پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / ما کی هستیم ۱۸

ما کی هستیم ۱۸

ما کی هستیم؟( ۱۸)
غیوران انجیل مسیح

غیرت ما به انجیل باید تماما با غیرت مذهبیون و هواداران شریعت که غیرتی متعصب و ویرانگر است متفاوت باشد و هست. آنها هرگز پیام آیین خود را درک نکردند، اما از آن دفاع کردند! هرگز به سوالات خود پاسخ ندادند، اما از شما سوال کردند! کتاب خود را هرگز نخواندند، اما از سوزاندن آن دنیا را به آشوب کشیدند! ۶۰۰ قانون شریعت خود را هرگز نتوانستند کامل اجرا کنند، اما فیض رایگان خدا را برای نجات رد کردند و خداوند صلح را مصلوب ساختند! و همین افراد امروز شما را تمسخر میکنند، خداوندتان را کفر میگویند و ایمانتان را پوچ میدانند.
غیرت مسیحی به انجیل مسیح باید از روی دانش روح و حکمت آسمانی به درک انجیل مسیح در طول و عرض و پهنا و درازای آن باشد نه فقط خرافه؛ مانند یهودیان غیرتمند که پولس روزی یکی از آنها بود:” زیرا به جهت ایشان شهادت میدهم که برای خدا غیرت دارند لکن نه از روی معرفت.” ( رومیان ۱۰: ۲ )
میخواهیم به انجیل مسیح غیرت داشته باشیم باید ابتدا از آن عار نداشته باشیم و آن را با شهامت در جان خود پذیرفته، بر اساس آن قدم برداشته تا بتوانیم آن را با شجاعت بشارت بدهیم. آیا در انجیل نجات بخش مسیح هیچ شرمساری وجود دارد که یک مسیحی نباید با سینه ایی فراخ از آن دفاع کند؟ پولس رسول تقریبا دو هزار سال پیش در نامۀ خود به ایمانداران کلیسای روم مینویسد:” از انجیل مسیح عار ندارم.” ( رومیان ۱: ۱۶ ) وقتی او این نامه را به کلیسا روم مینوشت، هر چند بارها به قصد کشتن او توطئه کرده بودند، به او جفا رسانده بودند اما هنوز بازداشت نشده بود، و در زندان روم تحت مراقبت نبود. اما جالب این است که وقتی همین شخص به زندان افتاد و به آخرین روزهای زندگی خود بر روی زمین نزدیک میشد و صدای پوتینهای مرگ را میشنوید که برای بردن او میایند؛ مجددا همین جمله را اینبار به شاگرد جوان و عزیز خود تیموتائوس تکرار میکند و نه تنها از شاگرد خود میخواهد که نسبت به انجیل عیسای مسیح همین باور را داشته باشد که:” از شهادت خداوند ما عار مدار” ( دوم تیموتی ۱: ۸ ) بلکه خود او نیز یکبار دیگر تکرار میکند:” و از این جهت این زحمات را میکشم بلکه عار ندارم چون میدانم به که ایمان آوردم .” ( دوم تیموتی ۱: ۱۲ ) دنیای امروز به همان اندازه نسبت به پیام انجیل عیسای مسیح، حساس است و آن را بی ربط و پوچ و تهی میداند که دنیای پولس رسول در آن زمان. امروز عصر صنعت و تکنولوژی و قوت اقتدار مغز آدمیست، دیروز عصر خدایان و فلسفه و ماورالطبیعه. در هر دو زمان: چه دیروز و چه امروز، خبر انجیل عیسای مسیح، بنظر میرسد که به دور از باور و درک آدمی است. میپرسند: یعنی چه یک انسان برای گناهان من بمیرد؟ بعد دفن شود، سپس روز سوم از مرگ قیام کند و من با ایمان آوردن به او حیات جاودان و ابدی را خواهم داشت؟ یعنی چه! کاری که پولس رسول در اوج عصر زمان خود در میان خدایان و باورهای فلسفی آن روز، هرگز تحت هیچ شرایطی از بیان آن غفلت و کوتاهی نکرد؛ امروز عین آن وظیفۀ تک تک ماست که همان دیدگاه را نسبت به انجیل مسیح داشته باشیم. زیرا در عین به ظاهر پوچ بودن همین پیام انجیل مسیح بود که خدای خالق، ادونای عظیم، بر اساس پیام همین انجیل رستگاری و غضب را بنا کرد.( اول قرنتیان ۱: ۲۱ ) بله پولس رسول هیچ از انجیل مسیح عار نداشت و عین همین نقطه نظر را به شاگردش میگوید که هرگز عار نداشته باشد. پولس چه دلایلی برای اثبات این حقیقت خود بیان میکند؟ او میگوید: انجیل مسیح، قوت خداست. قوت، نیرو. ببینیم پولس این نیرو و قوت را چگونه میبیند. او در رسالۀ اول قرنتیان میگوید:” زیرا ذکر صلیب برای هالکان حماقت است لکن نزد ما که ناجیان هستیم قوت خداست.” ( اول قرنتیان ۱: ۱۸ ) و در دوم قرنتیان این قدرت را بسط میدهد و میگوید:” لیکن این خزینه را در ظروف خاکی داریم تا برتری قوت از آن خدا باشد نه از جانب ما. در هر چیز زحمت کشیده ولی در شکنجه نیستیم. متحیر ولی مایوس نی. تعاقب کرده شده لیکن نه متروک. افکنده شده ولی هلاک شده نی.” ( دوم قرنتیان ۴: ۷- ۹ ) پولس چگونه میتوانست اینچنین به رغم تمام این رنجها استوار بایستد و زحمت را ببیند، متحیر شود، مورد تعاقب قرار گیرد، افکنده شود؛ اما باز بایستد و نام مسیح را در هر شهر و هر روستا و هر معبدی بشارت دهد؟ زیرا نه قوت انسانی بلکه قوت خدا با او بود، و این قوت خدا در پیام انجیل مسیح نهفته است. پس اگر چنین قوتی با چنین توان و نیرومندی در انجیل مسیح وجود دارد چرا شخص مسیحی باید از آن عار داشته باشد؟ مگر نه اینکه باید با افتخار نام نجات دهندۀ خودش را فریاد بزند؛ زیرا قوت، یهوه نسی با اوست! هللویاه!
خداوند رو به جماعت کلیسا کرده و به آنها میگوید:” کاش کسی از میان این جماعت کلیسا پیش رفته و آن انسانهایی که گمشده و سرگردان هستند را به نزد من بیاورد تا قلب خود را تسلیم من کنند؟” چند نفر از اعضای کلیسا پیش آمده و با شجاعت پیام انجیل مسیح را به میان خیل دشمن برده و از دل سیاه لشکر دشمن عبور کرده و جانهای مشتاق و تشنه را با خود به حضور صلیب مسیح میاورد؟( دوم سموئیل ۲۳: ۱۴- ۱۷ ) کلیسا امروز به چنین غیوران انجیل نیاز دارد. نه فقط خوانندگان و گوش کنندگان انجیل، بلکه غیوران پیام انجیل تا آن را مانند شعلۀ سوزانی به دل سیاه دشمن برده و گمشدگان را راه بخشند.
آیا میخواهید بدانید چنین غیرتی در شما هست؟ کافیست در سه مورد خود را بیازمایید:
ایا نسبت به خدا و فرامین او و مقام و شکوهمندی او غیرت دارید، آن غیرتی که آتش آن دل و جگر شما را میسوزاند وقتی که ساحت مقدس او و نام مقدس او و قدوسیت او در خانه و کار و بیرون لکه دار و بی حرمت میگردد؟ ( مزمور ۶۹: ۹ )
آیا نسبت به آنانی که به کلام خداوند بی اعتنا هستند و آن را فراموش کرده و آن را اهمیتی نمیدهند، غیرت و حرارت نشان میدهید؛ تا به آنان با زیستن مسیحی و اعمال مسیحی خود خلاف این را ثابت کرده و آنان را مشتاق به کلام خدا سازید؟( مزمور ۱۱۹: ۱۳۹ )
عشق و علاقۀ اولیه همواره با غیرت و حرارت همراه است؛ آیا محبت اولیۀ مسیح هنوز در قلب شما شعله ور است؟( مکاشفه ۲: ۴-۵ )

ما کی هستیم؟
ما غیوران به محبت مسیح هستیم. محبتی که در پیام انجیل او آشکارا برای ما بیان شده است. هر چند مسیح را ندیدیم، اما با ایمان چون این محبت مسیح را دریافت کرده و فیض او را قبول میکنیم، چنان محبتی در ما شعله میکشد که گویی شانه به شانۀ او در کنار دریاچۀ جلیل قدم میزنیم. این محبت او به ما و این عدم لیاقت و شایستگی ما برای دریافت چنین محبتی چنان والا و ارزشمند و آسمانی است که در ما غیرتی ایجاد میکند که این محبت و این پیام نجات بخش را هرگز فراموش نکرده و همواره مانند سفیران و سربازان مطیع و آزموده گوش به اجرای فرمان پادشاه هستیم؛ زیرا غیرت پیام محبت و فیض او همواره در ما شعله ور است.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...