سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / دسته‌بندی نشده / مثال صاحب تاکستان و باغبانان شریر

مثال صاحب تاکستان و باغبانان شریر

مثل صاحب تاکستان و باغبانان شریر
عیسای مسیح سنگ زاویۀ هستی
نگاهی به متی ۲۱: ۳۳- ۴۶ و مرقس ۱۲: ۱- ۱۲ و لوقا ۲۰: ۹- ۱۹
نوشتۀ: ح.گ
در ادامۀ بررسی مثالهای عیسای مسیح خداوند و نجات دهندۀ ما به یکی دیگر از مثلهای او رسیدیم. این مثل به دلیل پیغام بسیار حائز اهمیت خود در سه انجیل قید شده است. نه اینکه اگر مثلی در هر هر چهار انجیل قید نشده، حائز اهمیت نیست، هرگز! همۀ آنچه برای ما ثبت شده است، حائز اهمیت میباشند، آنها کلام مقدس خداوند ماهستند. اما در درک آنچه بر عیسای خداوند در زندگی زمینی او آمد، امثال بیان شده، با خود پیغامهای خاصی را حمل میکنند که ربطی مستقیم به آن واقعۀ زندگی عیسای مسیح بر روی زمین دارد و با توجه به زمان آن و شرایط حاکم بر آن با خود بار بیشتری را در خصوص پیام خود حمل میکنند.
در این مثل مورد نظر که اگر دقت کرده باشید در هفتۀ آخر زندگی عیسای مسیح بر روی زمین میباشد، بلافاصله پس از واقعۀ بیرون راندن بازاریان از معبد اورشلیم توسط عیسای مسیح و اینکه رهبران و مذهبیون یهود آمده و از عمل مسیح در بیرون راندن بازاریان و صرافان از او میپیرسند آمده است. پس مخاطبین این مثل رهبران یهود هستند. هفتۀ آخر زندگی مسیحی بر روی زمین است. مسیح در معبد اورشلیم است و آنها از او سوال کرده اند که:” به چه قدرت این اعمال را مینمایی و کیست که این قدرت را به تو داده است؟”( متی۲۱: ۲۳ و مرقس ۱۱: ۲۸ ولوقا ۲۰: ۲ ) پس از اینکه عیسای مسیح از آنها سوالی در خصوص تعمید یحیی میپرسد که آیا تعمید او از آسمان بود یا از انسان؟ پاسخ ” آری ” و ” خیر ” میبایست باشد؟ اگر پاسخ آری میبود در واقع عیسای مسیح با یک منطق زیبا قصد داشت به آنان بگوید که اگر تعمید یحیای تعمید دهنده از جانب خدا بود و اگر من از یحیای تعمید دهنده تعمید گرفتم و اگر از جانب خدا آن روز صدای خداوند را شنیدید که خداوندی مرا تایید کرد و اعتراف یحیای تعمید دهنده را شنیدید که گفته بود کسی پس از او میاید که او لیاقت ندارد حتی بند کفشهایش را ببندد و او شما را به آتش تعمید میدهد، پس چرا به من ایمان نیاوردید؟ و اگر پاسخ نه میبود، رهبران از مردم در ترس بودند زیرا مردم یحیی را نبی خداوند میدانستند و تعمید او را از جانب یهوه باور داشتند. پس رهبران بُزدل یهود در شرارتها و بی ایمانی خودشان بسیار باهوش بودند! سوال عیسای مسیح را پاسخ نمیدهند، سپس عیسای مسیح این مثل را در ادامۀ سخنان خود برای آنان میاورد. مثلی که چون پایان یافت، چنان پیغام تکان دهنده و مستقیم و صریحی داشت که کلام میگوید، آنها قصد کردند تا او را دستگیر کنند. اجازه بدهید تا با هم این مثل را بخوانیم.(روایت انجیل مرقس از ترجمۀ قدیم انجیل مقدس)
” شخصی تاکستانی غرس نموده حصاری گِردش کشید و چرخُشتی بساخت و برجی بنا کرده آن را به دهقانان سپرد و سفر کرد. و در موسم نوکری نزد دهقانان فرستاد تا از میوۀ باغ از باغبانان بگیرد. اما ایشان او را گرفته زدند و تهی دست روانه نمودند. باز نوکری دیگر نزد ایشان روانه نموده، او را سنگسار کرده سر او را شکستند و بیحرمت کرده برگردانیدندش. پس یکنفر دیگر فرستاده او را نیز کشتند و بسا دیگران را که بعضی را زدند و بعضی را به قتل رسانیدند و بالاخره یک پسر حبیب خود را باقی داشت او را نزد ایشان فرستاده گفت پسر مرا حرمت خواهند داشت. لیکن دهقانان با خود گفتند این وارث است بیایید او را بکشیم تا میراث از آن ما گردد. پس او را گرفته مقتول ساختند و او را بیرون از تاکستان افکندند. پس صاحب تاکستان چه خواهد کرد او خواهد آمد و آن باغبانان را هلاک ساخته باغ را به دیگران خواهد سپرد. آیا این نوشته را نخوانده اید سنگی که معمارانش رد کردند همان سر زاویه گردید. این از جانب خداوند شد و در نظر ما عجیب است.” آنگاه خواستند او را گرفتار سازند اما از خلق میترسیدند زیرا میدانستند که این مثل را برای ایشان آورد پس او را واگذارده برفتند.”
