دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶

ما کی هستیم ۱۱

ما کی هستیم(۱۱)
رهایی یافتگان بابت خون مسیح

زمانی که مسیر زندگی زمینی عیسای مسیح را بر روی زمین دنبال می کنیم،مسیری که به مرگ او بر صلیب منتهی میشود به ماجرایی دردناکی بر می خوریم که اگر آگاه به آن نباشیم ،بعنوان ایمان آورند گان به او،ارزش و قیمت آن را کم کم از دست می دهیم و آن برای ما کم رنگ میگردد. کتابمقدس از مقدمات مصلوب شدن مسیح سخن گفته است.از شکنجه شدن او از شلاق خوردن او از توهین شدن او از سیلی خوردن او و خوار و زبون شدن او توسط سربازان و یهودیان.درست است که تمامی این جزئیات به تنهایی خود چگونگی مرگ خداوند و نجات دهندۀ ما را به ما گوشزد می کنند،اما آنچه را که ما باید ببینیم تصویری بزرگتر و فراتر از حیاط خانۀ کاهن اعظم و یا بالکن خانۀ پیلاطس و یا حتی تپۀ جلجتاست.تمرکز کردن و تاکید دائمی کردن به این جزئیات مرگ مسیح روزانه در کلیساها و موعظه ها ما را تبدیل به مرثیه خوان های پرده های تعزیۀ شهیدان می سازد!عیسای مسیح شهید نشد که بخواهیم برای او تعزیه بگیریم و یا از مرگ او اشک دیگران را در آوریم!عیسای مسیح وقتی آن شب قدم در باغ جتسیمانی گذاشت می دانست فردای آن روز بر بالای صلیب خواهد بود.او از همان کودکی خود می دانست روزی مصلوب خواهد شد.او برای مرگ بر صلیب بدنیا آمده بود.زیرا او یک شهید برای آرمانها و یا پیامبر مظلوم کشته شده در راه عقاید خود نبود؛ او تنها راه رستگاری خدا برای انسان زمینی بود و دقیقا به همین دلیل به زمین آمد.پس آنچه که ما باید در ورای جزئیات مرگ و شکنجه و مصلوب شدن خداوند مان ببینیم
: رستگاری ست که او آن را به قیمت خون خود برای انسان ایجاد نمود.
در درک عمیق رستگاری ای که مسیح برای ما ایجاد نمود ما می توانیم کار عظیم و قربانی شدن او را به روشنی ببینیم.پولس رسول در نامۀ خود به افسسیان عبارت ظریفی را برای توجیح این مطلب بکار می برد:
“از راه اتحاد با مسیح و بوسیلۀ خون او است که ما رهایی یافتیم و گناهان ما بخشیده شد و چقدر بی حد و حصر است فیضی که خدا به فراوانی به ما بخشیده است.” (افسسیان ۱ : ۷-۸ )
پولس یک تبعۀ روم بود و قدرت نظامی روم معروف .او در اینجا برای درک بیشتر خوانندگان خود که زبان یونانی را می دانستند برای بیان عبارت ” رهایی یافتن ” از یک کلمۀ نظامی استفاده میکند به نام “apolutrosis ” این کلمۀ یونانی از چهار عبارت مشتق گشته است:
apo حرف اضافه به معنای از
lu فعل اصلی کلمه به معنای آزاد کردن
tro شخص سوم و یا وکالت دیگری
sis یعنی انجام یک اقدام و عمل
این عبارت نظامی تنها زمانی در اردوگاه لشکری استفاده می شد که فرمانده و یا شخص بسیار مهمی به اسارت دشمن در آمده است و طرف مقابل برای آزادی آن شخص وارد عمل می شد.آنها سعی میکردند با مذاکرات لازم،دادن وثیق های سنگین،هدایای فراوان،گاهاً بخشیدن سرزمینی،آن اسیر را که برای آنان بسیار حائز اهمیت بود را آزاد سازند.درست از اولین تدبیر و نقشه ریزی برای آزاد سازی ان اسیر ،تدبیرات لازم،فرستادن شخصی مورد کفایت،تمامی تاکتیک ها و اقدامات تا رودوریی با دشمن ،مذاکرات لازم،توافقات لازم تا آزادی سازی کامل آن شخص که گاهاً هیچ گفتگویی مثمر ثمر قرار نمی گرفت و یک حملۀ نظامی تدارک دیده می شد،را همان ” apolutrosis ” می خواندند.پولس رسول در نامۀ خود می نویسد که :” …بوسیلۀ خون او است که ما رهایی (apolutrosis )یافتیم و گناهان ما بخشیده شد…”در واقع پولس رسول فصد دارد تا به ما بگوید که :
۱-طرح رستگاری انسان گناهکار از همان ابتدا در طرح الهی خدا بوده است.
۲-قربانی شدن عیسای مسیح برای همان انسان گناهکار از همان ابتدا در طرح الهی خدا بوده است.
۳-خدا این انسان گناهکار را بی نهایت دوست داشت و می خواست تا آن را به قیمت گزافی از اسارت آزاد سازد.
۴-اما آن رستگاری و این آزادی بدون این قربانی شدن غیر ممکن بوده است.
۵-این قربانی شدن با اقدامات این شخص سوم (عیسای مسیح) از راه شکنجه ،توهین،خوار شدن،شلاق خوردن،مصلوب شدن،مردن،دفن شدن،و برخاستن از مرگ عملی شده است.

خود پولس رسول به کلیسای قرنتس مینویسد و این را تاکید می کند که :” …علاوه بر این شما دیگر صاحب بدن خود نیستید،زیرا با قیمت گزافی خریده شده اید.” (اول قرنتیان ۶ : ۱۹ )
این قیمت گزاف و آن عمل رستگاری با هم دیگر دست به دست هم داده اند تا ما را آگاه سازند به اینکه خون مسیح تنها خون مسیح و تعزیه خوانی و گریه کردن برای صلیب او نیست و یا حتی متأسّف شدن.خون مسیح و صلیب مسیح سمبل رستگاری انسانی ست که در اسارت و زنجیرهای آهنین گناه بوده است،در زنجیرهای پوسیدۀ شریعت مذهبیون.خون مسیح و صلیب مسیح سمبل عمل بزرگ خدا در راه نشان دادن محبت خود به انسان گناهکار بوده است.خون و صلیب مسیح تنها محور رهایی و تنها ریسمان نجات ماست.به آن چنگ بزنید و بر اتکای استوار آن خانۀ ایمان خود را بنا سازید که هرگز در طوفانها نابود نمی گردد.

از خود بپرسیم؟
در این زندانی که اسیریم چه کسی به ملاقات ما میاید؟چه کسی ودیعه ای می گذارد و ما را آزاد می سازد؟چه کسی تمام این کارها را از روی محبتی بی دریغ و بی چشم داشت برای ما انجام می دهد؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم ۱۴

ما کی هستیم ۱۴ ما کاهنان خدا هستیم و عیسای مسیح کاهن اعظم ماست. کلمۀ ...