پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / امثال در کتاب مقدس / مثال برزگر و پاشیدن تخمها

مثال برزگر و پاشیدن تخمها

مثال مرد برزگری که برای پاشیدن تخم به بیرون رفت
متی ۱۳: ۱- ۲۳
مرقس ۴: ۱- ۲۰
لوقا ۸: ۱- ۱۵

نوشتۀ: ح.گ

در مثال قلبی نوشتم که وقتی یک گفتگوی خداوند در هر سه انجیل قید میشود، باید کمی بر آن دقت کنیم و از اهمیت آن باخبر باشیم. مجددا عرض میکنم نه اینکه اگر واقعی چنین تکرار نشده، اهمیت ندارد.
این مثال در هر سه انجیل همانطور که در بالا میبینید قید شده است. هر سه انجیل قید میکنند که عیسای مسیح این مثل را به جماعت بزرگی که پیش روی او جمع شده بودند میگوید. یعنی خصوصا شاگردان او نبودند که این مثال را شنیدند، بلکه همۀ مردم. مخاطبین عیسای مسیح همۀ مردم بودند. و وقتی همۀ مردم با هم برای شنیدن سخنان عیسای مسیح میامدند، از آنجایی که عیسای مسیح برای آنها طنزهای خنده دار یا حکایتهای افسانه‏ایی یا قصه‏های سرگرم کننده نمیگفت؛ بلکه از اسرار آسمانی سخن میگفت و از آنجایی که بودند افراد بسیاری در میان این جماعت که از پادشاهی آسمانی بسیار دور بودند، از درک اسرار الهی بسیار دور بودند، از دریافت مژدۀ انجیل مسیح بسیار دور بودند، از توبه و اعتراف به گناهان و شرارت خود بسیار دور بودند، عیسای مسیح هرگز برای یک لحظه مروایدهای گهربار خود را نزد خوکان و سگان نریخت. پس با امثال سخن میگفت، تا آنهایی که قلبی آماده و پذیرنده برای ملکوت خدا را دارند از میان این امثال رازهای الهی را درک کنند. من اعتراف میکنم، وقتی هنوز در دنیای شرارت و گناه بودم و از آن لذت میبردم، و درست زمانی که در تنهایی و بن بست پوچگرایی و نیهیلیستی خودم به آخر باورهای خودم رسیدم، و وقتی این مثل عیسای مسیح در خصوص برزگر و تخم‏ها را در یک کتاب کاملا غریبه با انجیل( کتاب آخرین وسوسۀ مسیح نوشتۀ: نیکوس کازنتزاکیس) خواندم، هر چند در لفافه و مثل بود، اما برای ما بسیار حیرت انگیز آمد که چرا باید تخمها در شرایطی متفاوت رشد نکنند؟ سوال کردم این زمین سفت و این سنگها و این خارها چه بودند؟ از خودم پرسیدم این خاک خوب کیست؟ و چیست؟ در این مثال راز الهی بود، من کافر و بیخدا بودم، اما به دلیل تشنگی من به وجود خدا، و آمادگی من برای پذیرش حقیقت الهی( به دلیل زیستن طولانی در دروغهای انسانی) این مثل با قلب من سخن گفت. امروز پس از ۲۳ سال هنوز یادداشتهای خودم را که در زمان مطالعاتم مینوشتم، در بارۀ این مثل را دارم. به آن نگاه میکنم و جلال را به خدا میدهم برای کار عظیم او در زندگی من.
جمعیت غریبی از هر قشر و گروه و طبقه دور مسیح جمع شده‏اند و آنها انتظار داشتند تا معجزات را ببینند، شگفتی ها را. اما اینبار عیسای خداوند دهان خود را میگشاید و برای آنان با امثال سخن میگوید.
برزگری به مزرعه برای تخم پاشیدن میرود. او تخمها را میپاشد، تعدادی از این تخمها بر روی زمین سخت میافتند، پرندگان آمده و آن را میخورند. تعدادی بر روی سنگها میافتند، به دلیل کم عمق بودن، زود ریشه زده و جوانه زده و سبز میشوند، اما بلافاصله با شعاع تند خورشید آن را تحمل نمیکنند و از بین میروند. تعداد دیگری از تخمهای کشاورز در میان خارها میافتد. رشد میکنند و سبز میشوند، اما خارها مانع رشد نهایی آنها شده و آنها در میان خارها میمانند و هرگز به حاصل نمایند. اما نهایتا تعدادی از این تخمها در خاکی مطلوب افتاده، سبز شده و دو یا صد چندان میشوند. وقتی این مثل را عیسای مسیح تمام کرد و جمعیت متفرق شدند، شاگردان او نزد او میایند و از او میپرسند، کمی در بارۀ این مثل برای آنان سخن بگوید.
برای شاگردان این مثل آنقدر ساده و روزمره بود هرگز باور نمیکردند که رمزی در آن باشد! و این کلید عیسای مسیح برای گفتن امثال بود. او از تصاویری بسیار معمول و روزمره برای رساندن پیام خود در امثال استفاده میکرد. میتوان به جرات گفت که شاگردان با چشمان خود شاید صدها بار کشاورزی را دیده بودند که تخم میپاشد. آنها تمامی تصویر این مثل را میدانستند و به نظر میرسد به دلیل اوج سادگی آن، معنای آن در آن گم شده بود. خدا را شکر برای روح مشتاق و تشنۀ شاگردان. آنها سعی نکردند از این مثل یک افسانه و یک تخیل بسازند. آنها استاد خود را میشناختند. آنها میدانستند که او رازی را در این مثل دارد. و آنها از او میخواهند تا آن را برای آنان بازگو کند. قبل از اینکه به تشریح این مثل از دهان خود عیسای مسیح برسیم. اجازه بدهیم با مقایسۀ قیاسی این سه انجیل، نگاهی نزدیک به این مثل داشته باشیم. ببینیم که نگاه نویسندگان انجیل به این مثل برای مخاطبین و خوانندگان انجیل خود چگونه بوده است.
هر سه انجیل از چگونگی پخش شدن تخمها با هم توافق دارند:
الف- گروه اول تخمها بر روی جاده
ب- گروه دوم تخمها بر روی سنگها
پ- گروه سوم تخمها در میان خارها
ت- و گروه چهارم تخمها بر روی خاک خوب.

