سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ما در مسیح چه شخصیتی هستیم / ما در مسیح کی هستیم ۶

ما در مسیح کی هستیم ۶

ما کی هستیم؟(۶)
مبارزان نور بر علیۀ تاریکی .

هیچ نبردی خونین تر ،بی رحم تر و ویران کننده تر از نبرد درون شخص نیست.وقتی نهادی که در نیکی بنای رشد دارد ناگهان در برابر پدیده ای قرار می گیرد ؛وقتی که این دو با هم رودررو می شوند و پنجه در پنجۀ هم می اندازند ، سبوع ترین میدان جنگ در مقابل آن مانند بازیچه ای کودکانه می ماند!زیرا در این یکی تو با جسم و فنا در نبرد هستی اما در آن یکی تو تماما با روح.در اولی حریفت را می دانی که کجاست و کیست ،در دومی حریفت جایی در درون تست!زیرا که نبرد ما با جسم و ماده و انسان نیست. پولس رسول چه خوب گفت : ” بلکه ما علیۀ فرمانروایان و اولیاء امور و نیروهای حاکم براین جهان تاریک و نیروهای شیطانی در آسمان در جنگ هستیم.” ( افسسیان ۶ : ۱۲ )
آیا برای مبارزۀ در این نبرد که تمام حیثیت و شرف و ابرو و تمامیت انسانی به آن بستگی دارد ،آماده اید؟اگر نه و یا اگر نه هنوز و یا شاید کمی ؛ اجازه بدهید با هم خود را برای این نبرد قرن ، نبردی که پیروزی در آن نه تنها ما را کامیاب می سازد بلکه تمامی فرزندان ما را و نسل آیندۀ ما را نیز؛ خود را مهیا سازیم.
به این منظور اجازه بدهید تا با هم طرح یک جنگ روحانی را بررسی کنیم .ابتدا باید از سه اصل مهم این جنگ آگاه باشیم:
۱-دشمن را بشناسیم.
۲-خودمان را بشناسیم.
۳- هدفمان را بشناسیم.

۱-دشمن را بشناسیم.

عیسی مسیح ، خداوند و نجات دهندۀ ما در مثالی این را به زیبائی تشریح می کند.او در انجیل به قلم لوقا فصل چهاردهم آیه های بیست و هشتم تا سی و دوم می فرماید که :
” اگر کسی از شما بفکر ساختن یک برج باشد آیا اول نمی نشیند و مخارج آن را برآورد نمیکند تا ببیند آیا استطاعت تمام کردن آن را دارد یا نه ؟…یا کدام پادشاهی است که به جنگ پادشاه دیگری برود بدون آنکه اول بنشیند و مطالعه کند که آیا با ده هزار سپاهی میتواند با یک لشکر بیست هزار نفری مقابله کند؟”
از اینرو ما قصد نداریم در نبردی وارد شویم که قبلا برای آن تدارک ندیده ایم . .ندانیم که دشمن ما کیست و چگونه می توان بر او پیروز شد؟احسان طبری در یکی از اشعار خود نوشته است که :
” در این میدان اگر پیروز گردی گویمت گردی
وگر بشکستی آنجا زودتر از مرگ خود مردی”

این ما را به طرح سوالی دیگر می کشاند که :
دشمن ما کیست؟
پطرس شاگرد عیسای مسیح نه تنها به خوبی به این سوال جواب می دهد بلکه فراتر رفته و هدف این دشمن را به ما گوشزد میکند:
” هوشیار و مواظب باشید، زیرا دشمن شما ابلیس چون شیری غران به هر سو می گردد و در جستجوی کسی است که او را ببلعد.” ( اول پطرس ۵ : ۸ )
عیسای مسیح از او بعنوان ” قاتل،از راستی بی خبر ، دروغگو و پدر دروغگو ها ” ( یوحنا ۸ : ۴۴ – ۴۵ ) حکمران این جهان ( یوحنا ۱۲: ۳۱ ) پولس از او بعنوان ” خدای این جهان ” ( دوم قرنتیان ۴ : ۴ )نام برده اند.فرق اساسی و عظیمی ست بین بیان و تشریح ” شیطان ” توسط کتابمقدس و ” هالیوود “! شیطان هالیوددی : لباسی سرخ ، دو تا شاخ ، یک دم ، چنگکی بر دست و با چهره ای زشت که بر شانۀ چپ انسان می نشیند و او را تشویق به بدی می کند به ما نشان داده شده است. اما ” شیطان ” کتابمقدس ” جذاب و حکیم “( حزقیال ۲۸ : ۱۲ – ۱۵ ) همواره در حضور خدا ( ایوب ۱: ۶ و زکرّیا ۳ : ۱ )ایماندار به خدا ( یعقوب ۳ : ۱۹ ) فرشتۀ نور ( دوم قرنتیان ۱۱ : ۱۴ ) دانا به کلام خدا ( متی ۴ : ۳و ۶ ) می باشد. تعجب نکنید!دشمن ما یک دشمن حقیقی و صد درصد زنده و سر حال است !شما باید بدانید که به جنگ رویاها و خیالات و افسانه ها نمی روید دشمن ما دشمنی کمر بسته به نابودی ماست.به هر طریق و به هر شیوه.زیبا و جذاب یا زشت و کریه ؛بی صدا و آرام یا غوغا گر و فتنه انگیز..او به هر رنگ و به هر شکل و در هر انسانی و هر آدم وارستۀ روی زمین در خواهد آمد!میدان گاه او قلبهای آدمیست.اکنون که دشمن خود را شناختیم باید از خود بپرسیم که آیا قادر به پیروزی در مقابل چنین مکاری هستیم؟.تحقیقاً و تضمینا .اما قبل از پایکوبی در این جشن پیروزی ما ! باید خودمان را بشناسیم :

