پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / امثال در کتاب مقدس / مثال یک مراورید گرانبها

مثال یک مراورید گرانبها

مثال یک مراورید گرانبها
انجیل متی ۱۳: ۴۵- ۴۶

این مثال از جمله چند مثال بسیار کوتاه عیسای مسیح در ترسیم و تشریح کردن مفهوم ” ملکوت آسمانی” برای شاگردان خود میباشد. همانطور که قبلا در مثال دیگری در این خصوص نوشتم، اسرائیل در انتظار یک پادشاهی از جانب یهوه بود” پادشاهی خدا “؛ که با آمدن و رهبری ” ماشیحا ” یا ” مسیح ” صورت میگرفت. او خواهد آمد، با فرشتگان بیشمار خود، دشمنان اسرائیل را برای همیشه از بین میبرد، اقتدار و افتخار را به اسرائیل بازمیگرداند. و وعدۀ یهوه به داود را که از نسل او پسری خواهد آمد که حکومت او تا ازل پایدار خواهد ماند را برای همیشه اجرا خواهد کرد. بدون شک رهبران مذهبی دین یهود، در کنایس و معابد و در تعالیم خود بارها و بارها از چنین ملکوتی سخن گفته بودند. این عبارت برای گوش مردم آشنا بود، اما چگونه بود؟ چطور انجام میشد؟ مانند چه بود؟ تاکنون هیچکس قادر نبود تا در این خصوص با مردم سخن بگوید.
عیسای مسیح خدمت خود را در بین مردم با این جمله آغاز کرد:” توبه کنید زیرا ملکوت آسمان نزدیک است.”( متی ۴: ۱۷ ) این همان دعوتی بود که یحیای تعمید دهنده در رود اردن قبل از اینکه مردم را تعمید بدهد از تمام قوم اسرائیل داشت(متی ۳: ۲ ) اما وقتی عیسای مسیح آغاز به تعلیم و رساندن مژدۀ انجیل یا خبر خوش به سرزمین اسرائیل نمود، محور سخنان خود را بر همین ملکوت آسمانی قرار داد. او مستقیما در موعظه‏های خود اهمیت آن را تاکید کرد:” خوشابحال مسکینان در روح، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است.”( متی ۵: ۳) فرمود برای ورود به آن باید مانند کودکان باشید؛ باید خود را فروتن سازید.( متی ۱۸: ۳- ۴ ) فرمود که ورود شتر به سوراخ سوزن آسان تر از ورود انسان ثروتمند به ملکوت آسمانی است او که هنوز دل خود را وابسته به دنیا دارد.( متی ۱۹: ۲۳) و بارها سعی نمود تا برای تشریح و تمثیل این ملکوت آسمانی، امثال متعددی بیاورد. آن را به چیزهایی شبیه کنند که مردم اسرائیل روزانه آن را میدیدند. آن را به مردی تشبیه نمود که تخم نیکو در زمین خود کاشت(متی ۱۳: ۲۴ ) آن را به دانۀ خردلی تشبیه کرد( متی ۱۳: ۳۱ ) آن را به خمیر مایه تشبیه کرد( متی ۱۳: ۳۳ ) و یا دامی که برای گرفتن ماهی به دریا افکنده شود.(متی ۱۳: ۴۷ ) و امثال بیشمار دیگر. تمام این تشبیهات برای مردم کاملا قابل لمس بودند، پس او درک و برداشت از ” ملکوت آسمان ” را اینگونه برای آنها بسط میداد تا شاید آن تصویر درست و الهی در راستای خواستۀ یهوه در خصوص آن به دست آورند، درک کنند، ایمان بیاورند و زندگی خود را در آن جهت تغییر بدهند. مسلما قصد من در این مقاله این نیست که در خصوص ملکوت آسمانی که توسط مسیح موعظه میشد بنویسم اما چون مثال مورد نظر یکی از امثالی است که عیسای مسیح در تشریح ملکوت اسمانی برای شاگردان و مردم سخن گفته است، لازم دیدم تا نمایی کلی از آن به شما بدهم. اما خودتان با مطالعه و بررسی ایات و تعالیم عیسای مسیح قادر خواهید بود تا عمق و پهنای موضوع ” ملکوت آسمانی ” را از دهان عیسای مسیح در انجیل درک کنید.
در مثال بالا که فقط در انجیل متی آن را میخوانیم و دو آیه نیز بیش نیست؛ راز بزرگی در خصوص درک ملکوت آسمانی از دهان عیسای خداوند میخوانیم. ایشان میفرمایند:
” باز ملکوت آسمان تاجری را ماند که جویای مرواریدهای خوب باشد، و چون یک مروارید گرانبها یافت، رفت و مایملک خود را فروخته، آن را خرید.”( متی ۱۳: ۴۵- ۴۶ )
