پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / مذهب بهایی چیست و باورهای آن کدامست؟

مذهب بهایی چیست و باورهای آن کدامست؟

 مذهب بهایی چیست و باورهای آن کدامست؟

(با نسخه برداری از نوشته: ران رودیس، از کتاب: رودرویی با مذاهب کاذب و باورهای جدید. بخش مخصوص آیین بهاییت. منابع ارجاعی با علامت ستاره ممیز داده شده است.)

ترجمه و نوشته: ح.گ

در این مقاله شما میخوانید:

مقدمه

زنگ خطری برای ایمانداران مسیحی در باره بهاییت

آغاز بهاییت

عقاید و باورهای بهاییت

      ظهور متعدد الله در تاریخ

     بهاییت با مسیحیت سازگار است.

      خدا غیرقابل شناختن است.

      عیسای مسیح یکی  دیگر از ظهورات الله در تاریخ است.

      انسان کامل نیست اما سقوط کرده یا گناهکار نیست.

      بهاییت دین شریعت است.

      بهشت و جهنم یک مکان عینی نیست.

نحوه مقابله با این تعالیم این دین و پاسخگویی به ادعای آنها

       بهاییت یک دین است.

        تلاش برای یگانه کردن و متحد کردن تمام ادیان دنیا یک امید واهی است.

         ادعای بهاییت برای اتحاد مذاهب پوچ و توخالی است.

         کتابمقدس در باره بهاءالله سخن نمیگوید.

         عیسای مسیح بهاییان یک عیسای مسیح تقلبی است.

 جمعبندی

مقدمه

زنگ خطری برای ایمانداران مسیحی در باره بهاییت

شاید این مقاله برای گفتگوی رودرو با یک زوج بهایی عامی و معمولی کمی سنگین باشد و چه بسا قریب به اکثریت بهاییان از هیچکدام از این تعالیم در باره دین بهایی خود نشنیده باشند اما شیرازه و اس آنچه در پیش روی شما میاید در باور و تار و پود بهاییان توسط معلمین و تعالیم این دین تنیده شده است. شاید آنها ریشه آن را ندانند اما در آنها هست. این مقاله به شما یاری میکند که این نقاط فکری این دوستان را شما بدانید، از آن آگاه باشید تا شهادت شما و بشارت شما در هدایت و فیض روح القدس عزیز برنده و کاربرتر باشد.

وقتی با یک بهایی سر گفتگو را در خصوص باورهای آنها باز میکنید، بخصوص بعنوان یک ایماندار مسیحی، اگر از بهاییت و جهان بینی آنها اطلاعی عمیق نداشته باشید و یا اگر از کتابمقدس خودتان! بعید نمیدانم که در آخر گفتگو یا شما فکر میکنید چیزی برای دادن به این شخص ندارید زیرا انگاری او همه چیز را دارد یا خودتان را نسبت به باورهای او کمی عقب مانده میدانید! باور اتحاد و صمیمت و دوستی و برادری در بین تمام انسانها، آزار و شکنجه ایی که در سرزمینهای اسلامی دیده اند، در پی ایجاد صلح جهانی بودن، به تمامی مذاهب دنیا احترام گذاشتن، ازادی بیان و عقیده و انسان را سرمنشاء باور خود دانستن و یاری رساندن به نیازمندان و تلاش برای رشد در دانش علمی و روحانی و زندگی سالم و نمونه، همه و همه از یک بهایی یک فرد روحانی بسیار ایده آل را میسازد و شما اعتراف میکنید که این بهایی ها آدمهای بسیار خوبی هستند و به جایی میرسید که حتی یکبار هم در باره انجیل عیسای مسیح و خبر نجات با او صحبت نکنید. گویی به کل فراموش میکنید که بر طبق سندیت کتابمقدس هیچکس به خودی خود خوب نیست مگر از خوبی عیسای مسیح، خدای متجسم در او قرار داده شده باشد، یعنی بواسطه ایمان قلبی به عیسای خداوند. زیرا کلام مقدس خدا نه تنها این حقیقت را بیان میکند بلکه ثابت میکند که: کسی عادل نیست یکی هم نی. کسی فهیم نیست کسی طالب خدا نیست. همه گمراه و جمعیا باطل گردیده اند نیکوکاری نیست یکی هم نی.( رومیان ۳: ۱۰- ۱۲ ) و همه گناه کرده اند و از جلال خدا قاصر میباشند.( رومیان ۳: ۲۳ ) و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید که در آنها قبل رفتار میکردید بر حسب دوره اینجهان بر وفق رئیس قدرت هوا یعنی آن روحیکه الحال در فرزندان معصیت عمل میکند. که در میان ایشان همه ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را بعمل میاوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم چنانکه دیگران. ( افسسیان ۲ : ۱- ۳ )

اجازه بدهید این را بر طبق سندیت و حقانیت همین کلام خداوند در قوت روح القدس عزیز خدمت شما عرض کنم که: اگر شما بعنوان یک ایماندار مسیحی، یک تولد تازه یافته در اعتراف و زیستن در کلام و روح خداوند، به انسان یا انسانهای روی زمین،( به غیر از عیسای مسیح آنگاه که در جسم انسانی بین ما بود،)طور دیگری جز آنچه در آیات بالا قید شده است نگاه میکنید، باور دارید و فکر میکنید، یعنی اینکه دین یا مذهبی را، انسانی را، خوب و پاک و مقدس و روحانی و متدین و غیره و غیره میدانید، تذکر تلخ من به شما این است که هنوز ریشه ایمان مسیحی خودتان را درک نکرده اید و نقصان دارید. قصد من توهین کردن و اتهام زدن و ایجاد دشمنی با هیچکس نیست، قصد من بشارت و تعلیم صلیب عیسای مسیح و آنکس که بر آن مرد و دفن شد و رستاخیز کرد میباشد و دوست عزیز! این شخص و پیام او برای دو هزار سال برای دنیای تاریک و انسانی که در تاریکی زیست میکند پر از توهین و پر از اتهام و پر از دشمنی است. برای خود عیسی بود، برای شاگردان او بود، برای کلیسای او در طول تاریخ بوده و امروز برای ما هست. جز این اگر تعلیم به اصطلاح مسیحی دیگری میخوانید و میشنوید، تعلیمی کاذب و دروغین است. چرا که هستند به اصطلاح مسیحیان تلویزیونی و مبلغین آن که هرگز از این ذات گناه آلود انسان نه حرف میزنند، نه تعلیم میدهند و نه هشدار میدهند. آنها دوست دارند جذاب باشند و در اشاره کردن به ذات گناه آلود انسان و مبحث گناه و تعلیم و هشدار در خصوص آن، هیچ جذابیتی نیست! اما حقیقت مطلق این است: این گناه بود که عیسای مسیح را بر روی صلیب مصلوب کرد نه یهودیان و رومیان!

