یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶

مزمور ۲۳ داود نبی

رازهای نهفته شدۀ الهی در مزمور ۲۳
تفسیری کوتاه بر مزمور بیست و سوم داود
نوشتۀ: ح.گ

شهرت مزمور ۲۳
این را به قوت میتوانم بگویم که ایمانداران تمام دنیا حتی اگر هیچ کتاب و هیچ بخشی از کتب عهد عتیق را نخوانده باشند، از مزمور ۲۳ تا حدودی اطلاع دارند! یادم میاید حتی زمانی که من ایماندار مسیحی نبودم و در ایران زندگی میکردم، کتابی به دستم رسید که در زیر خفقان و تاریکی حکومت اسلامی از انگلیسی به فارسی ترجمه شده بود. در این کتاب که به نظر میرسید بیشتر تمرکز به شادی در زندگی و کامیابی داشت. خوانندگان را تشویق میکرد تا در زندگی آرامش داشته باشند. نویسندۀ کتاب یک خانم کاتولیک بود و او در این کتاب خود، از مزامیر داود استفاده کرده بود. مترجم نیز این مزامیر را از نسخه های کتاب مقدس برداشت کرده و آن را در کتاب گذاشته بود. در آن دورانی که کلام خدا در ایران نایاب بود و شما نمیتوانستی یک نسخۀ درست و صحیح کتابمقدس را در کتابفروشی به صورت علنی بخرید، دیدن این مزامیر و خواندن آنها برای من مانند چشمه ایی خنک و زلال در یک بیابان میمانست. من در چنین شرایطی با مزمور ۲۳ آشنا شدم. و برای من که یک چوپان زاده بودم و در میان گله ها و چشمه زارها و کوهستانها و مرغزارها بزرگ شده بودم، وقتی میخواندم :” خداوند شبان من است.” آنقدر ملموس و نزدیک و دلنشین بود که گویی تمامی آسمان با من سخن میگوید…و نهایتا گفت!
به هر حال میدانم که شما نیز به نوعی تجارب روحانی خودتان را با این مزمور دارید. میتوانم بگویم چه بسا بسیاری از شما آن را حفظ باشید. و در حالت جدی آن، این مزمور را به صورت گردنبند، دستنبد، بر دست یا گردن خود حمل کنید! داده باشید با خط خوش نستعلیق آن را برایتان بنویسند و آن را در قابهای زرین گذاشته، و آن را بر سر در اتاق نشیمن خود آویزان کرده باشید. من به شما حق میدهم که با این مزمور تا به این حد زیاده روی کنید! نه به دلیل دیدگاه شما، بلکه به دلیل حجم و بار روحانی غنی و پربار نهفته شده در این مزمور که فقط ۶ ایه هم بیشتر نیست!
چند وقت پیش این فرصت به من داده شد که در خصوص مطلبی دروسی را آماده کنم. مزمور ۲۳ بخشی از این مجموعه بود. و من که مانند شما بارها و بارها مزمور ۲۳ را خوانده بودم، و به یاد داشتم، و خاطرات دیرینه و قدیمی خودم را زمانی که در ایران بودم را با آن تازه میکردم، وقتی از نزدیک به این مزمور خیره شدم و بر آن تمرکز کردم و قصد کردم تا دلایل و مفاهیم آن را درک کنم، به رازهایی پی بردم که هرگز قبل به آن توجه نکرده بودم. رازهایی که به من یاری کرد تا شخصیت یهوه، خدای داود، که او را بر آن داشته بود که این مزمور را بنویسد را بهتر و بهتر بشناسم. من قصد دارم این فیض روحانی را که در مطالعۀ این مزمور نصیب من شده است را با شما شریک شویم. دعای من این است که برای شما نیز منبع شادی و شور روحانی، شناخت بیشتر یهوه، خدای خداوند ما عیسای مسیح گردد، قلب او را تاحدودی بشناسید، تا من و شما بیشتر و بیشتر در زیستن با او لذت ببریم. یعنی آنچه که هرگز برای ما در دین اسلام و در رابطۀ ما با الله میسر نبود.

