود و انسانی که در گناه می زیست و با قدوسیت خدا تماما ناآشنا بود.
وقتی عیسای پادشاه به روی زمین آمد، در حقیقت از بالاترین مقام خود عدول کرد، از بالاترین قدرت خود دست کشید،ردا و عصای پادشاهی خودش را برای مدتی به کنار گذاشت و در بین انسانهایی پا گذاشت که چهره های آنها را قبلا دیده بود، نامشان را می دانست، آنها را بخوبی می شناخت، قبل از اینکه حتی به دنیا بیایند! اما در تمام مدت بین آنها چون غریبه ای زیست زیرا دنیا و مردم هرگز او را نشناختند.
غریب و ناشناس بودن عیسای مسیح در دنیا

یوحنا می نویسد:” او در جهان بود و جهان بواسطۀ او آفریده شد و جهان او را نشناخت. به نزد خاصان خود آمد و خاصانش او را نپذیرفتند.” ( یوحنا ۱: ۱۰-۱۱ ) . خوب دقت کنید به این آیه. یوحنا می نویسد که عیسای مسیح در جهان بود. جهانی که مال خود او بود. برای او ساخته شده بود، اما او توسط ساکنین آن شناخته نشد. کوزه، کوزه گر را نشناخت!
وقتی عیسای مسیح رو به کسی که میخواست او را پیروی کند فرمود:” روباهان لانه و پرندگان آشیانه دارند اما پسر انسان هیچ جایی ندارد که در آن بیارامد.” ( لوقا ۹: ۵۸ ) در واقع نشان داد که در این دنیا هیچ مکان و منزلی به اسم خود نداشت. وقتی به عیسای مسیح گفتند مادر و خانواده اش آمده اند تا با او چند کلمه حرف بزنند و او فرمود:” مادر من کیست؟ برادرانم کیانند؟…هر که ارادۀ پدر آسمانی مرا انجام دهد برادر من، خواهر من و مادر من است.” ( متی ۱۲: ۴۸-۵۰). در واقع نشان بر روی زمین خانوادۀ زمینی نداشت. وقتی مسیح از بین مردمی که قصد داشتند او را پادشاه کنند رد شد و رفت، در واقع نشان داد دل به دنیا و تعلقات آن نبسته بود. از اینرو در همان ابتدای خدمت خویش در دعایی فرمود:” بلی ای پدر زیرا که همچنین منظور نظر تو بود. پدر همه چیز را به من سپرده است و کسی پسر را نمی شناسد به جز پدر و نه پدر را هیچکس می شناسد غیر از پسر و کسی که پسر بخواهد بدو مکشوف سازد.” ( متی ۱۱: ۲۶-۲۷ ). در جایی به طور واضح و روشن به مردم فرمود که:” نه مرا می شناسید و نه پدر مرا، هر گاه مرا می شناختید پدر مرا نیز می شناختید.” ( یوحنا ۸: ۱۹ ). دعا کرد که:” ای پدر عادل جهان ترا نشناخت.” ( یوحنا ۱۷: ۲۵).
اما می بینیم با تمام این ناآشنا بودن ساکنین زمین با خدا و عیسای مسیح، عیسای مسیح در تمام طول زندگی کوتاه مدت خود بین آنها زیست. در کوچه و معبد و بازار و بین راه و منزل، آنها را تعلیم داد. با درد و غم آنها شریک شد. خواست تا بارهای شان را به او بدهند. آب حیات را از دست او بگیرند. نان آسمانی حقیقی را بخورند. و محبت زنده و راستین این شبان مهربان را به رغم تمام نشناختن او با ایمان آوردن به او دریافت نمایند پس لحظه ای از رساندن پیام فیض آشنایی با خدا به آنها غفلت نکرد و دائما به آن می اندیشید،” من باید مژدۀ پادشاهی خدا را به شهرهای دیگر هم برسانم چون برای انجام همین کار فرستاده شده ام.”( لوقا ۴: ۴۳) تا نوشتۀ نبی را کامل سازد که:” روح خداوند یهوه بر من است زیرا خداوند مرا مسح کرده است تا مسکینان را بشارت دهم و مرا فرستاده تا شکسته دلان را التیام بخشم و اسیران را به رستگاری و محبوسان را به آزادی ندا کنم.” ( اشعیاء ۶۱: ۱) .اسیران و محبوسان در زندان شیطان در دنیا. او در بین این مردم ناآشنا به خدا و او شبانه روز ماند و آنها را با تعلیم و زیستن و نشان دادن قدرت الهی با خدا آشنا ساخت. و مردم او را نشناختند تا زمانی که به قول خودش او را بر صلیب کردند:” وقتی که پسر انسان را بلند کردید آن وقت خواهید دانست که من هستم.” ( یوحنا ۸: ۲۸).