اما چرا ما باید در خصوص این دین تازه تقریبا دویست ساله بهایی اینگونه فکر کنیم و فریب ظاهر بسیار جذاب و دلپسند و شعارهای قشنگ روحانی آنها را نخوریم و مراقب باشیم که در عمق و بنیان عقاید و باور این مذهب تازه ساخته شده چیست؟ نه اینکه از آنها خود را جدا کنیم بلکه تا بدانیم و به نزد آنها رفته و به انجیل فیض و نجات عیسای خداوند به آنها بشارت بدهیم. آنها را دوست بداریم و محبت ازلی خدا را به آنها نشان بدهیم تا شاید که از تاریکی به نور هدایت شوند. اما مگر بهاییت به چه باور دارد و از همه مهمتر برای ما ایمانداران مسیحی آنها در باره مسیح عیسی و مسیحیت و کلام زنده خدا و ایمان ما چه برداشتی دارند و چه در باره ما فکر میکنند؟

آغاز بهاییت

اگر بپرسیم که بهاییت چیست؟ عبدالبهاء( رهبر بهاییان) مختصرانه پاسخ خواهد داد، ( یک بهایی بودن به زبان مختصر یعنی دوست داشتن تمام دنیا، دوست داشتن انسان و تلاش برای خدمت کردن، تلاش کردن برای صلح جهانی و اخوت یا برادری جهانی*. از کتاب رر ص.۲۱۳ ) این آیین باور به این طرز فکر دارد که تمام انسانهای دنیا در یک اتحاد روحانی با خالق خود هستند و همه سزاوار این هستند که خدا را در صلح و ارامش در چنین اتحاد عظیم روحانی البته در زیر باور و مکاشفه الهی که بر رهبران این دین از بنیاگذار این دین و سپس از جانشینان او وارد آمده است یعنی از دیدگاه باورهای بهاییت پرستش نمایند.

در نوشتجات این دین چنین میخوانیم که (تمام مذاهب را دوست بدارید و در پی آن محبتی باشید که راست و خالصانه بوده و در عمل خود این محبت را به دیگران نشان بدهید*. از کتاب رر ص.۲۱۳ ) ‍

(بهاییت از اسلام نشات گرفته است. در حقیقت، میتوانیم اینگونه قلمداد نماییم که بهاییت فرزندخوانده نفرین شده اسلام است. مسلمانان از بهاییت تنفر دارند زیرا باور دارند با قبول کردن بهاءالله بعنوان آخرین پیامبر بر ضد محمد بن عبدالله که اسلام مدعی آخرین پیامبر بودن را میکند طغیان کرده اند*. از کتاب رر ص.۲۱۴)

(دین بهایی در سال ۱۸۴۴ میلادی (تقریبا مصادف با ۱۲۲۳ شمسی یعنی تقریبا صد و هفتاد و سه سال پیش) تولد یافت، وقتی که میرزا علی محمد معروف به باب یا در، مدعی شد که او یکی از عظیمترین ظهورات خدا در تاریخ بشریت است که مکشوف گشته است. او چنین مدعی گشت که مستقیما از نسل محمد بن عبدالله میباشد. چنین در باره کودکی او میگویند که در همان دوران بدلیل حکمت فراوانی که از خود بروز میداد موجبات شگفتی معلمین و بزرگسالان خود را فراهم ساخته بود. بعنوان یک نوجوان مدت زمان زیادی را به دعا و تمرکزات روحانی میگذارنید. و نهایتا باب به مرور زمان مدعی شد که او بزرگتر از محمد بن عبدالله میباشد و او مکمل شده تمامی مذاهب دنیا میباشد. بهاییان معتقد هستند که باب در خدمت کوتاه مدت شش ساله خود متحمل ازار و زندان و شکنجه های فراوانی گردید.

لیکن قبل از مرگ خود، بر طبق باور این دین، باب پیشگویی نمود که بعد از او ظهوری بزرگتر از ظهور او از جانب الله مردم خواهند دید. در واقع باب نقش یحیای تعمید دهنده را برای باز کردن راه مسیح، برای کسی را داشت که بعد از او میامد. او در سال ۱۸۵۰ میلادی مصادف با ۱۲۲۹ شمسی در شهرستان تبریز تیرباران شد. بر طبق اسناد بهاییان در اطراف سانحه تیرباران شدن میرزا محمد علی وقایع طبیعی مانند تاریک شدن آسمان روی داده است.

پس از مرگ میرزا محمد علی یا باب، در سال ۱۸۶۳ میلادی شخصی بنام میرزا حسین علی مدعی شد که او آن پیامبر برزگیست که میراز محمد علی یا باب در خصوص آمدن او سخن گفته است. این میرزا حسین علی بود که لقب بهاالله را که به معنای جلال خدا باشد را بر خود گرفت. از اینرو پیروان این باور از این زمان بعنوان بهایی معروف گشتند، یعنی پیروان جلال. میگویند در همان دوران جوانی بهالله شخصی خاص بوده است. نوشته بهاییان در باره او چنین قید میکند:

( از همان دوران کودکی او بسیار مهربان و سخاوتمند بوده است. او دوستدار طبیعت بود و زمان بسیار را در باغبانی و دشت میگذارنید. او قوه جذابیت خاصی داشت که همگان این را در خصوص او معترف بودند. مردم همیشه دور او جمع میشدند، آنانی که خدمتگزاران شهری یا قضایی بودند نیز بدور او جمع شده و کودکان علاقه خاصی به او داشتند. وقتی به سن سیزده یا چهارده سالگی رسید به دلیل قوه فراگیری او در امور درسی معروف گشت. او در خصوص اموری فراوان نظر میداد و هر مشکلی که به او رجوع میشد او آن را حل میکرد. از کتاب اسلمونت، بهالله و عصر حاضر. ص ۲۳-۲۴ )

بهاالله سرانجام مدعی شد که او آن وعده آمدن دوم عیسای مسیح، یعنی آن وعده آمدن روح راستی در یوحنا ۱۴ : ۱۶ میباشد، و مکاشفه تازه خدا که به دنباله رهبران روحانی ایی مانند موسی، بودا، عیسی، و محمد آمده است.