چه وقت داود مزمور ۲۳ را سرائید و مناسبت آن
در ترجمۀ انجیل قدیم وقتی به مزمور ۲۳ میرسید اگر دقت کنید میخوانید که نوشته است: ” مزمور داود ” این گویای این است که جمع آوری کنندگان اولیۀ مزامیر مطمئن بودند که این مزمور را داود سرائیده است. اما مزامیر اشعار و سرودها هستند. و هر شعر و هر سرودی برای سرایندگان آن بنا به مناسبتها و موقعیتهای خاص بوده است. یک شاعر یا یک سرایندۀ سرود، بقولنا هر وقت جام احساسات درونی او لبریز شد و از آن سرازیر شد، دیگر قادر به نگه داشتن آن در درون خود نیست، و آنگاه او قلم برداشته و تمامی آن را بر کاغذ میریزد. جالب است بدانید که مناسبت مزمور ۲۳ چه بوده است. داود در چه شرایطی بود که این مزمور را نوشت؟ مفسرین مسیحی و اغلب متفکرین یهود معتقد هستند که داود وقتی این مزمور را نوشت که در شرایطی که در کتاب اول سموئیل فصل ۲۵ برای ما قید شده است بوده است. در این بخش کتاب سموئیل میخوانیم که داود که از دست شائول پادشاه اسرائیل فراری است و برای حفظ جان خود در غاری در عدولام ساکن شده بود به مقرهایی در عین جدی ( اول سموئیل ۲۳: ۲۹ ) جابجا میشود.( منطقۀ جنوبی در کنار دریای مُرده ) در این زمان داود قریب به ۶۰۰ مرد جنگی را با خود دارد. سپس پس از مرگ سموئیل نبی، میخوانیم که داود به سمت بیابان فاران حرکت میکند. در یکی از روزها داود ده نفر از جوانان خادم خود را نزد مردی نابال نام در بیابان فاران میفرستد. در آغاز فصل ۲۵ نویسنده به ما میگوید که این مرد ” املاکش در کرمل بود و آن مرد بسیار بزرگ بود و سه هزار گوسفند و هزار بز داشت.”( اول سموئیل ۲۵: ۲) در همین بخش میخوانیم که داود و سربازان او املاک این مرد، نابال، را از دست دشمنان و فلسطینیان که بر او هجوم میاوردند حفظ میکردند. و در واقع ژاندارم اموال او بودند. به هر حال روزی داود ده نفر از خادمین جوان خود را نزد این مرد میفرستد و از او میخواهد که برای سربازان او خوراک بفرستد. نابال در فصل پشم چینی گوسفندانش بود و این فصل جشن است. داود در بیابان است، او هیچ حمایتی از جایی ندارد. و ۶۰۰ نفر مرد همراه او هستند. و آنها گرسنه اند. و او انتظار داشت وقتی آن ده جوان به نزد نابال میروند، او برای تمام زحماتی که داود و سربازانش برای او کشیده بودند، در چنین زمان جشن و شادی که مالک گوسفندان، چند تا گوسفند را قربانی کرده و همه را به آن دعوت میکند، برای داود نیز مقداری خوراکی بفرستد. اما آن ده جوان با عکس العمل زشت و غیرقابل انتظار این مرد احمق و نادان روبرو میشوند( نابال به زبان عبرو یعنی احمق!) و او به این ده فرستادۀ داود هیچ خوراکی‏ایی نمیدهد. خبر به گوش داود میرسد، و او اینبار به ۴۰۰ نفر از سربازان خود فرمان میدهد که شمشیرها را به کمر ببندند و به سمت جایی که نابال ساکن است حرکت کنند و به آنها فرمان میدهد که تا طلوع صبح هیچ ذکوری را برای نابال باقی نگذارند( ۲۵: ۳۴) در همین زمان، در راه داود و سربازان او به زمینی که نابال در آن ساکن بود، خبر به گوش همسر نابال به نام ابیجایل میرسد که همسر او با فرستادگان داود چه کرده است و داود قصد دارد چه کند پس او که زنی حکیم بود، بلافاصله عمق فاجعه را تشخیص داده، و با کاری که میکند، داود را از این عمل پشیمان میسازد. این زن تمامی خوراک مورد نیاز داود و سربازان او را با میل و خوشی تهیه کرده و آن را به او میسپارد. و داود در قبال به او میگوید:” یهوه خدای اسرائیل متبارک باد که ترا امروز به استقبال من فرستاد. و حکمت تو مبارک و تو نیز مبارک باشی که امروز مرا از ریختن خون و از کشیدن انتقام خویش بدست خود منع نمودی.”( ۲۵: ۳۲- ۳۳)
