سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ما در مسیح چه شخصیتی هستیم / ما در مسیح کی هستیم ۹

ما در مسیح کی هستیم ۹

ما کی هستیم؟(۹)
اجراء کننده گان ارادۀ خدا

داود در مزمور ۱۴۳ آیۀ دهم می گوید:
“مرا تعلیم ده تا ارادۀ ترا بجا آورم زیرا خدای من تو هستی.روح مهربان تو مرا در زمین هدایت بنماید.”
داود نه تنها فراگیری ارادۀ خدا را در خود و برای خود می طلبید .بلکه انجام دادن و برآوردن ارادۀ خدا را وظیفۀ تمامی جمیع لشکر های خداوند می داند ،جمیع آنانی که خود را خادمان خدا می دانند (مزمور ۱۰۳ آیۀ ۲۱ )
اما مگر ارادۀ خدا چیست ؟ و ما در مسیحیت آن را چگونه معنا می کنیم؟
لطفاً کمی به جملۀ داود در آغاز این بحث دقت کنید:” مرا تعلیم ده تا ارادۀ ترا بجا آورم.” چه کسی تعلیم میگیرد؟کسی که چیزی نمی داند!داود به خدا می گوید :من نمی دانم ارادۀ تو چیست به من تعلیم بده تا ارادۀ ترا بشناسم که چیست تا بتوانم آن را انجام دهم و بجا آورم.دو نکتۀ مهم در این جمله وجود دارد که برای درک درست گفتگوی ما اهمیت دارد.نکتۀ اول : اهمیت ارادۀ خدا.نکتۀ دوم: شوق انجام آن.همانطور که خود داود در مزامیر سروده شدۀ قبلی گفته بود:
” در بجا آوردن ارادۀ تو ای خدای من رغبت دارم.”(مزمور ۴۰ ایۀ ۸ )
اما هنوز به سوال بالا پاسخ نداده ایم.ارادۀ خدا چیست؟دیدیم که داود از تعلیم ارادۀ خدا و درخواست فهم آن سخن می گوید .همانطور که پولس رسول قرن ها بعد نیز همین را تکرار می کند:
” پس نادان نباشید،بلکه بکوشید تا بفهمید که ارادۀ خداوند چیست؟”
(نامه به افسسیان ۴۰ : ۸ )
پاسخ سوال بالا در کمال تعجب و ناباوری ما این است که :
-” ما نمی دانیم ارادۀ خدا چیست.”
نگران نباشید!هیچکس نمی داند ارادۀ خدا چیست!بجز عیسای مسیح که فرمود:
“ارادۀ فرستندۀ من این است که من از همۀ کسانیکه او به من داده است حتی یکنفر را از دست ندهم بلکه در روز بازپسین آنها را زنده کنم.”
( انجیل یوحنا ۶ : ۳۹ ) و ما در پیش رو خواهیم دید که او چگونه این را انجام داد.
هر چند ما پاسخ را نمی دانیم اما آنچه که ما می دانیم در پیرامون یک اصل مهم استوار است .آنگاه که این اصل مهم را بجا آوریم ،آنگاه می توانیم این پاسخ را براحتی هضم کنیم:
ما خود را مطیع خدا می سازیم.عشق او را همواره در قلب و روح و جان خود شعله ور و زنده نگه می داریم .خود را تسلیم او می کنیم.هر جا که می رویم.هر چه که می کنیم.هر چه که می شود. آنگاه که در مسیر این وفاداری و اطاعت از او، و به او حرکت کردیم…ما ارادۀ خدا را انجام داده ایم.
ارادۀ خدا رابطۀ زنده و عمیقی ست ما بین اطاعت از او و کلام او ؛پادشاهی او بر قلب ما ؛ و سر سپردن به آنچه که در پیش رو خواهد آمد و تحمل آن با آرامش و فروتنی و هنوز ما نمی دانیم ارادۀ خدا چیست اما چون به او اعتماد داریم و او را سرور و پادشاه بر تمامی هست و نیست می دانیم ،یقین داریم آنچه که پیش خواهد آمد به جلال دادن نام او می انجامد که یعنی انجام ارادۀ او.(آیا مگر ما به دلیل دیگری به هستی پا گذاشته ایم جزء شناخت نامش و جلال دادن نامش ؟)
بگذارید با بیان مثالی زنده کمی فهم این موضوع را راحت تر کنیم:
( لطفاً با ما به انجیل متی فصل ۲۶ آیه های ۳۶ تا ۴۲ نگاه کنید.)
وقتی در شب آخر عیسای مسیح در باغ جتسیمانی با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم میکرد و عرق پیشانی اش بدلیل هجوم فشار درد جانکاه بر جانش چون قطره های خون بر سنگ می چکید ،وقتی او از خدا التماس کرد که :
” ای پدر اگر ممکن است این پیاله را از من دور کن ”