نوشته های بهاالله در دین بهایی بعنوان کلام خدا منصوب گشته و به صدها زبان دنیا ترجمه گردیده است. در سال ۱۸۹۲ او  به تب مبتلا گشته و  فوت کرد. پس از مرگ بهاالله رهبریت این دین بین سالهای ۱۸۴۴- ۱۹۲۱ به دست شخصی رسید بنام عباس افندی، پسر بهاالله.* از کتاب رر. ص. ۲۱۴-۲۱۵ )

( هر چند عباس افندی هرگز مدعی نشد که یک ظهور تازه الله است بلکه اینچنین قدرت خود را به پیروان خود القاء نمود که اقتداری خاص و بدون لغزش در نحوه تفسیر نوشتجات پدر خود را دارد. نهایتا او نام عبدالبهاء را بر خود گرفته و بهاییت را در سال ۱۹۱۲ به آمریکا آورد. او گاها در بین بهاییان بنام استاد خوانده میشود.

پس از مرگ عبدالبهاء در سال ۱۹۲۱، سلسله رهبری به نوه تحصیل کرده او از آکسفورد بنام شوقی افندی رسید. یکی از کارهای ویژه این شخص تلاش برای همخوان کردن  بهاییت با تمام مذاهب دنیا بوده است. او در سال ۱۹۵۷ فوت کرد و شش سال بعد اولین شورای خانه عدالت بهاییان تاسیس گردید. این نه نفر در واقع قانونگذاران و قوات اجرایی دین بهایی هستند. آنها قوانین بهاالله را منتشر ساخته و اجرا میکنند. بنا و تاسیس این شورا یکی از اساسی ترین اقدامات این دین بوده است از آنجایی که این نه عضو این شورا از چهار قاره دنیا آمده و نماینده سه مذهب یهودیت، مسیحیت و اسلام و دیگر باورهای دینی میباشند. از اینروست که این شورا در واقع نماینده آن امریست که بهاییت بر آن اتکا میکند یعنی: اتحاد*. از کتاب رر. ص. ۲۱۶ )

( در راستای تاکید بر واژه اتحاد و یگانگی، بهاییت هدف یکپارچگی دنیا را دنبال میکند در این نیت که بهاییت مذهب اصلی دنیا گردد. شوقی افندی این هدف دراز مدت این مذهب را بعنوان یک منبع غنی و سرمنشاء نام برده است. او تلاش بهاییت را در این دانسته که تمام مردم دنیا خود را به اقتدار و قیومت تنها یک دین بگذارند. در این چنین باوری است که تمام ملل دنیا از تمامیت ارزی خود با اقتدار یاد میکنند و خود را تماما در اختیار یک قدرت مرکزی میگذارند.* از کتاب رر ص.۲۱۷ )

عقاید و باورهای بهاییت

الف- مکاشفات مترقی از ظهورات متعدد خدا حاصل میگردد

( دین بهایی مبلغ مکاشفه دنباله دار میباشد.* از رر. ص ۲۱۷) بهاییان و باور بهایی به این باور دارد که خدا دایما در حال ظهور کردن و نشان دادن ماهیت و نیت و خواسته خود میباشد. البته بهاییان چنین ادعایی را در تایید و به رسمیت شناختن رهبران دینی خود قبول دارند زیرا پس از آخرین رهبر دینی این مذهب یعنی شوقی افندی این ظهورات الهی خدا در اشخاص( مانند باب و بهاءالله و عبدالبهاء و …) به پایان میرسد.

( در طول تاریخ تعداد خاص کلیدی از مکاشفه خدا به ظهور رسیده است هر چند بهاییان در تعداد آن توافق نظر ندارند. هم باب و هم بهاءالله معتقد بودند که شش ظهور الهی در طول تاریخ روی داده است: آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، و محمد. عبدالبهاء فرزند بهاالله به این مجموع دو نفر دیگر را افزود: زرتشت و بودا. در زمان حاضر بهاییان آدم و نوح را از این لیست برداشته و معتقد هستند که مجموعا نه تا دوازده ظهور الهی وجود دارد: پیامبر ناشناخته، کریشنا، ابراهیم، هود، صالح، موسی، زرتشت، بودا، مسیح، محمد، باب، و بهاءالله.* از رر ص. ۲۱۸)

( این بسیار حایز اهمیت است که بدانیم، بهاییان بطور قاطع مدعی هستند که باور آنها یک دین تازه نیست، در عوض، متحول گشته تعالیم درست این مذاهب قید شده است که آلوده گشته، که به مرور زمان فاسد گشته اند*. از رر ص. ۲۱۸)

 ب-بهاییان معتقد هستند که آنها با مسیحیت همساز و موافق میباشند.

بهاییان تعلیم میدهند که تعالیم آنها با مسیحیت سازگار است. و در حقیقت اگر کسی نوشته های آنها را بخواند در امور فراوانی تعالیم مسیحیت را در آن مشاهده خواهد کرد. ( بعنوان مثال بهاییت ماهیت عیسای مسیح را تایید میکند. لیکن وقتی شما به خواندن این تاییدیه در خصوص ماهیت عیسای مسیح در نوشتجات آنها ادامه میدهید در خواهید یافت که آنها تعالیم کتابمقدس مسیحی را طوری تفسیر کرده اند که با مذهب و آیین بهاییت سازگار باشد. بعنوان مثال، بهاییان معتقد هستند که آمدن دوم عیسای مسیح با آمدن بهاءاالله انجام شده است. او،بهاءالله، آمدن مسیح موعود است و تعالیم او چنین گفته شده است که از تعالیم عیسای مسیح و عهد جدید فراتر میرود.* از رر ص.۲۱۹)

این آیین چنین باور دارد که آمدن دوم جسمانی عیسای مسیح بر طبق تعالیم کتابمقدس به اشتباه توسط پیروان مسیح برداشت شده و تعلیم داده شده است. این آمدن دوم عیسای مسیح در آمدن بهاءالله که آن مسیحیت راستین و حقیقی میباشد انجام شده است.

