پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / عیسای مسیح / مرگ و رستاخیز عیسای مسیح / قبل از صلیب، بعد از صلیب

قبل از صلیب، بعد از صلیب

دو نگاه به صلیب مسیح:
۱- قبل از صلیب
۲- بعد از صلیب

مقاله‏ایی در دو بخش. بخش اول:
قبل از صلیب
شریک غمهای مسیح شدن

نوشتۀ: ح.گ

در نامۀ پولس رسول به ایمانداران شهر کولسی جمله‏ایی را میخوانیم که به مدت هزاران سال برای کلیسای مسیح هنوز سوال و شک ایجاد کرده است. بسیاری در خصوص ماهیت این جمله شک کرده و آن را به گونه‏ایی تفسیر میکنند که شنوندگان خود را در حیرت وامیدارند! اما آنچه که این جملۀ پولس قصد دارد به ما بگوید را نمیتوان کاملا منفک و جدا از باور و دیدگاه کلی پولس رسول به عیسای مسیح و کار شگفت انگیز او در تولد و مرگ و قیام او دید. جدای چنین برداشتی از سخن پولس رسول، نظر و برداشت ما از این ایه کاملا در خطا میباشد. به هر حال، در این جملۀ پولس رسول به کلیسای کولسیان میخوانیم:” الان از زحمتهای خود در راه شما شادی میکنم و نقصهای زحمات مسیح را در بدن خود به کمال میرسانم برای بدن او که کلیسا است.”( کولسیان ۱: ۲۴) . خیلی‏ها به نادرستی اینگونه برداشت کرده‏اند که پولس در اینجا گویی میگوید زحمات و درد مسیح برای کفاره و پاک کردن گناهان ما کافی نبود پس من با ” بدن خود به کمال میرسانم.” این زمانی میتوانست درست باشد که ما سخن دیگری از پولس در خصوص برداشت کلی او با کار صلیب مسیح نمیدانستیم. او در تمامی نامه‏های خود به این اشاره میکند که زحمت کشیدن در راه صلیب نه بخشی از کامل کردن رنج مسیح بلکه بخشی از راه در پی مسیح رفتن است. او در نامۀ خود به کلیسای غلاطیه مینویسد:” زیرا که من در بدن خود داغهای خداوند عیسی را دارم.”( غلاطیان ۶: ۱۷) بعد ممکن است از خودتان بپرسید یعنی چه که من در بدن خود داغهای خداوند عیسی را دارم؟ در نامۀ خود به ایمانداران قرنتس میگوید:” بلکه در هر امری خود را ثابت میکنیم که خدام خدا هستیم؛ در صبر بسیار در زحمات در حاجات در تنگیها؛ در تازیانه‏ها در زندانها در فتنه‏ها در محنتها در گرسنگی‏ها.”( دوم قرنتیان ۶: ۴- ۵ ) در نامۀ خود به ایمانداران روم هم ارث شدن با جلال مسیح را منوط بر هم رنج شدن با مسیح میداند: ” و هر گاه فرزندانیم وارثان هم هستیم یعنی ورثۀ خدا و هم ارث با مسیح اگر شریک مصیبتهای او هستیم.”( رومیان ۸: ۱۷) در دوم قرنتیان درد و رنج صلیب را در توازن با تسلی و ارامش خود میداند. میخوانیم:” زیرا به اندازه‏‎ایی که دردهای مسیح در ما زیاد شود به همین قسم تسلی ما نیز بوسیلۀ مسیح میافزاید.”( دوم قرنتیان ۱: ۵). در همین رساله کمی جلوتر میخوانیم که نه تنها درد و جفاها و داغ مسیح در پولس بود، بلکه او روزانه مسیح مصلوب را در خود حمل میکرد؛ زیرا پولس این را حیات مطلق میدانست:” پیوسته قتل عیسی خداوند را در جسد خود حمل میکنیم تا حیات عیسی هم در بدن ما ظاهر شود.” ( دوم قرنتیان ۴: ۱۰) وقتی در رسالۀ رومیان قصد داشت تا از محبت ازلی یهوه در مسیح با ما سخن بگوید اینگونه نوشت که در تمام شرایط و در هر موقعیتی محبت مسیح از ما جدا نمیشود؛ سپس از مزمور یاد کرده و میگوید:” بخاطر تو تمام روز کشته و مثل گوسفندان ذبحی شمرده میشویم.”( رومیان ۸: ۳۶).
