یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / امثال در کتاب مقدس / مثال لباس تازه و مشک تازه

مثال لباس تازه و مشک تازه

مثال وصله کردن لباس تازه و مشک تازه
متی ۹: ۱۶- ۱۷
مرقس ۲: ۲۱- ۲۲
لوقا ۵: ۳۶- ۳۸

نوشتۀ: ح.گ

این یکی از مثالهایی است که در هر سه انجیل آن را میخوانیم. هر وقت شما مطلبی را در هر سه انجیل میخوانید باید کمی بیشتر بر آن تعمق کنید. و بپرسید: چرا؟ اهمیت آن در چیست؟ البته این به این معنا نیست که اگر یک واقعه در هر سه انجیل قید نشده حائز اهمیت نیست. ابدا! به یاد داشته باشید که تمام کتابمقدس از الهام خداست. و تمام کتابمقدس برای بنا کردن، تنبیه کردن، هشدار کردن، مهیا کردن ایماندار برای زیستن در کاملیت میباشد. اما تکرار یک واقعه، یک جمله، یک عبارت، در طول کتابمقدس همواره باید توجه ما را به خود جلب کند.
قبلا در مقالۀ کلی تفسیر و درک امثال نوشتم که برای درک و تفسیر یک مثل باید به چند سوال پاسخ بدهیم:
الف- چه کسی مثال را میگوید؟
ب- چه کس یا کسانی آن مثل را میشنوند؟
پ- دلیل و واقعۀ پیرامون مثل چیست؟ چرا این مثل گفته شده است؟
ت- نکتۀ محوری و اساسی مثل چیست؟
ث- چه تصویری به ما داده شده است؟
شما باید قادر باشید با خواندن یک مثال و پاسخ دادن به این قبیل سوالات آن مثال را تفسیری درست و کتابمقدسی بکنید. در این مثال که پیش رو داریم اینگونه میخوانیم:
” هیچکس بر جامۀ کهنه پارچۀ نو وصله نمیکند زیرا که آن وصله از جامه جدا میگردد و دریدگی بدتر میشود. و شراب نو را در مشکهای کهنه نمیریزند و الا مشکها دریده شده شراب ریخته و مشکها تباه گردد بلکه شراب نو را در مشکهای نو میریزند تا هر دو محفوظ باشد.”( متی۹: ۱۶- ۱۷ )
در مرقس میخوانیم:” و هیچکس بر جامۀ کهنه پاره‏ایی از پارچۀ نو وصله نمیکند و الا آن وصلۀ نو از آن کهنه جدا میگردد و دریدگی بدتر میشود. و کسی شراب نو را در مشکهای کهنه نمیریزد و گر نه آن شراب نو مشکها را بدرد و شراب ریخته مشکها تلف میگردد بلکه شراب نو را در مشکهای نو باید ریخت.”( مرقس ۲: ۲۱- ۲۲) در لوقا میخوانیم:” و مثالی برای ایشان آورد که هیچکس پارچه‏ایی از جامۀ نو را بر جامۀ کهنه وصله نمیکند و الا آن نو را پاره کند و وصله‏ایی که از نو گرفته شد نیز در خور آن کهنه نبود. و هیچکس شراب نو را در مشکهای کهنه نمیریزد و الا شراب نو مشکها را پاره میکند و خودش ریخته و مشکها تباه میگردد. بلکه شراب نو را در مشکهای نو باید ریخت تا هر دو محفوظ بماند.”( لوقا ۵: ۳۶- ۳۸)
عیسای مسیح این مثال را میگوید. اما مخاطبین او چه کسانی هستند؟ اگر خوب دقت کنید و کمی به عقب برگردید و آیات قبلی را بخوانید، میبینید که عیسای مسیح به همراه شاگردان او برای ناهار به همراه دعوتی که شده بود وارد منزل مردی به نام لاوی یا متی که پیشۀ باجگیری را داشت میشود. راویان انجیل در هر سه کتاب این را برای ما قید میکنند. در میان شاگردان و خود عیسای مسیح، افراد دیگری نیز در این مهمانی بودند. ما که از شرق هستیم این برای ما آشنا میباشد. آقا تقی سر کوچه مهمانی میداد، تمام کوچه میفهمید و تا میجنبیدی تمام کوچه در منزل آقا تقی جمع شده بودند! و در میان این جماعت هر نوع آدمی میامد. کشاورز، بنا، راننده، کارمند، پیر و جوان. در منزل متی نیز همین بود. میخوانیم که:” و لاوی ضیافتی بزرگ در خانۀ خود برای او( برای عیسای مسیح) و جمعی بسیار از باجگیران و دیگران با ایشان نشستند.”( لوقا ۵: ۲۹) خود متی( صاحب خانه و راوی انجیل) کمی بیشتر برای ما مهمانان را تشریح میکند:” باجگیران و گناهکاران آمده با عیسی و شاگردانش بنشستند.”( متی ۹: ۱۰). عیسای مسیح و شاگردانش و این جماعت در زیر یک سقف نشسته و به خوردن مشغول میشوند. و این اشکال ایجاد میکند! طبق معمول برای فریسیان. پس آنها عیسای مسیح و شاگردان او را به زیر سوال میبرند. از شاگردانش میپرسند که چرا استاد شما با باجگیران و گناهکاران نشسته و میخورد؟ عیسای مسیح به آنانی که خود را بهتر از هر کسی میدانستند میفرماید:” نه تندرستان بلکه مریضان احتیاج به طبیب دارند.”( متی ۹: ۱۲) و وقتی آنها از این پاسخ دندان شکن غافلگیر میشوند، اعتراض دوم خود را میکنند. متی مینویسد:” آنگاه شاگردان یحیی نزد وی آمده گفتند چونست که ما و فریسیان روزۀ بسیار میداریم لکن شاگردان تو روزه نمیدارند؟” مرقس مینویسد:” و شاگردان یحیی و فریسیان روزه میداشتند پس آمده بدو گفتند چونستکه شاگردان یحیی و فریسیان روزه میدارند و شاگردان تو روزه نمیدارند؟” لوقا مینویسد:” پس بوی گفتند از چه سبب شاگردان یحیی روزۀ بسیار میدارند و نماز میخوانند و همچنین شاگردان فریسیان نیز لیکن شاگردان تو الکل و شرب میکنند؟” بله بعدا میخوانیم که خود یحیی و شاگردان او روزۀ بسیار میگرفتند. و ما میدانیم که فریسیان نیز دو روز در هفته روزه میگرفتند. ( لوقا ۱۸: ۱۲ ).
