سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / امثال در کتاب مقدس / مثال بدهکار بی گذشت

مثال بدهکار بی گذشت

مثل ” بدهکار بی گذشت ”
بخشیدم، ببخش!
متی ۱۸: ۱۵- ۳۵
نوشتۀ: ح.گ
در نگاه خود به بررسی امثال موجود در کتابمقدس به یکی دیگر از امثال خداوندمان عیسای مسیح در انجیل به قلم متی میرسیم. این مثل در پی سوالی میاید که پطرس شاگرد عیسای مسیح از او میپرسد. و سوال پطرس گویی از فرمایش خود عیسای مسیح برخاسته است که آن را مجددا در همین فصل چند سطر بالاتر میخوانیم. در آیۀ ۱۵ همین فصل عیسای مسیح رو به شاگردانش کرده و میفرماید:” و اگر برادرت به تو گناه کرده باشد، برو و او را در میان خود و او در خلوت الزام کن.” بعد عیسای خداوند ادامه داده و چگونگی رفتار کردن با شخص خطاکار را در جمع ایمانداران کلیسایی بازگو میکند. در آیۀ ۲۱ این پطرس است که گویی گفتگوی عیسای مسیح را با این سوال ادامه میدهد که:” آنگاه پطرس نزد او آمده، گفت:” خداوندا، چند مرتبه برادرم به من خطا ورزد، میباید او را آمرزید؟ آیا تا هفت مرتبه؟” سپس عیسای مسیح در خصوص نظر پطرس اینگونه پاسخ میدهد:” تو را نمیگویم تا هفت مرتبه، بلکه تا هفتاد هفت مرتبه!” سپس برای تفهیم عمیق بخشیدن شخص خطاکار به ما، عیسای مسیح مثلی را برای شاگردان بازگو میکند تا از دل این مثل راز حقیقی و الهی بخشیدن را فرا گیرند.
قبل از اینکه به بررسی مثل بپردازیم باید کمی در خصوص گفتگوی بین پطرس و عیسای مسیح توضیحی داده شود. وقتی پطرس رسول رو به عیسای مسیح کرده و میگوید: خداوندا چند بار باید برادری که من خطا کرده است را ببخشم، آیا هفت بار؟ پطرس یهودی زاده که از سنت و شریعت یهود افکارش شکل گرفته است و شریعت مرسوم زمان او هر شنبه در کنیسه به او یاد داده بود آنانی که به ما خطا میکنند را تا سه بار ببخشیم. وقتی به عیسای مسیح میگوید: هفت بار بخشیدن، پطرس پا از سنت و تعلیم داده شدۀ کاتبین و فریسیان فراتر گذاشته است. من نمیدانم پطرس با چه نیتی این سوال را از عیسای مسیح کرد، اما میدانم در نظر خودش توقع داشت تا پاسخ مثبت از عیسای مسیح میشنید:” بله، درود بر تو پطرس! هفت بار ببخش!” اما پاسخ عیسای مسیح بر خلاف تصور پطرس این نبود. عیسای مسیح یکبار دیگر به بطن و ریشۀ رفتار و خواسته‏های الهی خداوند در انسان نظر کرده و اینگونه برداشت پطرس را کامل میکند:” تو را نمیگویم هفت مرتبه، بلکه تا هفتاد هفت مرتبه!” یعنی چه؟ بیان ارقام و تکرار آن در زبان یهود معنای خاص را ادا میکند. در کتاب عاموس میخوانیم که، یهوه در خصوص تنبیه کشورهای شرور و گناهکار چنین میفرماید:” خداوند چنین میگوید به سبب سه و چهار تقصیر…” و نام کشورهای متعددی را پس از آن میخوانیم( عاموس نبی ۱: ۳). منظور عیسای مسیح از فرمایش خود تعداد ارقام آنچه که فرمود نبود، بلکه یک استعاره برای بخشیدن بی مرز است. هر بار بخشیدن. همیشه بخشیدن. جالب اینجاست که در انجیل به قلم لوقا دقیقا همین منظور عیسای خداوند را به قلم لوقا میخوانیم:” احتراز کنید و اگر برادرت به تو خطا ورزد او را تنبیه کن و اگر توبه کند او را ببخش. و هر گاه در روزی هفت کّرت به تو گناه کند و در روزی هفت مرتبه برگشته به تو گوید توبه میکنم او را ببخش.”( لوقا ۱۷: ۳- ۴ )من قصد ندارم تا در خصوص شیوۀ برخورد و رفتار بین ایمانداران صحبت کنم. بلکه قصد دارم تا مرکز اصلی فرمایش عیسای مسیح خداوند را در خصوص بخشیدن همدیگر را بیان کنم. چند نفر از ما ممکن است روزی هفت بار به برادری خطا کنیم؟ پس منظور برداشت عینی کلام نیست بلکه برداشت کلی از آن. خلاصۀ آن میشود که اگر برادر یا خواهری در مسیح به تو خطا کرد و قلبا از تو پوزش طلبید و خواست تا او را ببخشی او را ببخش. نه فقط یکبار، بلکه همواره .همیشه ببخش. چرا باید ببخشیم؟ پس برای درک این حقیقت الهی مثالی برای شاگردانش میزند تا این فرمایش او را در خصوص بخشیدن آن کسی که به ما خطایی کرده است را کاملا درک کنند:
” از آن جهت ملکوت آسمان پادشاهی را ماند که غلامان خود را ارادۀ محاسبه داشت. و چون شروع به حساب نمود شخصی را نزد او آوردند که ده هزار قنطار به او بدهکار بود و چون چیزی نداشت که ادا نماید آقایش امر کرد که او را با زن و فرزندان و تمام مایملک او فروخته طلب را وصول کنند. پس آن غلام رو به زمین نهاده او را پرستش نمود و گفت ای آقا مرا مهلت ده تا همه را به تو ادا کنم. آنگاه آقای آن غلام بر وی ترحم نموده او را رها کرد و قرض او را بخشید. لیکن چون آن غلام بیرون رفت یکی از همقطاران خود را یافت که از او صد دینار طلب داشت او را به گرفت و گلویش را فشرده گفت طلب مرا ادا کن. پس آن همقطار بر پایهای او افتاده التماس نموده گفت مرا مهلت ده تا همه را به تو ادا کنم. اما او قبول نکرد بلکه رفته او را در زندان انداخت تا قرض را ادا کند. چون همقطاران وی این وقایع را دیدند بسیار غمگین شده رفتند و آنچه شده بود به آقای خود باز گفتند. آنگاه مولایش او را طلبیده گفت ای غلام شریر آیا تمام آن قرض را محض خواهش به تو نبخشیدم. پس آیا ترا نیز لازم نبود که همقطار خود رحم کنی چنانکه من بر تو رحم کردم. پس مولای او در غضب شده او را به جلادان سپرد تا تمام قرض را بدهد. به همین طور پدر آسمانی من نیز با شما عمل خواهد نمود اگر هر یکی از شما برادر خود را از دل نبخشید.”
عیسای مسیح مثل خودش را اینگونه آغاز میکند که ” پادشاهی آسمانی پادشاهی را ماند.” هدف اصلی سخن عیسای مسیح چیست؟ یکبار دیگر تمرکز بر تشریح چگونگی ملکوت آسمانی خدا و یکبار دیگر چگونه بودن در این ملکوت بین ایمانداران مسیحی.
