یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / امثال در کتاب مقدس / مثال چگونگی رشد بذرها

مثال چگونگی رشد بذرها

مثال رشد دانۀ بذر
مرقس ۴: ۲۶- ۲۹

یکی از مرکزیت گفتگو و تعالیم عیسای مسیح موضوع ” ملکوت یا پادشاهی آسمانی ” یا ” ملکوت یا پادشاهی خدا ” میباشد. شما این مطلب را بیش از صدها بار در روایات انجیل میخوانید. در این مبحث که عیسای مسیح مرکزیت تعلیم خود را بر آن قرار داده است، تمامی تعالیم، امثال، گفتگوها بر حول آن میچرخد. پس برای درک مثل باید ابتدا، این مرکزیت را درک کرد. این ” ملکوت آسمانی ” یا ” ملکوت خدا “؛ که چه بود؟ چرا عیسای مسیح از آن سخن میگفت؟ برداشت قوم اسرائیل و شنوندگان اینگونه تعالیم و تاکید و اشارۀ عیسای خداوند به موضوع ” ملکوت آسمانی ” چه بود؟ آنها چه میفهمیدند؟ زیرا به یاد داشته باشید که شنوندگان عیسای مسیح ما نیستیم، بلکه قوم اسرائیل بوده است؛ پس همانطور که قبلا گفتم، باید از این زاویه به درک امثال دقت کنیم. پاسخگویی به این سوالات به ما درک یکی از مهمترین اساس تعالیم عیسای مسیح در مدت خدمت او بر روی زمین را میدهد و میتواند به ما کمک کند تا امثال او را، که تحقیقا تماما روی خود را به این موضوع دارند، بهتر تفسیر و درک کنیم.
ملکوت خدا یا ملکوت آسمانی که عیسای مسیح از آن سخن میگفت با معرفی یحیای تعمید دهنده از آن آغاز میشود. وقتی یحیی در رود اردن مردم را برای آمرزش گناهان تعمید میداد، به آنان چنین موعظه میکرد که:” توبه کنید، زیرا ملکوت آسمان نزدیک است.”( متی ۳: ۲ ) عین همین پیغام را عیسای مسیح، بلافاصله پس از تعمید خود از یحیای تعمید دهنده و پس از به پایان رساندن تنهایی چهل روزۀ خود در بیابان میشنویم.( متی۴: ۱۷ )
نکته‏ایی که باید توجه ما را به خود جلب کند این است که، متی، نویسندۀ انجیل متی، از آنجایی که یک یهودی زاده بود و انجیل خود را مخصوصا برای شنوندگان یهودی خود نوشت، در معرفی این پادشاهی بندرت از عبارت ” پادشاهی خدا یا ملکوت خدا ” استفاده میکند. بر عکس مرقس و لوقا به کرات از این واژه استفاده میکنند و به ندرت از ” ملکوت یا پادشاهی آسمانی ” استفاده میکنند. چرا؟ زیرا شنوندگان متی، یهودیان بودند، و آنها ایمان به خدایی یهوه داشتند. آنها خدا را میشناختند. پس او مجبور نبود پادشاهی یک خدا را به آنها معرفی کند. اما شنوندگان مرقس و لوقا از آنجایی که بیگانگان بودند و آنها در فضایان خدایان متعددی رشد کرده بودند، و خدایان بیشماری را پرستش میکردند و در واقع خدای حقیقی و واقعی، که همان یهوه الوهیم باشد را نمیشناختند؛ این نویسندگان مکررا پادشاهی خدایی را معرفی میکنند که میبایست توجه و حساسیت شنوندگان خود را برمیانگیخت تا این خدا را که چنین پادشاهی یا ملکوتی را دارد را بشناسند.