اما لطفا دقت کنید به این واقعه، ابتدا از او گلایه کرده بودند که چرا با گناهکاران مینشیند. اکنون از او گلایه میکنند چرا شاگردان او روزه نمیگیرند. خیلی جالب است بدانیم که موضوع اصلا بر روی روزه گرفتن شاگردان یحیی یا شاگردان مسیح نبود. موضوع خود عیسای مسیح بود. خود او برای آنها مشکل بود. برای اینکه همین فریسیانی که در لوقا از او ایراد میگیرند که چرا شاگردان یحیی روزه میگیرند اما شاگردان او نه، حتی خود یحیی را نیز زیر سوال برده بودند. عیسای خداوند در بارۀ این فریسیان اینگونه میفرماید:” مردمان این طبقه را به چه تشبیه کنم و مانند چه میباشند. زیرا که یحیی تعمید دهنده آمد که نه نان میخورد و نه شراب میاشامید میگویید دیو دارد. پسر انسان آمد که میخورد و میاشامد میگویید اینک مردیست پرخور و باده پرست و دوست باجگیران و گناهکاران.”( لوقا ۷: ۳۲- ۳۴)
و وقتی شاگردان یحیی و فریسیان در بارۀ روزۀ شاگردان او، او را مواخذه میکنند. او به آنان میفرماید که او بر روی زمین مانند دامادی آمده است. دامادی که آمده بود تا عروس خود(کلیسا) را به عقد خود در آورد، این داماد اکنون بر روی زمین قدم میزند و در میان کلیسای خود میخرامد، پس باید جشن گرفت و شاد بود. زیرا جشن عظیمی برپا شده است و همه برای این عروسی دعوت شده‏اند. همه میتوانند به جشن این عروسی وارد شوند. از این شام بخورند و از وجود داماد لذت ببرند، اما چندی نمیگذرد که این داماد جان خود را برای عروس خود خواهد داد. کشته خواهد شد تا کلیسای خود را برای پدر آسمانی خود پاک و مقدس گرداند تا روح و جلال خداوند یکبار دیگر از آسمان آمده و در آن برای ابد ساکن گردد و هر کدام از میزبانان این مهمانی که دعوت را پذیرفته و برگزیده شده‏اند را به معبدی مقدس مبدل سازد که روح‏القدس در آن ساکن خواهد شد. پس از اینکه داماد بر دار شد و جان خود را داد و به آن مکانی بازگشت که از آن آمده بود، یعنی دست راست حضرت اعلی، سپس در غیبت او و نبودن حضور جسمانی او، جان عروس (کلیسا) برای او گداخته میشود و روز و شب منتظر بازگشت او خواهد بود. در آن زمان است که عروس در عزا و دوری و ماتم خواهد بود، نه اکنون.
وقتی عیسای خداوند این را به حضار فرمود کسی آن را درک نکرد( طبق معمول!) پس در ادامۀ این تشریح آسمانی از خود، مرگ خود، و کار عظیم رستگاری، او مثالی را میزند تا همه رمز الهی پارسایی و پرهیزکاری را درک کنند که نه در شریعت و قوانین عهد قدیم، بلکه بر ستون استوار عهد جدید بنا گشته است.
در این مثال عیسای مسیح دو شئی را اشاره میکند: لباس کهنه و نو، مشک کهنه و نو. باید خیلی مراقب باشیم که اینگونه تفسیر نکنیم که عیسای مسیح میگوید شریعت موسی، کهنه و قدیمی میباشد و دیگر به درد نمیخورد. او قصد توهین کردن و بی ارزش کردن شریعت موسی را ندارد. بلکه قصد دادن نگاهی تازه و تشریح عهد تازه را برای مردم دارد. همان عهد تازه‏ایی که ۷۰۰ سال پیش یهوه از زبان ارمیاء نبی به تمامی قوم وعده داده بود:” خداوند میگوید اینک ایامی میاید که با خاندان اسرائیل و خاندان یهودا عهدی تازه خواهم بست. شریعت خود را در باطن ایشان خواهم نهاد و آن را بر دل ایشان خواهم نوشت و من خدای ایشان خواهم بود و ایشان قوم من خواهند بود.”( ارمیاء نبی ۳۱: ۳۱ و ۳۳) این عهد تازه دقیقا همان شراب تازه‏ایست که عیسای مسیح در مثال خود در این گفتگوی این مقاله از آن سخن میگوید. این عهد تازه همان لباس تازه است. عیسای مسیح نمیگوید شریعت کهنه شده است، میگوید امروز عهدی تازه استوار شده است و شما نمیتوانید این عهد تازه را در چهارچوب عهد قدیم بسنجید. غیرممکن است! همه چیز عوض شده است. شریعت خداوند سایۀ آمدن عیسای مسیح بود. شریعت خداوند در عیسای مسیح به کمال رسید:” تمام شد.” انجام شده است. اکنون همه چیز تازه میشود و دیگر نباید در طرز تفکر قدیمی و راه و شیوۀ قدیمی خدا را خشنود ساخت. ما هرگز قادر نبودیم و نیستیم تا با شریعت و انجام قوانین دینی و مذهبی خدا را خشنود کنیم. هرگز! این دقیقا عمق اندوه و ماتم من برای قوم اسماعیل است. برای گوسفندان گمشدۀ اسماعیل. دیروز بت پرست و یاغی. امروز اسیر مذهب و شریعت. دیروز بدون خدای واحد. امروز پرستندۀ خدایی دروغین. خدای دروغینی که آنها را تشویق کرده است تا شریعت و قوانینی که قوم یهود را نتوانست رستگار سازد را تکرار کنند!؟