بهاییان چنین به این باور خود دامن میزنند که همانطور که یهودیان در دو هزار سال پیش نتوانستند نوشتجات خود را در آمدن مسیح موعود خود درک کنند و او را مصلوب ساختند، به همین شکل مسیحیان نیز قادر به درک درست از نوشتجات دو هزار سال پیش خود نبوده و بهاءالله را که کامل کننده مسیحیت راستین است را باور ندارند.

پ- خدا غیر قابل شناختن است.

( دین بهایی به وضوح یک دین یگانه پرستی است. در باور بهاییت چه بسا شما خدا را به نامهای الله، یهوه یا برهما صدا کنید، این مهم نیست، مهم در این است که همه این نامها به یک وجود اشاره دارد. به هر حال، خدا به طور اساسی غیرقابل شناخت معرفی شده و از دیدگاه بهاییت غیرقابل تشریح است*. از رر ص.۲۱۹)

تنها راهی که میتوان خدا را شناخت بواسطه همان ظهورات متعدد خدا در طول تاریخ بوده است. بهاییت معتقد است که این ظهورات خدا را نباید ظهور جسمانی خدا قلمداد کنیم زیرا خدا به جسم در نخواهد آمد.

بهاییت به طور صریح مفهوم تثلیث مقدس را رد میکنند و باور ندارند. بهاءالله چنین تعلیم میدهد که خدا یک خدای مطلقا واحد و یکتاست.

ت- عیسای مسیح یکی از ظهورات خدا در میان ظهورات دیگر بوده است.

بهاییان معتقد هستند که عیسای مسیح یکی از ظهورات روحانی خدا در طول تاریخ و پیامبری از نوع خود بوده است. آنها معتقد هستند که عیسای مسیح برای دوره و زمان خود آن راه و راستی و حیات بود نه برای زمان و دوره ما. دقیقا به همین دلیل چون بهاییان به ظهور جسمانی خدا معتقد نیستند، عیسای مسیح را بعنوان خدای متجسم یک افسانه میدانند.( بهاییان الوهیت عیسای مسیح را رد میکنند و همچنین معجزات عیسای مسیح را و اینگونه بحث میکنند که عیسای مسیح هرگز ادعای الوهیت نکرده بود.* از رر. ص.۲۲۰)

همانطور که بالاتر قید شد، بهاییان معتقد هستند که مسیحیت با آیین بهایی سازگاری دارد و آیات متعددی در کتابمقدس در خصوص شخص بهاءالله سخن گفته است مانند آمدن روح راستی که وعده عیسای مسیح در انجیل یوحنا باب ۱۴ میباشد. آنها فراتر رفته و همچنین آیات و نوشتجات عهد عتیق را که در خصوص مسیح موعود سخن میگوید مانند اشعیاء نبی ۹ : ۲- ۷ و ۱۱ : ۱-۲ و ۴۰ : ۱- ۵ و اشعیاء نبی باب ۵۳ را در خصوص بهاءالله میدانند. بهاءالله خود چنین باور داشت که، ( براستی من همان شخصی هستم که زبان اشعیاء نبی او را ستوده است.* از رر ص.۲۲۱ )

آنها معتقد هستند که مرگ مسیح هیچ بارزه ابدیت را ندارد. مرگ او ممکن است شجاعت و دلیری را در خصوص پایداری در باور و ایمان شخص را به همراه بیاورد اما هرگز نجات و حیات ازلی را با ایمان به آن به همراه نخواهد آورد. از اینرو او هرگز بطور جسمانی از مرگ رستاخیز نکرد. عبدالبهاء اینگونه در خصوص رستاخیز مسیح تعلیم میدهد: ( پس از شهادت مسیح شاگردان در رنج و اضطراب شدیدی بودند…غیبت مسیح مانند غیبت روح از جسم بود و پس از سه روز شاگردان اطمینان حاصل پیدا کرده و آرام گشتند…مذهب او حیات یافت، تعالیم و ستایش و بزرگ خواندن او واضح و آشکار گشت*. از رر ص. ۲۲۱ ) از اینرو رستاخیز مسیح از مرگ در واقع رویدادی بود که در ذهن شاگردان انجام شد نه بطور جسمانی و علنی.

ث- انسان کامل نیست اما سقوط کرده هم نیست.

بهاییت گناه اولیه را رد میکند هر چند تعلیم میدهد که هیچکس کامل و بیگناه نیست. هر چند انسانها خطا میکنند اما ذات خطاکار و گناه آلود ندارند. بهاییان معتقد هستند که الهیات گناه اولیه توسط فرستادگان و ظهورات خدا در طول تاریخ درس یا تعلیم داده نشده است بلکه یک الهیات ساخته شده توسط ایمانداران مسیحی در قرن ششم میباشد. تعالیم بهاییان چنین است که: ( ما معتقد هستیم که هیچکس کامل و بیگناه نیست لیکن با تمرینات تعلیم داده شده توسط بهاءالله و تلاشهای روحانی در نمازها و دعاها و ایثار و فدارکاریهای متعدد در طول زندگی، ماهیت الهی در چنین شخصی بروز یافته و نهایتا روزی به آن نجات دست خواهد یافت*. از رر. ص ۲۲۱ )

بهاییان تعلیم میدهند که مردم گناهکار نیستند بلکه گناه کردن را یاد میگیرند. مردم با تمرینات روحانی میتوانند این آموختن گناه و گناه کردن را از خود دور کنند و ذره ذره به آن تقدس الهی برسند. توسط روشنگری ذهن و باور است که شخص میتواند خوبی را یاد گرفته و از بدی فاصله بگیرد. مادامی که تعالیم درست و تعلیم امور درست اخلاقی وجود داشته باشد انسان قادر است هر فساد و شرارت و گناهی را در خود و در جامعه از بین ببرد. نوشتجات بهاییان، نوشته شده توسط شخص بهاءالله، آن تعلیم درست امور اخلاقی را در خود داشته تا بواسطه آن مردم قادر به زیستن در یک ایده آل الهی باشند.