همانطور که در تشریح و تفسیر امثال نوشتم، هر مثل یک تصویر و یک نمای واقعی دارد. باید زمان و مکان و شنوندۀ آن را بشناسیم. باید به گفتۀ موجود در آن دقت کنیم. هرگز سعی نکنیم بیش از آنچه که در مثل است از آن بیرون بیاوریم. و به دنبال پیام یا پیامهای مرکزی یک مثل باشیم. قصد و منظور مسیح را از بیان آن درک کنیم.
شنوندگان این مثل، بر طبق آنچه در آیۀ ۳۶ همین فصل میخوانیم شاگردان خود مسیح هستند. و عیسای مسیح برای شاگردان خود این مثل را میاورد. هم تاجری که به دنبال فروش اجناس گرانقیمت باشد برای شاگردان مسیح آشنا بود و هم مروارید، از آنجایی که در کنار دریا زندگی میکردند و چه بسا بارها خود آنها، دانۀ مرواریدی را از ته دریا بیرون آورده بودند. ارزش و بهای آن را میدانستند. پس عیسای مسیح میفرماید که ” ملکوت آسمان ” مانند یک تاجر میماند که به دنبال مرواریدهای خوب باشد. یعنی چه؟ من فکر میکردم همۀ مرواریدها خوب و ارزشمند هستند! خیر. در دنیای مراورید که حاصل طبیعی مواد شیمیایی در دل صدف میباشد، نایاب ترین و زیباترین و ارزشمندترین مروارید، مرواریدی است که در دل طبیعت یافت میشود، دست هر کسی به آن نخواهد رسید، بینهایت نرم، شفاف، گرد، و براق است. مرواریدهای بیشماری در دل صدف یا در لابلای ماسه‏های کف دریا پیدا میشود، اما اکثر آنها آنچنان براق و صاف و روشن نیستند، هر چند قیمت اندکی یک تاجر مروارید برای آن نیز خواهد داد، اما آن مروارید نایابی که با چنان تشریحی پیدا شود، قیمت آن نجومی خواهد بود!
وقتی مسیح میفرماید تاجری به دنبال مرواریدهای خوب بود، اما چون یک مروارید گرانبها را یافت؛ دقیقا منظورش همین بود. نه هر مرواریدی، بلکه آن مرواریدی که در دل طبیعت یافت میشود، دست هر کسی به آن نمیرسد، کمتر چشمی آن را دیده و آن را لمس کرده است. اما دقت کنید، همۀ مرواریدها خوب هستند، اما هر مرواریدی گرانبها نیست. عیسای مسیح میگوید یک تاجری جویای مرواریدهای خوب بود. اما وقتی او یک مراورید گرانبها پیدا کرد.عیسای مسیح قصد دارد تا توجه ما را به خوب و گرانبها متمرکز کند. زیرا سپس ادامه میدهد وقتی تاجر آن یک مراورید ” گرانبها ” را یافت. نه مروارید خوب. بله مراورید خوب هم ارزش داشت اما مراورید گرانبها، قطعا ارزش بیشتری داشت. و وقتی تاجر یکچنین مروارید گرانقیمتی را یافت، و چون بها و ارزش آن را میدانست، میدانست که با آن چه معامله و چه سود چند برابری خواهد داشت، پس رفت تمام هر آنچه که داشت، که احتمالا آنچنان ارزشی نداشته است. یا اگر هم داشته، از بهای آن مراورید گرانبها بیشتر نبوده است، زیرا جز این، هرگز اموال خود را نمیفروخت. تمام آنچه صاحب بود را فروخت تا آن مراورید را صاحب شود. اما یک سوال اینجا مطرح میشود: من یک بنای ساختمان هستم، یک قصاب محل، یک متخصص کامپیوتر، یک جراح؛ اگر یک دانۀ مراورید را در کف دست من بگذارند، آیا میتوانم ارزش و بهای آن را تشخیص بدهم؟ بعید میدانم. از زیبایی آن لذت میبریم. آن را تعریف میکنیم و آن را بسیار ارزشمند تصور میکنیم، اما آیا بهای آن را میدانیم؟ تنها یک تاجر مروارید، آن کس که بارها و بارها، مرواریدهای بیشماری را دیده است قادر است تا اهمیت و ارزش یک مروارید مرغوب را به شما بدهد.
عیسای مسیح میفرماید که ملکوت آسمانی مانند آن یک مروارید گرانبها، نه چندین مراورید خوب، میماند که یک تاجر آن را پیدا میکند، برای خریدن آن هر انچه که دارد را میفروشد و آن یک مروارید گرانبها را میخرد.