موضوع روزه نبود. عیسای مسیح هرگز با روزه گرفتن مخالفت نکرده است. خود او چهل روز روزه گرفت. نگاه کنید به اعمال رسولان، کلیسای او بارها روزه گرفت. ما امروز با هدایت روح مقدس خود روزه میگیرم. موضوع روزه نبود. موضوع طرز تفکر قدیمی و کهنۀ شاگردان یحیی و فریسیان در خصوص زهد و پارسایی و تقوی بود. گمان آنها این بود این اخلاقیات روحانی تنها بواسطۀ روزه و نخوردن و نیاشامیدن و محدود کردن روابط خود با اطرافیان بدست میاید. هر چند ما از آنها ایراد نمیگیرم. زیرا در این زمان تمام اسرائیل تحت تاثیر فرهنگ یونان و روم باستان بود. اسرائیلیان سعی میکردند تا قدوسیت و پاکدامنی خود را بر طبق شریعت موسی نگه دارند. اما کجای شریعت موسی در بارۀ روزه گرفتن صحبت کرده است! بلکه موسی برای گرفتن ده فرمان چهل روز و چهل شب هیچ نخورد، اما کتابمقدس نمیگوید که او روزه داشت. روزه هرگز بخشی از شریعت موسی نبوده است. اما بارها میخوانیم که روزه گرفتن راه گریزی برای افرادی بوده است که قلب و جان خود را مطیع خداوند نکرده بودند. کتابمقدس بیشتر از آنانی سخن میگوید که روزه میگرفتند، تقریبا به طور منظم هم روزه میگرفتند و در آن هم بسیار جدی بودند، اما هرگز رحمت و محبت و گذشت و خویشتنداری و یاری رساندن به دردمندان را پیشه نکرده بودند. و این همان فریاد اشعیاء نبی در فصل ۵۸ میباشد.( اشعیاء ۵۸: ۵- ۹) یا در زکریاء نبی میخوانیم که رهبران مذهبی دین به طور مرتب روزه میگرفتند، اما قلب و دل آنها هرگز با خدا نبوده است. هرگز در تازگی پرستش یهوه به سر نمیبردند.( زکریاء ۷: ۳ و ۵ و ۸: ۱۹). کتابمقدس بیشتر آنانی که روزه میگرفتند اما قلب و جان خود را به خدا نمیدادند را بیشتر از آنانی که اصلا روزه نمیگرفتند مواخذه کرده است! اشکال کجا بود؟ تظاهر و ریا. خودنمایی. و همین افراد، در این تظاهر، روزه و مراسم ساختگی و بی روح و مُردۀ خود را شریعت کرده بودند و قصد داشتند تا آن را به خورد مردم بدهند. و عیسای مسیح از تظاهر این مذهبیون که روزه گرفتن را شریعت کرده بودند و چماق آن را بر سر دیگران میزدند متنفر بود. او در موعظۀ سر کوه به شاگردان خود میگوید وقتی روزه میگیرند نباید مانند فریسیان باشند، زیرا آنها چهره و ظاهر خود را طوری عوض میکنند تا دیگران ببینند که آنها روزه دارند. عیسای مسیح میفرماید روزۀ ما باید برای خودمان و خدای خودمان باشد! در خلوت، بدون تظاهر و بدون چماق کردن آن و میزان شدن آن برای سنجش روحانیت ما. عیسای مسیح میفرماید تمامی این طرز تفکر قدیمی و کهنه میباشد، اما آنچه من به شما تعلیم میدهم و روح مقدس خدا شما را به آن مهیا میسازد، تمام خلقتی تازه و طبیعتی تازه و نوین است. در این خلقت تازه که مانند شراب تازه میماند، تفکر و باور شما تماما عوض میشود. شما تبدیل میشوید و زمانی که در این تبدیل شراب تازه را دریافت کردید ، این شراب تازه نگاه و باور و اندیشه‏ایی تماما تازه در مسیح به شما میدهد.
تمامی طرز تفکر مسیحی در خصوص تمامی زندگی، دنیا، روابط، تازه میگردد. دیگر ما قدیمی و مانند طبیعت قدیمی فکر نمیکنیم و عمل نمیکنیم. و متاسفانه هستند کلیساهایی ایرانی و کشیشان ایرانی و معلمان کتابمقدس که هنوز نتوانسته‏اند این شراب تازه را در مشک تازه خود بریزند. مشک آنها هنوز کهنه است یا بهتر بگویم که به دلیل عدم زیستن در زیر قوت و برکت فیض خداوند مشکهای آنها کهنه شده است. در صورتی که هرگز نباید میشد. زیرا همۀ ما در مسیح خلقت تازه هستیم. اما متاسفانه مانند کلیسای افسس از راهی که بودند گمراه شده‏اند. یا مانند کلیسای قرنتس درگیر موضوعات و جدالهای روحانی بیفایده شده‏اند که این مشک آنان را کهنه و کهنه کرده است. شراب مسیح همواره تازه است. این شراب هرگز کهنه نمیگردد. ردای سفید مسیح که به ما داده است هرگز کهنه نمیگردد. مبادا مشک ما در زندگی روزمره و عادی و تکراری و قوانین و مقررات انسانی کلیسایی کهنه شود. مبادا سعی کنیم تا وصله‏ایی از افکار قدیمی و کهنۀ طبیعت قدیمی خودمان را بر این لباس تازۀ مسیح بزنیم.

