یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / ما کی هستیم ۱۵

ما کی هستیم ۱۵

ما کی هستیم ( ۱۵ )
رها شده از زنجیر شریعت و مذهب پدرانمان

آزادی را تنها کسی میتواند با تمام وجود خود برای شما وصف کند که خود روزی در زندان بوده و میتواند با تمام وجود دهشت و درد زندان را برای تو وصف کند! همان مثال ایرانی خودمان که : ” قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری.”
ما از دین اسلام به مسیحیت ایمان آورده ایم. ما مسلمان بوده ایم. ما قواعد دین اسلام را اجرا کرده ایم. شاید به ما بگویند اگر تو از دین اسلام برگشتی و امروز مسیحی هستی ،به این دلیل بوده که تو به اندازۀ کافی خودت را به آیین و تبعیت از مقررات این دین تسلیم نکرده بودی. به اندازۀ کافی قرآن را با صوت قرائت نکرده بودی. به اندازۀ کافی به مسجد نرفته بودی. در نماز جماعت به اندازۀ کافی شرکت نکرده بودی. در پای خطبه فلان امام و فلان رهبر ننشسته بودی. به اندازۀ کافی فلان نماز و فلان دعا را به آن تعداد و به آن شیوه و در فلان ساعت و در فلان مکان نخوانده بودی. خلاصه ما را به این متهم میکنند که شما به اندازۀ کافی مسلمان نبودی، برای همین از دین اسلام برگشتی و امروز مسیحی هستی. و ما می پرسیم( صادقانه) چه اندازه انجام دادن این مراسم، چه اندازه مراقب تعداد و مقدار انجام دادن این مقررات دین اسلام برای عوض شدن قلب من و شما کفایت میکند؟ و چه اندازه گریه در فلان دعا و فلان مرثیه مرا وا نمی داشت تا از خودم نپرسم پس الله کجاست؟ و آیا دعاها و گریه های مرا می شنود یا نه؟( نام اسماعیل یعنی خدا می شنود.( پیدایش ۱۶: ۱۱ )). چه کسی میتواند مقدار، اندازه و کفایت انجام این مراسم را به ما بگوید؟ چه اندازه کفایت میکند که کافی باشد!؟ چه اندازه گریه کافی بود؟ چه اندازه ماتم گرفتن و سیاه پوشیدن در تاسوعا و عاشورا مستوجب و مقبول الله قرار می گرفت؟ تا من مسلمان نمونۀ قرآن و الله باشم؟
وقتی عیسای مسیح پا در اسرائیل گذاشت. تمام قوم اسرائیل از رهبران دینی خود تبعیت میکردند. فریسیان؛ صدوقیان و کاتبان از رهبران دینی مردم بودند. این افراد کسانی بودند که میزان و مقدار پرستش و روحانیت و گناهکاری یا بیگناهی مردم را اندازه گیری میکردند. آنها مفسرین و قانون گذاران شریعت یهود بودند. آنها مدیران و مجریان شریعتی بودند که خدا به موسی داده بود و موسی آن را از قوم خواست تا انجام دهند. یعنی تمام آن شریعتی که بعدا توسط مدیریت و پیشنهادات سلمان فارسی و خود محمد وارد دین اسلام شد. و امروز مردم مسلمان همان شریعت یهود را در ترکیبی از دیگر آیینهای عربستان آن روز انجام می دهند.
وقتی عیسای مسیح پا در اسرائیل گذاشت. تمام فیض و رحمت خود را شامل نیازمندان و دردمندان کرد. تمام قوت خود را برای پیدا کردن گوسفند گمشدۀ اسرائیل کرد. برای بیماران و گرسنگان و تشنگان نیکی. اما همواره تیغ تیز و برندۀ جملات خود را بر روی قانون گذاران و صاحبان شریعت گذاشت. او هرگز مردم عادی را قبر سفید خطاب نکرد. او هرگز گناهکاران را گندیده و فاسد خطاب نکرد. او هرگز دزدان و زنا کاران را روباهان و گرگان در پوست میش خطاب نکرد. بلکه تمامی این القاب پلید را به این دین داران و قانون گذاران شریعت داد. چرا؟ چرا خداوند صلح و فیض می بایست اینگونه بر این جماعت خشمگین میشد؟ چرا می بایست عمل به هم زدن بازار تاجران در هفتۀ قبل از مصلوب شدنش برای این فریسیان و صدوقیان تا به این اندازه گران در می آمد که تصمیم به کشتن او را برای خود قطعی و سوگند خورده دیدند؟ مگر او انگشت خود را بر چه نقطه ای گذاشته بود که این مذهبیون و به اصطلاح رهبران دینی از او نفرت داشتند؟