اگر تا به اینجا مقالات مرا در خصوص شیوه و نحوۀ بررسی و تفسیر امثال خوانده باشید، قید کردم که در تفسیر امثال باید بسیار دقت کنیم که بیش از حد به تفسیرات و تشریحات نپردازیم. گفتم به زمان و مکان و محیط دقت کنید. شنونده کیست. همچنین گفتم که در هر مثل تعدادی تصاویر وجود دارند که این تصاویر سمبل و نشانه های خاصی را با خود دارند. اما این نشانه ها بسیار گویا هستند. و کافیست برای درک آنها نگاهی دقیق به تصویر کلی مثل بیاندازیم و آن را به بخشهای که به ما داده شده تقسیم کنیم و بدانیم که هر کدام به مثابه چه ایستاده است. در ضمن گفتم که تجزیه و تحلیل این تصاویر باید با پهنای کلی کتابمقدس و موارد متعدد دیگری که در جاهای مختلف دیگر قید شده مقایسه شوند و مراقب باشیم که بیش از حد آن را تشریح نکنیم. در ضمن گفتم با طبقه بندی کردن این تصاویر به دنبال پیام مرکزی آن باشیم و هدف راوی را از مثل قید شده درک کنیم. در ضمن گفتم اگر یک مثل در بیش از یک انجیل قید شده است این بسیار بجا و مناسب است که مثل مورد نظر را در نوشتجات دیگر کنار هم بگذاریم و گفتگوها و عکس العمل ها را با هم مقایسه کنیم و با انجام دادن این کار تصویر گویا و واضح تری از راویان آن مثل خواهیم داشت که نهایتا در درک درست و منطقی مثل مذکور بسیار یاری خواهد کرد.
در این مثال مذکور چندین تصویر به ما داده شده است. شخص. تاکستان. باغبانان. نوکران. پسر حبیب. اجازه بدهید ببینیم هر کدام از اینها برای چه معنایی قید شده اند. پس با احتیاط و دقت به آنها نزدیک میشویم:
شخص: این خود یهوه خدای اسرائیل است. صاحب و مالک اسرائیل. کسی که اسرائیل را از نسل ابراهیم و بر طبق وعده ایی که به او داده بود و آن وعده را به فرزندان ابراهیم، اسحاق و یعقوب تکرار نموده بود بنا کرده بود. که روزی سرزمین کنعان، یا فلسطین یا اسرائیل را برای مالکیتش به او خواهد بخشید. او اسرائیل را بنا کرد. به موسی میگوید که موسی به فرعون بگوید:” اسرائیل پسر من و نخست زادۀ منست.”( خروج ۴: ۲۲) در ارمیاء نبی ۳۱ آیۀ ۹ اعلان میکند:” زیرا که من پدر اسرائیل هستم.” یهوه الوهیم صاحب و مالک اسرائیل است. او صاحب و مالک تاکستان است.