پادشاهی بدهکاران خودش را طلب میکند و قصد دارد تا طلب خودش را از آنها بستاند. مردی که به پادشاه ده هزار قنطار بدهکار بود حاضر میشود. ترجمۀ عصر جدید در خصوص ده هزار قنطار میگوید :” میلیونها تومان “. ترجمۀ تفسیری میگوید: ” رقم هنگفتی”. زیرنویس ترجمۀ انگلیسی هولمن کریستین استاندارد میگوید که ده هزار قنطار مبلغی ورای تمام پولی بوده است که در تمام فلسطین در بازارها در گردش بوده است. اگر یکنفر تقریبا ۲۰ سال کار میکرده میتوانسته یک قنطار در آمد داشته باشد. اکنون ده هزار را در این رقم ضرب کنید!! زیر نویس ترجمۀ انگلیسی ای اس وی میگوید که: “اگر بگوییم که یک کارگر ساعتی ۱۵ دلار درامد داشته باشد و اگر ۲۰۰۰ ساعت در سال کار کند در آمد سالیانۀ او ۳۰۰۰۰ دلار در سال خواهد بود. یک قنطار معادل میشود با ۶۰۰۰۰۰ دلار، اکنون ده هزار را در این رقم ضرب کنید، ۶ بیلیون دلار بدهکاری غلام به پادشاه بوده است!!”
زبان زبان مثل است. مسلما ارقام اشاره شده از زبان عیسای مسیح در این مثل به گونۀ اغراق مطرح شده تا جدیت و بزرگ بودن مقدار بدهکاری غلام را به پادشاه نشان بدهد. برای همین میخوانیم که غلام هرگز قادر به پرداخت این بدهی نبود! ” چون چیزی نداشت.” هیچ چیز نداشت که بتواند این رقم بدهکاری را به پادشاه بتواند ادا کند. و چون چیزی نداشت، پادشاه دستور داد تا خودش، زنش، فرزندانش، املاکش را تماما تصرف کنند تا بدهی او پرداخت شود. همه چیز مرد باید توسط ارباب او گرفته میشد، فروخته میشد تا شاید بدهی او پرداخت میشد. خودش و زن و بچه هایش به برده داری فروخته میشدند، تمام اموالش فروخته میشد، هر آنچه که تاکنون پس انداز کرده بود و برای آن کار کرده بود، باید فروخته میشد تا بدهی او به پادشاه پرداخت شود. غلام چکار میتوانست بکند؟ پس ناتوان و عاجز به زانو میافتد. نزد پادشاه التماس میکند که به او فرصت بدهد تا بدهی او را به او پرداخت کند. آیۀ ۲۷ آیۀ کلیدی ماست:” آنگاه آقای آن غلام بر وی ترحم نموده او را رها کرد و قرض او را بخشید. ” خوب دقت کنید: بر وی ترحم کرد. او را رها کرد. قرض او را بخشید. رحمت و رافت پادشاه علنا و تماما بر این غلام بدهکار نشان داده میشود. پادشاه او را آزاد نمیکند تا برود بدهی خودش را تهیه کند. مقداری از قرض او را نمیبخشد و نمیگوید حالا بقیۀ آن را بیاور. او را رها کرده و قرض او را میبخشد. به قول خودمان طلب خودش را نادیده میگیرد. بدهی غلام را به صفر میاورد. دیگر غلام حتی یک دلار هم بدهکار نبود. غلام نه تنها بدهی اش بخشیده شده بود، زنش و فرزندانش نیز آزاد شده بودند. به اموالش نیز دست نخورده بود. چند نفر از ما امروز اگر به بانکها و کردیت کارتها بدهکار هستیم( امیدوارم که هرگز نباشیم!) آرزوی چنین روزی را داریم؟ روزی که بدهی ما با آنها صاف میشود یکی از زیباترین و صلح آمیزترین روزهای زندگی ما محسوب میشوند!!