پیام مرکزی مثل
تاجر مروارید، مانند کسی میماند که ماهیت زندگی را شناخته است. تجارب خودش را میداند. میداند که دنیا و هر آنچه در آن است بها و ارزش آن چیست. جستجوهای فراوانی برای یافتن حقیقت کرده است. کتابهای زیادی خوانده است. دردهای بیشماری را متحمل شده است. پیروزیهایی اینجا و آنجا. شکستهایی اینجا و آنجا، اما دلش هرگز ارزش والای زیستن را نیافته است. چرا هست و چرا میرود؟ او به دنبال یک زندگی معنادار و هدف دار است. او به دنبال یافتن یک انگیزۀ والا برای زیستن پر از شور و شادمانی است. او به دنبال چیزهای خوب و نیکوست. چیزهایی که برای او و میزان دنیا ارزشمند میباشد؛ آن مراوریدهای خوب. اما ناگهان به پیام مژدۀ نجات مسیح آشنا میشود. روح خدا قلبش را باز میکند. تشنگی او را پاسخ میدهد. درخواست او را پاسخ میدهد. به او مروارید گرانبهای عیسای مسیح را نشان میدهد. او که در زندگی تجارب گوناگونی داشته است، وقتی با عیسای مسیح آشنا میشود، به تعالیم او گوش میسپرد، گویا جانی تازه دریافت میکند. و او بهای این یک مراورید گرانبها را ورای تمامی مرواریدهای خوب دیگر میداند. پس حاضر میشود تا همه چیز خود را برای حفظ و نگه داشتن این یک مراورید گرانبها، واگذارد. این فیض خدا بود که این یک مراورید گرانبها را در راه او قرار داده بود، او به دنبال مراورید گرانبها نبود، بلکه مروارید خوب، اما خداوند، آن مراورید گرانبها را بر طبق فیض خود در او قرار میدهد تا او را بیابد. سپس چون آن را پیدا میکند، چون ارزش والای چنین مرواریدی را میداند حاضر است تا تمام زندگی خودش را برای آن بدهد. زیرا در او همه چیز است. زیرا او همه چیز او میشود.
پولس رسول در نامۀ خود به ایمانداران قرنتس مینویسد:” لکن از او شما هستید در عیسی مسیح که ازجانب خدا برای شما حکمت شده است و عدالت قدوسیت و فدا.”( اول قرنتیان ۱: ۳۰ )
آیا عیسای مسیح برای من وشما همه چیز شده است؟ زیرا او همه چیز هستی است. و برای اینکه این همه چیز را حفظ کنیم باید همه چیز خود را واگذاریم. همۀ آن چیزهایی که ممکن است از معیار دنیا خوب باشد، اما هرگز به بها و گرانقیمت بودن عیسای مسیح نخواهد رسید. خود عیسای مسیح رو به شاگردان خود کرده و میفرماید:” هر که بخاطر اسم من، خانه‏ها یا برادران یا خواهران یا پدر یا مادر یا زن یا فرزندان یا زمینها را ترک کرد، صد چندان خواهد یافت و وارث حیات جاودانی خواهد گشت.”( متی ۱۹: ۲۹ )
مسیح عیسی میگوید که من، ملکوت آسمانی من، آن یک مراورید گرانبهاست. در واقع آن تنها مراورید گرانبهاست، که وقتی بواسطۀ فیض خداوند آن در مسیر زندگی تو یافت شد و تو او آن را یافتی و تو ارزش آن را یافتی، به شما قول میدهم که همۀ آنچه که به تو متعلق است را خواهی فروخت تا آن را از آن خود کنی و آن را حفظ کنی!
سلیمان در امثال خود چنین میگوید:” خوشابحال کسی که حکمت را پیدا کند، و شخصی که فطانت را تحصیل نماید. زیرا که تجارت آن از تجارت نقره و محصولش از طلای خالص نیکوتر است. از لعل گرانبهاتر است و جمیع نفایس تو با آن برابری نتواند کرد. به دست راست وی طول ایام است، و به دست چپش دولت و جلال. طریقهای وی طریقهای شادمانی است و همۀ راههای وی سلامتی میباشد. به جهت آنانی که او را به دست گیرند، درخت حیات است و کسی که به او متمسک میباشد خجسته است.” ( امثال ۳: ۱۳- ۱۸ )

آیا شما به گرانبها بودن عیسای مسیح پی برده‏اید؟ آیا حاضر هستید تا همۀ زندگی خودتان را برای نگه داشتن و تصاحب کردن او واگذارید؟ زیرا در او آن شادمانی و صلح پایدار مقرر است. در او حیات ازلی یافت میشود. با او شما به هیچ چیز نیاز ندارید. با او شما سیر هستید. بدون او حتی اگر تمامی مرواریدهای خوب دنیا را داشته باشید باز ته عمق دلتان خشنود نخواهد بود. خودتان را به مراوریدهای خوب سرگرم نکنید، آن یک مروارید گرانبهای عیسای مسیح را جستجو کن!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

دعوت شده گان به جشن عروسی

دعوت شده گان به جشن عروسی نگاهی به مثل عیسای مسیح در متی ۲۲: ۱- ...