ج- بهاییت دین شریعت است.

از آنجایی که بهاییت شیرازه و ستونهای اساسی مذهب و تعالیم خود را از قران گرفته است و بیشتر از همه به اسلام نزدیک است تا به مذاهب دیگر، از اینرو نباید تعجب کنیم که انجام قوانین مذهبی از قبیل رستگاری توسط انجام اعمال مذهبی، حفظ و رعایت کردن اصول پاکیزگی از قبیل نجاسات و خوراکهای ممنوعه، خواندن دعاهای خاص در مراسم خاص به زبان عربی، انجام مراسم مذهبی تحت قوانین و شریعت خاص زیر نظر تعالیم بهاءاالله پایه های اساسی این دین را شکل میدهد. آن را باور دارند و باور دارند بدون انجام آنها شخص یک بهایی نیست و نهایتا مقدس زیستن و نهایتا رستگاری روحانی حاصل نخواهد شد. از اینرو بهاییان بطور قاطع تعلیم پولس رسول را در خصوص رستگار شدن فقط بواسطه ایمان و نه عمل شریعت را رد میکنند و باور  داشتن و تعلیم میدهند که نجات و رستگاری به اعمال نیک انسان وابسته است.

بهاییان با مسیحیان موافق هستند که انسان باید تولد تازه بدست آورد لیکن تعلیم میدهند که مسیحیان از این تولد تازه ایی که مسیح فرموده است برداشتی نادرست کرده اند. در حقیقت این تولد تازه با ایمان و باور به ظهورات خدا در طول تاریخ میسر است. یعنی نهایتا باور و ایمان داشتن به باب و بهاءالله بعنوان آخرین ظهورات الله بر روی زمین برای انسانها.

چ- بهشت و جهنم یک مکان عینی و حقیقی نیست.

بهاییان باور دارند که بهشت و جهنم بر خلاف تعالیم مسیحیت و اسلام یک مکانی نیست که حقیقی باشد. در واقع آنها بهشت و جهنم را در حالت وجودی یک شخص و انسان قلمداد میکنند. بهشت همان دانستن در باره خدا و انجام آنچه او از ما میخواهد میباشد و جهنم ندانستن در باره خدا و عدم انجام آن اموری که خدا از ما میخواهد. آن شخص که تعالیم خدا را دنبال میکند و شاد است او در بهشت است و آن شخص که تعالیم خدا را دنبال نمیکند و دایما در رنج و درد است در جهنم است. در حقیقت در زمانی که ما بر روی زمین زندگی میکنیم ما هم بهشت را و هم جهنم را تجربه میکنیم.

لیکن آنچه حیات پس از مرگ از آن سخن رفته است در تعلیم بهاییت بعنوان یک راز تعریف شده که کسی از آن چیزی نمیداند. بهاییت تعلیم میدهد که ( ما به بهشت خدا معتقد هستیم که نیکوکاران در آن ساکن خواهند گشت…از اینرو ما باور داریم که روح آدمی پس از مرگ جسمانی آن شخص به رشد و ترقی خود در جهان دیگر تا رسیدن به آن درجات والا و رسیدن به حضور خدا ادامه میدهد.* از کتاب رر ص.۲۲۲)

نحوه مقابله کردن و پاسخگویی به باورهای بهاییان

۱-بهاییت یک مذهب است.

اینکه بهاییان تلاش میکنند تا مدعی شوند بهاییت یک مذهب نیست بلکه یک باور در راستای متحد کردن تمام مذاهب دنیا در یک اتحاد و یگانگی روحانی میباشد یک شعار توخالی و خالی از واقعیت است. چرا؟ زیرا نهایتا تمام تعالیم بهاییت به تعالیم شخص بهاءالله ختم می یابد، تعالیمی که بهاییان آن را مقدس و نهایی و عین مکاشفه کلام خدا میدانند. چطور بهاییت یک مذهب نیست اگر تعالیم بهاءالله چنین میگوید که او آن آخرین و نهایت تمام پیامبران فرستاده شده توسط الله می باشد. او در خصوص ماهیت و شخصیت الله از دیدگاه خود تعلیم میدهد. بهاییت در پی این است تا معضل انسان را بر روی زمین حل کند. در پی این است تا راه رسیدن به خدا و دریافت رستگاری را با انجام امور خاص مذهبی و دینی زیر نظر تعالیم شخص بهاءالله را به دنیا معرفی نماید. در باره حیات پس از مرگ تعلیم میدهد. و آیین و مراسم و دعاها و قرایت های خاص دعاهای خاص در مراسم خاص برای رسیدن و دریافت برکات خاص و خشنودی خدا برای پیروان خود را تعلیم میدهد. ممنوعات مذهبی را تعلیم میدهد مانند نخوردن و ننوشیدن خوراکها و نوشیدنهای خاص و ازدواج نکردن با افراد غیر بهایی و انجام امور دینی دیگر که بسیار به انجام آن مقید و سرسخت هستند.

و تمام این امور را این دین تاکید میکند و تعلیم میدهد به امید اینکه بتواند در راستی و پاکی مقبول الله یک بهایی زندگی کند و با اعمال و انجام فرایض دینی او را خشنود سازد، بتواند بهشت تعلیم داده شده شخص بهاالله را بر روی زمین ایجاد کند و از جهنم روی زمین دوری کند، این اصولا قانون و شیرازه یک دین است.

۲-تلاش برای متحد کردن تمامی مذاهب دنیا یک امید واهی است.