آن غلام آن روز از نزد پادشاه باید با شادی و خوشی فراوان دست در دست همسر و فرزندانش کاخ پادشاه را ترک کرده باشد. آیه ۲۸ عیسای مسیح میگوید وقتی غلام بیرون رفت. یعنی دیگر در حضور پادشاه نبود. یکی از همقطاران خودش را دید. به زبان نوشتۀ عهد جدید یعنی یک هم کلیسایی خودش را دید. یک دوست ایماندار مسیحی خودش که با هم به یک کلیسا میامدند. دست بر قضا این دوست او فقط ” صد دینار ” به او بدهکار بود. هم ترجمۀ عصر جدید و تفسیری میگویند که ” صد تومان “، به او بدهکار بود. در ادامۀ آیۀ ۲۸ میخوانیم که ” او را بگرفت و گلویش را فشرد.” به نظر میرسد که دوست او مدتی بوده که نتوانسته بوده که بدهی خودش را به او بدهد. وقتی عیسای مسیح میگوید که او را ” بگرفت ” و بلافاصله میگوید ” گلویش را فشرد.” در حقیقت میخواهد بگوید که ناگهان او را در خیابان دید، به سمت او دویده، او را گرفته و محکم کوبیده به دیوار، گلویش را به نشان خفه کردن او چسبیده و آن را فشار داده یعنی او را تهدید به کشتن کرده بود، و که چکار کند؟ از او میخواهد که:” طلب مرا ادا کن.” انگاری ماجرا دارد تکرار میشود. عیسای مسیح با ظرافت هر چه تمامتر همان گفتگو و همان صحنۀ بین همین غلام و پادشاه را روبروی چشم ما یکبار دیگر گویی زنده میکند. همانطور که پادشاه از غلام خواسته بود تا قرض خود را ادا کند، اکنون این غلام رو به دوست خود کرده و از او میخواهد که قرض او را به او ادا کند. همانطور که غلام چیزی نداشت تا قرض خود را به پادشاه ادا کند پس روبروی پادشاه زانو زد. دوست او نیز در آیۀ ۲۹ چون بدهی خود را نداشت تا به او پرداخت کند پس به زانو میافتد. همانطور که غلام از پادشاه خواست تا به او وقت بدهد تا قرضش را ادا کند، دوستش نیز از او خواست تا به او فرصت بدهد تا قرضش را به او ادا کند. اما فرق اساسی برخورد پادشاه با غلام در حرکت بعدی است. پادشاه وقتی حال زار و ناتوان غلام را دید، نه تنها بر او ترحم نمود و او و همسر و فرزندانش را ازاد کرد بلکه همۀ قرضهایش را ( با هم تقریبی حساب کردیم که حدود ۶ بیلیون دلار بود) تماما به او بخشید. اما همین مردک! بخاطر صد تومان وقتی دوست خودش را در خیابان پیدا کرد، گلویش را به قصد خفه کردن فشار داد، و وقتی دوستش عاجزانه از او خواست تا به او فرصت بدهد تا بدهی اش را به او بپردازد، نه تنها بر او ترحم نکرد، نه تنها آن صد تومان را به او نبخشید، بلکه او را به زندان انداخت تا قرض خودش را به او پرداخت کند. در آیۀ ۳۱ میخوانیم که دوستان همقطار او باز به قول زبان عهد جدید ایمانداران مسیحی دیگر وقتی این صحنه را دیدند ” غمگین شدند.” پس آنها نزد پادشاه رفته و همۀ ماجرا را برای او بازگو میکنند. پادشاه غلام را احضار میکند و نگاه کنید از او چه میپرسد. از او نمیپرسد، ماجرای بدهکاری او با دوستش چه بوده و چه مقدار بوده است. چرا چنین و چنان شده است. بلکه مستقیم اولین سوالی که پادشاه از او میپرسد این است که:” ای غلام شریر آیا تمام آن قرض را