وقتی این سخنان پولس رسول را با زندگی این رسول از زمان ایمان آوردن او به عیسای مسیح در جاده‏ایی به سوی دمشق تا زمانی که سر او از بدنش در روم جدا شد کنار هم میگذاریم، تازه درک میکنیم که پولس رسول در تمام طول ایمان مسیحی خود شهیدوار زندگی کرد. یعنی آنچه که عیسای مسیح از پیروان خود خواست. او فرمود:” اگر کسی بخواهد مرا پیروی کند میباید نفس خود را انکار نموده صلیب خود را هر روزه بر دارد و مرا متابعت کند.”( لوقا ۹: ۲۳) سه جمله در این فرمایش بسیار برجسته است: اول:” اگر کسی بخواهد مرا پیروی کند.” میخواهی مسیح را دنبال کنی؟ میخواهی مسیحی شوی؟ پس باید: شرط دوم:” نفس خود را انکار نموده.” تمام خودت و امیال خودت و خواسته‏های خودت را ترک کنی. خودت را ترک کنی. سپس شرط سوم مطرح میشود:” صلیب خود را هر روزه بردارد.” صلیب نشانۀ خفت و خواری کشیدن برای مسیح است. برای نام مسیح، نه برای گناهان و تنبیهات اعمال شرورانۀ خودمان. بلکه برای انجیل مسیح. آن هم نه فقط در روزی که تعمید میگیرید و احساس خوبی دارید. نه فردا. نه پس فردا. نه یکماه و نه یکسال. هر روزه. هر روزه تا کی؟ مسلما تا پایان عمر زمینی خودتان. خوب دقت کنید: عبارت ” پیروی ” در اول جمله با عبارت ” متابعت ” در آخر جمله کاملا در ارتباط هم هستند. پیروی ما از مسیح باید متابعت کردن از مسیح باشد. سپس در میان این دو فعل یعنی پیروی کردن و متابعت کردن، ما این فرمان را داریم:” میباید نفس خود را انکار نموده صلیب خود را هر روزه بر دارد.” اکنون منظور پولس را در نامۀ کولسیان باید درک کنیم وقتی او میگوید:” الان از زحمتهای خود در راه شما شادی میکنم و نقصهای زحمات مسیح را در بدن خود به کمال میرسانم برای بدن او که کلیسا است.” در واقع آنچه که پولس در این جمله میگوید، پیروی کردن از فرمان مسیح برای رنج کشیدن برای انجیل مسیح است زیرا او پولس قصد دارد تا از مسیح متابعت نماید.
خیلی از فرقه‏های مسیحی دوست دارند برای شنوندگان تازه ایمان خود برای جذب آنان به پیغام خود یا دیگر نیات و افکار خود، تنها ثمرات جلال مسیح را بشارت دهند، برکات، پیروزی، شفا، ثروت، کامیابی در وعده‏های مسیح. این دوستان خیلی تمایل دارند خیلی زود لیوان شیر خنک و عسل شیرین سرزمین موعود را به دهان شنوندگان خود بریزند، اما از تلاطم رود اردن و فتح اریحا سخنی نگویند! ما نمیتوانیم در شادی صلیب بعنوان کفارۀ گناهان و نجات خود مست شویم، اما رنج صلیب را نادیده بگیریم. نمیتوانیم مسیح مصلوب را بپرستیم، اما مسیح باغ جتسیمانی برای ما غریبه باشد. از تاج بر سر گذاشتن و در جلال بودن سخن بگوییم اما از حوله به کمر زدن و برای انجیل مسیح خفت کشیدن سخنی نگوییم.
