سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / ما کی هستیم ۱۴

ما کی هستیم ۱۴

ما کی هستیم ۱۴
ما کاهنان خدا هستیم و عیسای مسیح کاهن اعظم ماست.

کلمۀ ” کاهن ” برای ما فارسی زبانان زیاد آشنا نیست.اما ما همین عبارت را به شیوه ای دیگر در لغات خود استفاده می کنیم.مانند ” ریش سفید ” یا ” مرد خدا ” یا ” رهبر پرستش خدایان ” .هر چند ما در لغت نامۀ فارسی و در گفتگوی روزانۀ خودمان و یا در ادبیات خودمان آنچنان موارد استفاده از این عبارت نداریم ،اما جالب است که بدانید این عبارت و موارد وابسته به آن از قبیل ” کهانت ” ، ” کاهنین ” ،
” کاهن اعظم ” ، ” کاهن خدا ” مجموعا شاید بیش از ۸۰۰ بار در طول کتابمقدس از آن استفاده شده است!اهمیت عبارت و درک مقام ” کاهن ” در طول کتابمقدس شگفت انگیز است.شما این عبارت را در تمام طول ۶۶ نوشتۀ کتابمقدس از نوشتۀ موسی ” پیدایش ” تا نوشتۀ یوحنا شاگرد مسیح ” مکاشفه ” به فراوانی خواهید یافت.
اولا باید بدانیم که کاهن یعنی چه و به که می گویند؟
لغت نامۀ عمید می نویسد:” مرد روحانی در نزد مصریان قدیم و یهود و نصاری ” لغت نامۀ انگلیسی به فارسی آریانپور عبارت ” کاهن ” یا ” priest ” را برابر دانسته با ” مجتهد ، روحانی “.
پس کلمۀ کاهن یک صفت است.صفتی که وصف کنندۀ انسان مخاطب است: زن روحانی ، مرد روحانی ، مرد مجتهد و …
این مقام در طول تاریخ بشری در سراسر زمین بین تمامی قبایل و تمدن ها وجود داشته است.از جمله مصریان ( پیدایش ۴۷ : ۲۲ ) در بین قبایل سرزمین کنعان ( خروج ۲ : ۱۶ و اول سموئیل ۶ : ۲ ) و در بین یونانی ها ( نامۀ اعمال ۱۴ : ۱۳ ) .
در تمامی این تمدن ها و فرهنگ ها مقام کاهن بسیار مهم و حائز اهمیت بوده است.اغراق نمی گویم اگر بنویسم مقام آنها گاهاً بالاتر از خود پادشاه بود!نفوذ آنان و نظرات آنها تعیین کننده و حضور آنها در اطراف پادشاه تایید و تکریم مردم را به پادشاه به همراه داشت.زیرا کاهنان در مقام افرادی بودند که با خدا رابطه داشتند.بودن آنها در اطراف پادشاه همین مقام و تایید را به پادشاه در نگاه مردم می داد.خدا با پادشاه است و از او حمایت می کند!!
کاهنین از هر حیث با دیگر مردم فرق داشتند.لباس آنان مخصوص بود.محل زندگی آنان مخصوص و مقام آنان نیز همانطور که نوشتم.آنها همواره مورد احترام و تکریم مردم بودند.
این مقام برای اولین بار در کتابمقدس به برادر موسی ،هارون و پسرانش داده شد.تا آنان رهبران روحانی برای هدایت قوم به پرستش خدای زنده باشند.شیوه و چگونگی آن را شما می توانید به تفصیل در نوشتجات موسی ، نامۀ خروج فصل های ۲۸ و ۲۹ و نوشتۀ دیگر موسی ، لاویان فصل های ۸ و ۹ بخوانید.
پس از آن مقام کهانت فقط به قوم لاویان داده شد یعنی کاهنان می بایست از نسل قبیلۀ لاوی (پسر سوم یعقوب از همسرش ” لیه ” ) می بودند تا بتوانند شایستگی خدمت و رهبری روحانی قوم را بعهده بگیرند. همانطور که هارون و موسی خود از همان قبیله بودند.
در زمان عیسای مسیح این کاهنان همین امر را دنبال می کردند و شما می خوانید که در زمان مسیح
” کاهن اعظم ” – کسی که بر دیگر کاهنان رهبری می کرد – حنا و قیافا بودند.( یوحنا ۱۸ : ۱۲-۱۴ ) در واقع همین کاهن اعظم و کاهنان و رهبران دینی یهود در آن زمان بودند که رای به مصلوب کردن مسیح دادند.
