پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / مجزا و منفرد بودن خدای ما:خدایی مانند خدای ما نیست!

مجزا و منفرد بودن خدای ما:خدایی مانند خدای ما نیست!

مجزا و منفرد بودن خدای ما
خدایی مانند خدای ما نیست
نوشتۀ: ح.گ
سلیمان چنین دعا کرد: ” ای یهوه خدای اسرائیل خدای مثل تو نه در آسمان و نه در زمین میباشد که با بندگان خود که به حضور تو به تمامی دل خویش سلوک مینمایند عهد و رحمت را نگاه میداری.” ( کتاب دوم تورایخ ۶: ۱۴)
به تجربه دریافته‏ام که بهترین و کارسازترین شیوۀ تقابل و گفتگو با مسلمانان و یا بهاییون یا هندوییان یا بودیست، به زیر سوال بردن خدای آنهاست. از میان تمامی این مذهبیون قانع کردن مسلمانان دشوارترین است. تمامی شواهد امر در خصوص اسلام و کتاب قرآن به گمان ما این را میرساند که خدای اسلام با خدای مسیحیت یکیست. من حتی در بین فرقه‏های مسیحی نیز چنین درک نادرستی از خدای اسلام و خدای مسیحیان دیده‏ام. البته در نظر داشته باشید که وقتی من از ” خدای اسلام” یا ” خدای مسیحیان” سخن میگویم، مورد نظر من نام خدا نیست. یا لقب و نحوۀ نوشتار خدا. ایمانداران مسیحی سراسر دنیای عرب قریب به اتفاق، یهوه و مسیح خداوند را ” الله” میخوانند و یا ” ربّ”؛ اما این ایمانداران آنچه در نظر خود دارند وقتی عیسای مسیح یا یهوه را الله یا رب میخوانند، همان الله یا ربّ که قرآن از آن سخن میگوید نیست.
(در این مقاله هر وقت من عبارت خدای مسیحیان را بکار میبرم، منظور همان یهوه است. خدای عهد عتیق با تمامی نامهایی که به او داده شده است. و نهایتا پدر خداوند ما عیسای مسیح.)
من از نام و چگونگی نوشتار نام خدای اسلام و خدای مسیحیان نمیگویم، بلکه از شخصیت و ماهیت این دو خدا. وقتی ما به شخصیت و ماهیت این دو خدا میرسیم، شما تفاوت فاحش و غیرقابل اغماضی را درک خواهید کرد. از اینرو وقتی یک ایماندار مسیحی در خاورمیانه، عیسای مسیح را الله یا ربّ خطاب میکند، او تمامی شخصیت عیسای مسیح و یهوه خدای پدر را در مد نظر خود دارد. حقیقت اینجاست که آنچه این ایماندار مسیحی مثلا اهل سوریه از الله بعنوان تصویری از خدای زنده در باور و تفکر خود دارد و آن را پرستش میکند و خود را مطیع آن میداند، تماما با آن الله‏هی که یک آخوند شهر قم از آن سخن میگوید و آن را در باور و تفکر خود دارد و آن را پرستش میکند، هرگز یکسان، برابر، و یک شخصیت نیست؛ و این ما را بر این میدارد که بر طبق سندیت کتابمقدس قید کنیم که خدای کتابمقدس تماما خدایی مجزا و منفرد است و شباهت او با هیچ خدای دیگری با هر نسبت و نامی، از جمله الله در باور کتاب قرآن یکسان نیست. اما چرا؟ اجازه بدهید تا باهشت دلیل پاسخ این سوال را بطور خلاصه و جامع بدهم:
الف- خدای مسیحیان یک خدای واحد است. یگانه و هیچ رقیبی ندارد. او در کتاب خروج از زبان موسی میفرماید که او غیور است و نمیتواند ببیند که مخلوق او جز او خدایی دیگر را پرستش نماید. اما تفاوت فاحش خدای مسیحیان با خدای مسلمانان در این است که همین خدای واحد با ما از شخصیتهای دیگری از مقام الوهیت خود سخن گفته است. او از روح خود سخن گفته است و از پسر یگانۀ خود( فرزند روحانی خود. نمونۀ زندۀ خود. عین نمونۀ آسمانی و الهی خود او) از اینرو خدای مسیحیان خدایی است در سه شخصیت و سه ذات الهی. هر سه واحد و مجزا اما یگانه در خدا: خدای پدر، خدای پسر و خدای روح القدس.