تاکستان: عبارت تاکستان بارها در عهد عتیق قید شده است. در مزمور ۸۰ ایات ۸ و ۹ از ترجمۀ عصر جدید عهد عتیق میخوانیم:” تو ما را مانند درخت مو از مصر بیرون آوردی، و در سرزمین کنعان نشاندی و مردمی را که در آن سرزمین بودند، از آنجا بیرون راندی. آنجا را پاک کردی و قوم تو در آنجا ریشه دوانیده، سراسر آن سرزمین را پر ساختند. امتها را بیرون کرده آن را غرس نمودی.” و در اشعیاء نبی ۵ ایات ۱ تا ۷ تقریبا مثلی بسیار شبیه مثال عیسای خداوند قید شده است و در آن مثل تاکستان آمده است. در اشعیاء ۲۷ مکاشفۀ اشعیاء نبی را در بارۀ ” تاکستان شراب ” داریم. و میخوانیم که یهوه چنین میفرماید:” من که یهوه هستم آن را نگاه میدارم و هر دقیقۀ آن را آبیاری مینمایم؛ شب و روز آن را نگاهبانی مینمایم که مبادا احدی به آن ضرر برساند.”( ایۀ ۳ )
باغبانان: رهبران مذهبی قوم اسرائیل هستند. آنانی که درطول تاریخ اسرائیل مسئول دادن غذای روحانی به قوم بودند. تشریح و تفسیر و تعلیم دهندۀ قوانین موسی. مراقبت از اینکه قوم وارد نااطاعتی از خدا نشوند. مقدس زندگی کنند. قوم را در رشد روحانی و زیستن در تقدس نزد یهوه رهبری کنند و قوانین داده شده به قوم را بسیار عالی و برجسته و در حد بسیار والایی میدانستند.
نوکران: پیامبران فرستاده شده از جانب یهوه در طول تاریخ اسرائیل تا زمان عیسای مسیح میباشند. از جمله یحیای تعمید دهنده بعنوان آخرین نبی فرستاده شده برای قوم اسرائیل. نمونۀ بارز کشتن این انبیاء در زمان پادشاهی اخاب پیش آمد. شکنجه و آزار ارمیاء نبی، تهدید کردن عاموس نبی، سنگسار کردن زکریا پسر یهویاداع کاهن( دوم تورایخ ۲۴: ۲۰- ۲۱) از جملۀ این تاریخ سیاه برخورد قوم اسرائیل با انبیاء فرستاده شده از جانب یهوه برای هدایت آنها میباشند. انبیاء اسرائیل از جانب یهوه در زمانهای مختلف به مناسبتهای متعدد فرستاده شدند تا به قوم از وفاداری و تقدس خدای آنها سخن بگویند. تا قوم را به شرارتها و گناهانشان هشدار بدهند. از خشم و تنبیه خداوند سخن گفتند. تا قوم را برای زیستن در تقدس و بارآوری میوۀ شایستۀ روحانی یهوه دعوت و تشویق و ترغیب و فرمان بدهند.
و نهایتا پسر حبیب: که منظور خود عیسای مسیح است. و جالب اینجاست که عیسای مسیح با بکار بردن این لقب برای خودش نه تنها اشاره به وعدۀ خدای اسرائیل به داود در خصوص پایدار و ازلی بودن پادشاهی که از نسل او خواهد آمد و او را پسر خود میخواند در مزمور دوم داود میکند. جایی که یهوه علنا به قوم میگوید که از این پسر که در آینده خواهد آمد اطاعت کنند و فرمان میدهد که “پسر را ببوسید” در ضمن یکبار دیگر به صدای خداوند در روزی که در رود اردن از یحیای تعمید دهنده تعمید میگرفت اشاره میکند:” این است پسر حبیب من که از او خشنودم.”( متی ۳: ۱۷ )
اکنون اجازه بدهید این پنج گروه را در مثال عیسای مسیح نگاه کنیم و ببینیم چگونه پیام این مثل را برای ما حمل میکنند:
عیسای مسیح در این مثل میفرماید که خداوند، یهوه، صاحب اسرائیل خودش با دستهای پرقدرت خودش او را از مصر بیرون آورد. او را وارد سرزمین موعود کرد و او را از دشمنانش رهایی بخشید. حصار محافظی بدور اسرائیل بود و از اسرائیل در برابر دشمنانش دیده بانی میکرد. تاکستان بنا شد و آن را گویی به دستان اسرائیل سپرد. به قبایل اسرائیل. خداوند این را برای اسرائیل انجام داد نه به این دلیل اینکه آنها قومی برجسته و لایق برای این فیض و رحمت بودند. در تثنیه میخوانیم:” مبادا در دل خود بگویی که قوت من و توانایی دست من این توانگری را برایم پیدا کرده است. بلکه یهوه خدای خود را بیاد آور زیرا او است که به تو قوت میدهد تا توانگری پیدا نمایی.”( تثنیه ۸: ۱۷- ۱۸ ) قصد یهوه خدای اسرائیل از این کار چه بود؟ تا از اسرائیل ملتی خاص و مقدس بسازد. تا این ملت خاص و قوم خاص از آن او شوند و آنها نام او را در میان تمامی امتهای فاسد و گناهکار و بت پرست و شریر با زیستن در تقدس و پاکی جلال بدهند تا امتها قوم اسرائیل را ببینند، و به دلیل تقدس و پاکی آنها از شرارت و بدیهای خود دست بردارند، توبه کنند و به خدای اسرائیل ایمان آورده و در تقدس و پاکی زندگی کنند، درست همانطور که اسرائیل میبایست میزیست. سپس عیسای مسیح میفرماید که صاحب تاکستان نوکرانی برای جمع آوری محصول تاکستان میفرستد. او صاحب و مالک تاکستان است، ایا نباید از محصول آن نفعی ببرد؟او برای این تاکستان و بنای آن زحمت بسیاری کشیده بود ایا اکنون نباید از میوۀ آن لذت میبرد؟ اما محصول همان بارآوری قدوسیت و زیستن در اخلاقی که پسندیدۀ یهوه است میباشد. برای جمع آوری این محصول خداوند انبیاء را فرستاد و آنها برای بارآوری و جمع آوری این محصولات روحانی در قوم تلاش کردند و تمام زندگی خود را برای آن گذاشتند. عیسای مسیح با فرستادن سه نوبت نوکران در این مثال در واقع قصد دارد تا به اهمیت کار خدا در فرستادن انبیاء برای بازگشت و توبۀ قوم اسرائیل به خدای خود میباشد. در واقع سه بار فرستادن تاکید بر این عمل خدا میباشد. یعنی جدیت آن. اما اسرائیل تمامی فرستادگان یهوه را یا توهین کردند، یا آزار دادند و یا شکنجه داده و بعضی ها را کشتند. مخالفت با این انبیاء مخالفت مستقیم با خود یهوه بود. قوم نشان داده بود که نمیخواهد توبه کند، نمیخواهد به آن میزان قدوسیت یهوه که از همان ابتدا قبل از ورود قوم به سرزمین موعود از آنها خواسته و به آن فرمان داده بود برگردند. اما خداوند بدلیل فیض بیکران خود، تماما قوم را طرد ننمود. او یک عهد با داود بسته بود و باید آن آخرین عهد خود را اجرا میکرد و او خدایی وفادار به عهدهای خود بود. پس عیسای مسیح میفرماید نهایتا در مرحلۀ آخر، صاحب تاکستان فکر میکند که زمان فرستادن تنها پسر محبوب من است. زمان آن رسیده که او را برای قوم اسرائیل بفرستم. در رسالۀ عبرانیان میخوانیم:” خدا در زمان سلف به اقسام متعدد و طریقهای مختلف بواساطت انبیاء به پدران ما تکلم نمود. در این ایام آخر به ما بوساطت پسر خود متکم شد.”( عبرانیان ۱: ۱ ) در غلاطیان میخوانیم:” لیکن چون زمان به کمال رسید خدا پسر خود را فرستاد.”( غلاطیان ۴: ۴) تمام قصد خدا دادن فرصت دیگری به قوم برای توبه و بازگشت از گناهان و شرارتها بود. عیسای مسیح در این مثال میگوید صاحب تاکستان پسر حبیب خود را که بسیار دوست میداشت را برای قوم فرستاد اما قوم به شدیدترین نحو با پسر حبیب خدا برخورد کردند. ” او را گرفته بیرون تاکستان افکنده کشتند.” این همان تصویر به صلیب کشیدن عیسای مسیح است، جایی که عیسای مسیح را به بیرون اورشلیم برده و مصلوب ساختند. آیۀ ۷ وقتی میگوید:” لیکن دهقانان با خود گفتند این وارث است بیایید او را بکشیم تا میراث از آن ما گردد.” در واقع قصد مسیح خداوند از بیان این نشان دادن نیت طمع کارانه و سودجویانۀ رهبران مذهبی یهود میباشد که هموراه در پی ارضاء کردن نیازهای دنیوی خود بودند و تنها چیزی که در این پسر فرستاده شدۀ صاحب تاکستان میدیدند ترس و حرمت به او نبود که پسر صاحب تاکستان بود، صاحبی که تاکستان را خودش غرس کرده، دیوار حفاظت برای آن کشیده، از آن مراقب کرده بود و نهایتا شغلی برجسته به آنان داده بود تا در آن کار کنند و نیازهای خود را نیز برآورده کنند؛ عیسای مسیح آن بخش تاریک و درون فاسد این رهبران را با نیت درونی آنها افشاء کرده است که همۀ نیت آنها امور دنیوی و برآورده شدن آن بود و نه امور روحانی و الهی یهوه که از آنها خواسته بود.