مبحث درک و شناخت ملکوت یا پادشاهی آسمانی یا خدا، یک مبحث طولانی است. اما برای دانستن مختصری از آن باید بدانیم که این مبحث در تمدن و فرهنگ یهود؛ تاریخچه‏ایی عمیق داشت. پس از پایان یافتن حکومت مقتدرانۀ داود و سلیمان و پایان یافتن روزهای درخشان و قدرتمند اسرائیل، شرایط درونی اسرائیل رو به سقوط رفت. آنها خدایشان را ترک کردند. سقوط کردند. و امیدی برای اسرائیل نماند، جز اینکه منتظر پادشاهی خود یهوه باشند. اشعیاء درست در چنین زمانهایی نوشت:” چه زیبا است بر کوهها و پایهای مبشر که سلامتی را ندا میکند و به خیرات بشارت میدهد و نجات را ندا میکند و به صهیون میگوید که خدای تو سلطنت مینماید.”( اشعیاء ۵۲: ۷ ) تا اینکه سالها پس از اشعیاء نبی در بطن اسارت و از دست رفتن تمامی اقتدار و توانمندی اسرائیلِ داود و سلیمان، دانیال چنین پیشگویی میکند:” و در رویای شب نگریستم و اینک مثل پسر انسان با ابرهای آسمان آمد و نزد قدیم ایام رسید و او را به حضور وی آوردند. و سلطنت و جلال و ملکوت به او داده شد تا جمیع قومها و امتها و زبانها او را خدمت نماید؛ سلطنت او سلطنت جاودانی و بی زوال است و ملکوت او زایل نخواهد شد.”( دانیال ۷: ۱۴ ) این پسر انسان دانیال، در میان قوم اسرائیل، شهرت مسیحای موعود را به خود گرفت. آن پادشاهی خدا در اشعیاء و این ملکوت پسر انسان در دانیال، با هم امید یک ملکوت آسمانی یا پادشاهی مسیحای موعود را در بطن تمامی ناامیدی‏ها و شکست و انحلال اسرائیل به او داده بود. و این امید آنچنان قوی بود که آتش آن در روزهای سرد و تاریک این قوم را گرم میساخت و آنها را به رغم تسلط فارس‏ها، یونانی‏ها، و نهایتا رومی‏ها امیدوار مینمود. آنها منتظر چنین روزی بودند. برای چنین روزی روزشماری میکردند. بیهوده نیست که زکریا پدر یحیی چنین دعا میکند که وعدۀ نجات دهنده و رهانندۀ یهوه میسر شده است و آن امید طولانی پادشاهی آسمانی سرانجام رسیده است.( لوقا ۱: ۶۸- ۷۹ ) و مریم مادر مسیح چنین دعا میکند که وعده داده شده در راه است تا با قدرت و اقتدار خود دشمنان اسرائیل را نابود سازد.( لوقا ۱: ۵۱ – ۵۳ ) و نهایتا شمعون پیر با دیدن عیسای نوزاد چنین دعا میکند که:” چشمان من نجات ترا دیده است. که آن را پیش روی جمیع امتها مهیا ساختی. نوری که کشف حجاب برای امتها کند؛ و قوم تو اسرائیل را جلال بُوَد.”( لوقا ۲: ۳۰- ۳۲ )
پس اگر بخواهیم این ” ملکوت آسمانی یا پادشاهی خدا ” را در چند خط خلاصه کنیم میتوانیم بگوییم:
۱-   روزی که تمامی خواسته و ارادۀ خدا بر قلب انسانها انجام خواهد شد. و انسانها تماما مطیع و فرماندار از خدا و خواستۀ او خواهند شد.
۲-   روزی که فساد و شرارت برای همیشه از بین خواهد رفت.
۳-   روزی که صلح جاودان و برکات الهی بدون هیچ اضطراب و مقاومتی از جانب نیروهای پلید شیطانی بر قلبها حکومت کند.
۴-   روزی که محبت و ترس از خدا قلبها را پر سازد.
۵-   روزی که محبت و بخشش و عدالت و راستی، سر لوحۀ فکر و عمل انسانها شود.

اما اسرائیل و تصور او برای چنین روزی بیشتر تبدیل به یک واقعۀ آنی و قریب الوقوع شده بود. اسرائیل انتظار داشت تا به طور بسیار عجیب و ناگهانی، یهوه، مسیحای موعود را خواهد فرستاد؛ و او، مسیحای موعود، پادشاه ازلی اسرائیل، دشمنان اسرائیل را از بین خواهد برد و تا ابد نه تنها بر اسرائیل بلکه بر تمامی دنیا حکومت خواهد کرد، حکومتی که هرگز از بین نخواهد رفت و هرگز شکست نخواهد خورد. سپس به این دلیل افتخار و عزت و سربلندی بار دیگر به اسرائیل باز میگردد.
عیسای مسیح در چنین شرایط تفکر و باور در خصوص ملکوت خدا و پادشاهی مسیحای موعود پا بر روی زمین گذاشت. در ضمن به چنین شرایط فکری و چنین امیدی این را نیز اضافه کنید که روزی که عیسای مسیح بدنیا آمد، اسرائیل در تسلط و حکومت روم بود.