اما نکته بسیار حائز اهمیت اینجاست. این رنج و درد مسیح برای رهایی و رستگاری ما فقط از یک جمعه در ساعت نه صبح آغاز نشد که فقط تا ساعت سه بعد از ظهر طول بکشد. اگر الوهیت مسیح را پیش از آفرینش بدانیم که میدانیم، زیرا که او بود قبل از اینکه بودنی باشد، پس رنج و درد مسیح را برای رهایی ما را نیز نباید جدا از زمان الوهیت او بدانیم. مسیح با هابیل رنج کشید. مسیح با ابراهیم از کوه موریا بالا رفت و رنج کشید و مسیح با موسی بود وقتی موسی:” ذلیل بودن با قوم خدا را پسندیده‏تر داشت از آنکه لذت اندک زمان گناه را ببرد. و عار مسیح را دولتی بزرگتر از خزائن مصر پنداشت. زیرا که بسوی مجازات نظر میداشت.”( عبرانیان ۱۱: ۲۵- ۲۶). و نمونه‏های بارز دیگر در طول کتابمقدس که گواه بر این حضور رنج و درد مسیح برای انسان میباشد وجود دارد. پس میبینیم که مسیح در موسی و موسی در مسیح با هم در رنج رهایی قوم اسرائیل شریک بودند. زیرا تنها دلیل موجودیت مسیح، در صلیب مسیح نهفته است و به جز مرگ و قیام مسیح، عیسایی بنام مسیح یک افسانه و دروغ بیشتر نیست. و هر جا صلیب هست، درد و جفا و مصیبت آن نیز هست. از اینرو عیسای مسیح برای رهایی ما قبل از خلق شدن ما رنج کشید، برای ما در اضطراب و تشویق فرو رفت تا باغ جتسیمانی تا بر روی صلیب. تمام سه سال خدمت او، زمانی که جسم گرفت و به میان ما آمد، ذره ذره گواه بر این رنج و درد مسیح میباشد، طرد شدن از جانب خانوادۀ خود. طرد شدن از مردم شهر خود. توهین‏ها و افتراهای زده شده به او. کم ایمانی شاگردان او. یوحنا چه زیبا این درد و رنج مسیح را در یک جمله برای ما میشکافد:” به نزد خاصان خود آمد و خاصانش او را نپذیرفتند.”( یوحنا ۱: ۱۱) لوقا چه زیبا دل بغض گرفته و سنگین مسیح را در آخرین نگاه او به شهر اورشلیم قبل از اینکه برای آخرین بار وارد آن شود برای ما ثبت کرده است:” و چون نزدیک شده شهر را نظاره کرد بر آن گریان گشته”( لوقا ۱۹: ۴۱) و سنگین‏تر از هر چیز دیگری که بر جان و روح و جسم مسیح در این سی و سه سال سنگینی میکرد، بار گناهان انسان و لعنت و غضبی که از آن ما بود اما خدا آن را بر او ریخت.
پس اگر همین امروز در مصیبتی برای انجیل مسیح یا ایمان مسیحی خودت هستی، اگر راه دیگری نیست که پیاله از تو دور شود، اگر راه دیگری نیست که این خار از بدن تو جدا شود، بیاد مصیبتهای مسیح بیافت و در آن با قوت روح بمان، پیاله را تا به آخر بنوش و خار را تحمل کن تا زمان رهایی فیض عظیم از راه برسد، زیرا میدانیم که ورای صلیب درد، صبح ظفرمند رستاخیز نهفته است.
دو نگاه به صلیب مسیح:
۱- قبل از صلیب
۲- بعد از صلیب