در پایان این مثل عیسای مسیح رو به رهبران مذهبی میکند. در مرقس میخوانیم که چون مثل به پایان رسید، عیسای خداوند از رهبران یهود سوال میکند و خودش گویی پاسخ سوال خود را میدهد:” پس صاحب تاکستان چه خواهد کرد او خواهد آمد و آن باغبانان را هلاک ساخته باغ را به دیگران خواهد سپرد.” در انجیل متی میخوانیم که عیسای مسیح از رهبران یهود سوال میکند:” پس چون مالک تاکستان آید به آن دهقانان چه خواهد کرد؟” و در متی این رهبران یهود هستند که پاسخ میدهند:” البته آن بدکاران را به سختی هلاک خواهد کرد و باغ را به باغ را به باغبانان دیگر خواهد سپرد که میوه هایش را در موسم بدو دهند.” و در لوقا خود عیسای مسیح سوال میکند و خودش پاسخ میدهد:” پس صاحب باغ بدیشان چه خواهد کرد. او خواهد آمد و باغبانان را هلاک کرده باغ را به دیگران خواهد سپرد.” وقتی گفتگو به اینجا میرسد تنها انجیل لوقا غافلگیر شدن و عدم خشنودی رهبران یهود را از این نتیجه گیری به ما نشان میدهد. وقتی عیسای خداوند به رهبران فرمود که خداوند تاکستان را به باغبانان دیگر خواهد سپرد رهبران مذهبی یهود که دقیقا منظور این ” دیگران ” را درک میکردند که آنها غیریهودیان میباشند، و لوقا با توجه به مسیر انجیل نوشته شده و نامۀ اعمال رسولان که حضور و نقش انجیل عیسای مسیح در میان بیگانگان و غیریهودیان به وضوح و آشکارا در همان روز پنطیکاست برای ما تشریح میکند، تحمل رهبران یهود را در برابر پایان این مثل زننده و توهین به تمامیت و مقبولیت آنها اعلام میکند پس لوقا میگوید:” پس چون شنیدند گفتند حاشا!” که همان ترجمۀ نیو کینگ جیمز است:” یقینا خیر!” ترجمۀ انگلیسی نیو امریکن استاندارد میگوید” باشد که هرگز پیش نیاید!” ترجمۀ انگلیش استاندارد ورژن میگوید:” مطمئنا نخواهد شد!” ترجمۀ نیو لیوینگ میگوید:” این چه چیز موحشی خواهد بود چون چنین شود!”
اما مثل عیسای مسیح با این جملۀ پایانی عیسای مسیح خاتمه می یابد که در هر سه انجیل آن قید شده است. در مرقس میخوانیم:” آیا این نوشته را نخوانده اید سنگی که معمارانش رد کردند همان سر زاویه گردید. این از جانب خداوند شد و در نظر ما عجیب است.” در متی میخوانیم:” عیسی بدیشان گفت مگر در کتب هرگز نخوانده اید که سنگی را که معمارانش رد نمودند همان سر زاویه شده است؛ این از جانب خداوند آمد و در نظر ما عجیب است. از این جهت شما را میگویم که ملکوت خدا از شما گرفته شده به امتی که میوه اش را بیاورند عطا خواهد شد.” در لوقا میخوانیم:” بایشان نظر افکنده گفت پس معنی این نوشته چیست؛ سنگی را که معماران رد کردند همان سر زاویه شده است.”