ب- خدای مسیحیان، خدایی نیست که وابسته به محیط جغرافیایی بیرون باشد. او در یک گوشه یا یک سمت خاص جهت ندارد. او در یک کوه خاص نیست، در یک شهر خاص نیست. خدای مسیحیان خدای آفریننده هستی و هر آنچه که در اطراف ماست میباشد اما در عین واحد این تمام او نیست. ما خدای خود را ورای زمین و زمان و محدوده و محیط و جغرافیا و محل خاص میشناسیم. ما خدای خود را در همه چیز و در هیچ چیز میبینیم. در همه جا هست و هیچ جا نیست. از اینرو با چنین خدایی شما نمیتوانید با رمل و اسطرلاب و دعا و ورد و اعمال و اعجاز و کارهای انسانی رابطه برقرار کنید!
پ- سومین شخصیت خدای ما این است که به رغم تمامی این ماهیت عظیم و یگانۀ او در آنچه که در بالا گفتیم، او خواسته و میل و افکار خودش را از انسان مخفی نساخته است. او از اراده و خواستۀ خود با ما سخن گفته است. به ما گفته است که او کیست، چه چیزی را دوست دارد و از چه چیز نفرت دارد. چه چیزی را میپسندد و چه چیز را مکروه میدارد. چه چیزی را پاداش میدهد و چه چیزی را تنبیه میکند. ما از اراده و خواستۀ خدای خود آگاه هستیم.
ت- احتمال دارد مسلمانان نیز چنین ادعایی در خصوص خدای خود کنند، اما آنها نمیدانند که گفتگوی آنها در این خصوص بی اساس است. آن هم بر طبق سندیت قرآن در نشان دادن ماهیت الله به امت اسلام. اما ما مسیحیان چگونه این ارادۀ خدا را درک میکنیم؟ این فقط و فقط امتیاز و برتری خدای مسیحیان است که پیروان خود را تشویق میکند که او را با فکر و عقل خود و با دلیل و استنتاج و منطق، به همراه دل و احساس و شور و شعف و همچنین به همراه عمل پسندیده و نیکو شناخته درک کنند.(تثنیه ۶: ۴- ۷ ) قرآن را بخوانید. کتب بودا و هندو را بخوانید. فکر در مقولۀ ایمان و باور آنها وجود خارجی ندارد. در قرآن تنها تعداد اندکی از واژۀ فکر و تعقل و اندیشیدن و تفکر و منطق سخن گفته شده است! شما الله را نمیتوانید با هیبت و ماهیت و تفکر انسانی خود بشناسید. الله بسیار مهیب و عظیم و کبیر و جبار و غدار است که انسان قادر به درک و شناخت ماهیت او نیست، چون نیست؛ پس فکر نیز نیست. مسلمان در پی ایمان خود فکر را هرگز دخیل ندانسته و از آن استفاده نکرده است. ۱۴۴۰ سال دین اسلام در سراسر سرزمینهای اسلامی حکایت از این تحّجر و واپسگرایی است. تنها فقها و دانشمندان و محصلان و ملایان و رهبران دین از قرآن میتوانند بدانند(آن هم تنها اندکی) امت عامی و کوچه و بازارمحلۀ جنوب سمنان و کابل و اسلام آباد و صنعا و ریاض و دمشق و موصل و اسکی شهیر… به جای خود!( دقیقا به همین دلیل زنده و موثق است که بنده بر این اصل تاکید میکنم که ایران نیاز به حکومتی تازه ندارد، بلکه به نسلی تازه با فکری تازه نیاز دارد. ایران نیاز به این دارد که از راه فکر و استدلال به این باور برسد که در تحجر و فقر فکری فرورفته است. فکر در ایران مُرده است. و مردم باید از خود سوال کند منشاء و آغاز آن از کجاست؟ آغازی جز از کتاب دین پدری و نیاکان و خدای آنها نخواهند داشت. برای اینکه در الله فکر کردن تخدیر است.)