پس عیسای مسیح آغاز به تعلیم کرد. و او مرکزیت تعالیم خود را بر چنین مضمونی قرار داد. یعنی ” ملکوت آسمانی ” یا ” پادشاهی خدا “.
در انجیل به قلم مرقس ما برای اولین بار با عبارت ملکوت خدا زمانی رودررو میشویم که عیسای مسیح از یحیای تعمید دهنده تعمید میگیرد و اولین پیام خود را که همین رسیدن ملکوت خدا باشد و اینکه برای ورود این ملکوت، باید ابتدا توبه از گناهان کرد را به گوش مردم اسرائیل میرساند.( مرقس ۱: ۱۵ ) سپس در اولین مثل خود با شاگردان از این عبارت استفاده میکند( مرقس ۴: ۱۱ ) اما در این آیه عیسای مسیح به مطلبی اشاره میکند که تا حدودی نه تنها برای ما، بلکه به احتمال بسیار زیاد برای شنوندگان او نیز جای سوال را برمیانگیزاند. چرا عیسای مسیح به شاگردان میفرماید که:” به شما دانستن سّر ملکوت خدا عطا شده، اما به آنانی که بیرونند؛ همه چیز به مثلها میشود.” گویی ناگهان ما با یک مطلبی تازه در خصوص این ملکوت خدا، معرفی میشویم. قوم اسرائیل منتظر ملکوت خدا، پادشاهی مسیح بر اسرائیل و دنیا بود؛ پادشاهی و حکومتی که هر آن ممکن بود روی بدهد، بسیار ناگهانی و سریع. عیسای مسیح به روی زمین آمد، از چنین حکومتی و پادشاهی سخن گفت؛ اما ناگهان پیروان خود را آگاه ساخت که این ملکوت و این پادشاهی، تماما با آنچه قوم اسرائیل در انتظار ان است، فرقی اساسی دارد! ملکوتی که او برای اعلام آن بر روی زمین آمده بود، نه تنها با انقلابی ناگهانی و نابودی حکومت روم و حکومت ازلی و جاودانۀ او در پی نخواهد بود، بلکه در تعلیم او، پادشاه موعود، خوار و توهین خواهد شد و روزی به دست خود آنانی که منتظر آمدن او بودند، مصلوب و کشته خواهد شد. اما، نهایتا حکومت و پادشاهی او ازلی و جاودانه خواهد بود. این تعلیم و این برداشت از ملکوت خدا آن چیزی نبود که اسرائیل از آن برداشت کرده بود. آیا اسرائیل میتوانست آن را درک کند؟ آیا اسرائیل آماده بود تا ملکوتی که عیسای مسیح قصد داشت تا آن را موعظه کند، وعده بدهد را برداشت کرده و به آن ایمان آورد؟ بر طبق تعلیم خود عیسای مسیح، این برای اسرائیل غیرممکن بود. گوشها و دل آنها برای چنین روز و چنین وعده و چنین ملکوتی هنوز سنگین بود. پس عیسای مسیح، از چنین ملکوتی به دلیل عدم درک شنوندگان خود از آن، از ماهیت اصلی و واقعی چنین روزی، با مثلها سخن گفت.
و ما در مرقس باب چهارم آیات ۲۶ تا ۲۹ در واقع اولین مثل در خصوص این ملکوت خدا را داریم. ابتدا اجازه بدهید تا زمینۀ این مثل را درک کنیم. این مثل فقط در مرقس قید شده است. در فصل چهارم آیۀ ۱ میخوانیم که عیسای مسیح در کنارۀ دریا به مردم تعلیم میدهد. در ایۀ ۱۰ میخوانیم که چون با شاگردان خود به خلوتگاهی رسید، آغاز به تشریح مثلهای خود که در ملاء عام به مردم گفته بود، میکند. زیرا مثلهای عیسای مسیح نه تنها برای مردم عادی تا حدودی قابل درک نبود، برای شاگردان او نیز گاها قابل درک نبود. اما آنها این امتیاز را داشتند که وقتی در خلوت با عیسای مسیح بودند، منظور او را در خصوص فلان مثل بپرسند و از او بخواهند تا فلان مثل را برای آنها بازگو کند و او سخاوتمندانه، پر از فیض و محبت، منظور امثال خود را با شاگردان خود در میان میگذاشت.