عیسای مسیح با قبول و اطاعت از پدر برای آمدن روی زمین دو هدف را دنبال میکرد: اول اینکه انسان را به خدا نزدیک کند. دوم اینکه اسارت و حکومت شیطان بر انسان را با شناساندن خدا به انسان پایان دهد. پس عیسای مسیح برای اینکه ما را از اسارت شیطان آزاد ساخته و با خدا آشنا سازد ابتدا می بایست زنجیرهای اسارت و حکومت شیطان را بر ما و در ما نابود میساخت. او به قیمت خون به این امر کامیاب گشت،” زیرا میدانید خریده شده اید از سیرت باطلی که از پدران خود یافته اید نه به چیزهای فانی مثل نقره و طلا. بلکه به خون گرانبها چون خون برۀ بی عیب و بی داغ یعنی خون مسیح.” ( اول پطرس ۱: ۱۸-۱۹ ). سپس برای اینکه ما را با خدا آشنا سازد، ابتدا ما را محبت نمود. ما را از طعم ازلی فیض و محبت خود مست ساخت. سپس با زیستن در بین ما با دردهای ما آشنا شد. برای ما گناه شد،مانند ما وسوسه شد، اما هرگز تن به وسوسه و گناه نداد.” بلکه آزموده شده ای در هر چیز به مثال ما.” ( عبرانیان ۴: ۱۵)، و برای ما درد کشید، ” و او در ایام بشریت خود چونکه با فریاد شدید و اشکها نزد او که برهانیدش از موت قادر بود تضرع و دعای بسیار کرد و به سبب تقوای خویش مستجاب گردید. هر چند پسر بود اطاعت را آموخت و کامل شده جمیع مطیعان خود را سبب نجات جاودانی گشت.” ( عبرانیان ۵: ۷-۹ ) . سپس پس از کامل کردن ماموریت خود آنها را صدا کرد، و تمام آنهایی که او را شناختند، با خدا شناخته شدند، و تمام آنهایی که با خدا شناخته شدند نزد عیسای مسیح آمدند، در او پناه گرفتند و در او زیستند. او با خون خود زنجیرهای اسارت و حکومت شیطان را نابود کرد و با زیستن خود در بین آنان و محبت کردن آنان تا به آخر، خدا را به انسان شناسانید، از اینرو کسانی که به او ایمان آوردند از این دنیای غریب و ناآشنا به آسمان بالا می روند،” الحال داوری این جهان است و الان رئیس این جهان بیرون افکنده می شود و من اگر از زمین بلند کرده شوم همه را بسوی خود خواهم کشید.” ( یوحنا ۱۲: ۳۱-۳۲ ). این همه، همان کسانی بودند که در ابتدای ورود عیسای مسیح به زمین هرگز او را نشناختند. اما چون عیسای مسیح آنقدر این دنیای غریب و نامهربان را محبت نمود که حتی جان خود را برای ساکنین آنها داد تا آنها را از نابودی ابدی رهایی بخشد، آنها او را شناخته، قلب خود را به او دادند و از آن او گشتند. سپس عیسی آنان را با خود بالا برد. و مابقی در و از خاک ماندند.

غریب و ناشناس بودن ایمانداران به مسیح در دنیا

هرگز عیسای مسیح به شاگردان و آنانی که بعدها به او ایمان خواهند آورد وعدۀ پیروزی و سربلندی و تمام افتخارات دنیوی را نداد( برخلاف محمد که کلید رشد دین اسلام در دادن امتیازات فراوان به مردانی( نه زنان) بود که به او ایمان آورده برای دین می جنگند، شهید می شوند و در این دنیا غنائم و قدرت و مال و اموال نصیب آنها خواهد شد و در دنیای بعدی بهشت و نهرهای شیر و عسل و باکره های فراوان!) عیسی هرگز به شاگردان چنین موفقیتی در دنیا نداد، حتی برای دنیای بعد فقط از یک عبارت استفاده نمود، جلال؛ و شراکت در جلال او که نصیب ایمانداران به او می گردد. اما در ضمن او آنها را از دنیا جدا هم نکرد، او آنها را به دنیا و در دنیا فرستاد. تا او را خدمت کنند. اما آنها را از دنیا بیرون فراخوانده بود. در دنیا زندگی کنند اما برای دنیا نه. این اساس و معنای حقیقی ” کلیسا ” نیز هست. پس از همان ابتدا عیسی به شاگردان خود فرموده بود که آنها از دنیا بیرون خوانده شده اند، زیرا دنیا و هر آنچه در آن بود و هست با خدای زنده، یهوه، و عیسای مسیح ناشناس و بیگانه است.
