سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مرا بفرست

مرا بفرست

مرا بفرست؟
نگاهی به کتاب اشعیاء نبی باب ششم
نوشتۀ: ح.گ
خدمت در کلیسا گاها هدف خودش را کلا از دست میدهد. هدف خدمت در کلیسا، خدمت در کلیساست، و این خدمت از دید دنیوی و انسانی هیچ جذابیتی ندارد و میتوانم با سندیت کلام مقدس بگویم نباید داشته باشد. پولس رسول مینویسد: ” و من در ضعف و ترس و لرزش بسیار نزد شما شدم.” ( اول قرنتیان ۲: ۳ ) و میگوید :” ما مانند زبالۀ جهان و پس ماندۀ همه چیز گشته و هنوز هم همین حالت را داریم.” ( اول قرنتیان ۴: ۱۳ از ترجمۀ عصر جدید) کی بود که آخرین بار شما احساس آشغال شدن و آشغال بودن برای خدمت کردن عیسای مسیح و انجیل او داشتید؟ ما این را گاها فراموش میکنیم. و خدمت کردن به معنای کتابمقدسی آن، یعنی غلامی کردن و غلامی کردن در معنای لغوی کتابمقدس آن، به آن برده هایی ملقب میشد که در ته فوقانی کشتی، در آن هوای خفه و گرفته، با آهنگ طبل بزرگ، پارو میزدند، و پارو میزدند و پاور میزدند! کجای این قشنگ و جذاب است؟ مگر این همان حقیقتی نیست که کلام مقدس تعلیم میدهد؟ مگر این همان حال و هوایی نبود که خداوند ما به مدت بیست و هفت سال در آن تنفس کرد و به مدت سه سال خدمت کرد و جان خودش را داد؟
در واقع خدمت راستین و کتابمقدسی در کلیسا یعنی توقع هیچ بازگشت نداشتن، جلال نگرفتن، مطرح نشدن اسم و رسم و مقام و مدرک و مخلفات آن! ما این را گاها فراموش میکنیم. خدمت در کلیسا، و در بُعد بزرگتر آن، خدمت برای مسیح و انجیل او، از ابتدا بنا نبود مشتری و کاسبی و طرفدار برای خودش جمع کند. بنا بود تا مستقیم و صراحت داشته باشد. بنا بود، درست آنچه را بشارت بدهند که به ما توسط پدران ایمان بر طبق کلام مقدس خود خدا رسیده بود. بنا بود فداکارانه باشد، تا حد از دست دادن مال و زندگی و سلامتی و پول و کار و مخلفات آن، ما این را گاها فراموش میکنیم.
در این بخش کتابمقدس ما اشعیاء نبی را داریم. نبی اسرائیل، که در قدرت قلم او و آنچه روح خدا توسط او برای اسرائیل و نهایتا برای ما انجام داده است هرگز به محدودۀ این مقاله نخواهد گنجید. به هر حال، در فصل شش نوشتۀ او هستیم و از رویدادی میخوانیم که واعظان بسیاری در طول تاریخ از آن سخن گفته اند، سرودها، آثار ادبی فراوان، و نقاشی های عظیمی در خصوص این فصل به دست ما رسیده است و تا به همین امروز بسیاری از فصل شش کتاب اشعیاء دروس الهیاتی و موعظات و تعالیم فراوان را استخراج میکنند.
آنچه من قصد دارم در این چند خط برای شما در خصوص این بخش از این کتاب بنویسم در آنچه که با آن آغاز کرده ام، گنجانده میشود: شیرازه و انگیزۀ خدمت در کلیسای مسیح وبرای انجیل مسیح.
در این بخش یکی از مکاشفات عظیم کتابمقدس را میخوانیم. در همان آیۀ یکم، اشعیاء به ما تاریخ وقوع این حادثه را میدهد ” در سالی که عزیاء پادشاه مُرد.” تقریبا حوالی سالهای ۷۹۲ قبل از میلاد عیسای مسیح. در چنین سالی( دقیقا ماه و روز آن را نمیدانیم) اشعیاء مینویسد که ” خداوند را دیدم.”
