جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶

ما کی هستیم؟ ۱۳

ما کی هستیم؟ ( ۱۳ )
خادم شده

گاهاً شباهت غریب فرزندان به والدین همه را به شگفتی و حیرت می اندازد.شباهت دو قلوها همینطور.شباهت گلها.و آبی آسمان اینجا در کویر و آنجا در کنار ساحل دریا.ستارگان اینجا شاید نورانی تر باشند اما هنوز ستاره اند و هیچ فرقی با ستارگان پشت بام خانۀ من و شما ندارند.
یک ایماندار به مسیح تماما شبیه مسیح است.همانطور که به شباهت و صورت خدا خلق شدیم ،خدا ما را در عیسای مسیح بر آن شد تا به شباهت خود در آورد.از آنجا که او تماما در عیسای مسیح بود.اما این به شباهت مسیح در آمدن تنها یک شباهت ژنتیک نیست.که از تلاقی دو جنس مخالف بوجود آید،” نه از تخم فانی ” ؛این شباهت ما به مسیح یک مسیر تماما دردآور،پر زحمت و دشوار است(راه بهشت).به شباهت مسیح در آمدن شاید به سادگی بیان شود اما هرگز به سادگی روی نخواهد داد.
در هندسه اگر ما بخواهیم متشابۀ یک شکل را رسم نمائیم.از راس های موجود شکل حاضر به اندازه ای ثابت خطی را رسم کرده و نقاطی را در کنار شکل موجود در فضا رسم میکنیم،سپس این نقاط را به هم وصل می کنیم.شکل بدست آمده تماما متشابۀ شکل کناری خواهد بود.چه از حیث اندازه های اضلاع،چه از حیث اندازۀ زوایای درونی.
وقتی ما به عیسای مسیح ایمان آوردیم،در هر روز زندگی خود از نمونه عیسای مسیح بنا به تعالیم آسمانی او نقاطی در زندگی ما بوجود آمد.اجرای هر تعلیم مسیح ،و گذاشتن پای خود در جای پای مسیح یک نقطه را در زندگی ما ایجاد نمود.اگر آن نقاط را خداوند به هم وصل نماید ما به شباهت عیسای مسیح در آمده ایم.( نقشۀ خدا برای ما)
یکی از آن نقاط بسیار مهم و اساسی که در زندگی ایماندار به مسیح باید بوجود آید اگر سر آن داریم که به شباهت مسیح در آییم.خادم بودن است.همانطور که در قسمت ۱۲ مجموعه مقالات ” ما کی هستیم ” قید کردم؛عیسای مسیح با آمدن روی زمین،زیستن بین انسانها،و نهایتا مردن برای کفارۀ گناهان همان انسانها ؛تماما به ما خدمت نمود.لطفا بخاطر داشته باشید عیسای مسیح این کار را نکرد چون پیامبر بزرگ خدا بود یا اینکه تنها او قادر بود ،چون پیامبر بود ( تعالیم قرآن ).عیسای مسیح با خدمت خود برای ایمانداران خود نمونه ای گذاشت تا آنان نیز مانند او دیگران را خدمت کنند.یعنی شبیه او شوند.او در آن شب آخر پس از شستن پاهای کثیف شاگردان خود به آنها نگفت:حالا نوبت شماست، بیاید پاهای مرا بشوئید!!او به آنها فرمود:” آیا فهمیدید برای شما چه کردم؟شما مرا استاد و خداوند خطاب می کنید و درست هم می گوئید زیرا که چنین هستم.پس اگر من که استاد و خداوند شما هستم پاهای شما را شسته ام شما هم باید پاهای یکدیگر را بشوئید.به شما نمونه ای دادم تا همانطور که من با شما رفتار کردم شما هم رفتار کنید.”
( انجیل یوحنا ۱۳ : ۱۲-۱۵ ) شاید سوال کنید این خدمت ما مگر تا چه شعاعی را می پوشاند تا چه محدوده ای میتوانیم جلو رویم؟ عیسای مسیح به این پاسخ داده است:” محبتی بزرگتر از این نیست که کسی جان خود را فدای دوستان خود کند.” ( یوحنا ۱۵ : ۱۳ ) و این دادن جان برای دوست ،مسلما با غر و لند کردن و نق زدن و منت گذاشتن و فخر فروختن سر دوست نیست!!
ببینید!خدمت کردن ما و خادم شدن ما چون به شباهت مسیح میباشد یک خدمت کردن فروتنانه و تمام عیار است!چرا؟به چند دلیل:
عیسای مسیح ما را از اسارت گناه و دنیای تاریک و مرگ دردآور و نابودی جاودانی نجات داد.
او این کار را با مرگ خود انجام داد.
مرگ او ابتدا از کوچک و خوار شدن او و آمدن او به روی زمین آغاز شد.
و قبل از این آغاز او می بایست از مقام الوهیت و خدایی خود چشم پوشی نماید تا به زمین بین ما بیاید.
چه زیبا اشعیاء نبی این شخصیت عیسای مسیح را بیان مینماید:
” او با کسی ستیزه نمیکند و فریاد نمی زند،و کسی صدای او را در کوچه ها نخواهد شنید.نی خمیده را نخواهد شکست،و فتیلۀ نیم سوخته را خاموش نخواهد کرد ”
( متی ۱۲ : ۱۹-۲۰ ) عیسای مسیح دقیقا همین نمونه را برای ما بجا گذاشت.اگر سر آن داریم که به شباهت او در آییم.
