سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ما در مسیح چه شخصیتی هستیم / ما در مسیح کی هستیم ۱۰

ما در مسیح کی هستیم ۱۰

ما کی هستیم (۱۰ )
ترسنده گان از خدا

به نظر میرسد عبارت ” ترس از خدا ” بندرت از دهان مسیحیان شنیده می شود و تصویری که دیگر مردم از مسیح و مسیحیت به غلط در ذهن خود دارند و یا ساخته اند بر حسب دانش نادرست مبلغین مسیحی بیخبر و مبلغین باخبر ادیان دیگر که بنای ریشه کنی درخت مسیحیت را در سر می پروراندند و هنوز نیز می پرورانند!گویای این است که ” خدای مسیحیت فقط خدای محبت است و نرم مثل پنبه !!”.متاسفانه غریب به اتفاق مردم، مسیح و مسیحیت را دینی بسیار ” میانه رو و احساسی “می دانند.امروز قصد داریم بر مبنای کتابمقدس خود یعنی تورات و انجیل ،ورای این تصورات غلط را ببینیم و ببینیم که آیا براستی خدا فقط محبت است و “هر گناهی را دیر و زود می بخشد ” و ” در فلسفۀ خدای مهربان “جهنم “وجود ندارد بلکه همه بهشتی هستند .پس چرا باید از چنین خدایی ترسید؟ “به همین دلیل است که قصد داریم تا براستی ببینیم که ترس از خدا چیست؟و آیا ما باید از خدا بترسیم و چرا؟
اجازه دهید تا هدف کلی این بحث را بازگو کنیم.ما قصد داریم در باورها و اندیشه های شما اگر هنوز به مسیح ایمان نیاورده اید و یا اگر امروز ایماندار به مسیح هستید ؛توازن و تعادلی را در درک و باور و ایمانی که دارید،نه از روی تفکرات انسانی خود بلکه فقط و فقط بر طبق کتابمقدس ایجاد کنیم.و این به این معناست که ما قصد داریم این توازن را بر مبنای کتابمقدس اینگونه بیان کنیم :
درست است که ” خدا محبت است.”(اول یوحنا ۴ : ۱۶ ) اما این نیز درست است که :” خدای ما در واقع آتشی است که می سوزاند.” (عبرانیان ۱۲ : ۲۹ همچنین خروج ۲۴ : ۱۷ و تثنیه ۴ : ۲۴ )
درست است که ” خدا محبت است.” اما این نیز درست است که :” خداوند انتقام گیرنده و صاحب غضب است.” ( ناحوم ۱ :۲ و همچنین یوحنا ۳: ۳۶ و رومیان ۱ : ۱۸ )
ما این هشدار را در روح به شما می دهیم که :سنگر بندی و جبهه گیری در پشت هر کدام یک از این دو شخصیت ما را کاملا از حقیقت راستین خدا دور می سازد.اگر باور داریم که خدا محبت است که هست؛ باید همچنین باور داشته باشیم که خدا آتش سوزنده نیز هست.اگر باور داریم که خدا مهربان است که هست ؛همچنین باید باور داشته باشیم که خشم او عظیم است.جلال و عظمت نام مقدس خدا تنها و تنها در توازن این دو می باشد.
خود عیسای مسیح نشان دهندۀ محبت بی پایان و فیض بیکران خدای عظیم ،همواره این توازن را در گفته های خود حفظ نمود.
” زیرا خدا جهانیان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان بیاورد هلاک نگردد ،بلکه صاحب حیات جاودان شود.”( یوحنا ۳ : ۱۶ )
این یک کفۀ ترازو ست اما کفۀ دیگر ترازو:
” از کسی بترسید که قادر است جسم و جان ،هر دو را در دوزخ تباه سازد.” ( متی ۱۰ : ۲۸ )
و کلام خداوند این را بوضوح و بصراحت تایید کرده است:
” چه هولناک و مخوف است افتادن در دستهای خدای زنده!” ( عبرانیان ۱۰ : ۳۱ )
اکنون برای اینکه بدانیم چرا باید از خدا بترسیم با هم به آیاتی از کلام خدا نگاه میکنیم و آنها را با هم مقایسه می کنیم تا به نتیجه ای مطلوب دست یابیم.
ایوب در فصل بیست و هشتم کتاب ایوب در پی یافتن حکمت است.در آیۀ دوازده او می پرسد:” اما حکمت کجا پیدا می شود؟” و مجددا در آیۀ بیست همین سوال را تکرار میکند : ” پس حکمت از کجا میاید؟” و نهایتا ایوب پاسخ خود را از دهان خدا میگیرد:” و بانسان گفت: اینک ترس از خدا حکمت است.”
اگر ” ترس از خدا حکمت ” و ” اگر حکمت درخت حیات”( امثال ۳ : ۱۸ ) بنابراین “ترس از خدا حیات است.”
اما اگر ترسی بانی حیات و زندگی می شود؛ ترسی کاذب و خرافی نمی تواند باشد.ترسی کور نیست.بلکه ترسی آموزانده است:” کیست آن آدمی که از خدا میترسد او را بطریقیکه اختیار کرده است خواهد آموخت.” ( مزمور ۲۵ : ۱۲ ) از آن گریزان نیستیم بلکه اشتیاق در دانش آن داریم.” ای خداوند طریق خود را بمن بیاموز تا در راستی سالک شوم.دل مرا واحد ساز تا از نام تو ترسان باشم.” ( مزمور ۸۶ : ۱۱ ) خشک و بی برکت نیست بلکه رحمت خدا در آن است.” زیرا آنقدر که آسمان از زمین بلندتر است بهمان قدر رحمت او بر ترسنده گانش عظیم است.” ( مزمور ۱۰۳ : ۱۱ )تزلزل و عدم ثبات نمی آورد بلکه پایداری و توانگری در آن است.” هللویاه! خوشابحال کسی که از خداوند میترسد و در وصایای او بسیار رغبت دارد.ذریتش در زمین زور آور خواهند بود.طبقۀ راستان مبارک خواهند شد.توانگری و دولت در خانۀ او خواهند بود و عدالتش تا به ابد پایدار است.”
(مزمور ۱۱۲ : ۱-۳ )

