پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶

ما کی هستیم ۱۷

ما کسی هستیم ۱۷
خلقت تازه در مسیح

ماجرای مسیحیت در مصلوب شدن عیسای مسیح به پایان نمیرسد! ماجرای مسیحیت قبل از ” در ابتدا…” ( پیدایش ۱: ۱) آغاز میگردد، در صلیب مسیح به اوج رسیده و کامل میگردد و این کاملیت تا به انقضای عالم ادامه دارد. این ماجرا، داستان و تخیل نیست. شعر و افسانه نیست. آنچه نیست که به زمان خودش بستگی داشته باشد و دیگر امروز کهنه شده باشد( آنچه که امروز همه جا این را میشنوید). آنچه مسیح برای آدمی با خود از آسمان ارمغان آورد ورای تصور و قلم و تشریح هر آدمی بر روی زمین است! تاکنون قلم نتوانسته به قول یوحنا شاگرد خود او تمامی آنچه عیسی بر روی زمین انجام داده و تعلیم داده را ثبت نماید. ورای این خدمتی که عیسای خداوند برای انسان انجام داد، هدف او و آنچه را که از بر روی زمین در انسان بجا گذاشت، چنان شگفت انگیز است که تا به امروز شاید میلیونها نفر، صدها میلیون مقاله در خصوص آن نوشته اند! این نه تنها به دلیل مقدار تاثیر کار عیسی در زندگی آنان و انسانهای طول تاریخ بوده، بلکه به دلیل عمق و ژرفنا و وسعت این کار و تاثیر آن بر انسان بوده است. این چیست؟ پولس رسول این را اینگونه بیان نموده است:” پس اگر کسی در مسیح باشد خلقت تازه‏ایست؛ چیزهای کهنه در گذشت اینکه همه چیز تازه شده است.” ( دوم قرنتیان ۵: ۱۷) سوال میکنید که چیزهای کهنه در گذشت، یعنی چه؟ خلقت تازه ایست یعنی چه؟ دوست عزیز! همه چیز از باغ عدن آغاز شد. آنچه بر سر انسان و نسل آدمی در باغ عدن آمد، بسیار موحش و غیرقابل بیان و تشریح است. آنچه میدانیم این است که: تمامی خلقت خدا بدلیل نااطاعتی و گناه انسان در معرض هلاکت قرار گرفت. آنچه را که خدا خود ساخته بود روزی تمام آن مورد خشم و عصبانیت او شد، به حدی که خالق تصمیم نابودی تمامی خلقت را گرفت. چرا؟ زیرا گناه با تمام آلودگی و فساد خود وارد ذات انسان شد و نه تنها خود انسان را بلکه تمام فرزندان او و خلقت خدا را تحت تاثیر این آلودگی خود قرار داد. زمان گذشت و به دلیل تاثیر این گناه در خلقت همه چیز رو به کهنگی رفت. یعنی چه کهنگی؟ یک چیز کهنه را در نظر بگیرید. بوی آن، ظاهر آن، باطن آن تماما باعث کدورت و دوری شما از آن میگردد.چهار چیز اساسی در کهنگی باعث دوری ما از آن میگردد؛در کهنگی: ۱- تازگی نیست ۲- رشد نیست. ۳- حرکت نیست. ۴- تبدیل نیست. در رابطۀ اولیۀ خدا با انسان قبل از این کهنگی هر چهار مورد وجود داشت. تازگی انسان تماما منهدم گشت. و بدلیل گناه و دوری انسان از خدا این تازگی از بین رفت و جای خود را به کهنگی سپرد. رشد انسان در روحانیت متوقف گشت. حرکت او به سمت زیستن در جلال خدا متوقف شد. و تبدیل شدن به شباهت خدا برای همیشه گویا از بین رفت. زیرا انسان در درون به گناه آلوده گشته و از تمام معیار و میزان خدا دور افتاده بود. اکنون انسان در زیر خشم خدا بود، زیرا گناه او عدالت او را برانگیخته بود تا انسان را تنبیه سازد. اما در عین عادل بودن خدا، او همچنین پرفیض و رحیم نیز هست پس زمانی رسید که خدا به انسان وعده داد که این تازگی روزی برمیگردد. خدای پرفیض این وعده را داد و ما میدانیم که او چقدر خدای وفادار به وعده هاست. او از زبان نبی فرمود:” و دل تازه به شما خواهم داد و روح تازه در اندرون شما خواهم نهاد. و دل سنگی را از جسد شما دور کرده دل گوشتین به شما خواهم داد.” ( حزقیال ۳۶: ۲۶) نگاه کنید به آیۀ بالا. دل سنگی باید گرفته میشد تا دل تازه جایگزین آن میگردید. مثل بهار و خانه تکانی ما! مگر ما وسایل عید را در گرد و خاک اتاق میگذاشتیم. ابتدا باید تمام خانه تمیز و نو میشد؛ آنوقت وسایل تازه چیده میشد. خدا باید ابتدا دل سنگی و کهنه را از ما میگرفت تا دل تازه و نو را جایگزین کند. عیسای مسیح نیز همین را به مذهبیون و مردم اطراف خود فرمود:” شراب تازه را در مشکهای نو می‏ریزند.” ( متی ۹: ۱۷).