عیسای مسیح جایی فرمود که :” فکر نکنید که من آمده ام تا تورات و نوشته های پیامبران را منسوخ نمایم.نیامده ام تا منسوخ کنم بلکه تا به کمال برسانم.” ( متی ۵ : ۱۷ ) این ” به کمال رساندن ” در روز قیام مسیح از مرگ تماما تکمیل شد.او براستی تمامی معنا و مفهوم شریعت یهود را تکمیل نمود و به آن چهره ای شایسته و آسمانی داد،یعنی همان ارزش حقیقی ای که داشتند و به آن دلیل از طرف خدا به انسان داده شده بود.او مقام انسان گناهکار را از صفر به بینهایت و از خاک تا به خورشید بالا برد.او انسان را از خاک تاریکی و ترس و ناامیدی ( ثمرات گناه ) به مرغزاری از تقدس ،اعتماد و سربلندی بالا برد.او انسان را به همان جایی ارتقاء داد که خدا انسان را در روز اول ” بصورت و موافق خود ساخته بود.”
( پیدایش ۱ : ۲۶ )
از جمله مواردی که او از آئین یهود تکمیل نمود این بود که مقام کاهن را از افراد قبیلۀ خاصی گرفت و آن مقام و تمامی معنا و انگیزۀ آن را به تمامی ایمانداران به خودش داد.او با قربانی شدن بر صلیب و پرداخت جریمۀ گناهان انسان توانست طرح الهی خدا را که دقیقا همین بود ،یعنی رساندن مقام انسان به مقام کهانت و قرابت نزدیک با خدای زنده ، در پرستش دائمی او بودن ،او را خدمت کردن ،دیگران را بخاطر او خدمت کردن؛از او شنیدن با او نشستن و برخاستن و فکر کردن و در حضور مقدس او بودن.یعنی همان کاری که کاهنان معبد زمینی با تشریفات و مراسم خاصی انجام می دادند ،اما در قلب آنان و قلب دیگران هیچ تاثیری نمی گذاشتند.زمانی که پطرس رسول شاگرد مسیح در نامۀ خود نوشت :” و شما نیز مانند سنگ های زنده ای هستید که خانه ای روحانی از شما بنا می شود و در آن خانه شما بعنوان کاهنان مقدس ،قربانی روحانی را که در نظر خدا پسندیده است به مسیح عیسی بگذرانید ” و یا در ادامۀ همین بخش می نویسد :” و اما شما نژادی برگزیده و کاهنانی هستید که به پادشاهی رسیده اید.شما ملتی مقدس و قوم خاص خدا هستید تا اعمال و صفات عالی خدایی که شما را از تاریکی به نور عجیب خود دعوت کرده است به همه اعلام نمائید.” ( اول پطرس ۲ : ۵ و ۹ ) او در واقع تحقق وعدۀ خدا را از زبان اشعیاء نبی بازگو نموده بود:” و شما کاهنان خداوند نامیده خواهید شد.”( اشعیاء نبی ۶۱ : ۶ ) این مقام تماما در عیسای مسیح برای ما ،ایمانداران به مسیح ذخیره شده و در انتظار تک تک ماست!تا به آن دست یابیم و در آن زندگی نماییم.یوحنا شاگرد مسیح در نامۀ مکاشفۀ خود می نویسد:” و ما را به سلطنت رسانید تا بعنوان کاهنانِ خدا یعنی پدر او را خدمت کنیم.” ( مکاشفه ۱ : ۶ ) و فرشتگان نیز با یوحنا در این اعتراف همراه شده و سرائیدند که :” تو آنان را ( ایمانداران به مسیح ) به سلطنت رسانیدی تا بعنوان کاهنان ،خدای ما را خدمت کنند.” ( مکاشفه ۵ : ۹-۱۰ )
همانطور که کاهنان زمینی در لباسی خاص پوشیده می شدند و اعمالی خاص انجام می دادند.ما نیز در مسیح به پوشاکی خاص پوشیده شده ایم.مزمور نویس این لباس را تقریبا ۷۰۰ سال قبل از آمدن عیسای مسیح دیده بود:” و کاهنانش را به نجات ملبس خواهم ساخت .” (مزمور ۱۳۲ : ۱۶ ) و اشعیا در ادامۀ نامۀ خود که نوشته بود : شما کاهنان خداوند نامیده خواهید شد ” می نویسد :”در خداوند شادی بسیار میکنم و جان من در خدای خود وجد می نماید زیرا که مرا به جامۀ نجات ملبس ساخته ،ردای عدالت را به من پوشانید.” ( اشعیاء نبی ۶۱ : ۱۰ ) و پولس رسول جامۀ کاملتر یک کاهن در مسیح را در نامۀ افسسیان ۶ : ۱۰ تا ۲۰ دقیقا تشریح نموده است.
اما مراسم ما بعنوان کاهنان برگزیدۀ خدا در مسیح چیست؟ ما بعنوان کاهن خدا در مسیح همواره نگاهمان به کاهن اعظم ما یعنی عیسای مسیح است.عیسای مسیح زمانی به مقام این کهانت اعظم دست یافت که