عیسای مسیح با تشبیه کردن خودش با سنگ زاویه، الوهیت و خدایی خودش را یکبار دیگر بیان میکند. زیرا بدون گذاشتن سنگ زاویه بنایی قادر به ساخته شدن نیست. زیران سنگ زاویه میزان درست و بی عیب دیوارها خواهند بود بدون آن و یا با قرار ندادن درست آن، تمام دیوارها کج بنا شده و دیوارها فرو میریزند. او خود را میزان داوری نه تنها قوم اسرائیل بلکه تمام هستی میخواند. عیسای مسیح با بیان این مثل پیشگویی مزمورنویس را تکمیل کرده است( مزمور ۱۱۸: ۲۲- ۲۳ ) قوت و قدرت این سنگ را در پیشگویی دانیال نبی بیان کرده است که این سنگ پادشاهان و قدرتهای دنیوی را خرد کرده و ملکوت بی زوال آسمانی خودش را بر روی زمین در قلب و فکر و جان انسانها تاسیس خواهد کرد که سایه ایی از پادشاهی بی زوال آسمانی او در بهشت میباشد.( دانیال ۲: ۴۴ ) در طول نوشتجات عهد جدید این مثال بارها و بارها از جانب شاگردان مسیح بیان شد و با تکرار و تاکید آن، شاگردان و نویسندگان خداوندی عیسای مسیح را تایید کرده اند.( اعمال رسولان ۴: ۱۱- ۱۲ و افسسیان ۲: ۲۰ و نامۀ اول پطرس ۲: ۴- ۸ )
و عیسای مسیح میگوید قوم این سنگ، این میزان، این داور، این خداوند را رد کردند. اما درست همانی که آنها رد کردند، میزان و داور و نجات دهنده و خداوند آنها بود. استیفان در اعترافات خود به رهبران یهود همین عمل قوم اسرائیل را در برخود با موسی نسبت میدهد:” همان موسی را که رد کرده گفتند چه کسی ترا حاکم و داور ساخت خدا حاکم و نجات دهنده مقرر فرمود.”( اعمال رسولان ۷: ۳۵ )
عیسای مسیح در این مثال به رهبران قوم اسرائیل میگوید که او رهبریت قوم اسرائیل را از آنها گرفته و به ” دیگران ” که در واقع ” ملتی ” دیگر خوانده میشود، که همان ” کلیسا ” میباشد، داده خواهد شد. عیسای مسیح رو به رهبران قوم میگوید که به دلیل عدم ایمان و عدم بارآوری میوۀ روح القدس، تقدس و پاکی برای یهوه خدای زنده، و برای این بی ثمری و برای این طغیان و شرارت، رهبری روحانی قوم از شما به کلیسا و ایمانداران من واگذار میشود. و این برای رهبران مذهبی بسیار پیامی تکان دهنده و غافلگیرانه بود. آنها از نفرت و کینه پر شدند و قصد کردند تا عیسای مسیح را دستگیر کنند. اما بدلیل حضور مردم چنین نکردند. اما در هفته ها و روزها و سالها و قرنهای پیش رو خواهیم دید که چنین واقعه ایی دقیقا روی داد.
سوال حائز اهمیت از خودم و از شما در پایان این است که: آیا من و تو از آنچه که خداوند در عیسای مسیح در اختیار ما گذاشته است، ازبرکات فراوانش که هرگز ما را ترک نکرده و از دستان پرتوانش که همواره دستان ما را در روزهای طوفانی و تاریکی نگه داشته و به واسطۀ روح مقدس خودش و کلام زندۀ خودش ما را در تقدس و پاکی وعده داده شده در مسیح رهبری و هدایت کرده است، ایا ما ثمرۀ نیکوی او را بار میاوریم؟ ایا ما آماده هستیم که محصول روح و رفتار و اعمال و زیستن مسیحی خود را تقدیم خداوند کنیم؟ آن محصول چه خواهد بود؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بوسۀ خیانت

بوسۀ خیانت نوشتۀ: ح.گ. ” و سخن هنوز بر زبانش بود که ناگاه جمعی آمدند ...