مقاله‏ایی در دو بخش. بخش دوم:

بعد از صلیب
رستاخیز یافته در مسیح

اکنون که با هم به اهمیت شریک رنجهای مسیح شدن در زندگی مسیحی خودمان پی بردیم. و پی بردیم که بر بالای صلیب این گناهان و شرارت ما بود که بر مسیح ریخت و این زخمهای ما بود که بر او وارد شد. و همچنین پی بردیم که برای هر ایماندار مسیحی لازم است تا در شادمانی صلیب، رنجهای صلیب را فراموش نکند. اکنون از قبر تاریک دردها و رنجهای صلیب، به صبح ظفرمند رستاخیز میرسیم. در صلیب مسیح لعنت خدا ریخته شد. در صلیب هیچ چیز زیبایی وجود ندارد! هیچ چیز جذابی نیست! مرگ بر صلیب دردناکترین و موحش‏ترین نوع مرگ دورۀ خود بوده است. تمام آنچه که بر مسیح بر روی صلیب ریخت از آن ما بود. ما مستحق آن بودیم. و منظور من از ما، تمامی نسل آدم است. ما در صلیب شادی میکنیم زیرا صلیب تنها راه ما برای به حضور خدا رفتن است. ما صلیب را میپرستیم( نه شئی چوبی یا طلایی یا …) زیرا بر آن خداوند ما مصلوب شد و با هر نگاهی به صلیب شفا پیدا میکنیم. همانطور که اسرائیل به مار برنجی موسی خیره شد و از مرگ نجات یافت. دقیقا به همین دلیل است که ما برای صلیب نوحه نمیخوانیم. بر سر خودمان نمیزنیم. صلیب پایان نیست. آغاز است. و آغاز همواره زیباست. آنچه که قبل از صلیب روی داد، پر از رنج و درد و آه و مصیبت است، آنچه اینسوی صلیب روی میدهد، پر از شادی و پیروزی و سعادت است. زیرا صلیب مسیح ما را در گناهانمان میکشد. رستاخیز مسیح ما را به حیات تازه برمیخیزاند. ما نه تنها صلیب خالی مسیح را ستایش میکنم زیرا بر آن خداوند ما برای گناهان ما کفاره شد؛ بلکه قبر خالی را نیز ستایش میکنیم زیرا همان خداوندی که برای گناهان ما مُرد، زنده شد، امروز زنده هست و تا به ابد زنده خواهد ماند.
فصل ۵۳ اشعیاء نبی بر هیچ مسیحی نباید نخوانده باقی مانده باشد. در این بخش از آیۀ ۱ تا آیۀ ۹ ما از اوج دردناک زندگی زمینی مسیح، صلیب دردناک او و مرگ موحش او میخوانیم. این قبل از صلیب است. اگر کلام خدا در این بخش با آیۀ ۹ به پایان میرسید، میتوانیم بگوییم که سند زنده‏ایی از قیام مسیح از مرگ را بر طبق کتب عهد عتیق از دست داده‏ایم. اما خدا را شکر که اینگونه پایان نیافته است. برای همین بلافاصله پس از قبر تاریکی که عیسی را به مدت سه روز در خود دفن کرد در ایۀ ۱۰ فصل ۵۳ اشعیاء نبی به این سخن برمیخوریم:” اما خداوند را پسند آمد که او را مضروب نموده به دردها مبتلا سازد؛ چون جان او را قربانی گناه ساخت آنگاه ذریت خود را خواهد دید و عمر او دراز خواهد شد و مسرت خداوند در دست او میسر خواهد بود. ثمرۀ مشقت جان خویش را خواهد دید و سیر خواهد شد” همانطور که پولس رسول میگوید:” از این جهت خدا نیز او را به غایت سرافراز نمود و نامی را که فوق از جمیع نامها است بدو بخشید. تا بنام عیسی هر زانویی از آنچه در آسمان و بر زمین و زیر زمین است خم شود و هر زبانی اقرار کند که عیسی مسیح خداوند است.”( فیلیپیان ۲: ۹-۱۰)؛ تمام این امتیازاتی که عیسای مسیح از پدر بدست آورد زمانی از آن او گشت که از پدر اطاعت نمود، مقام الوهیت خود را در نزد او برای زمانی ترک نمود، برای گناه ما، گناه شد، رنج شد، مصلوب شد و مرد و دفن شد. چون عیسی اینگونه مطیع شد، عیسای مسیح به قوت پدر که همان قوت او بود از مرگ برخاست و پاداش عظیم دوران درد و رنج خود را از همان ازل، تا به ابد دریافت نمود. نویسندۀ رسالۀ عبرانیان همین را میگوید:” و او در ایام بشریت خود چونکه با فریاد شدید و اشکها نزد او که به رهانیدنش از موت قادر بود تضرع و دعای بسیار کرد و به سبب تقوای خویش مستجاب گردید.”( عبرانیان ۵: ۷) البته اشتباه نکنید، مسیح در هر حالت خداوند بود. چه قبل از صلیب چه بر بالای صلیب و چه بعد از صلیب. الوهیت او در هر زمان ثابت ماند، زیرا او خداست. اما چون در قامت انسان در بین ما ظاهر شد، برای ما آن کاهن اعظم گشت که از وسوسه‏های ما بی خبر نماند و برای ما نمونه ایی گشت تا به دنبال او گام برداریم.