شراب تازۀ عیسی، خون خود او بود. خونی که عدالت خدا را برآورده میکرد و خشم خدا را از روی انسان بر میداشت. همان خونی که با نوشیدن آن حیات بدست میاید. ما میدانیم که در مرگ کهنگی است. مرگ از گناه نشات میگیرد. وقتی شراب تازۀ خون عیسی بر بالای تپۀ جلجتا برای گناهان دنیا ریخته شد، مرگ نابود گردید. وقتی مرگ نابود گشت، کهنگی از بین رفت. بسیار خب! خون ریخته شد، گناه برداشته شد. تازگی بر کهنگی پیروز شد؛ اما من چگونه توانستم از این واقع سهمی ببرم؟ به من فرمان داده شد که این کهنگی را نزد خون مسیح برده و تازگی شراب او را بنوشم و آن را دریافت نمایم. اما میگویید عیسی مُرد و چهل روز بعد به آسمان صعود نمود. دیگر چگونه توانستم به نزد او رفته و این معامله را انجام بدهم؟ به وعدۀ خداوند دقت کنید که پس از وعدۀ دادن دل تازه چه آمده است:” روح تازه در اندرون شما خواهم نهاد.” عیسی نیز همین را به شاگردان فرمود:” لیکن چون او یعنی روح راستی آید شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد.” ( یوحنا ۱۶: ۱۳)
دقت کنید! آنچه که روح مقدس خدا پس از ایماندار آوردن شخص به مسیح در زندگی اطراف او انجام میدهد خلقت تازه نیست. بلکه آنچه روح مقدس خدا در جان و روح شخص مسیحی انجام میدهد خلقت تازۀ مسیح است که در ما آغاز میکند. ” پس اگر کسی در مسیح باشد خلقت تازه‏ایست.” پولس نمیگوید، ایمان به مسیح خلقت تازه است. بلکه میگوید هر کسی که در مسیح باشد خلقت تازه است. یعنی چه؟ بودن، فعل زیستن است. فعل موجودیت. خودِ بودن هست. بودن وجود دارد و اگر نه بودن نبود! خلقت تازه وجود دارد. آنکه در مسیح است، یعنی به مسیح ایمان میاورد. یعنی در فرمان و تعالیم مسیح میماند. یعنی دنبال مسیح میرود. یعنی در شام ربانی او با او شرکت میکند. یعنی او نیست که قدم میزند بلکه این مسیح است که در او قدم میزند. این او نیست که تازه است بلکه تمام او را تازگی مسیح پر کرده و پوشانیده است طوری که شما او را نمیبیند بلکه مسیح را در او میبیند. او را نمی بینید بلکه خلقت تازۀ مسیح . کافیست تا در مسیح باشد تا خلقت تازه باشد. کافیست تا در مسیح بماند تا میوه آورد و پربار گردد و خلقت تازه باشد.
سپس علائم دیگر این تبدیل و حرکت و رشد در تازگی و این خلقت تازه در مسیح این است که هر آنچه کهنه بود را بیرون ریخته است. کی؟ درست وقتی قلب خودش را به عیسی داد. شما میگویید ایمانداری را میشناسید که بیست سال در ایمان است اما چقدر کهنه است! اشکال در این است که آن ایماندار هنوز به کهنگی خودش چسبیده و داشتن آن را سهم و بخشی از زندگی خودش میداند. خیر! این توهین به موجودیت روح خداوند در شماست. بدن ما معبد روح القدس است. روح خدا، روح مسیح. چگونه ممکن است ما این تثلیث مقدس و عزیز را در کهنگی منزل دهیم! حاشا! روح خدا به ما نهیب میزند: روزی که قلب خودتان را به مسیح دادید و در نام پدر، پسر، روح القدس تعمید آب گرفتید، شما در آن آب که بقول پطرس آب معمولی نبود، تمام کهنگی های خودتان را شستید و در مسیح، پدر و روح القدس تازه شدید. تمام کهنگی خودتان را شستید. کهنگی نفس و امیال آن. مانند شرارت، خودخواهی، کبر، ریا، دروغ، خود بزرگ‏بینی، و امثال اینها که بقول پولس کنندگان چنین اعمالی هرگز از ملکوت خدا سهمی نخواهند برد. زیرا در ملکوت خدا کهنگی نیست و نه مکانی برای کهنگان.
ما کی هستیم؟
ما ایمانداران به مسیح خلقت تازۀ مسیح هستیم. خلقت تازه ایی هستیم که مسیح را پوشیده ایم، او که خلقت تازۀ ماست. ما اعلام میکنیم که هر آنچه در ما کهنه بوده در گذشته است و انسانی تازه مولود گشته است. انسانی که تماما تازگی خداوند و نجات دهندۀ خود را بر تن کرده و به دنبال او میرود. این انسان تازه دیگر هرگز میل به کهنگی ندارد. نه زیستن در آن، نه تامل و مکث کردن بر آن و نه دیگر بازگشت به آن. اعلام میکنیم که آن کهنگی درگذشته است، مرده است، دفن شده است و انسانی تازه، خلقتی تازه در مسیح برخاسته است.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...