۲-خودمان را بشناسیم
بنده به این نتیجه رسیده ام که اگر هر مسیحی بتواند دو مورد را که در پیش رو میاید را دقیقا مد نظر خود داشته و به آن فکر کرده باشد و به نتیجه ای مثبت در تمام آنها رسیده باشد.بی شک پیروزی او دراین نابرابر حتمی و تضمین شده خواهد بود.
اولا پاسخی مثبت به تمام این سوالات بنیادی پولس رسول در نامۀ فیلیپیان ۲ : ۱ داده باشد که گفت :
” اگر در اتحاد با مسیح دلگرم هستید؟اگر محبت محرک اصلی زندگی شماست ؟ اگر با روح القدس مصاحبت دارید؟ اگر احساس مهر و شفقت در بین شما وجود دارد؟ ”
دوما نگاهی دقیق و مثبت به این فرمایش خداوند ما مسیح که :
” اگر کسی بخواهد پیرو من باشد باید دست از جان خود بشوید و همه روزه صلیب خود را بردارد و با من بیاید.هر که بخواهد جان خود را حفظ کند آن را از دست خواهد داد.اما هر که بخاطر من جان خود را فدا کند آن را نگاه خواهد داشت.” ( لوقا ۹ : ۲۳-۲۴ )

پس از اینکه پاسخی مثبت به این سوالات دادیم باید گفت که آماده هستیم که چون جنگاوری لباس رزم را بپوشیم و وارد میدان شویم.
کو لباس ؟کجاست ؟ نگران نباشید پولس رسول می داند که کجاست !
” زرۀ کاملی را که خدا برای شما تهیه کرده است به تن کنید تا بتوانید در مقابل نیرنگ های ابلیس ایستاده گی نمائید.” ( ( افسسیان ۶ : ۱۱ ) و او این زرۀ کامل را چون جنگجویی برای ما تشریح می کند ” کمر بند حقیقت ، جوشن نیکی ، نعلین رساندن انجیل ، سپر ایمان ، کلاه خود نجات ، شمشیر روح القدس ، دعا و مناجات مستمر.”
دشمن را شناختیم.خودمان را شناختیم.شاید بگوئید که سرانجام این نبرد چیست و پیروزی در ان به چه درد ما می خورد !بگذارید قسمت سوم را با هم ببینیم.

۳-هدفمان را بشناسیم .

باید بدانیم که تمام این نبرد تنها و تنها یک هدف را دنبال می کند.پولس رسول در نامۀ فیلیپیان فصل اول آیه های ده و یازده می نویسد که :
” آن وقت در روز عظیم مسیح بی عیب و بی تقصیر خواهید بود.همچنین دعا می کنم که زندگی شما از ثمرات نیکی مطلق که بوسیلۀ عیسی مسیح بدست می آید و به جلال و ستایش خدا منتج می شود، سرشار گردد.”
آیا این دشمن شکست خواهد خورد؟ عیسای مسیح خود فرمود که :
” من شیطان را دیدم که با سر از آسمان سقوط کرد.” و شما می دانید که سر این دشمن یعنی شیطان بر بالای صلیب مسیح زده شد. و با قیام او از مرگ در روز سوم نیشش برای همیشه کشیده شد.این دشمن برای آنانی که به پیروزمند این صلیب ، عیسای مسیح ،ایمان دارند هرگز پیروز نخواهد بود.
آیا در این نبرد تنها هستیم ؟ هرگز!خداوند در کتاب یوشع فرموده است که :
” من هرگز شما را تنها نخواهم گذاشت و ترک نخواهم کرد.” ( یوشع ۱ : ۵ )

ما کی هستیم ؟

ما ایمانداران به نجات و فیض عیسای مسیح ، هر روزه در نبرد با تاریکی ها هستیم.و با قوت گرفتن از قدرت روح القّدس و فیض مسیح و محبت خدای زنده در برابر این تاریکی پیروز خواهیم شد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم ۱۴

ما کی هستیم ۱۴ ما کاهنان خدا هستیم و عیسای مسیح کاهن اعظم ماست. کلمۀ ...