برای داود آن روز روز پیروزی یهوه بود. زیرا او مجبور نشده بود تا به زور شمشیر و ریختن خون به خواستۀ خود برسد. آن روز برای داود روزی بود که یهوه توسط ابیجایل نیاز او و ۶۰۰ نفر سرباز دیگر را برآورده کرده بود بدون اینکه او نیازی به این داشته باشد که دستش را برای انتقام از مردی گناهکار و احمق و اطرافیان او بلند کند. البته چون داود از خون نابال گذشت، یهوه نگذشت! زیرا انتقام از آن اوست نه از آن انسان. داود وقتی خبر مرگ نابال را شنید که یهوه جان او را گرفته است( ۲۵: ۳۸) دقیقا دانست که تمامی این تدارکات را خدایش برای او دیده است. و خداوند نیاز او را برآورده کرده است. برای داود آن روز روزی بود که یهوه یکبار دیگر وفاداری خود را به داود ثابت کرده بود. پس داود مزمور ۲۳ را میسراید و در این مزمور تمامی برکات آن روز را از دست یهوه میداند. اجازه بدهید تا این مزمور را با هم بخوانیم:
مزمور بیست و سوم
مزمور داود
” ۱ خداوند شبان من است، محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. ۲ در مرتعهای سبز مرا میخواباند؛ نزد آبهای راحت مرا رهبری میکند. ۳ جان مرا برمیگرداند؛ و بخاطر نام خود به راههای عدالت هدایتم مینماید. ۴ چون در وادی سایۀ موت نیز راه روم؛ از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی؛ عصا و چوبدستی تو مرا تسلی خواهد داد. ۵ سفره‏ایی برای من به حضور دشمنانم میگسترانی؛ سر مرا به روغن تدهین کرده‏ایی و کاسه ام لبریز شده است. ۶ هر آینه نیکویی و رحمت تمام ایام عمرم در پی من خواهد بود؛ و در خانۀ خداوند ساکن خواهم بود تا ابدالآباد.”

نگاهی نزدیک به مزمور ۲۳

۱- ” خداوند شبان من است، محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.”
هر چند ما با هم واقعۀ پشت این مزمور که داود را واداشت تا آن را بسراید را با هم دیدیم، اما به نظر میرسد که داود، در این مزمور بالهای احساسات و باور خود را نسبت به یهوه، خدای خود را گسترش بیشتری داده است. او با این جمله آغاز کرده است: ” خداوند شبان من است.” چرا شبان؟ چرا فرماندۀ جنگی نه؟ چرا ماهیگیر نه؟! یا چرا باغبان نه؟ تمام این موارد برای فرهنگ اسرائیل آشنا بود. اما هیچ تشبیهی برای داود که خود روزی شبان و چوپان گلۀ پدرش بود تا به این اندازه نمیتوانسته یهوه، خدای داود را در این سرود وصف کند. وقتی داود، یهوه را شبان خود میخواند، او مقامی زمینی به خدا داده است. شغل و پیشه ایی آشنا. نه غریب. او یهوه را از آن فراز آسمان به روی زمین آورده و به دست او عصای چوپانی را داده است. او خود را گوسفند خوانده است. ناتوان و بی هیچ توانی برای حمایت از خود. پس این شیرین ترین و ملموس ترین و گویا ترین عمق دل داود بود که از خدایش سخن بگوید. داود از زبان عامی و سادۀ عبری خود سخن میگوید. دامداری و چوپانی پیشۀ متداول اسرائیل بوده است. برای داود همانقدر شبانی آشنا است که برای هر اسرائیلی. وقتی داود میگوید” خداوند شبان من است.” این با خود تمامی فرهنگ و آداب و رسوم یک شبان را به همراه میاورد. همانطور وقتی که عیسای خداوند خود را ” شبان نیکو ” نامید، برای شاگردان او دقیقا این ملموس بود که او چه میگوید. آنها با تمام پوست و گوشت خود حس میکردند که او چه میگوید. آنها نه تنها شبان بودن او را درک میکردند بلکه نیکو بودن او را نیز؛ در قیاس تمام شبانان دیگر که به فکر شکم و نفس و نیاز خود بودند و از گوسفندان برای رفع خواسته‏های خود استفاده میکردند. عیسی فرمود که او آن شبان نیکو است که جان خود را برای گوسفندان خود فدا میکند.
خود داود روزی شبان گوسفندان پدرش یسی بود. او میدانست چه میگوید! او وقتی خداوند را شبان میخواند، او خودش را گوسفند خوانده است. خود را مطیع خداوند خوانده است. او وقتی خداوند را شبان میخواند و خود را گوسفند میخواند در واقع اعلام کرده است که او تمام نیاز خود را، حمایت خود را، حفاظت جان خود را، مراقبت و پرستاری خود را در دستان خدای خود دیده است. وقتی داود خداوند را شبان خود میخواند، در واقع خدای خود را اینگونه شناخته است که او همه چیز را برای حفظ گوسفند یا گوسفندان خود خواهد کرد. او حتی جانش را برای آنان در خطر خواهد گذاشت. مگر خود داود روزی که شبان گوسفندان پدرش بود به جنگ شیر و خرس نمیرفت و گوسفند را از دهان او بیرون نمیاورد؟( اول سموئیل ۱۷: ۳۴- ۳۷) او خدای خود را چنین شناخته بود.