چطور بهاییت میتواند و تعلیم میدهد که تمام مذاهب دنیا را متحد سازد؟ نگاه کنید به آن تعداد دوازده ظهور روحانی الله در طول تاریخ و لطفا دقت کنید به باورها و جهان بینی هر کدام از این دوازده نفر: پیامبر ناشناخته، کریشنا، ابراهیم، هود، صالح، موسی، زرتشت، بودا، مسیح، محمد، باب، و بهاءالله. باید از خودمان سوال کنیم که این پیامبر ناشناخته کیست؟ چه چیزی را باور دارد؟ پیام چه خدایی را آورده است؟ کریشنا خدای هند و آسیا خداییست که ماهیت و موجودیت او افسانه ایی بیش نیست شکل های متفاوتی که مبدل میشود و مراسم خاصی را که در پی پرستش او میاید و بودا نیز مراحل خاص تعالیم خود را برای خلاص شدن از رنج و دردی دارد که ما در آن بدنیا آمدیم این دو مذهب به گونه ایی خاص به مرگ و بازگشت مجدد پس از مرگ بنام ریاینکارنیشن معتقد هستند. نه یهود و نه مسیحیت و نه اسلام و حتی خود بهاییان هیچکدام از آنها به چنین باوری معتقد نیستند.

اما از کریشنا و هود و صالح چه میدانیم؟ تاریخ در باره آنها چه میگوید؟ و شریعت موسی، صلیب مسیح که نشان پرداخت کفاره گناهان بشر است، مرگ او که یک واقعه تاریخی و رستاخیزش که بطور عینی توسط صدها نفر شهادت داده و کلیسای او که بر حقیقت خداوندی عیسای مسیح شکل گرفت. اولین تعلیم و بشارت آن، مرگ و رستاخیز عیسای مسیح بود و توسط همین پیام ساده تمام امپراطوری روم را تسخیر کرد. و محمد بن عبدالله که خود را خاتم تمامی انبیاء و قران را کتاب آسمانی و دین اسلام را آخرین دین از جانب خدا میداند که هیچ آیین و مذهبی را جز خود قبول ندارد نه خداوندی مسیح نه مرگ مسیح نه اقتدار کتابمقدس و اساسی ترین الهیات مسیحی را کفر میداند. و بهاییت که در دامن اسلام در عربستان توسط باب بدنیا آمد. دینی که توسط یک فارس زبان آغاز شد اما قریب به اکثر دعاها و پرستشها و مناجات آن و نوشتجات رهبران دینی آن به زبان عربی و نشات گرفته از اسلام است. چگونه برای بهاییت این یگانگی این ادیان که تا به این اندازه با هم متغایر هستند میسر است؟

تنها پاسخی که میتوان داد این است که بهاییت این آرمان و هدف والای خود را تبلیغ کرده است نه به این جهت که حقیقتا این ادیان را متحد سازد بلکه ماهیت و نیت دین خود را در جهان تبلیغ کند. یعنی به دنیا بگوید که دین او چنین دینی است و اینگونه برای ایین و مذهب خود شهرت جهانی بار آورد. ( دکتر فرانسیس بیکویت اینگونه اشاره میکند: ( خدا نمیتواند هم فاقد شخصیت، هم شخصی، هم مافوق، هم چند چهره، هم چند خدا، هم یگانه، هم فرزند روحانی داشته، هم نداشته، هم قابل معنا، هم غیرقابل معنا باشد و همه اینها با هم در یک زمان در کنار هم متحد شوند.* از رر ص. ۲۲۳-۲۲۴ )

( اگر کسی دقت کند مشاهده خواهد کرد که بهاییان باورهای اساسی و بنیادین همه ادیان را( یعنی همان ادیانی که شعار این را میدهند که بهاییت سعی دارد تا آنها را یگانه و متحد سازد) در امور و باور اساسی آن دین رد میکنند و قبول ندارند.* از رر. ص. ۲۲۴ )

۳- ادعای بهاییت برای احترام و قبول داشتن تمامی ادیان دنیا پوچ و توخالی است.

بهاییان به ما میگویند که آنها به تمامی مذاهب دنیا احترام میگذارند و آنها را بعنوان مکاشفه ایی از طرف الله برای هر قوم خاصی در سراسر دنیا قبول دارند. این باید به ما چنین برداشتی را بدهد که پس آیین بهاییت فقط یکی دیگر از مذاهب دنیاست و توفیر خاصی ندارد. زرتشتیان و هندوها و بودایها و یهودیان و مسیحیان و مسلمانان این را میگویند بهاییان نیز این را میگویند. در حقیقت به نظر میرسد که بهاییان چنین مدعی هستند که همه حقیقت را میگویند. اما خیر! چون کمی با گفتگو کردن با بهاییان پیش بروید درخواهید یافت که نهایتا بهاییان تعلیم بهاالله را فراتر و والاتر از تمامی تعالیم مذاهب موجود دنیا میدانند. و این خود تناقض باور آنهاست. اگر تنها بهاییت از میان تمام مذاهب دنیا حرف راست را دارد پس همه نمیتوانند حرف راست را داشته باشند.

اما لطفا به این نکته دقت نمایید، هر چند از یک دیدگاه این بحث درست است یعنی تنها یک حقیقت وجود دارد نه چند تا. و بعنوان مثال مسیحیت بعنوان تنها ایین و جهان بینی دنیا مدعی میشود که عیسای مسیح تنها راه نجات و رستگاری است و باور مسیحی تنها باوری است که انسان را به شناخت خدای حقیقی هدایت میکند. مسیحیت راستین ( نه مسیحیان تلویزیونی و ملبغین دروغین مسیحیت) در کنار چنین ادعایی دیگر به مذاهب دیگر بعنوان حقیقت نگاه نمیکند. رهبران دینی مذاهب دنیا را فرستاده شده از طرف خدا نمیداند. کتابهایشان را آسمانی نمیداند. آنها را رد میکند. زیرا فقط یک حقیقت و یک راه به خدا وجود دارد و آن خود عیسای مسیح خداوند است. عیسای مسیح این را مدعی شد، ثابت کرد و برای آن بر صلیب مصلوب شد. ما به منحصربفرد بودن شخص مسیح و کار مسیح و باور مسیح باور داریم. بهاییان به ظاهر میگویند که خیر، ما به همه مذاهب احترام میگذاریم و همه حقیقت را میگویند. لیکن چون با آنها وارد بحث عمیقتر شوید، فقط آیین بهاءاالله را تنها حقیقت میدانند. مسیحیت مدعی میشود و ثابت میکند. بهاییان مدعی نمیشوند اما به یگانه بودن و آخرین بودن و کاملترین دین بودن پافشاری میکنند!