در رویا بود؟ در خواب بود؟ در روز روشن بود؟ نمیدانیم. اما میدانیم که دیدن او تماما عینی بوده است: یعنی بر طبق آیۀ ۵، “چشمان” او یهوه صبایوت را میبیند. او خداوند را میبیند که بر کرسی خود، تخت پادشاهی خود نشسته است، هر طوری که میتوان ان را تجسم کرد؛ و حضور او تمام آن فضا را پر کرده بود. سپس اشعیاء فرشتگان بارگاه خداوندی را میبیند با یک تصویر بسیار عجیب و غریب: شش بال دارند: با دو تا پرواز میکنند، با دو تا پاهای خود را می پوشانند( علامت اینکه احترام قائل میشدند) و دو تای دیگر بالهای خود صورت خود را میپوشانند( علامت اینکه خود را شایسته دیدن خدای زنده را نمیدیدند.) نه تنها اشعیاء این تصویر را با چشمان خود میبیند بلکه با گوش خودش میشنود که این فرشتگان مقرب بارگاه خدا مدام این سرود را میسرایند که: “قدوس قدوس قدوس یهوه صبایوت تمامی زمین از جلال او مملو است.”( ایۀ ۳)
چند نفر از ما تاکنون چنین نمایی را با چشمان خود دیده است؟! این نما چنان عظیم و چنان تکان دهنده و تاحدودی برای اشعیاء نبی هولناک است( زیرا او بر طبق کلام مقدس میدانست این نما و این رویداد یعنی چه) که فریادی از ترس و مصیبت مرگ و هلاکت خودش میزند. چرا؟ زیرا او خدا را دیده بود. و بر طبق کلام خود خدا در کتاب خروج ۳۳: ۲۰ انسان قادر نبود تا روی خدا را ببیند و زنده بماند. پس اشعیاء در ترس فریاد میزند که ” وای بر من که هلاک شده ام زیرا مردی ناپاک هستم و در میان قوم ناپاک لب ساکنم و چشمانم یهوه صبایوت پادشاه را دیده است.” ( آیۀ ۵) لطفا دقت کنید که اشعیاء نبی خودش و قوم خودش را(اسرائیل) چگونه معرفی میکند: من ناپاک و قوم ناپاک لب.
به نظر میرسید که دیدن چنین رویا یا نمای عینی یا فیزیکی( نمیدانیم) میتوانست به اشعیاء و مقام او چند تا قپۀ سرهنگی اضافه کند! به نظر میرسید که اشعیاء نبی میتوانست آنجا را ترک کند و وارد تلویزیون شود و یک شوی زنده و پرفروش و پرطرفدار را آغاز کند و مدام از این رویای خودش صحبت کند. کتابی بنویسد و آن کتاب به احتمال زیاد پرفروش ترین کتاب نیوزویک میشد!
اما چیزی نمیگذرد که درست بعد از اینکه فرشته ایی به سمت او نزول کرده و تکه ذغالی را بر دهان او میگذارد( به نشانه تطهیر و پاک شدن) او صدایی را از جانب تخت خداوند میشنود. این یک صدای تشویق و دست زدن نیست! یک فرمان است. صدای خداوند بر تمام آن فضا پر میشود. صدایی که که گویی در فضای بهشت پیچیده شده بود و بدون اینکه اشعیاء نبی را هدف خود قرار بدهد. دقت کنید! صدا رو به اشعیاء نبی نیست: ” آنگاه آواز خداوند را شنیدم که میگفت که را بفرستم و کیست که برای ما برود.”( آیۀ ۸) این درخواست از اشعیاء نبی نشده بود اما اشعیاء نبی پس از دیدن چنین عظمت و جبروتی، قلب و جان خودش را به فرمان خدا میدهد. ” گفتم لبیک مرا بفرست.”( آیۀ ۸)
خب اشعیاء جان! درود بر تو! این فرمان و ماموریت من برای تست: تو را میفرستم تا کلیسا آغاز کنی. نه یکی، نه دو تا، هزارتا در سراسر شهر و دنیا! میدانی چیست، چون این ارزش را داشتی که این رویا را ببینی اصلا لازم هم نیست که از کلیسا بیرون بروی، من انسانها را نزد تو میفرستم. تو که دهانت را باز کنی، قلب آنها انجیل را میپذیرد و گروه گروه به عیسای مسیح ایمان میاورند! اشعیاء جان! نان تو در روغن خواهد بود، از حیث بازنشتگی و حقوق آن و مزایا آن هیچ نگران نباش، آنقدر توسط بشارت تو، توسط موعظۀ تو، تعلیم تو قلبهایشان جریحه دار شده و مکاشفات روحانی را دریافت میکنند، تولد تازه را دریافت میکنند که به جای یک دهم هدایا، یک پنحم درآمد خود را میاورند! میدانی اصلا چیست؟ تو اصلا لازم نیست دهانت را باز کنی، فقط برو، من قلب مردم را آماده میکنم، من اصلا مردم را به تو میدهم که به مسیح ایمان بیاورند.