پس در این مثال، عیسای مسیح با شاگردان خود است. او تازه در خصوص مثال برزگری که به مزرعه رفته و تخم میپاشد، سخن گفته بود، آن را برای آنان تشریح کرده بود( و ما آن را در این کتاب، بالاتر خواندیم) که در ادامۀ آن این مثل را برای آنان میاورد:
” همچنین ملکوت خدا مانند کسی است که تخم بر زمین بیفشاند، و شب و روز بخوابد و برخیزد و تخم بروید و نمو کند. چگونه؟ او نداند. زیرا که زمین به ذات خود ثمر میاورد، اول علف، بعد خوشه، پس از آن دانۀ کامل در خوشه. و چون ثمر رسید، فورا داس را بکار میبرد زیرا که وقت حصاد رسیده است.”
همینطور که میخوانیم در این مثال، عیسای مسیح، ماهیت و چگونگی ملکوت خدا را با شاگردان خود در میان میگذارد. انتظار و توقع آنها را در خصوص درک و برداشت از چنین ملکوتی نمایی تازه و روشن میدهد. نمایی که آنها به عنوان یهودیان آن زمان، همانطور که در بالا قید کردم، با آن ناآشنا بودند. عیسای مسیح در این مثل ساده و کوتاه، برای درک چگونگی ملکوت خدا تصویر عمل و بارآوری یک تخم را به شاگردان داده است. همانطور که در بالا قید کردم، یهودیان زمان عیسای مسیح، انتظار یک پادشاهی ناگهانی و قریب‏الوقوع را از جانب مسیح موعود داشتند. که او ناگهانی آمده، دشمنان اسرائیل را نابود میسازد. عزت و شرف را به اسرائیل برمیگرداند و شریعت و قوانین الهی داده شده به موسی؛ مو به مو اجرا میشود و مردم اسرائیل در چنین فضایی تا ابد زندگی خواهند کرد. اما عیسای مسیح در این مثال کاملا بر عکس مردم یهود و انتظار و برداشت آنها از ملکوت خدا تعلیم میدهد. در این مثال عیسای مسیح نمایی برزگر یا شخصی را به تصویر آورده که به مزرعه رفته و دانه بذری را میاندازد. عیسای مسیح سپس ادامه میدهد که آیا آن برزگر یا پاشندۀ تخم دقیقا میداند کی این تخم و چگونه این تخم بارور میشود؟ خیر. او فقط تخم را میپاشد و هرگز به این موضوع فکر نمیکند. اما او امیدوار است که این تخم بارور شده و به محصول بنشیند. اتفاقا عیسای مسیح میگوید، شخص پاشندۀ تخم به زندگی روزانۀ خود ادامه میدهد. آیا میداند چگونه دانه رشد میکند؟ خیر! دانه به دلیل ذات خود بعنوان تخم بودن، و بنا به اقتضای زمین، خاک مناسب باروری، با توجه به شرایط ایجاد شده، در غیاب مرد پاشندۀ تخم، در یک نظم و یک ترتیب رشد کرده و به محصول مینشیند. عیسای مسیح میگوید، فرا رسیدن ملکوت خدا، آن چیزی نیست که مردم امروز فکر میکنند که ناگهانی روی خواهد داد، بلکه میگوید، در همین زمان حاضر در حال روی دادن است بدون اینکه مردم از آن خبر داشته باشند! در واقع ملکوت خدا از قبل شروع شده بوده است، اما هیچکس از آن خبر نداشته، زیرا تخم به پاشندۀ تخم خبر نمیدهد که کی و چگونه رشد میکند، بلکه رشد میکند چون تخم است و ذات او رشد کردن است و بار آوردن محصول. دقیقا ملکوت خدا چنین است. عیسای مسیح میگوید، همانطور که یک دانه به دلیل ذات دانه بودن خود رشد کرده و بارور میشود؛ ملکوت خدا نیز به دلیل ذات الهی خود، رشد کرده و بارور میشود. در واقع عیسای مسیح میگوید، هیچ چیز و هیچکس قادر به جلوگیری از رشد و باروری ملکوت خدا نیست. و هیچکس قادر نیست چگونگی این رشد و باروری را به روی جدول و رقم و شماره و دلیل و منطق بیاورد!” زیرا که زمین به ذات خود ثمر میاورد، اول علف، بعد خوشه، پس از آن دانۀ کامل در خوشه.” با این مثل عیسای مسیح به شاگردان خود میگوید، ملکوت خدا را میزان و معیار انسانی برای رشد و باروری و ایجاد آن نیست. زمان خاصی ندارد. مکان خاصی ندارد. شرایط خاصی ندارد. ملکوت خدا روی میدهد چون ملکوت خداست. چون ذات خدا چنین است و انسان و فکر انسانی قادر به محدود کردن و تجزیه و تحلیل آن نیست. پس منتظر این نباشید که چیزی ناگهانی و ملکوتی شبانه روی دهد. راز الهی این ملکوت را انسان نمیداند:” چگونه؟ او نداند.” آیا این ملکوت این پادشاهی خدا، نتیجۀ یک زمان و یک عرصه و یک برهۀ خاص تاریخی بوده و هست؟ به نظر من عیسای مسیح در خصوص این ملکوت اینگونه به شنوندگان خود میگوید که این ملکوت قبلا شروع شده، الان شما در آن هستید، و در حال حاضر این ملکوت مسیر الهی خودش را طی میکند.