ما اگر در جسم باشیم ،هیچ استدلالی نمی تواند ما را قانع کند که چرا مسیح اصلا باید پایش را به باغ می گذاشت.مگر نه اینکه خود او با مرگ هنوز مشکل داشت؟و یا اینکه او گفته بود در اورشلیم کشته خواهد شد ،پس چرا این ضعف در قبول آن؟او باید شجاعانه بالای صلیب می رفت و اصلا بخشی هم بعنوان دعای او در باغ جتسیمانی در انجیل نمی بود!
اما اگر در روح باشیم،درک خواهیم کرد ، آنچه که برای ما باقی مانده یک قصۀ ساخته و پرداختۀ تخیلات ذهن پدربزرگ ها و مادر بزرگهای ما نیست!این یک رویداد انجام شده است.پردۀ باغ جتسیمانی و در گیری مسیح با مرگ و زندگی ،اوج درک و فهم و تعلیم و هضم ارادۀ خداوند است.مسیح زندگی خود را که با ارادۀ خدا آغاز کرده بود او که به مردم و شاگردانش فرموده بود:
“نه هر کس که مرا ” خداوندا!خداوندا!” خطاب کند به پادشاهی آسمانی وارد خواهد شد بلکه کسی که ارادۀ پدر آسمانی مرا به انجام برساند ”
( متی ۷ : ۲۱ )
او که به مردم و شاگردانش فرمود:
” هرکه ارادۀ پدر آسمانی را انجام دهد ،برادر من ، خواهر من و مادر من است.”
( متی ۱۲ : ۵۰ )
او که به شاگردان خود فرموده بود:
” غذای من این است که ارادۀ فرستندۀ خود را بجا آورم و کارهای او را انجام دهم.”
( یوحنا ۴ : ۳۴ )
او که به مردم و شاگردان خود تمام اینها را فرموده بود خود نیز به زیبایی و کمال آنچه را که گفته بود را برآورد.
“ای پدر اگر ممکن است این پیاله را از من دور کن اما نه به اراده من بلکه به اراده تو . ”
و اینگونه او مرگ جانکاه بر صلیب را بر خلاف خواستۀ انسانی خود برای انجام ارادۀ خداوند پذیرفت.
” این پیاله را از من دور کن ” یعنی ” ای خدای مهربان زندگی زیباست آسمان زیباست ، شکوفه ها زیبا هستند ، بهار در اورشلیم مستانه است ، پرنده ها و نسیم کوههای بلند زیتون، عطر نان تازه ، تمام این ها از زیستن سخن می گویند ، و من در میان تمام اینها جای دارم ، من می خواهم زنده بمانم ، من نمی خواهم بر بالای صلیب ، مصلوب شوم . ( این همان شخصیت انسانی عیسای مسیح بود . او که در جسم انسان بود و در روح الوهیت خدایی داشت ، از هر جهات چون انسانی وسوسه شد . تا ما را درک کند ، و به ما قدرت غلبه بر آنها را بدهد )….” اما نه به ارادۀ من بلکه به ارادۀ تو ” یعنی ” من عاشق تو هستم و تو را با تمامی جانم دوست دارم ، من تو را از تمام زیبایی های اطرافم به مراتب بیشتر دوست دارم. گل پژمرده می شود ، آسمان ابری ، درختان می سوزند ، زمین خشک می شود ، اما مهر تو پایدار است ، می خواهم که خواست تو انجام شود . چگونه ؟ نمی دانم (مسیح در جسم )چطور؟ نمی دانم (مسیح در جسم ) اما میدانم و مطمئن هستم( مسیح در روح) که با مرگ من تو به نتایج بسیار نیکویی خواهید رسید و نامت را جلال خواهی داد. و او این سرود جاودان و زندۀ اطاعت از ارادۀ او را دوباره با شهامت و این بار بی هیچ تزلزلی زمزمه کرد: ” ای پدر اگر راه دیگری نیست جز این که من این پیاله را بنوشم پس اراده تو انجام شود.”

ارادۀ خدا چیست ؟
نمی دانیم. اما می دانیم که مطیع شدن در روح با خدا و اطاعت از او آغاز انجام آن است و این ما را به قبول و پذیرش تمامی رویدادها و اتقافات پیش رو در زندگی ما رهنمون می کند و از پس این ایمان ،ارادۀ خدا در زندگی ما انجام میگردد. پذیرش اراده ای در آرامش نه در هیاهو . اطاعت از انجام آن در فروتنی نه در کینه ورزی.

ما کی هستیم ؟
ما ایمانداران به فیض و نجات خداوند مان عیسای مسیح ، تلاش می کنیم در مسیر زندگی روزانۀ خود با کلام خدا گام بر داریم و همواره در پی فهم و اجرای اراده خدا باشیم . همانگونه که سرور و نجات دهندۀ ما بود و همانگونه که او اجراء کرد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم ۱۴

ما کی هستیم ۱۴ ما کاهنان خدا هستیم و عیسای مسیح کاهن اعظم ماست. کلمۀ ...