محض خواهش تو نبخشیدم. پس آیا ترا نیز لازم نبود که بر همقطار خود رحم کنی چنانکه من بر تو رحم کردم؟” دقت کنید به گفتۀ پادشاه:” تو به من قرضی هنگفت داشتی و قادر به پرداخت آن نبودی، تو از من التماس کردی و من تمام آن را بر تو بخشیدم. تو رحمت مرا دیدی. بخشش مرا چشیدی. رها شدن و ازاد شدن از تمامی قرضهایت. از خطر فروخته شدن زن و فرزندانت به برده داری وغلامی رهایی یافتی. تو رحمت مرا وقتی ۶ بیلیون دلار به من بدهکار بودی دیدی، چطور نتوانستی بر برادر خودت که فقط صد تومان به تو بدهکار بود بخشش و رحمت داشته باشی؟ ” ما در آیۀ ۳۴ دیگر رحمت پادشاه را نداریم بلکه خشم و غضب او را میبینیم. ( این ایه را به آنانی نشان بدهید که ادعا میکنند که خدا همه را میبخشد و همه وارد بهشت میشوند!)او به جلادان( لغت یونانی این کلمه یعنی شکنجه کننده گان) سپرده میشود تا بدهی خود را بپردازد. مثل در اینجا تمام میشود. سپس آیۀ کلیدی این بخش را در آیۀ ۳۵ داریم که عیسای مسیح مستقیما رو به شاگردان خود کرده و در نتیجه گیری مثل خود چنین میفرماید:” به همین طور پدر آسمانی من نیز با شما عمل خواهد نمود اگر هر یکی از شما برادر خود را از دل نبخشید.”
برداشت الهیاتی از مثل
در این مثل عیسای مسیح راز بخشیدن شدن توسط خدا را برای ما قید کرده است.همۀ ما به خدا آنقدر بدهکار بودیم که هرگز قادر به پرداخت آن نبودیم. نه با اعمالمان، نه با اجرای مراسم شریعت، روز و شب، ماه و سال؛ هر سال و برای تمام عمرمان. ما به خدا بدهکار بودیم. چه چیزی را؟ حرمت و قدوسیت او را با شرارت و گناهان خود تماما لکه دار کرده بودیم. او را نادیده گرفته بودیم. او را مسخ کرده بودیم. از نام او سوء استفاده کرده بودیم. به او نااطاعتی کرده بودیم. فرامینش را شکسته بودیم. در قلب به او گناه کردیم. در زبان کفر گفتیم. و در طول زندگی خودمان همواره بر ضد قدوسیت و مقام پرشکوه او، خالق و سازنده و حیات دهندۀ ما، شورش کرده بودیم. ما به او آنقدر بدهکار بودیم که هرگز قادر به پرداخت آن نبودیم. ما دشمنان خدا بودیم. اما خدا از روی رافت و رحمت خود بر ما شفقت نمود. حال زار و ناتوان ما را دید. تنها فرزند یگانۀ خود، عزیز دل خودش را، مروارید دل خودش را، برای ما بر روی صلیب فرستاد. اجازه داد تا توهین شود، شکنجه شود، و با شکلی فجیع در برابر چشمان مردمان خوار شده و بمیرد.آنقدر این صحنه برای او تکان دهنده بود که قادر به دیدن مرگ فرزند عزیز خودش نبود. سپس او از ما یک چیز خواست. شما قادر به پرداخت تمامی بدهی های خودتان به من نخواهید بود. من نمیخواهم شما نابود شوید، پس به این فرزند من ایمان بیاورید و من تمامی قرضهای شما را، شرارت و خطاها و فساد شما را که تاکنون به من کرده‏اید و حتی بعد از این به من خواهید کرد را میبخشم. من شما را خواهم بخشید. و وقتی شما را بخشیدم از شما یک چیز میخواهم، شما نیز همانطور که من شما را بخشیدم، همدیگر را ببخشید. بیاد بیاوریم جملۀ پادشاه را:” ای غلام شریر آیا تمام آن قرض را محض خواهش تو نبخشیدم. پس آیا ترا نیز لازم نبود که بر همقطار خود رحم کنی چنانکه من بر تو رحم کردم؟” عیسای مسیح در دعای ربانی خود اینگونه به ما تعلیم داده است:” اما اگر تقصیرهای مردم را بدیشان نیامرزید پدر شما هم تقصیرهای شما را نخواهد آمرزید.”