پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / ما کی هستیم؟ ۱۶

ما کی هستیم؟ ۱۶

ما کی هستیم (۱۶)
گوسفندانی در لباس خود.

خطرناکترین افراد برای خدا و حکومت او بر روی زمین بر قلبهای انسانها، بی خدایان نیستند، بت پرستان هم نیستند، حتی گناهکاران هم نیستند! خطرناکترین افراد برای خدا بر روی زمین کسانی هستند که خود را خداشناس و دوستدار خدا می دانند، خود را پیروی او می دانند، خود را ” غلام ” و ” بردۀ ” او می دانند، اما در پنهان، دل کاذب و ریاکار خود، نفس و امیال درونی خویش را دنبال میکنند. گروهی از اینها در میان جمع رو به آسمان کرده و میگویند تمام قوانین الهی را دنبال کرده اند و رو به گناهکاران و بت پرستان و بی خدایان کرده و می گویند مانند آنها نیستند. گروهی از آنها شمشیر خود را به خون انسان آلوده میکنند و می گویند در حال خدمت به خدا هستند، آنها بر مردم و سرزمین حکومت میکنند، خودکامگی و فساد و فقر و فحشاء و نابرابری از در و دیوار سرزمین آنها بالا می رود، اما رو به سرزمین دیگر کرده و به مردم خود می گویند:” نگاه کنید فساد این مردم بی خدا و گناهکار را!” و گروهی از آنها موزیانه و بسیار فریبکارانه در شما رسوخ کرده و خمیر مایۀ پلید خود را به شما زده و شما را آلودۀ افکار خود میکنند. و شما را از جادۀ ایمان خودتان ذره ذره دور میسازند.
عیسای مسیح در مدتی که بر روی زمین بود، آنقدر که از مذهبیون و خداپرستان رنج و عذاب کشید از مردم گناهکار نکشید. آنقدر که از بقولنا تندرستان و پرهیزکاران کشید از بیماران و بزهکاران نکشید. ریا و خودنمایی و پنهان شدن در شخصیتی که از آن شما نیست، بسیار ساده تر از نشان دادن خود شماست! وقتی خودتان را و هر آنچه که هستید را نشان می دهید، چیزی را پنهان نمی کنید؛ همه شما را میبینند. مورد تمسخر قرار میگیرد، اما خودتان هستید. مورد سرزنش قرار میگیرید، اما خودتان هستید. ناتوانی شما را همه می بینند، اما خودتان هستید. حالا بروید یک نقاب بردارید و روبروی چهرۀ روح خودتان بگذارید که دائما به مردم، شرافت، اطمینان و قدرت ایمان شما را نشان می دهد، شما مدام جلال می یابید و مردم شما را مدام دوست خواهند داشت!! و این خیلی ساده است که هر روز صبح وقتی از خانه بیرون می زنید این نقاب را روی روح خودتان بکشید تا شب وقتی به دخمۀ خودتان بر می گردید!
عیسی هرگز نگفت از گرگ ها بترسید چون دندانی تیز دارند و شما را میدرند، او برای دریده شدن به دندان گرگ گناه دنیا آمده بود و به ما هم همین را گفت که در انتظار ماست، اما فرمود که از آن گرگ هایی بترسید که به لباس میش به شما نزدیک می شوند. چرا؟ چون وقتی با گرگ روبرو هستید می دانید که گرگ است، درنده است و میخواهد استخوانهای شما را به زیر دندان خودش خرد کند. با سلاح خودتان به جنگ او می روید. اما زمانی که با میش ( بی آزار تر از بز!) سر و کار دارید، شما هرگز سلاحی همراه ندارید چون احساس خطر نمی کنید! شما با او غذا می خورید، با او در شب به تنهایی قدم میزنید و از دل خودتان صحبت میکنید، به او اعتماد میکنید، به او قلب و جان خودتان را می دهید؛ و درست جایی که شما هرگز منتظر آن نبوده اید، درست بر روی جادۀ ایمانتان بسوی جلجتا در حرکت هستید که ناگهان در هوایی ابری و رو به تاریکی در جادۀ ایمانتان، این میش از لباس خود بیرون آمده و شما را می درد. شما را، باور شما را، ایمان شما را، و شما را بر روی جاده ایمانتان شروع به تکه و پاره کردن میکند! سپس دوستان خویش را زوزه میکشد تا آنها نیز بیایند و در این ضیافت خونین شریک او گردند!
تمام کتابمقدس هشدار از این گرگان است. چه قبل از آمدن مسیح. چه در زمان مسیح. چه بعد از مسیح. بر ماست بعنوان ایمانداران به عیسای مسیح مراقب دو اصل زندگی مسیحی خود باشیم. همواره. هر روز:
الف- مراقب گرگانی که به لباس میش در بین ما هستند باشیم. حتی اگر پیامبر دین باشد یا رهبر انقلابی یک نهضت!
ب- مراقب خودمان که به گرگانی در لباس میش مبدل نشویم باشیم. چه بیست سال کشیش کلیسا باشیم چه شکنجه دیدۀ انجیل!