در ضمن وقتی او خداوند را شبان خود میخواند، از آن خدایی صحبت کرده است که خود داود در مزمور ۱۹ از او صحبت کرده است. در مزمور ۱۹ شما نمایی دیگر از همین خدا دارید. خدای مزمور ۱۹، همان خدای مزمور ۲۳ است. اما نگاه کنید به دیدگاههای متفاوت اما در عین واحد یکسان داود، نسبت به یهوه. در مزمور ۱۹، داود از یهوه چنین میگوید:” آسمان جلال خدا را بیان میکند، و فلک از عمل دستهایش خبر میدهد. روز سخن میراند تا روز، و شب معرفت را اعلان میکند تا شب.” سپس ادامه میدهد:” شریعت خداوند کامل است…شهادات خداوند امین است…فرائض خداوند راست است…امر خداوند پاک است…ترس خداوند طاهر است…احکام خداوند حق و تماما عدلست…ای خداوند که صخرۀ من و نجات دهندۀ من هستی.” همین خدا ناگهان در مزمور ۲۳ اینگونه توصیف میشود:” خداوند شبان من است.” پس اگر خدای مزمور ۱۹ با آن همه عظمت و شکوه اکنون شبان داود است و داود که خود را گوسفندی نحیف و مطیع و فرمانبردار میداند، پس آیا داود میتواند به چیزی محتاج باشد؟ ایا در چنین خدایی همه چیز داود تهیه نگشته است؟ آیا چنین خدایی، شبان داود است؟ پس داود میگوید:” محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.” یعنی احتیاج و نیاز برای همۀ ما وجود دارد. همانطور که برای داود نیز بود. داود نیز احتیاج داشت. اما میگوید، چون خداوند شبان اوست، دیگر محتاج نیست. اما باید ببینیم که منظور داود دقیقا از اینکه میگوید ” محتاج به هیچ چیز نخواهم بود ” چیست؟ مگر انسان میتواند محتاج به هیچ چیز نباشد؟ ببینیم نیازهایی که خدای داود که ” شبان ” او بود برای او مهیا کرده است و خواهد کرد و داود به آن اطمینان و ایمان داشت چه چیزهایی بوده است:

۲-“در مرتعهای سبز مرا میخواباند، نزد آبهای راحت مرا رهبری میکند.”
شما نمیتوانی گلۀ گرسنه را بخوابانی، حتی اگر مرتعهای سبز باشد! گله باید اول آنقدر بخورد تا سیر شود، آنوقت که سیر شد، میتوانی او را بخوابانی. داود گفته بود که خداوند شبان اوست. و داود طوری به ما میگوید که این شبان در واقع او را قبلا سیر کرده است. او به اندازۀ کافی چریده و از مرغزار سیر شده است. اکنون که میخواهد گله را بخواباند، در سیری آنها را میخواباند. من بعنوان چوپان گلۀ خودم، سعی میکردم همیشه گله را به سبزترین جای کوه و دشت ببرم. در این مرغزار سبز گوسفندان به فراوانی میچریدند، سیر میشدند و نهایتا در همین مرغزار سبز آنقدر آنها را نگه میداشتم و آنها که خوب خورده و سیر میشدند، به خواب میرفتند. در کمال سیری. من آنها را در چنین مرغزاری میخواباندم، در میان عطر سبز گیاهان، نوای پرندگان، طعم شیرین گل ها، و آنها به خواب میرفتند، و وقتی چشمان خود را باز میکردند، به چه چیز باز میکردند، دوباره به همین مرغزار سبز با این همه برکت فراوان و خوشی و لذت سرشار.” نزد آبهای راحت مرا رهبری میکند “. سپس پس از اینکه من گله را حسابی سیر میکردم، آنها تشنه میشدند و باید آب میخوردند. من جای آب را، رودخانه ها و چشمه های بزرگ و زلال آب را در میان کوهستانها و دشت به خوبی میدانستم. در ضمن رودخانه های تند و خروشان را نیز میدانستم که کجا جاری میشوند، میدانستم که کدام بخش رودخانه بسیار خروشان است و آنجا آرامش گله را به مختل خواهد کرد و آنها رمیده میشدند و کجای رودخانه بود که بسیار آرام و روان است و گله قادر است تا به آرامی و فراوانی از آن بنوشد، پس من گله را به آن قسمت رهبری میکردم. به بخش آبهای راحت، آبهای آرام. و گله در آرامش بدون هیچ خطری نه از وحشت رودخانه و نه از حیواناتی که در کنار این برکه ها و رودخانه برای شکار کردن گله پنهان بودند. زیرا ” آبهای راحت “، یعنی جایی که من در صلح و آرامش بدون اضطراب و خطر در آرامش خواهیم نوشید و سیر خواهم شد. و من با چشمانی ریزبین و نکته بین، در عین واحد مهربانانه و خشنود‏آمیز اولا مراقب بودند که خطری نه گله را و نه گوسفندی را تهدید نکند و به آنها به اندازۀ کافی وقت میدادم که به فراوانی بنوشند. تا مجددا سیر شوند.