اما وقتی آنچه که بر تخمها روی میدهد را در این سه انجیل میخوانیم اندکی تاکید و پافشاری را در موارد متعدد میخوانیم.
هر سه انجیل قید میکنند که تخمهای اول را که بر روی زمین سخت افتاده بود را پرندگان بلافاصله خوردند. در بارۀ گروه دوم تخمها، متی و مرقس قید میکنند که تخمهایی که بر روی سنگ افتادند بلافاصله رشد کردند، اما به دلیل نداشتن ریشۀ کافی، وقتی خورشید بسیار پرحرارت تابید، چون ریشه نداشتند، پوسیدند. اما لوقا میگوید هم اینکه تخمهای روی سنگ رشد کردند به دلیل نداشتن رطوبت کافی، پژمرده شدند. در خصوص تخمهای گروه سوم، متی و مرقس مینویسند که خارها آمده و رشد تخمها را خفه کردند. لوقا مینویسد که خارها با سبزی تخم رشد کردند، بر آنها غلبه کردند و سبزی تخمها را خفه کردند. و هر سه انجیل با هم تاکید میکنند که گروه چهارم تخمها بر روی خاک خوب انداخته شد، رشد کردند و ثمراتی فراوان بار آوردند. سپس در پایان این مثل در هر سه انجیل از دهان عیسای مسیح رو به مردم قید شده است:” هر که گوش شنوا دارد بشنود.”( متی ۱۳: ۹ و مرقس ۴: ۹ و لوقا ۸: ۸ ) چرا باید عیسای مسیح بر این عبارت تاکید میکرده است؟ به یاد داشته باشید، ما در آغاز خدمت عیسای مسیح هستیم. مردم بسیار سخنان او را خواهند شنید. اما خاکهای خوب چه کسانی هستند؟ افراد متعددی به او ایمان میاورند، اما چند نفر آنها تا به آخر میماند؟ مثل را میگوید و برای اهمیت راز نهفته در آن به آنان میگوید، گوشهای خود را باز کنید و بشنوید که من چه به شما میگویم.
تصویر این مزرعه برای ما ایرانیها نباید سخت باشد، اگر بچۀ شهرستان هستی و نه بچۀ تهران! من که در سمنان متولد شده و در آن زندگی کردم. به کرات با چشمان خودم پاشیدن تخم را توسط برزگرهای محل دیده‏ام. در شرق، مانند اسرائیل، زمینهای کشاورزی با سنگها و جوبهای آب از هم جدا هستند. در کنار هر مزرعه‏ای سوای جاده‏ایی که تراکتور و ماشینهای کشاورزی عبور میکنند؛ بلکه در کنار مزرعه، جادۀ به قولنا ” مال رو ” است. در این جادۀ باریک کشاورز در میان مزرعۀ خود رفت و آمد میکند. خر خود را بر روی این جاده نزدیک محصول خود میاورد و بر روی این جاده حمل و نقل خود را انجام میدهد. وقتی دو زمین محلی کشاورزی با تخته سنگهای متوسط از هم جدا میشوند، در زیر این تختها سنگها و اطراف آنها، در کنار جویبارهای آب مزرعه، علفهای هرز میروید. و وقتی کشاورز زمین خود را شخم میزند، چه بسا مقداری خاک بر روی این سنگها که نقش مرز بین دو زمین را دارند، میریزد. عیسای مسیح در چنین تصویری مثال خود را میگوید.