ث- اما چون خدای مسیحیان خدای شناخت و فکر است پس خدای ناشناخته نیست. ما چگونه خدای خود را میشناسیم؟ ما هر آنچه که باید از خدای زنده و خالق هستی بدانیم توسط پسر زندۀ او، عیسای مسیح که سیمای نادیدۀ او بود و مظهر فروغ پرجلال او بود برای ما شناخته شده است. پس چون او را میشناسیم به او نزدیک هستیم( نه به دلیل خوبی ما بلکه بواسطۀ خون مسیح) و چون به او نزدیک هستیم با او در یک رابطۀ زنده هستیم. رابطۀ رودررو و شخصی. پس خدای مسیحیان خدای رابطه است. او انسان را دوست دارد. او تاج عزت و احترام را بر سر انسان گذاشت. به رغم شرارتهای او باز به او محبت نمود. با او بواسطۀ کلام زندۀ خود، توسط فرستادگان خود سخن گفت. آنها را در آغوش خود کشید. از آنها حمایت کرد. برای آنها جنگید. آنها را برکت داد. زخمهایشان را شفا داد. دردهایشان را متحمل شد. گناهانشان را آمرزید. خطاهایشان را بخشید. فرصت بازیابی و بنا شدن را به آنها داد. آنها را مانند پدری که فرزندش را تنبیه میکند، تنبیه کرد زیرا آنها را دوست داشت.
ج- خدای مسیحیان خداییست که پرستش و ستایش را برتر از هر چیز میداند. و او آن را در روح و راستی میطلبد و بس. خدای ما مشتاق تولد تازۀ پیروان خود است. مشتاق یافتن طبیعت تازۀ آنها. دریافت دل تازۀ آنها. او آنها را تشویق میکند که او را با تمام دل و فکر و جان خود دوست داشته و محبت نمایند. او از اعمال مذهبی ما خشنود نمیگردد اگر دل ما و فکر ما با او نیست. او خدایی حقیقی و زنده است، پس باید او را با دلی زنده و فکری زنده شناخت و پرستش نمود.
چ- پس از تمامی این شش مورد بالا به یک اصل اساسی در تفاوت و مجزا بودن خدای مسیحیان میرسیم و آن شخصیت و ماهیت خود عیسای مسیح میباشد. شما در هیچ خدایی، نه در بودا و نه در هندو و نه در الله شما چنین امتیازی ندارید که خدا به طور شخصی با شما ملاقات کرده باشد. در کنار شما قدم زده باشد و با شما از رازهای آسمان سخن گفته باشد. شما هیچ خدایی ندارید که دردها و آلام شما را درک کرده باشد، چون شما وسوسه شده باشد، چون شما اشک ریخته باشد، اما برای شما در هر پدیده و هر عملی نمونۀ زنده و کاملی شده باشد که شما با تعقیب و دنبال کردن او به سمت تقدس و قدوسیتی که خدای خالق در نظر دارد حرکت نمایید.خدای مسیحیان، خدایی پر از محبت و پر از فیض است. او در عین عادل و مقدس بودن خود، رحمت و بخشش خود را نیز به فراوانی در اختیار ما گذاشته است. و ما چگونگی آن را در شخص عیسای مسیح میدانیم.
ح- و در آخر خدای مسیحیان، با پیروان خود سخن گفته است. و این سخنان ثبت شده است. نگه داشته شده است، حفظ شده است، و برای ما باقی مانده است. ما آن را “کلام خدا” میدانیم. این کلام غیرقابل تغییر، عوض شدن، کم شدن، اضافه شدن، کوتاه شدن، میباشد. کلام خدا غیرقابل خطاست. و آنچه خدای ما میبایست از گذشته سخن بگوید و انچه در زمان حاضر باید انجام شود و آنچه در آینده در انتظار ماست، تمامی این حقایق در کلام زندۀ خدای ما برای ما ثبت شده است. شما در هیچ دین و مذهبی و در بین هیچ خدایی، شما کلامی چنین، بنا کنندۀ، تقویت کنند، سازنده، توبیخ کننده ندارید که در از آسمان فرستاده شده، در انسان به مکاشفه رسیده و توسط انسان نوشته شود اما تماما از رازهای الهی سخن بگوید.
پس بیاید با ایمان و شوق و حرارت در روح و راستی با سلیمان در خصوص این اعتراف زنده و واقعی او همصدا شویم. که حقیقتا: ” ای یهوه خدای اسرائیل خدای مثل تو نه در آسمان و نه در زمین میباشد که با بندگان خود که به حضور تو به تمامی دل خویش سلوک مینمایند عهد و رحمت را نگاه میداری.”
ایماندار مسیحی! برای این خدا با غیرت بایست و در صف لشکر او با سپاهیان نور هم رزم شده و بر علیۀ تاریکی و سپاهیان تاریکی به جنگ برو!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...