۳- ” جان مرا برمیگرداند؛ و بخاطر نام خود براههای عدالت هدایتم مینماید.” اکنون که خداوند، شبان داود، که او را به فراوانی در مراتع سبز چرانیده است، او را سیر کرده است، به او این اطمینان را داده است که در کنار او و در زیر عصای رهبری او، او به هیچ چیز نیاز ندارد، او را از آب فراوان نوشانیده است و جانش را سیر کرده است، در واقع حیاتی تازه به او داده است. نیازش برآورده شده است. نه در حرف بلکه در عمل. خدا، شبان او، فقط وعده نداده است، بلکه حقیقتا نیاز و احتیاج او را برآورده است؛ از اینرو جان او از تلاطم، و خستگی و تلاش نیاز و برآورده شدن، تقلای خواستن، برگردانده شده است. دیگر به آن فکر نمیکند. در ترجمۀ عصر جدید نوشته است:” جان تازه ایی به من میبخشد.” اکنون که وفاداری خدا را هم خورده ام و هم نوشیده ام و هم حس کرده‏ام، از اینکه این خدا شبان من است، بار دیگر جان کهنه و دردمند من تازه شده است. در این خدا تازه شده است. در این وفاداری خدا در برآورده کردن آنچه که جان تشنه و گرسنۀ من به آن محتاج بود. و من دانستم که حقیقتا وقتی او شبان من است، من به هیچ محتاج نخواهم بود. پس این باور و این اندیشه جان مرا تازه میسازد و از کدورت و شک و تردید برمیگرداند. ” و بخاطر نام خود به راههای عدالت هدایتم مینماید.” این بیت دو بخش دارد: اول اینکه میگوید: ” بخاطر نام خود ” و سپس که میگوید” به راههای عدالت هدایتم مینماید.” دقت کنید که داود از ” نام ” خدا سخن گفته است. او هدایت شدن او به راههای عدالت و در این راه قدم زدن را تلاش خود نمیداند. نیکی خود نمیداند. انجام مراسم مذهبی خود نمیداند. تدبیر و ابتکار خود نمیداند و نه حتی بخاطر رابطۀ او با خدا. او نمیگوید چون خدا شبان من است و من این را میدانم و من او را پرستش میکنم و او خدایی قدوس است و توانا به همه چیز، پس من این دلیل راههای عدالت را پیش گرفته ام و در آن هستم. داود گام زدن خود را در راههای عدالت و نیکی را بخاطر نام خداوند میداند. یعنی آنچه خدا هست. شخصیت و مقام او. ذات او. ماهیت او. تمام آنچه خداست در نام او برای ما مسجل و نمایان شده است. دقت کنید که هر چند در طول کتابمقدس یهوه بارها به نامهای متفاوت خوانده است. اما داود اینجا نام را مفرد استفاده کرده است. یک نام. و آن یهوه است. در این یهوه منشوری از ماهیت و شخصیت یهوه نهفته است که علنا در تاریخ بشریت و تاریخ اسرائیل بارها و بارها خود را آشکار ساخته است. در اول سموئیل از زبان او چنین میخوانیم:” خداوند به خاطر نام با عظمت خود، قوم خود را ترک نمیکند.”( اول سموئیل ۱۲: ۲۲) و در حزقیال میخوانیم:” پس به قوم اسرائیل بگو خداوند متعال چنین میفرماید: ” کاری را که میخواهم بکنم به خاطر شما نیست، بلکه به خاطر نام مقدس خودم است.”( حزقیال نبی ۳۶: ۲۲) مزمورنویس اشاره به ” نام ” خدا نمیکند، مگر قصد نداشته باشد که تمام از عظمت و شکوه و جلال و حکمت و توانمندی سخن نگوید و آن را به خدا ندهد. در ضمن دقت کنید داود نمیگوید “خدا به خاطر نام خود مرا در عدالت میگذارد. مرا از این شرارت نفس و نیاز و تقلا برای قدوس زیستن، شبانه برداشته و مرا در عدالت و نیکی مطلق میگذارد!” خیر. بلکه میگوید ” بخاطر نام خود براههای عدالت هدایتم مینماید.” بخاطر نام قدوس و عظیم و پرفیض خدا، عدالت خدا مهیاست. معلوم است. راه آن هویداست. در شک و تردید نیست.(پولس میگوید که عیسای مسیح حکمت، نیکی مطلق، پاکی و آزادی ماست( اول قرنتیان ۱: ۳۰)) چون راه را مهیا کرده است، بخاطر نام عظیم خود، مرا در این راههایی که معلوم و هویدا میباشد، قرار داده تا در این راهها قدم بزنم. او مرا آورده، رهبری کرده، در این راه قرار داده و به من فرموده است که: در آن قدم بزن و حرکت کن! در عدالت و نیکی مطلق به سمت عدالت و نیکی مطلق با عدالت و نیکی مطلق!