تفسیر مثل از دهان خود عیسای مسیح
شاگردان عیسای مسیح نزد او آمدند از او میخواهند تا این مثل را برای آنها تشریح کند. این مثل آنقدر ساده به نظر میرسید که گویی هیچکس رازدار بودن آن را درک نکرده بود! و عیسای مسیح مثل را تشریح میکند. جالب اینجاست که در انجیل متی وقتی عیسای مسیح قصد میکند تا مثل را تشریح کند تقریبا از آیۀ ۱۰ تا آیۀ ۱۷ در بارۀ وضعیت روحانی مردم دورۀ خود سخن میگوید. تنها در انجیل متی است که عیسای مسیح از اشعیاء نبی بخشی را اشاره میکند و نامش را میبرد. در مرقس و لوقا ما آیۀ بیان شده از اشعیاء نبی از جانب عیسای مسیح را داریم اما در هر دو انجیل بسیار کوتاه میباشد و شما نام اشعیاء نبی را ندارید. چرا؟ خب! مخاطبین انجیل متی، یهودیان اسرائیل و سراسر دنیا هستند. آنها اسم اشعیاء نبی را به مراتب بهتر از اسم قیصر روم میشناسند! مخاطبین انجیل متی باید دقیقا معنای این مثل را درک کنند. زیرا ۷۰۰ سال پیش اشعیاء نبی، پیامبر خود این قوم؛ در خصوص شرایط روحانی مردم این زمان سخن خواهد گفت.
و نکتۀ جالب دیگر این است که تنها در انجیل مرقس داریم که عیسای مسیح شاگردان خود را برای عدم درک مثال او توبیخ میکند. و به انان گویی میفرماید، که باید بیشتر از این از حیث هضم کردن امور روحانی و اسرار روحانی آماده و مهیا باشند. زیرا آنچه میشنویدند بسیار ساده بود، عیسای مسیح به آنها میفرماید، اگر از اسراری پیچیده‏تر سخن بگوید چگونه درک خواهند کرد. آیا ما بعنوان پیروان مسیح، هنوز در خواب و چگونگی تفسیر و درک کلام خداوند هستیم؟ هنوز دیگران امور روحانی را برای من و تو میجوند و ما فقط آنها را قورت میدهیم؟! نشان بلوغ روحانی هر مسیحی، درک کلام خداوند و اجرا کردن آن بر طبق فهم و درک آن است. تنها آنانی میوۀ صد برابر تولید میکنند، که کلام را درک کرده باشند، در کلام مانده باشند، و خاک خوب آنها کلام را در آنها بارور کرده باشد.