عیسای مسیح تمام برگزیدگان خود را می شناخت. او اسم آنها را می دانست. او آنها را صدا کرد و تمام آنهایی که صدای او را شناختند به دنبال او رفتند. اما همان راهی که پسر انسان رفت ، راهی بود که برای تمام برگزیدگان مقرر گشته بود. نه راهی ساختۀ شدۀ فردانفرد ما در افکار و برداشتهای طبقاتی و میل و سلیقه های خود. راه عیسی راه ماست. از اینرو کتابمقدس در خصوص کار عیسای مسیح بر روی زمین در قلب انسانهای تشنه و مشتاق اینگونه می نویسد،” طریق های حیات را به من شناسانیدی و مرا از روی خود به خرمی سیر گردانیدی.” ( اعمال ۲” ۲۸). پس از اینکه خدا این طریق ها را توسط عیسای مسیح به ما شناسانید، ما را به زیستن در آن دعوت کرد. پس یوحنا در رسالۀ خود می نویسد،” ملاحظه کنید چه نوع محبت پدر به ما داده است تا فرزندان خدا خوانده شویم و چنین هستیم و از این جهت دنیا ما را نمی شناسد زیرا که او را نشناخت. ” ( اول یوحنا ۳: ۱). آیا میتوانیم این استنتاج منطقی را بکار ببریم که : دنیا عیسای مسیح را نشناخت بنابر این دنیا آنهایی که به عیسای مسیح ایمان آورند را نخواهد شناخت.
اکنون روی سخن من با ایمانداران به عیسای مسیح است. چه فکر میکنید؟ اگر عیسای مسیح، کسی که تمام آفرینش برای او و نام او خلق شد؛ اینگونه در بین مردمی که زیست ناآشنا بود، آیا ما در این دنیا و در بین مردمی که زندگی میکنیم و نام عیسای مسیح را بر خود ندارند، و قلبشان را به او نداده اند، و هنوز در نااطاعتی از روح مقدس خدا بسر می برند، ناآشنا و بیگانه نیستیم؟ اگر شما یک مسیحی پیدا کردید و این حس غریبی را در دنیا نداشت یا ندارد، من با قدرت روح، صداقت ایمانش به عیسای مسیح را به زیر سوال می برم. زیرا ناآشنا بودن ما در دنیا از قبل توسط خود او که تماما در این دنیا غریب و ناشناس زیست تذکر داده شده است. او فرمود:” من شما را از جهان برگزیده ام از این سبب جهان با شما دشمنی میکند…لکن به جهت اسم من جمیع این کارها را به شما خواهند کرد زیرا که فرستندۀ مرا نمی شناسند.” ( یوحنا ۱۵: ۲۱). در آخرین ساعتهای عمر خود فرمود:” و این کارها را با شما خواهند کرد به جهت آنکه نه پدر مرا شناختند و نه مرا.” ( یوحنا ۱۶: ۳). زیرا او با تن رنجور و شلاق خورده اش در حالی که صلیب مرگ خودش را با خود می کشید رو به مردم کرد و فرمود:” اگر این کارها را به چوب تر کردند به چوب خشک چه خواهد شد.” ( لوقا ۲۳ : ۳۱ ).
پیام انجیل عیسای مسیح برای دنیای گناه آلود از همان ابتدا غریب و بیگانه بوده است. از اینرو کسانی که هم به این پیام قلب خود را داده و بر روی آن ایستاده اند و آن را بشارت می دهند، غریبان و بیگانگان این دنیا هستند. این بیگانه بودن در دنیا به این منظور افراطی نیست که از دنیا باید فاصله گرفت. مسیح نکرد، به شاگردانش نگفت، پس چرا ما؟ بیگانه بودن در دنیا بدلیل ناآشنا بودن دنیای گناه آلود با خداست. چون ما با خدا در مسیح شناخته شده ایم، دنیا ما را نمی شناسد چنانکه او را نشناخت. پس میتوانیم بگوییم که اکنون در مسیح ناآشنا در دنیا هستیم اما آشنا با خدا.