( متی ۶: ۱۵ ) پولس رسول در رسالۀ افسس به ایمانداران مسیحی چنین میگوید:” و با یکدیگر مهربان باشید و رحیم و همدیگر را عفو نمایید چنانکه خدا در مسیح شما را هم آمرزیده است.” ( افسسیان ۴: ۳۲ ) عین همین را برای ایمانداران کولسی میگوید:” و متحمل یکدیگر شده هم دیگر را عفو کنید هر گاه بر دیگری ادعایی داشته باشید؛ چنانکه مسیح شما را آمرزید شما نیز چنین کنید.” ( کولسیان ۳: ۱۳ ) پولس به ما میگوید آیا نمونۀ بخشش میخواهید تا دیگران را ببخشید، آن عیسای مسیح است. آن صلیب مسیح است. آن مرگ مسیح بر صلیب است که در آن همۀ شما بخشیده شده اید.
عیسای مسیح در مثال خود نمیگوید حال محض رضای خدا همدیگر را ببخشید! حالا کوتاه بیایید، از خر شیطان پایین بیایید! فرمان تیز و بّرا و واضح و روشن است: ” پس آیا ترا نیز لازم نبود که بر همقطار خود رحم کنی چنانکه من بر تو رحم کردم؟” هر وقت قادر به چنین کاری نبود، و توان انجام آن را نداشتید، به این فکر کنید که شما به دلیل گناهان و خطای خود به خدا باید کشته میشدید، اما رحمت و بخشش خدا شما را زنده نگهداشته است. پس چرا من نباید خطای برادر یا خواهر مسیحی دیگر را به خود نبخشم؟ شما باید برای لحظه ایی خودتان را در لباس آنها بگذارید وقتی شما نزد خداوند زانو زده و طلب بخشش از او کردید و او بر حسب فیض و رحمت خود، تمام خطاهای شما را بخشید. پس من نیز خطای این برادر و آن خواهر به خود را خواهم بخشید.
پایان سخن
برادران و خواهران من در مسیح
بخشیدن شیرازه و اُس و استخوان پیام صلیب مسیح است. پیامی که در هیچ دین و مذهب و آیین دیگری شاید از آن بگویند و آن را روضه بخوانند و از آن دم بزنند، اما هرگز قادر به اجرای آن نیستند زیرا خدای آنها و رهبران دینی آنها هرگز چنین نمونه‏ایی را برای آنها بجا نگذاشتند تا آنها آن را دنبال کنند. تنها در مسیحیت است که ایماندار مسیحی، یک نمونه و الگوی زنده و کامل و تمام عیار برای بخشیدن دارد. در ضمن در ادیان دیگر حتی اگر تلاش برای چنین عملی کنند، موقتی و زودگذر و انسانی است، زیرا هرگز به قوت الهی و روح خداوند تقویت و بنا نگشته اند. من و شما به روح القدس عزیز مزین شده ایم. او در ما ساکن است. قوت الهی در ماست. خدا در ماست. نمونۀ الهی پیش روی ماست. کلام زنده خدا در گوش ماست. باید عمل کنیم. باید اجرا کنیم. بیاد داشته باشیم و هرگز این را فراموش نکنیم که شیر یهودا و خشم الهی را بر خود با عدم بخشش دیگران بر ضد خود نشورانیم که سوزنده است، که ویران کننده است.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

مثال چگونگی رشد بذرها

مثال رشد دانۀ بذر مرقس ۴: ۲۶- ۲۹ یکی از مرکزیت گفتگو و تعالیم عیسای ...