گروه اول تخمها بر روی زمین سفت
در خصوص گروه اول تخمها که بر روی زمین سفت میافتند و پرندگان آمده آن را میخورند، عیسای مسیح میفرماید تخم کلام خداوند است. این کلام را هر کسی امروز خواهد شنید و پس از شنیدن آن، عکس‏العمل نشان میدهد. و این کلام خداوند امروز برای تو موعظه شده است، با آن چه خواهی کرد؟ عیسای مسیح میفرماید این گروه افراد کسانی هستند که کلام خداوند را میشنوند( جالب اینجاست که هر چهار گروه کلام را میشنوند)، اما چون قلب آنان مانند جادۀ کنار مزرعه سفت و سخت میباشد، شیطان آمده و کلام را از دل و فکر آن شخص میدزدد. هم متی و هم مرقس با این توافق دارند. اما لوقا میگوید که شیطان آمده و کلام را از دل آن شخص برمیدارد و مانع آن میشود که شخص ایمان آورده و نجات یابد.

گروه دوم تخمها بر روی تخته سنگها
در خصوص این گروه، عیسای مسیح میفرماید؛ این افراد کلام خداوند را میشنوند. بلافاصله ایمان میاورند. دانه در آنها جوانه میزند و رشد میکند، اما تا شکنجه و سختی و عذاب از راه میرسد، بلافاصله از بین میروند. جالب اینجاست که هم متی و مرقس با هم توافق دارند که این شکنجه و آزار وارد شده بر این شخص ایماندار، به دلیل ” کلام خداوند ” است. لوقا به این اشاره نمیکند. اما میگوید در زمان وارد شدن وسوسه، از بین میرود. چرا؟ خب! مخاطب لوقا، تئوفلیس عزیز است! یک شخص دارای داشتن مقام و رتبۀ سیاسی یا اجتماعی در روم آن زمان. آیا او هرگز از شکنجه و آزار ایمانداران سر در میاورد؟ احتمالا خیر! اما نحوۀ زندگی و رفاه او، بیشتر در فروافتادن وسوسه بود تا شکنجه و ازار.

گروه سوم تخمها در میان خارها میافتند
در این خصوص عیسای مسیح خارها را به :اندیشۀ این جهان، غرور دولت؛ مرقس هوس را نیز به این اضافه میکند. و لوقا لذت بردن از این هوسها را قید میکند. عیسای مسیح میگوید اینها مواردی هستند که رشد کرده و مانع باروری و نتیجۀ مطلوب تخمها هستند.

گروه چهارم تخمها در میان خاک خوب
این افراد را عیسای مسیح به دانه‏هایی که به خاک خوب میافتند تشبیه کرده است. او میفرماید، این افراد، کلام را درک میکنند. مرقس اضافه میکند که آن را میپذیرند و لوقا اضافه میکند که کلام را چون فردی درستکار و دارای دلی نیکو میشنوند.

و نهایتا در پایان هر سه انجیل نتیجۀ صد چندان فراوانی را از آن کسانی که خاک خوب بودند و رشد کردند میخوانیم.
لطفا دقت کنید که عیسای مسیح چقدر خارها را با آنانی که خاک خوب هستند نزدیک کرده است. او میتوانست این گروه را در ردۀ اول بگذارد. یا دوم. اما نکرد. چرا؟ چرا آنانی که خاک خوب هستند، به آنانی که در میان خارها خفه شدند نزدیک هستند؟ پاسخ این است که، آنانی که خاک خوب هستند و کلام را پذیرفته و آن را قبول کرده اند و اکنون در حال رشد و باروری هستند بسیار در معرض خطر خفه شدن در خارهای زندگی و اطراف دنیا هستند تا آنانی که هرگز کلام خدا در دریافت نکرده‏اند و به زندگی روزمرۀ خود ادامه میدهند. ما ایمانداران به مراتب در خطر فرو افتادن و غلتیدن در:” شهوت جسم و خواهش چشم و غرور زندگانی ” ( اول یوحنا ۲: ۱۶)هستیم تا در خطر عدم رشد نکردن. تا خطر شکنجه و آزار. شما ممکن است از شکنجه و آزار رهایی پیدا کنی، اما از شهوت جسم خودت و غرور زندگی هرگز رهایی نخواهی یافت! یعنی همان سقوطی که داود به آن مرتکب شد. من پیروزی مسیحی را انکار نمیشوم، اما هرگز از هشدار دادن به خودم و به شما از سقوط در خودتان دست بر نمیدارم!