اگر خدا و پادشاه این ملکوت ازلی میباشد. اگر حضور او بر هستی و مالکیت او بر هست و نیست، دائمی و بدون خلل و خدشه میباشد، و اگر عیسای مسیح در خلقت با خدا بود، و خلقت برای او بنا شد، و تمامی آسمان و زمین و هست و نیست برای جلال نام و بزرگی الوهیت او پایه ریزی شد، و ما که میدانیم، عیسای مسیح از ابتدا بوده و در هستی حضور داشته است، پس ملکوت او نیز در زمانی بی آغاز و ازلی، قبلا آغاز شده بوده است. دانۀ این ملکوت و بذر این پادشاهی نه امروز و نه دیروز، بلکه از آغاز ریخته شده بوده است و رشد این محصول ملکوت آسمانی از ابتدا بوده است. از همان آغاز رشد کرده است و زمان محصول و برآورده شدن آن چه بسا همین امروز باشد.
اجازه بدهید از شما این را بپرسم: آیا شما فکر میکنید، زمان اعتراف شما به عیسای مسیح و ورود شما به این ملکوت آسمانی، زادۀ یک تصادف و یک رویداد بوده است؟ آیا شما به این دلیل به عیسای مسیح ایمان آوردید و قلب خود را به او سپردید و انجیل او را خدمت کردید و کلیسای او را خدمت کردید، چون فلان شخص و یا فلان حادثه و یا فلان رویداد بر زندگی شما تاثیر گذاشت و نظر شما را برای همیشه نسبت به خدا و عیسای مسیح و انجیل و کلیسای او تغییر داد و شما یک سرباز مسیحی شدید؟ من فکر نمیکنم کتابمقدس به ما چنین تعلیمی بدهد. البته همه چیز در تغییر و تبدیل ما به کار برده میشوند. خداوند از هر پدیده و هر شرایطی برای بازگشت و ایمان آوردن ما استفاده میکند. اما همه چیز بر طبق اراده و نقشۀ الهی شکل میگیرد. اگر هم ارمیاء و هم اشعیاء و هم پولس رسول، اعتراف میکنند که از نطفۀ مادر خود خوانده شده‏اند و هنوز نطفۀ آنان بسته نشده بوده است که برگزیدگی خدا را چون فیضی عظیم نصیب شده‏اند؛ این خود گویای همان ملکوت خدا است. ملکوتی که بر طبق نقشه و ارادۀ خدا قبل از پیدایش هستی پایه ریزی شده بوده است و عیسای مسیح، خداوند و نجات دهندۀ تمامی انسانهای دنیا بیان کننده و تعلیم دهنده و معرفی کنندۀ این ملکوت بود.
آنچه عیسای مسیح در این مثل در خصوص ملکوت آسمانی خدا بیان میکند این است که این ملکوت در زمان حاضر مسیر خود را طی میکند، و در حال بارآوری میوۀ خود است، هنوز محصول فرآورده نشده است. هنوز زمان برداشت محصول این ملکوت فرا نرسیده است، در حال بارآوری هست اما هنوز زمان برداشت نیست؛ اما زمانی فرا میرسد، یعنی آن زمان داوری الهی، روز خداوند، روز آخر، که خداوند، صاحب این ملکوت، برای جمع آوری محصول این ملکوت، بر تخت مینشیند و فرشتگان خود را برای جمع‏آوری این محصول به مزرعۀ هستی میفرستد. اکنون موضوع این است که آیا شما بخشی از این ملکوت هستید یا نه؟ آیا شما محصول این ملکوت هستید؟ آیا شما محصولی هستید که در روز آخر، جمع آوری شده و در انباری ذخیره میشود یا اینکه درخت شما، مزرعۀ شما، هرگز بارور نشده، هرگز میوه‏ایی بار نیاورده و محصولی داده نشده است، اگر چنین است، روزی تلخ و تاریکی ازلی در انتظار شماست.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...