اما این چیزی نبود که اشعیاء نبی شنید. پس از اینکه او به دعوت خداوند برای فرستادن کسی به نزد قوم “ناپاک لب” اسرائیل لبیک میگوید. خداوند ماموریت او را، ایندۀ او را، خدمت او را برایش معین میکند. و به او دقیقا میگوید که او کجا میرود، چه میگوید و عکس العمل مردم چه خواهد بود: ” برو و به این قوم بگو البته خواهید شنید اما نخواهید فهمید و هر آینه خواهید نگریست اما درک نخواهید کرد. دل این قوم را فربه ساز و گوشهای ایشان را سنگین نما و چشمان ایشان را ببند؛ مبادا با چشمان خود ببینند و با گوشهای خود بشنوند و با دل خود بفهمند و بازگشت نموده شفا یابند.” ( ۹- ۱۰ )
کدامیک از ماها آخرین بار چنین موعظه ایی کرده است؟ کدامیک از ماها آخرین بار مستقیما به سمت قوم ناپاک لب ایران رفته و به آنها از اسارت و گناهان آنها سخن گفته است؟ ما میدانیم یکنفر چنین موعظه ایی درست در برابر صورت و چشمان قوم خود کرد و آن خود عیسای مسیح بود( انجیل متی ۱۳: ۱۴- ۱۵ و ۱۵: ۷- ۱۰) من نمیدانم پس از این موعظه شما، چند نفر هرگز پای خودشان را دیگر به کلیسای شما نمیگذارند و یا کلیسای شما را خشک و مقدسی و مذهبی لقب نمیدهند.
نکته اینجاست: ما خادمان مسیح هستیم. ما خادمان انجیل مسیح هستیم و ما بودیم که گفتیم: لبیک ای خداوند ما را بفرست( اگر این را گفتید)، سوال اینجاست: توقع و انتظار شما از این دعوت چیست؟ اتفاقا خداوند در ادامه سخنان خود به اشعیاء میگوید که او باید چنین پیامی را تا نابودی شهر و خانه و دیار آدمی، به دلیل گناهان و شرارت آنها تماما نابود شود. چند نفر از ماها، آخرین بار چنین موعظه ایی در بارۀ سرزمین گناهکار ایران کرده ایم؟
هستند کلیساهایی که حتی نام گناه را نمیبرند، حتی نام عیسای مصلوب، شکنجه و ازار او، جفای او، طرد شدن او، قبول نشدن او توسط قوم خودش، جفای کلیسای مسیح. و هستند کلیساهایی که همۀ اینها را میگویند، اما قصد دارند تا برای آن پاداش بگیرند، به مقام خدمتی آنها اضافه شود، چند تا قپۀ سرهنگی بگیرند! من مطمئن نیستم پس از اینکه اشعیاء نبی این پیام خداوند را به نزد قوم خود برد، برایش کف زدند و او را تشویق کردند که دوباره فردا بیا برای ما از گناهان و شرارت ما سخن بگو!
خدمت ما برای انجیل مسیح در نوع خودش، از دیدگاه انسانی و دنیوی هیچ زیبایی و جذابیتی ندارد، و نباید داشته باشد! و ما این را گاها فراموش میکنیم. ما کلام خدا را برای جذابیت آن و اینکه مردم با آن کیف کنند موعظه نمیکنیم، بلکه موعظه میکنیم تا قلب و جان و روح آنها، آنها را در گناه و شرارت آنها محکوم کند، انها را به تنها نجات دهندۀ خود معرفی کند و آنها در قرار گرفتن در زیر محکومیت گناه، قلبا توبه کنند و عیسای مسیح را خداوند و نجات دهندۀ خود بخوانند، و سپس پدر آسمانی خود را برای محبت بیکران او در فیض نجات دهندۀ خود عیسای مسیح جلال و عظمت بدهند. شما چه نوع خدمتی دارید؟ و شما چه انتظار و توقعی از خدمت خود دارید؟ و شما چقدر به اصالت و حقانیت کلام مقدس خدا وفادار هستید و درست آنچه را موعظه میکنید که باید بکنید، نه آنچه را موعظه کنید که قند در دل مردم آب شود و شما و تلویزیون و کتاب و سبیل و صورت هفت تیغۀ شما را جلال بدهند!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...