درسی برای ایمانداران
عین این چهار گروه تخمها به فراوانی برای هر انسانی و هر قشر و هر جایی در دنیا میتواند صدق کند. به خصوص برای ما ایمانداران مسیحی.
خیلی از ایرانیها به دلیل پر بودن گوش آنها از شریعت اسلام و سنت پدران و معاشرت و انس و خو گرفتن با تمدن بشری، به جاده‏های سفتی مبدل شده‏اند که کلام خداوند هرگز در آنها نمینشیند. آنها طعمه‏هایی برازنده و چرب و لذیذ برای شیطان هستند و او آنها را هرگز از دست نخواهد داد، مگر آنها فیض خدا را دریافت کنند و به ندای الهی و روح مقدس خدا لبیک بگویند. گروه دوم، آن ایرانیهای هستند که متاسفانه کلام را میشنوند، به نظر میرسد که آن را قبول کرده‏اند. این افراد هرگز در کلام رشد نکرده‏اند و نمیکنند. پایه و اساس ایمان خود را نمیدانند. خداوندی مسیح را هنوز درک نکرده‏اند. کار روح‏القدس را نمیدانند. نقش کلام خداوند را نمیدانند. فقط عیسای مسیح را شنیده‏اند، حیات ابدی، ارامش، صلح، محبت، گذشت، تمام این خصوصیتها آنها را جذب میکند، آنها مسیح را ایمان میاورند اما به مسیح وصل نمیشوند.
گروه سوم آن ایرانیهایی هستند که از طریق معلمین و کشیشان اینگونه تعلیم میگیرند که گویی مسیحیت فقط ” شفا و آزادی ” است!! فقط ” روح القدس و پر شدن از او ” است!! فقط ” تجربه کردن پری روح ” است!! این افراد به دلیل جذابیت این کلام و شوهای تلویزیونی و سخنان چرب و نرم گویندۀ خوش تیپ مسیحی! گمان میکنند، مسیحیت یعنی خوش تیپ شدن و زندگی خوش داشتن، دعاها پاسخ داده شدن و غیره..این افراد مگر گذشتۀ خود را فراموش کرده‏اند که از چه زنجیری ازاد شده‏اند؟ از چه دینی بیرون آمده‏اند؟ پولس رسول هرگز اسرائیلی بودن خود را انکار نکرد. او هرگز به تازه ایمانداران اسرائیلی نگفت که به مسیح ایمان بیاورید و برای شما همه چیز ساده و عالی است! خیر. او به آنان بارها و بارها تذکر داد تا سنت و دین قدیمی را با عهد تازۀ مسیح مختلط نکنند. از شریعت فاصله بگیرند. فیض خدا را درک کنند. از خواهش تن دوری کنند و از تلاش برای رسیدن به قدوسیت با تلاش دینی و مذهبی جدا خودداری کنند. او مانند خود عیسای مسیح، به ایمانداران میگفت که شکنجه و ازار در سراسر دنیا در انتظار آنها میباشد و باید منتظر آن باشند، کما اینکه خود او بود.
چند نفر از این گویندگان شوهای مسیحی، از شکنجه و عذاب و سختی نو ایمانان سخن میگویند. عیسای مسیح به شاگردان خود روزی که آنها در دادگاهای گوناگون محاکمه شده و کشته خواهند شد را هشدار داد ؛ چند نفر از ما این را با نوایمانان مسیحی ایرانی در میان میگذاریم.

عیسای مسیح به ما هشدار داده است که سختی و فشار و دردها و شکنجه‏ها هستند، حتی برای آن تخمهایی که در خاک خوب افتاده‏اند، سوال تنها این نیست که میوه‏های روحانی تو در مسیح چیست؟ بلکه این است که آیا تا آخر میمانی و این میوه‏ها را بار خواهی آورد؟ یا اینکه در دنیا و درد و رنج و سختی زندگی که مانند خارهای دنیوی هستند، خفه شده و از رشد و باروری متوقف میشوی؟ مگر خود روح‏القدس اکنون مدد کند و ما را از چنین خطری رهایی بخشد. آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

دعوت شده گان به جشن عروسی

دعوت شده گان به جشن عروسی نگاهی به مثل عیسای مسیح در متی ۲۲: ۱- ...