همانطور که دیدیم ترس از خدا نه تنها خوف کاذب ایجاد نمی کند بلکه برکت و دانش آدمی را نیز می افزاید.اما نداشتن آن نیز موجباتی را فراهم میاورد که خوشایند ما نیست:” خداوند یهوه صبایوت چنین میگوید ،شرارت تو ترا تنبیه کرده و ارتداد تو ترا توبیخ نموده است پس بدان و ببین که این امر زشت و تلخ است که یهوه خدای خود را ترک نمودی و ترس من در تو نیست.” ( ارمیاء ۲ : ۱۹ )
واقعیت این است که باور و پذیرش این ترس برای ما آسان نیست.طبیعت جسمانی انسان از ترس فرار می کند و از آنچه که او را می ترساند می گریزد.اما ترسی که ما آن را بر طبق کتابمقدس بیان می کنیم ترسی است که نه تنها شخص از آن نمی گریزد بلکه به سمت او می رود و با او زندگی می کند.زیرا این ترس نه فرار بلکه قرار و احترام و فروتنی را ایجاد می کند.ببینند سلیمان برای اینکه فرزندش بتواند ترس از خدا را بپذیرد و باور کند چه به او می گوید:
” ای پسر من اگر سخنان مرا قبول مینمودی و اوامر مرا نزد خود نگاه میداشتی تا گوش خود را بحکمت فرا گیری و دل خود را بفطانت مایل گردانی اگر فهم را دعوت میکردی و آواز خود را بفطانت بلند مینمودی ،اگر آنرا مثل نقره میطلبیدی و مانند خزانه های مخفی جستجو میکردی آنگاه ترس خداوند را میفهمیدی.” (امثال ۲ : ۱-۵ )
و سلیمان در آخرین جملۀ کتاب “جامعۀ “خود بعد از نقل قول تمامی تجربه ها ی خوب و بد خود ،بعد از تمامی موفقیت ها و پیروزمندی در زمان پادشاهی خود ،بعد از بیان تمامی قدرت خود ،بعد از تمامی گناهان خود ،بعد از تمامی عمر گذشتۀ خود ؛ گویی با صدایی سنگین و وزن دار که حاکی از تجربه های فراوان او در زندگی میباشد،گویی قصد دارد گوهر گرانبهایی را به عنوان ارزنده ترین میراث خود به فرزند ش بدهد:
” پس ختم تمام امر را بشنویم .از خدا بترس و اوامر او را نگاه دار چونکه تمامی تکلیف انسان این است.زیرا خدا هر عمل را با هر کار مخفی ،خواه نیک و خواه بد باشد به محاکمه خواهد آورد.”
( جامعه ۱۲ : ۱۳-۱۴ )
آیا هنوز ترس از خدا را باور نکرده اید ؟کافیست به تعداد دفعاتی که عیسای مسیح فرمود :
” در جائیکه گریه و دندان بر دندان سائیدن وجود دارد.” تمرکز کنید.او بارها این را در پایان حکایت های خود تکرار می کرد.چرا؟فقط برای دادن درس عبرتی برای من و شما.برای فهم جدیت خداوند در اجرای عدالت خود در برابر هر گناه و هر کژی و ترس از آن.
ترس ما از خداوند ترسی باشعور و بادانش است.ما میترسیم از خداوند زیرا که می دانیم او عادل است و گناه را بی سزا نمی گذارد.ما می ترسیم از خداوند زیرا که او را دوست داریم و این دوست داشتن ما بدلیل ترس ما از او نیست.بلکه ترس از او دلیل عشق ما به اوست.ترس ما از او در قلب ما ایجاد احترامی سنگین و باوقار می کند و این احترام به او مانع از آن می شود که ما بعد از اینکه توسط خون عیسای مسیح تمامی گناهانمان پاک شد ، دوباره تن به گناه دهیم.و یا اگر هنوز به او بعنوان نجات دهندۀ خود ایمان نیاورده ایم بدانیم که :راه مسیح راه آزادی های بی قید و شرط نیست که هیچ بلکه تماما احترام و ترس از خدا را در قلب خود حفظ کردن و آن را عزیز دانستن است تا از اینرو هم خدای زنده را عزت و شرف دهیم و هم عیسای مسیح را و خونش را بی قیمت نسازیم.
ما کی هستیم ؟
ما ایمانداران به فیض و نجات عیسای مسیح ترس خدا را در قلب خود داریم و این ترس ما را نه وا می دارد که از او بگریزیم بلکه به او بیشتر نزدیک شویم ،او را احترام بگذاریم و او را قلبا دوست بداریم.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم ۱۴

ما کی هستیم ۱۴ ما کاهنان خدا هستیم و عیسای مسیح کاهن اعظم ماست. کلمۀ ...