(بعنوان مثال، بهاییان معتقد هستند که پیروان ایین مسیحیت تمام کتابمقدس را از همان آغاز به نادرستی درک کرده و فهمیده اند و این فقط بهاییت است که میتواند درک و فهم درستی در خصوص کتابمقدس مسیحی با ما بدهد. از اینرو بهاییت تصویر و نمایی دیگر از مسیحیت به دنیا ارایه داده است کمااینکه همین نوساختگی را در خصوص ادیان دیگر نیز انجام داده اند. در نهایت، اینطور به نظر میرسد که بهاییان به آن مذاهب ساخته و پرداخته شده ذهن و یقین خودشان احترام میگذارند.* از کتاب رر. ص. ۲۲۴ ) نه آن مذاهب و آیینهایی که در طول تاریخ حضور داشته و برای خود سنت، ایین، کتاب، پیرو و وقایع تاریخی را با باور و ایمان به عقاید خود ثبت کرده اند.

۴- کتابمقدس در باره بهاءالله سخن نمیگوید.

تنها جایی که در کتابمقدس از بهاءالله و پیامبران و انبیاء پس از عیسای مسیح سخن میگوید انجیل متی باب ۷ آیات ۱۵ تا ۱۶ میباشد که خود عیسای مسیح پیروان خود را از انبیاء کذبه پیرهیز میدارد. یا پولس رسول در دوم قرنتیان باب ۱۱ ایات ۱۳ تا ۱۵ که از رسول کذبه هشدار میدهد. ( زیرا غیرممکن است که اشارات در خصوص مسیح موعود در کتابمقدس در باره بهاءالله باشد جایی که مسیح موعود کتابمقدس باید از نسل یهود میبود ( انجیل متی باب ۱ و پیدایش ۱۲ : ۱- ۳ و دوم سموییل ۷ : ۱۲- ۱۳)و بهاءالله یک ایرانی تبار بود. در ضمن نوشتجات عهد جدید مکررا به کمال رسیدن پیشگویی های عهد عتیق را در خود شخص عیسای مسیح میداند( متی ۱: ۱ و ۳ : ۱۶ و ۸ : ۱۷ و لوقا ۱: ۳۱ و مکاشفه ۵ : ۵ ) و در خصوص پیشگویی های اشعیاء نبی در باره مسیح موعود ( اشعیاء نبی ۷: ۱۴ و ۹: ۶- ۷ و ۱۱: ۱- ۲ و ۴۰: ۱- ۵ و ۵۳: ۴- ۵ .) از اینرو این به وضوح و آشکار گواه بر این است که بهاییان برداشت خودشان را از آیات کتابمقدس دارند یعنی برداشت خودشان را به آن اضافه میکنند نه آنکه آیات کتابمقدس به خودی خود گویای بر پیام خود هستند.*( به اصطلاح میگوییم ایسوجیزیز و نه اکسوجیزیز).از کتاب رر. ص. ۲۲۴-۲۲۵ )

در ضمن دو هزار سال پیش وقتی عیسای مسیح در شب آخر با شاگردان خود در اتاق بالایی شام آخر خود را صرف مینمود و به انها وعده آمدن شخصی دیگر را داد آن شخص انسان جسمانی نبود که هم مسلمانان و هم بهاییان چنین ادعایی میکنند که این شخص دیگر این پشتیبان دیگر یک انسانی بوده که پس از مسیح خواهد آمد. ابدا! زیرا آن پشتیبان دیگر و آن تسلی دهنده که پس از مسیح میامد: ( انجیل یوحنا ۱۴ : ۱۶ و ۱۷ و آیه ۲۶ که دقیقا عیسای مسیح میفرماید: لیکن تسلی دهنده یعنی روح القدس که پدر او را به اسم من میفرستد.) روح راستی بود و آن دقیقا ده روز پس از صعود عیسای مسیح و پنجاه روز پس از رستاخیزش از مرگ بر شاگردان ریخت و آمد و به کمال رسید. نه اینکه در سال ۱۸۰۰ پس از میلاد شخصی در ایران بدنیا بیاید و چنین مدعی شود که او آن پشتیبان دیگر و آن تسلی دهنده وعده داده شده مسیح در انجیل یوحنا میباشد.

۵- عیسای مسیح بهاییان، عیسای مسیح قلابی است.

در نامه خود پولس رسول به ایمانداران شهر قرنتس میگوید که ( زیرا هر گاه آنکه آمد وعظ میکرد به عیسی دیگر غیر از آنکه بدو موعظه کردیم. دوم قرنتیان ۱۱: ۴ ) بهاییان این مسیح دیگر را موعظه میکنند. زیرا آن عیسای مسیح تاریخی که بود و زیست و تعلیم داد و مردم او را لمس کردند و از او شنیدند و او را شهادت دادند و مرگ او را شاهد بودند و رستاخیز یافته او را به چشم دیدند و لمس کردند و به دلیل آن چنان شهامت و جسارتی را یافتند که برای آن به زندان افتادند، شکنجه و ازار دیدند و حتی به شهادت رسیدند، این آن مسیحی نیست که بهاییت به پیروان خود و به مردم دنیا معرفی میکند. زیرا:

الف- عیسای مسیح ادعا کرد و ثابت کرد که خود خدای متجسم بر روی زمین است. ( یوحنا ۳: ۱۶ و ۵: ۱۸ ) بهاییان این را شدیدا رد میکنند.

ب- عیسای مسیح خود خدای خالق بود.( کولسیان ۱: ۱۶- ۲۰ و یوحنا ۱: ۳ و عبرانیان ۱: ۲ و ۱: ۱۰ و مکاشفه ۳: ۱۴) بهاییان این را شدیدا رد میکنند.

پ- عیسای مسیح خدای متجسم بر روی زمین بود. ( اشعیاء ۷: ۱۴ و یوحنا ۱: ۱ و ۱۴ و ۱۸ و عبرانیان ۱۰ : ۱-۱۰ و فیلیپیان ۲: ۵- ۱۱ و اول یوحنا ۴: ۲- ۳ و کولسیان ۲: ۹ و متی ۱: ۲۳) بهاییان این را شدیدا رد میکنند.