پاسخ ساده است. در انجیل به روایت مرقس باب ۷ از آیۀ ۱ تا ۲۳ گوشه ای در این خصوص می خوانیم. رهبران دین یهود از او ایراد می گیرند که چرا شاگردانش قبل از غذا دستهای خودشان را بر طبق سنت دین یهود با آب نشسته اند. در جایی در انجیل لوقا باب ۱۱ آیۀ ۳۷ ؛ از خود مسیح نیز به همین دلیل ایراد می گیرند! و عیسای مسیح بدون تامل یا شک رو به این مذهبیون فرمود که :” نیکو اخبار نمود اشعیاء در بارۀ شما ای ریاکاران چنانکه مکتوب است. این قوم به لبهای خود مرا حرمت میدارند لیکن دلشان از من دور است.”
به نظر شما برای خدا لب و گفتار انسان مهم است یا دل و باور انسان. مگر نه اینکه گفتۀ انسان از دل او سرچشمه می گیرد؟ خدا شریعت را داد تا انسان دلش برای خدا عوض شود. اما انسان شریعت را به زبان آورد اما دلش همواره از خدا دور بود. کمااینکه پدران و نیاکان ما که از دین قبلی ما بوده اند. و امروز در اطراف ما به وضوح از این جماعت می بینیم و چه بسا که بر ما حکومت نیز میکنند!
پولس رسول با بهره گیری از همین پیام زندۀ عیسای خداوند برای پایان دادن به شریعت و آیین های مذهبی برای خشنود کردن خدا، در رسالۀ خود به کولسیان می نویسد: ” پس کسی در بارۀ خوردن و نوشیدن و در بارۀ عید و هلال و سبت بر شما حکم نکند. زیرا که اینها سایۀ چیزهای آینده است لیکن بدن از آن مسیح است. و کسی انعام شما را نرباید از رغبت به فروتنی و عبادت فرشتگان و مداخلت در اموری که دیده است که از ذهن جسمانی خود بیجا مغرور شده است…چونکه با مسیح در اصول دنیوی مُردید چگونه است که مثل مُردگان در دنیا بر شما فرایض نهاده می شود. که لمس مکن و مچش بلکه دست مگذار.( که همۀ اینها محض استعمال فاسد می شود ) بر حسب تقالید مردم که چنین چیزها هر چند در عبادت نافله و فروتنی و آزار بدن صورت حکمت دارد ولی فائده برای رفع تن پروری ندارد.” ( کولسیان باب ۲ آیات ۱۶ تا ۲۳ ). در نامۀ عبرانیان می خوانیم که :” زیرا که چون شریعت را سایۀ نعمتهای آینده است نه نفس صورت آن چیزها…” ( عبرانیان ۱۰ : ۱ ). یعنی چه؟ یعنی شریعت به خودی خود بد نیست اما نفس و طینت آدمی را قابل به عوض کردن نیست. از اینرو چون عیسای مسیح آمد. شریعت را که بنا بود تا راه پاک زیستن برای خدا را به ما تعلیم دهد، با قربانی شدن بر صلیب و قیام خود از مرگ ، برای همیشه تکمیل نمود، و سپس روح القدس خدا را به ما عطا نمود تا با زیستن در روح مقبول خدا شده و به شباهت مسیح در آییم تا خدا ما را بپسندد؛ از آن زمان دیگر شریعت و مذهب بر یک مسیحی نباید حکم و فرمان براند. ” زیرا که شریعت روح حیات در مسیح عیسی مرا از شریعت گناه و موت آزاد گردانید.” ( رومیان ۸: ۲ ). و پطرس می گوید این آزادی ما از قید و بند شریعت پدرانمان برای ما رایگان و مانند هدیه ای بود، اما برای خدا بسیار گرانبها.” زیرا میدانید که خریده شده اید از سیرت باطلی که از پدران خود یافته اید نه به چیزهای فانی مثل نقره و طلا. بلکه به خون گرانبها چون خون برۀ بی عیب و بی داغ یعنی خون مسیح.”( اول پطرس ۱ : ۱۸-۱۹).

ما کی هستیم؟
ما آزاد شده گان از اسارت دین و مذهب پدران خود هستیم. که نه تنها ما را بلکه پدران و نیاکان ما را برای قرنها در زیر تسلط و بردگی خود قرار داده بود. امروز ما از این اسارت و از دین پوسیده پدران خود به قیمت خون عیسای مسیح بر صلیب برای همیشه آزاد شده ایم. و دیگر هرگز خود را نه اسیر مذهب و آیینهای مذهبی چه در مسیحیت و چه در بازگشت به اخلاق و خوی قدیمی دین پدری خود خواهیم کرد و نه هرگز از تعالیم عیسای خداوند و کتابمقدس مذهب و شریعت برای دیگران درست میکنیم.هرگز!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...