۴- ” چون در وادی سایۀ موت نیز راه روم، از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی؛ عصا و چوبدستی تو مرا تسلی خواهد داد.”
شاید بتوان گفت این آیه یکی از نادر آیات کتابمقدس است که دو راز تاریک و روشن زندگی روحانی را با هم در خود دارد. در این آیه دو حقیقت الهی نهفته است که چه بسا ممکن است به ظرافت و باریکی از زیر چشمان شما بگذرد، از فکر شما سُر بخورد و شما آن را نبینید! در اینجا خوب است به آن کلیساهایی اشاره کنم که دائما از شادی در مسیح، پیروزی در مسیح، شفا در مسیح، آزادی در مسیح، برکت در مسیح برای دنیا روده درازی میکنند این ایه را بعنوان یک پتک سنگینی بر منبرهای آنها وارد کنم تا آن را ویران سازد. نه اینکه تمام آنچه که گفتم را ما در مسیح نداریم و صاحب نیستیم، بلکه باور داریم که ” او شبان ماست.” و ما محتاج به هیچ چیز نیستیم. زیرا در او همه چیز به ما داده شده است. اما آیا تمام زندگی مسیح، پر از گل و بلبل و شادمانی و پیروزی و برکات است؟ وقتی شما این آیه را میخوانید ممکن است حتی چشم شما راز نهفته شده در این آیه را نبیند! داود از سه نکتۀ سیاه و تاریک زندگی روحانی خود سخن گفته است که چه بسا بر او پیش آمده بوده، در آن بوده و یا اینکه در آینده پیش خواهد آمد.
الف- وقتی او میگوید ” چون در وادی سایۀ موت نیز راه روم.” در واقع اعتراف کرده است، که درۀ مرگی وجود دارد که چه بسا همۀ ما روزی در آن قرار خواهیم گرفت و نهایتا روزی در آن خواهیم بود و آن را ملاقات میکنیم. داود اعتراف کرده است که چه بسا این درۀ مرگ چنان سایۀ مخوف و تاریکی بر زندگی ما بیاندازد که تمام آرامش ما را از ما بگیرد. و داود طوری سرائیده است که میداند، یا آماده است و منتظر آن است که روزی در این درۀ مرگ با سایۀ سنگین و مخوف خود در مسیر زندگی راه برود. و این درۀ سایۀ تاریک مرگ، ممکن است دره ایی پر از شرارت باشد. پر از بدی و بی خدایی. کفر و تمامی فساد درون آدمی. و آن میتواند سایۀ تاریک خود را بر جان ما بیاندازد. پس ادامه میدهد:
ب- ” از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی” او اعتراف کرده است که بدی وجود دارد. شرارت هست. فساد هست. ترس از آن نیز هست. وحشت از این شرارت وجود خارجی دارد. اما از آنجایی که میداند خدا، شبان او، با اوست از این بدی و شرارتی که در راه او، در این درۀ تاریک سایۀ موت وجود دارد نخواهد ترسید. زیرا او میداند که شبان او، خداوند او، بخاطر نام خود، از میان این درۀ سایۀ مرگ، او را به راههای عدالت هدایت کرده و خواهد کرد. و در این مسیر، در این سایۀ تاریکی که او گام برمیدارد، مطمئنا او به ارامش و تسلی خداوندش نیاز دارد. او باید بداند که این تسلی و ارامش خداوند، مادامی که در این سایۀ مرگ و از میان تمامی شرارت و بدی راه میرود، را صاحب است. پس میگوید:
پ-” عصا و چوب دستی تو مرا تسلی خواهد داد.” او اعتراف کرده است که در این راه گام زدن در راههای عدالت که خدا ما را بخاطر نام خود هدایت میکند، اضطراب و دلشورگی و آشوب وجود دارد. زندگی طوفانی خواهد شد. حملات نیروهای پلید خواهد بود. ناامیدی از راه خواهد رسید، غم و اندوه و اشک و ماتم و ناله و زاری هست. اما من کافیست تا به عصا و چوبدستی تو نگاه کنم، آن را در دست خود بگیرم، تسلی خواهم یافت. داود میگوید نه تنها حضور خودت، وجود خودت، سایۀ مهربان تو، صدای گرم تو، مرا تسلی