قبل از اینکه غرور و توهمات روحانی ما را بردارد، اجازه بدهید این را تذکر بدهم، نه همۀ ایمانداران به مسیح در دنیا ناآشنا هستند. زیرا دعوت شده گان فراوان و برگزیدگان اندک. پولس به ما تعدادی میزان داده است تا با آن بتوانیم آنهایی که در مسیح هستند و دنیا آنها را نمی شناسد و در دنیا غریب هستند را بشناسیم. او می نویسد:” اما اگر کسی خدا را محبت نماید نزد او شناخته شده می باشد.” ( اول قرنتیان ۸: ۳ ) او همچنین میگوید:” زیرا آنانی را که از قبل شناخت ایشان را نیز پیش معین فرمود تا به صورت پسرش متشکل شوند.” ( رومیان ۸: ۲۹). اکنون در مسیح در این دنیای ناآشنا برای مدتی کوتاه ساکن هستیم. میدانیم که بهشت را داریم. می دانیم که آغوش عیسای مسیح را برای همیشه داریم. می دانیم که جلال خدا را داریم. می دانیم که با مقدسین حضور خواهیم داشت. ما هنوز در دنیا هستیم. هنوز در دنیا زندگی میکنیم. در بین مردمی زندگی میکنیم که روزانه با آنها سر و کار داریم.چهره ها را می شناسیم. نامشان را می دانیم. با آنها زندگی میکنیم. اما یک مسیحی آشنا با خدا و ناآشنا با دنیا همواره چهرۀ آسمانی مسیح را پیش روی خود دارد. نام مسیح را بر قلب خود حک کرده و با مسیح روزانه شام می خورد.
پس اگر یک مسیحی در دنیا نا آشناست باید زیستن او نیز با دنیا ناآشنا باشد. این ناآشنایی یکی مسیحی باید در تمام پهنای زندگی او دیده شود. پس فکر میکنید چرا عیسی فرمود نمیتوانیم هم بندۀ خدا و هم بندۀ مال باشیم. یا پولس که گفت نمیتوانیم هم از پیالۀ شیطان و هم از پیالۀ خدا بنوشیم. فکر میکنید آن خارها چه بودند که مانع رشد دانه ها شدند: آشنایی با دنیا. فکر میکنید چرا غلام نادان تنبیه شد: بخاطر دوست داشتن دنیا. برای همین است که کلام بسیار واضح و روشن می نویسد:” دنیا را و آنچه در دنیاست دوست مدارید زیرا اگر کسی دنیا را دوست دارد محبت پدر در وی نیست.” ( اول یوحنا ۲: ۱۵).
به همین دلیل پولس رسول به من و توی ایماندار به مسیح هشدار می دهد که:” اما الحال که خدا را می شناسید بلکه خدا شما را می شناسد چگونه باز بر میگردید بسوی آن اصول ضعیف و فقیر که دیگر میخواهید از سر نو آنها را بندگی کنید.” ( غلاطیان ۴: ۹).

پایان سخن
عزیز خواننده! ای مسیحی! نگاه کن به خودت! همین الان! امروز!چگونه در دنیا زندگی میکنی؟رابطه های تو با دنیا چگونه است؟ آنقدر در کار غوطه ور هستی، آنقدر در رتق و فتق امور مشغول هستی، آنقدر در امور فرزندان و دانشگاه و درس و مشق آنها، شغل و حساب بانکی و قرض و وام و بدهی مشغول هستی که خداوند و نجات دهنده ات را فراموش کرده ای؟ می گویی نه! من هر یکشنبه به کلیسا می روم و انجیل را می خوانم؛ خوش به حالت! اما آخرین باری که عیسی را به شام دعوت کردی کی بود؟ آیا آن شب با تو در منزل ماند، با تو از اسرار الهی سخن گفت و تو بهترین اتاقت را به او دادی تا در آنجا استراحت کند؟ کی بود آخرین باری که به شمعون قیروانی گفتی: ای دوست اجازه بده از اینجا را من ببرم!؟ کی بود که صدایش کردی:” ربونی!ربونی!”؟ کی بود که با او در جتسمیانی فقط ساعتی بیدار ماندی تا دعا و تضرع خود را به پایان برساند؟ کی بود که به دور آتش نشسته بودی و او به چشمان تو نگاه کرد و تو به چشمان او و به او گفتی:” نه! با تو هستم!ترا انکار نخواهم کرد!”؟ کی بود که پشت در بسته از ترس آشنایان دنیا و ساکنین دنیا به خودت لرزیدی، یا اینکه نه، زدی بیرون و به معبد رفتی و در قوت روح، گفتی آن عیسی بن مریم قرآن، عیسای مسیح نجات دهنده است که بر نجات همۀ مسلمانان و ساکنین و آشنایان دیگر دنیا و زمین، بر روی صلیب مرد و دفن شد و روز سوم قیام کرد؟ کی؟ چه بهتر است که هیچ چیز بر روی زمین نداشته باشیم اما تمام برکات را در آسمان.
بیا تا من و تو امروز، آشنا با مسیح در دنیا، غریب با دنیا و ناآشنا با دنیا زندگی کنیم.آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...