درسی برای ما ایمانداران
این مثل برای ما این هشدار را نیز دارد، خواهشمند هستم که شیوۀ پرستش و نیایش و تقوای خودتان را به برادر و خواهر مسیحی خود دیکته نکنید. فکر نکنید چون دیگران مانند شما به روزه و دعا کردن و یا دیگر امور روحانی نگاه میکنند، آنها ضعف روحانی دارند و شما نه. شاگردان یحیی و فریسیان با فریاد و اعتراض به مردم رساندند که آنها روزه میگیرند و پرستش میکنند. ما نباید هیچکدام از تمرینات روحانی خود را روی پیشانی خودمان ببندیم و در کلیسا و خیابان و محل کار خودمان راه برویم! میخواهید روزه بگیرید، خداوند به شما برکت بدهد و به شما قوت بدهد، آن را برای خودتان بگیرید، به من نگویید و به رخ من نکشید!
چرا؟ زیرا ما تازه شده‏ایم. در مسیح همه چیز تازه شده است. باید فرهنگ زیستن در این تازگی را روز به روز تمرین کنیم. کهنه نشویم. تازه بمانیم. اگر بشویم، مقصر خودمان هستیم. مسیح و شراب دستان مبارک او همواره تازه و مست کننده است. مشکهای خود را برای این شراب تازه حفظ کنیم.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

مثال چگونگی رشد بذرها

مثال رشد دانۀ بذر مرقس ۴: ۲۶- ۲۹ یکی از مرکزیت گفتگو و تعالیم عیسای ...