آنچه باور و اندیشیدن به قبل از صلیب باید به ایماندار مسیحی بدهد، اوج کراهت گناهان اوست، زشتی آنان و خشم و عدالت و قدوسیت خدا؛ ماتم گرفتن بر گناهان است، زیرا این گناهان او بود که خداوند او را بر صلیب میخکوب نمود. آنچه باور و اندیشیدن قبل از صلیب به ایماندار مسیحی باید بدهد، راه باریک و دردناک زیستن مسیحی در این دنیای تاریک است. نور بودن در جایی که خورشیدهای دورغین تابان است و نمک بودن در جایی که صدها ذائقۀ چشایی وجود دارد و خیلی‏ها نمک نمیخورند چون برایشان خوب نیست!
آنچه باور و اندیشیدن بعد از صلیب باید به ایماندار مسیح بدهد، زیستن پیروزمند در مسیح است. زیستن در خلقت تازه. تمام آنچه مسیح در او ذخیره نموده است را برای یک زندگی مسیحی بکار بردن. دیگر گناه نباید لذتی داشته باشد. دیگر من نباید من باشد. دیگر زندگی من و مرگ من نباید در دست من باشد. اگر بخواهم یک مثال ساده بزنم: اگر بیرون آمدن از مصر باور قبل از صلیب باشد؛ زیستن در سرزمین موعود، باید باور بعد از صلیب است. در بین این راه، سرگردانی و گمشدگی هرگز توجیح پذیر نیست. اگر ایماندار مسیحی هستیم و هنوز در راه پیدا کردن راهی برای پاسخ به دردهای صلیب هستیم و هنوز در جستجوی یافتن پاسخ رنجهای انجیل و یا هنوز در بدن مرده و قیام نکرده به حیات تازه زندگی نمیکنیم، هنوز آن زایش تازه بدست نیامده است. آن زایشی که بدون آن هیچکس، یعنی هیچکس وارد ملکوت خدا نخواهد شد. ( یوحنا ۳: ۳)
ایماندارانی هستند که در دردهای صلیب مانده اند و زندگی مسیحی را هنوز در آه و افسوس طی میکنند. سرزمین موعود را در مسیح دیده و شنیده‏اند اما شهامت این را در خود نمی بینند که آن را تصرف کنند. هنوز بهانه میگیرند. هنوز غر میزنند و هنوز روح خدا را رنجور ساخته و او را محدود میکنند. در مقابل ایماندارانی هم هستند که طوری زندگی میکنند که گویی هرگز مسیح بر صلیب نمرد و زجر نکشید. مدام از برکات صلیب سخن میگویند. مدام از شفا و پیروزی سخن میگویند. اما طوری برخورد میکنند که هنوز بوی کهنگی طبیعت قدیمی از قامت آنان تمام محیط را پر میکند!
قبر خالی مسیح برای دنیا گواه صادقی بر قدرت خدایی مسیح بود و صحت و درستی کار صلیب؛ برای ما ترک کردن دنیای مرده‏گان و زیستن در حیاتی تازه و نوین. حیاتی جلال یافته. زیرا:” اگر بر مثال موت او متحد گشتیم هر آینه در قیامت وی نیز چنین خواهیم شد. زیرا اینرا میدانیم که انسانیت کهنۀ ما با او مصلوب شد تا جسد گناه معدوم گشته دیگر گناه را بندگی نکنیم.” ( رومیان ۶: ۶- ۷ )
پس اگر امروز در ایمان هستی و هنوز همان طبیعت قدیمی خودت را دنبال میکنی و نه خودت و نه دیگران تغییری را در تو بعنوان یک مسیحی نمیبینند، بدان که هنوز حیات عیسی در تو ظاهر نشده است.( دوم قرنتیان ۴: ۱۰) بدان که هنوز این را باور نکرده ایی که:” اگر کسی در مسیح باشد خلقت تازه ایست؛ چیزهای کهنه در گذشت( در صلیب مسیح) اینکه همه چیز تازه شده است( در قیام مسیح).”( دوم قرنتیان ۵: ۱۷)

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

هفت دلیل برای رستاخیز مسیح از مرگ

سخنی کوتاه در بارۀ قیام عیسای مسیح از مرگ و هفت دلیل نوشتۀ : حسن ...