میدهد، بلکه کافیست تا به عصا و چوب دستی تو نگاه کنم، و به یاد بیاورم که تو چگونه با این عصا و چوب دستی خود، دشمنانم را در اطراف من تار و مار کردی. آنها را شکست دادی. حیوانات را که برای دریدن من کمین کرده بودند، نابود کردی. عصا و چوب دستی تو یادمان حفاظت و مراقبت کردن تو از من است. و من بیاد میاورم. که چگونه برای حفظ جان من بر بالای سرت آن را افراشتی و آن را به سوی خصم با قوت و غیرت تکان دادی و مرا از نابودی و مرگ حفظ کردی؛ من به این عصا و چوب دستی تو که نگاه میکنم، حتی اگر از درۀ عمیق و تاریک مرگ عبور کنم، حتی اگر شرارت و بدی مرا محاصره کرده باشد، باز ترسی نخواهم داشت. زیرا میدانم که عصای قدرتمند تو، مرا از دهان شیران و گرگان و کفتارها و شغالان موذی نجات خواهد داد.

۵-” سفره ایی برای من به حضور دشمنانم میگسترانی؛ سر مرا به روغن تدهین کرده‏ایی و کاسه ام لبریز شده است.”
تا اینجا با توجه به تفسیر و تشبیهاتی که داود در بارۀ یهوه به ما داده بود، خداوند مانند شبان بود و داود مانند گوسفند. ناگهان آیۀ ۵ و ۶ موقعیت خدا و داود تغییر میکند. در این دو آیه یهوه، تبدیل به میزبان میشود و داود تبدیل به مهمان. همان خدایی که تا ایۀ ۵ شبان داود بود. و تمام آن اعمال را برای داود انجام داده بود، اکنون داود در ایۀ ۶ میگوید که او میزبان است و او را پذیرایی میکند. همان تصویر نزدیک، همان رابطۀ نزدیک، همان تصویر از خدایی که در یک قرابت نزدیک با داود قرار دارد. مجددا دقت کنید به نکته‏ایی که مانند آیۀ ۴ داود به آن اشاره کرده است، اما به نظر میرسد که از دید بسیاری پنهان است. داود اعتراف میکند که او دشمنانی دارد. بله ایمانداران مسیحی شما دشمنان بسیاری در اطراف خودتان دارید. در پی صلح و ایجاد آن باشید، اما رویای دنیای صلح آمیز را هرگز نبینید. دشمنانتان را دوست بدارید و برای آنها دعا کنید، اما در آرزوی آن نباشید که دیگر دشمن نخواهید داشت. گونۀ راست خودتان را پیش ببرید، نه به این امید که کسی بر آن سیلی نخواهد زد. اگر با چوب تر چنان کردند با چوب خشک چه خواهند کرد؟ دشمنان ایمان مسیحی شما، میتوانند فرزندان شما، همسران شما، پدران و مادران و برادران و خواهران و خویشاوندان و همسایگان و هم وطن شما، وطن شما باشند. و داود میگوید، ما این دشمنان را داریم. اما طرف مقابل این حقیقت این است که ما خدا را داریم. خدایی که شبان ماست. و وقتی او را داریم، به رغم دشمنانمان، باز پیروز هستیم و در این دنیا پیروزمند زندگی خواهیم کرد. و داود میگوید این دشمنان بسیار به او نزدیک هستند، و خداوند او، به رغم این دشمنان، نیازهای او را برآورده میکند. از او مراقبت میکند. اگر چه دشمنان داود بسیار هستند، به او نزدیک هستند، و او را طرد کرده و در پی ازار و نابودی او هستند، و داود تنهاست و کسی را ندارد، اما خداوند او، که شبان او نیز میباشد، او را به سفرۀ خود دعوت میکند. و پس از اینکه خداوند، یهوه، داود را به سر سفرۀ خود دعوت میکند و سفره ایی برای او، در برابر دشمنانش میگستراند، داود میگوید” سرم را به روغن تدهین کرده‏ایی”. داود اعتراف کرده است اگر هیچکس او را تایید نکند. اگر هیچکس به او احترام نگذارد. اگر همه در پی نابودی تو باشند. اگر همه خواندگی و برگزیدگی او را رد مسخ کنند، اما خدای او، شبان او، او را با روغن مقدس تدهین کرده است. برگزیده است. او میگوید وقتی وارد این مهمانی میشود، خداوند از او استقبال میکند، سر او را به روغن خوشبو و معطر تدهین میکند، به او احترامی والا میگذارد. در اینجا داود همچنین اشاره کرده است به روزی که سموئیل به رغم اینکه شائول دشمن داود که در پی کشتن او بود، روغن تدهین را بر او ریخت و او را بعنوان پادشاه اسرائیل مسح کرد.