” قبل از ما و از جانب ما وارد قدس الااقداس گردید و به رتبۀ کهانت بزرگ دست یافت ” و نویسندۀ نامۀ عبرانیان ( فصل های ۴ تا ۱۰ ) این کاهن اعظم را چه زیبا وصف می نماید :
همدرد با ما در ضعف ها و ناتوانی ها.
تسلیم ارادۀ الهی شدن بوسیلۀ تحمل درد و عذاب.
سرچشمۀ نجات ابدی
کاهنان انسانی می مردند و این امر مانع ادامۀ خدمت آنان می شد.” اما عیسی همیشه کاهن است و جانشینی ندارد ،زیرا او تا به ابد زنده است و به این سبب او قادر است همۀ کسانی را که بوسیلۀ او به حضور خدا می آیند کاملا و برای همیشه نجات بخشد،زیرا او تا به ابد زنده است و برای آنان شفاعت می کند.”
” کاهنی پاک ،بی غرض ،بی آلایش ،دور از گناهکاران که به مقامی بالاتر از تمام آسمانها سرافراز گردید.”
او در دست راست حضرت اعلی نشسته است.
آورنده و تایید کنندۀ پیمان تازۀ خدا با انسان.
آورندۀ برکات آسمانی.
پاک کنندۀ وجدان.
پس ما اگر کاهنی چنین عظیم روبروی خود داریم ،او که ما را تا به مقام کاهنی بالا برده است باید آنگونه زندگی نماییم که شایستۀ زیستن کاهن وار در حضور او باشیم ، یعنی مقدس و بدور از تمامی طبیعت نفسانی که ما را به گناه می کشاند.این لقب بلافاصله به شخص ایماندار به عیسای مسیح داده می شود ،اما مقام آن در روزانه زیستن در مسیح و در تعالیم او ، زیستن در هدایت روح مقدس خدا و انجام ارادۀ الهی خدا میسر است و بس.همانگونه که کاهنان زمینی روزانه در خدمت خدا بودند ،امروز ما نیز چون همان کاهنان اما نه زمینی بلکه روحانی ،باید روزانه در خدمت خدا باشیم.همانگونه که کاهنان زمینی تقدیس شده بودند تا به خدا خدمت کنند ،ما نیز در خون مسیح تقدیس شده ایم تا پاک زیسته و به او خدمت نماییم.آن کاهنان از حیات بعد از مرگ خود هرگز خبر نداشتند.اما ما می دانیم که بعد از مرگ تا به ابد با او در مقام کهانت خود خدا را پرستش خواهیم نمود و در جلال او شریک خواهیم شد.
پس ما اگر کاهنی چنین عظیم روبروی خود داریم ،که ما را تا این مقام والای روحانی ارتقاء داده است،بدون مراسم و آیین دینی که دیگر هیچ معنایی ندارد تا ما را به خدا برساند و یا حتی ما را به او نزدیک سازد پس بقول نویسندۀ عبرانیان
:” بیاید تا با دلیری به تخت فیض بخش خدا نزدیک شویم تا رحمت یافته و در وقت احتیاج از او فیض یابیم.”
( عبرانیان ۴ : ۱۶ )
اما هوشیار باشید که همانگونه که مقام کهانت از انسان زمینی بدلیل گناه از طرف خدا منسوخ می شد.همانطور که کتابمقدس برای ما می نویسد:” بسبب گناه انبیا و گناه کاهنانش که خون عادلان را در اندرونش ریختند …خشم خداوند ایشان را پراکنده ساخته و ایشان را دیگر منظور نخواهد داشت .به کاهنان ایشان اعتنا نمی کند.” ( مراثی ارمیاء نبی ۴ : ۱۳-۱۶ ) بدلیل زیستن در گناهی که یکبار ،آن هم برای همیشه ،کاهن اعظم ما با خون خود آن را پاک نموده و ما را نزد خدا رستگار نموده است ،سقوط ننموده و به مقام اول خود عدول ننمائیم.

ما کی هستیم؟
ما در ایمان خود به عیسای مسیح بواسطۀ خون او از تمامی گناهانمان پاک شده ایم و در او به مقام کهانت خدا رسیده ایم.بالاترین مقامی که شخص میتواند داشته باشد تا به ابد به خدا نزدیک باشد و در حضور او زندگی نماید.

نوشتۀ حسن گل هاشم

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم؟ ۱۶

ما کی هستیم (۱۶) گوسفندانی در لباس خود. خطرناکترین افراد برای خدا و حکومت او ...