ت- عیسای مسیح عظیمترین مکاشفه خدا برای انسان بوده است. او صدرصد خدا و صدرصد انسان بود. خدا-انسان. ( یوحنا ۱: ۱۸ و ۳: ۲ و ۱۲: ۴۵ و ۱۳ : ۲۰ و اول قرنتیان ۱: ۲۴ و اول یوحنا ۳: ۱۶ و دوم تسالونیکی ۱: ۱۲ و متی ۲۴ : ۳۵ ) بهاییان این را شدیدا رد میکنند.

ث- کتابمقدس از آغاز تا به آخر عیسای مسیح را جلال میدهد. ( فیلیپیان۲ : ۹- ۱۱ و اشعیاء نبی ۴۵: ۲۲- ۲۴ و افسسیان ۱ : ۱۹- ۲۱ )  بهاییان این را شدیدا رد میکنند.

 

جمعبندی

این درد و شکنجه و جفا و زندان نیست که ایمان مسیحی ما را تهدید میکند بلکه تعالیم نادرست و دروغین نه تنها مسیحیان قلابی و معلمین کذبه بلکه مذاهب و آیینهای دنیای اطراف که با تعالیم بسیار مجذوب و دهن پر کن ایمان مسیحی ما را به زیر سوال میبرند. مسلما نه برای همه بلکه برای آن عزیزانی که در ایمان مسیحی خود بر طبق تعالیم زنده خداوند ما در کتابمقدس رشد روحانی ندارند. هدف نهایی برای همه ما زیستن در ایمان مسیحی، آوردن جلال و بزرگی برای خدای پدر-پسر و روح القدس بر روی زمین است. اما ما همچنین فرمان داده شده ایم که این خبر خوش نجات را به سراسر دنیای خود ببریم. مردم را شاگردان بسازیم. از آنها در باره فیض عظیم خدا راه نجات و رستگاری و نقشه ازلی خدا برای آنان سخن بگوییم. از آنها در باره داستان بزرگ کتابمقدس یعنی داستان نجات خداوند سخن بگوییم. و برای آنها بگوییم که این داستان یک آغاز دارد و یک پایان. از خلقت از سقوط از نجات و از رستگاری با آنها سخن بگوییم.

دوستان بهایی ما به ظاهر دارای افکاری والا و مترقی روحانی هستند اما چون در عمق باور انسانی آنها بروید آنها نیز در تاریکی گام برمیدارند. در گناه خود زندگی میکنند و آنها نیز به نجات دهنده یعنی به عیسای مسیح بعنوان خداوند و نجات دهنده خود نیاز دارند یعنی همین امروز، همین الان.

آنچه در بالا آمد سعی کرده شد تا به شما نمایی کلی از باور و عقاید این مذهب ایرانی بدهد. مذهبی که در شعار و تعلیم بسیار رنگارنگ و ایده آل است لیکن در ذات و عمق خود مانند تمامی ادیان دیگر دنیا، در تلاش یافتن رستگاری و نجات نه توسط فقط دریافت فیض رایگان خدا بلکه در پی خشنود کردن خدا با انجام قوانین و شرایط و اصول دینی و مذهبی است. خدا دل را میخواهد نه عمل را. و  عمل ما راست نخواهد بود اگر که دل ما با خدا راست نباشد. برای یهود نبود برای مسلمان نیز نیست و برای بهاییان نیز نخواهد بود. تنها به همین دلیل بود که خدا تقریبا هفتصد سال قبل از آمدن مسیح توسط نبی به پیشگویی های خود در خصوص آمدن مسیحای موعود اینگونه ادامه میدهد که روزی فرا میرسد که دل سنگین را از انسان گرفته و دل گوشتی به او خواهد داد، روح خود را در او خواهد گذاشت و آن قوانین و شریعت خود را بر قلب و دل و جان انسان گنهکار مهر و موم خواهد کرد( ارمیاء نبی ۳۱ : ۳۱- ۳۳ و  حزقیال ۳۶ : ۲۵- ۲۷ و  عبرانیان ۸: ۷- ۱۳ )

خواننده عزیز! اگر شما هنوز در پی این دل تازه و این روح تازه و این فکر تازه هستید و من باور دارم اگر شما هنوز آن تولد تازه را در آب و روح دریافت نکرده اید، هستید و خواهید بود، وعده خوب خداوند برای شما این است که امروز این میتواند از آن شما باشد. دین و مذهب و شریعت نمیتواند برای فکر و دل و روح شما ازادی روحانی به همراه بیاورد مگر خود خدا در شما سکونت نماید و خدا کرده است توسط روح القدس عزیز خودش که توسط ایمان قلبی به عیسای خداوند بعنوان تنها نجات دهنده شما به شما به رایگان داده شده است. زیرا رستگاری ما نه توسط اعمال بلکه فقط بواسطه فیض رایگان فقط از راه ایمان حاصل میگردد و در حال حاضر در عیسای مسیح گشته است.

اگر باور دارید کافیست این دعا را از ته قلب خود با تمام وجود خود انجام دهید که: خداوندا من گناهکارم و باور دارم که به اعمال و کارهای دینی خود نمیتوانم از لعنت گناهان و خشم تو بر خود رهایی یابم. من به تو نیاز دارم. و باور دارم عیسای مسیح برای گناهان من و برداشتن این خشم تو از من بر بالای صلیب مرد، جریمه گناهان مرا به تو پرداخت کرد، دفن شد و برای رستگاری من و وعده زیستن ابدی با تو در بهشت از مرگ رستاخیز کرد و امروز زنده است. من به تو ایمان دارم مسیح جان، و از تو میطلبم که به قلب و فکر و جان من بیایی و مرا از آن خود کنی. آمین.

خدا را شکر برای شما! کلام مقدس خدا را مستمرا مطالعه کن! با جمع ایمانداران خوب مسیحی که در پی جلال دادن نام مسیح و انجیل او هستند بمان با آنها زندگی روحانی خودت را دنبال کن و برای خدای ما بر روی زمین در خانه و شهر و سرزمین خودت نور و نمک باش و مشتاقانه در انتظار آمدن عیسای مسیح خداوند بمان!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...