در واقع با خدمت عظیم مسیح به ما ،ما از قید بندگی و بردگی و اسارت گناه و مرگ ابدی آزادی شدیم.به چه قیمتی؟به قیمت خون گرانبهای مسیح.درست است که ما در خون مسیح ازاد شدیم اما ازاد نیستیم که خودمان باشیم!درست است که ما توسط مسیح خدمت شدیم اما خدمت نشدیم که خدمت شویم!بلکه تا خدمت کنیم.و این خادم شدن ما چون خود عیسای مسیح سراپا و تمام وجود باید باشد.ما در خون مسیح که خادم ما شد ازاد شدیم تا تماما خود را به او بدهیم و به او خدمت کنیم.( شبیه مسیح شدن) اگر احتمالا درک و هضم این نوع خدمت برای ما کمی دشوار مینمایاند اجازه بدهید تا با هم به نمونه ای که مسیح از ما انتظار دارد تا به او خدمت کنیم نگاه کنیم:
” فرض کنید یکی از شما غلامی دارد که شخم می زند یا از گوسفندان پاسداری میکند.وقتی از مزرعه برگردد آیا او به آن غلام خواهد گفت:” فورا بیا و بنشین؟” آیا به عوض آن نخواهد گفت : ” شام مرا حاضر کن ،کمرت را ببند و تا من می خورم و مینوشم خدمت کن،بعد می توانی غذای خودت را بخوری؟” و آیا او از آن غلام به خاطر آنکه دستوراتش را اجراء کرده است ممنون خواهد بود؟ در مورد شما هم همینطور است،هر گاه تمام دستورهایی که به شما داده شده بجا آورید بگوئید:” ما غلامانی بیش نیستیم،فقط وظیفۀ خود را انجام داده ایم.” ( لوقا ۱۷ : ۷-۱۰ ) من نمی دانم تا حالا چند کشیش و یا سخنرانان کلیسا در بارۀ این بخش صحبت کرده اند!اما می دانم که اگر هم باشند در تمام طول تاریخ مسیحیت ما می توانیم آنها را با انگشت های خود بشماریم!به مثال عیسای خداوند دقت کردید؟به نوع خادم بودن ما؟
الف- خدمت ما یعنی انجام دادن وظایف مسیحی خود.( شخم زدن و پاسداری از گوسفندان)
ب- خدمت ما همواره به مسیح است نه به انسان.( یک ارباب و یک غلام )
ج- خدمت ما در تمامی ابعاد زیستن ماست نه فقط در یک جا.( شخم زدن-پاسداری-غذا درست کردن-پذیرایی-منتظر ماندن)
د- خدمت ما همواره بی مزد است.( وظیفۀ ما )
بیهوده پولس رسول خود را همواره ” خادم ” و ” غلام ” مسیح نمی خواند.او این خادم بودن و غلام بودن خود را با زندگی و تعلیم و مرگ خود ثابت کرد.همینطور تمامی شاگردان مسیح به غیر از یکنفر.و بودند و هستند و خواهند بود آن عاشقان تبدیل در مسیح که این الگوی خدمت را دنبال کرده ،میکنند و خواهند کرد.آن کسی که فرمان یکچنین خدمتی را به ما داده است آنقدر پر فیض و بخشنده و مهربان است که اگر ما را در چنین خدمتی کامل و تمام عیار ببیند،خود دوباره به خدمت ما در اید:” با کمرهای بسته و چراغ های روشن آمادۀ کار باشید.مانند اشخاصی باشید که منتظر آمدن ارباب خود از یک مجلس عروسی هستند و حاضرند که هر وقت برسد و در را بکوبد او را به داخل بیاورند. خوشابحال خادمانی که وقتی اربابشان می اید آنان را چشم به راه ببیند.یقین بدانید که کمر خود را خواهد بست ،آنان را بر سر سفره خواهند نشانید و به خدمت آنها خواهد پرداخت ” ( لوقا ۱۲ : ۳۵ – ۳۷ )
احیانا اگر می پرسید که چه کسی را باید خدمت کنید؟مسیح که امروز اینجا نیست؟خود مسیح به ما پاسخ داده است که امروز خدمت ما به چه کسانی باید باشد:” ای خداوند چه وقت تو را گرسنه دیدیم که به تو خوراک داده باشیم و یا کی تو را تشنه دیدیم که به تو آب داده باشیم؟کی غریب بودی که تو را به خانه بردیم یا برهنه بودی که تو را پوشاندیم؟کی تو را بیمار یا محبوس دیدیم که بدیدنت آمدیم ” پادشاه در جواب خواهد گفت:” بدانید آنچه یه یکی از کوچکترین برادران من کردید به من کردید.” ( متی ۲۵ : ۳۷-۴۰ )

ما کی هستیم؟
ما خادمان کمر بسته ای هستیم که از بردگی گناه به قیمت خون مسیح ازاد شده ایم و اکنون بردگان محبت او هستیم.ما او را در وقت و بی وقت در تمام ابعاد زندگی خود بی آنکه منتظر دریافت مزد زمینی خود باشیم خدمت می کنیم.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

به تمام نقاط دنیا بروید!

” به تمام نقاط دنیا بروید…” رساندن خبر مژدۀ نجات عیسای مسیح یک فرمان است ...