مرز بین گوسفند ماندن و در لباس گوسفند ماندن و گرگ شدن و در لباس گوسفند ماندن تنها زمانی شکسته می شود، که سعی بر آن داشته باشیم شخصیتی را به دیگری نشان دهیم که نیستیم! اینکه ضعیف و بیسواد و ناتوان و پر از وسوسه و خطاکار باشیم، اینکه هیچ هدیه ای از روح القدس نداشته باشیم، برای خدا غافلگیر کننده نیست!خدا ما را به خوبی می شناسد. توانایی و قدرت ما را می داند. اینکه خمیر مایۀ فریسیان را دست بزنیم و شاید نانی هم با آن بپزیم، برای خدا غافلگیر کننده نیست! زمانی برای خدا غافلگیر کننده است که شما به زبان از این خمیر مایه متنفرید اما انباری شما پر از نان این خمیر مایه است و پنهانی از آن می خورید! ضعف و ناتوانی ما برای خدا تعجب آور نیست، خود را قوی نشان دادن اما ضعیف بودن برای خدا تعجب آور است. دریا را با نوک انگشتانت باز کردن و قوم را از آن رد کردن و باز پرستش گوسالۀ طلایی این قوم را دیدن برای خدا تعجب آور نیست، خوردن نان از آسمان و آب از صخره و گوشت از آسمان و باز هوس خیار و سبزی و گوشت مصریان را کردن برای خدا تعجب آور نیست، برای خدا زمانی تعجب آور است که خواهر و برادر تو به قدرت و ایمان تو حسد برده و ترا به زیر سوال می برند! از هدایای روح تو حسادت کرده و ترا باور نمیکنند! و آنانی که از خون تو هستند بر علیۀ تو شورش میکنند! و آنوقت است که خدا نهیب زده و خواهر ترا به جذام ، برادر ترا بی آبرو و شورشیان را به آتش می سوزاند و به تو که آن گوشه ایستاده ای و موزیانه خدا و فیض او را به زیر سوال می بری، نهیب می زند که:” ترا چه، تو به دنبال من بیا.”( یوحنا ۲۱: ۲۲ )

ما امروز بعنوان ایمانداران مسیحی که از گذشتۀ دین اسلام و از زنجیرهای اسارت دین نیاکان خود به قیمت خون برۀ بی گناه عیسای مسیح آزاد شده ایم باید مراقب دو گروه از مردم باشیم. و این مخصوص ما مسیحیانی است که از گذشتۀ دین اسلام آمده ایم:

۱- مراقب گرگان مسلمانی باشیم که به لباس تقوا و پرهیزکاری به سراغ شما می آیند و قصد دارند بگویند الله آنها مانند یهوۀ شماست. آنها نیز مسیح را قبول دارند و او را دوست دارند. هر دوی شما یک خدا را کی پرستید. هر دوی شما با کار خوب به بهشت می روید. اما دوستان آنها هرگز شما را و ایمان شما را قبول نداشته و در دل خود شما را کافر و بی خدا و گمراه دانسته اند! هرگز فریب آنها را نخورید. اگر مسیح را در قلب خود ندارند و صلیب مسیح راه نجات آنها نیست، بهشت را ندارند، از آن خدا نیستند حتی اگر خودشان را ” فی سبیل الله ” منفجر کنند! زیرا به خدا و فرزند روحانی او پشت کرده اند. حقیقت را شنیدند و دروغ را قبول کردند. خدا را پیروی نکردند بلکه انسان را. هر کس مسیح را دارد حیات را دارد و هر کس او را ندارد حیات را ندارد. از زبان و اعمال آنها فاصله بگیر و هرگز ایمان و صلیبی که بر شانه های خودت به دنبال استاد و خداوندت می بری را بی ارزش نکن.

۲- مراقب گرگان مسیحی ای باشیم که به لباس غلامی و خادمی مسیح به سراغ شما می آیند و قصد دارند دائما به شما بگویند صلیب مسیح را بهتر از من و تو می دانند. آنها با زبانی چرب عقاید و برداشت ها خودشان را از کتابمقدس به خورد شما داده و کار روح القدس را در تعلیم شما زیر سوال برده و آن را مسخره میکنند! بر من و شماست که نه تنها آمادۀ نبرد روحانی با این گرگان در لباس میش باشیم، بلکه آمادۀ این نیز باشیم که آنها را از آتشی که در آن میسوزند بیرون بیاوریم. بر من و شماست که مشعل نورانی خود را که روغن آن در دعا و در ساده زیستن و فیض مسیح است را پیش روی آنها نگه داریم. همواره بدرخشیم. بیاد داشته باشیم من و تو داور آنها نیستیم. ما شلاق تنبیه را به دست نداریم! ترازو دست ما نیست! در کنار این نبرد روحانی با این گرگان ریاکار، مراقب روح خودمان نیز باشیم، مبادا ما نیز روزی به چنین گرگانی مبدل گردیم.

ما کی هستیم؟
ما گوسفند خریده شده برای گلۀ عیسای مسیح هستیم. گوسفندی که از اسارت دین و قوانین پوسیدۀ ادیان پدری خویش آزاد شده است. هنوز داغ آن را بر خود داریم، اما خون مسیح و آغوش پر از محبت او ما را آرامش داده است و زخم های ما را به یمن زخم خویش التیام بخشیده. ما در فیض عظیم خدا در عیسای مسیح، گوسفند خواهیم ماند، و گوسفندوار به مذبح دنیا می رویم.

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...