( اول سموئیل ۱۶: ۱- ۱۳ ). کارهای خداوند عجیب است نه؟ دشمنان ترا محاصره کرده اند، تو در پی نابودی هستی، اما درست در همین شرایط، خداوند تو از تو پذیرایی میکند. مانند میزبانی سخاوتمند و مهربان.” و کاسه ام را لبریز شده است.” مجددا نکته‏ایی نهان در این اعتراف است. داود اعتراف میکند، کاسه‏اش لبریز نبوده است. خالی بوده است. نیازمند بوده است. محتاج بوده است. اما بر سر همین سفره‏ایی که توسط خدای او برای او گسترده شده است، مهیا شده است، تدارک دیده شده است، بر سر این سفره، جام داود را آنقدر پر میکند، که از آن لبریز میشود! من یادم میاید وقتی همۀ ما دور سفره مینشستیم، مادر من، برای پدرم و برای برادر بزرگ من، بیشتر از همه میریخت، طوری که بعضی وقتها از بشقاب آنها میریخت! نه اینکه مادرم تبعیض قائل میشد، خیر، بلکه به دلیل احترام و مقامی که پدر و برادر بزرگتر من در خانه داشتند، او اینگونه به آنها احترام میگذاشت. و همین کار را با مهمانان نزدیک خودمان که به ما خیلی عزیز بودند، میکرد!این همان تصویر داود در خصوص پذیرایی خدا از او بر سر سفره است. آن هم در حضور دشمنانش. دشمنانی که مرگ و نابودی داود را میخواهند، بدبختی و فلاکت داود را طلب میکنند؛ توسط خود خدا اینگونه دعوت شده، استقبال شده، پذیرایی شده، و عزت و محبت شده است.

۶-” هر آینه نیکویی و رحمت تمام ایام عمرم در پی من خواهد بود، و در خانۀ خداوند ساکن خواهم بود تا ابدالآباد.”
ترجمۀ عصر جدید میگوید:” اطمینان دارم که تمام عمرم به من لطف و محبت خواهی نمود و تا زمانی که زنده هستم، در خانۀ تو ساکن خواهم بود.” در تمام ترجمه های انگلیسی این ایه یک عبارت هم در بخش اول آیه قید شده و هم در بخش دوم که در ترجمۀ عصر جدید درست ترجمه نشده است. در بخش اول در تمامی ترجمه های کتابمقدس زبان انگلیسی عبارت” در پی من خواهد بود ” آمده است، یعنی همانی که در ترجمۀ قدیم آمده است. در واقع مزمور نویس میگوید، این همه محبت و رحمت بیکران خدا، خدایی که شبان اوست و تمامی احتیاجات او را برآورده میکند. در مرتعهای سبز او را میخواباند، نزد آبهای راحت او را رهبری میکند. جانش را تازه میکند، او را به راههای عدالت و راستی رهبری میکند. او را حتی اگر از میان سایۀ مرگ و فساد و تباهی بگذرد، چنان آرامش و تسلی خواهد داد که هرگز هراسی به دل راه نخواهد داد. و سپس همان خدا که مانند میزبانی او را به خوان خود دعوت میکند، به رغم تمام دشمنان کمربستۀ او، او را برمیگزیند، او را مسح میکند، او را شادی و عزت میبخشد و کاسۀ او را از خوشی و پیروزی و سلامتی و برکت پر و لبریز میکند. تمامی این نیکویی و رحمت خداوند تمام آنها، کوتاه مدت و زودگذر نیستند، ابدا! بلکه تا تمام ایام عمر زندگی داود، به دنبال او روان هستند، هر جا که داود برود، در هر شرایطی، در هر موقعیتی، آنها او را مانند سایبان پیروزی و افتخار و سربلندی، به رغم تمامی دردها، رنجها، دشمنان، و تمامی فلاکتها، همواره دنبال میکنند و در پی او هستند، و این با عمر زمینی داود نیز به پایان نمیرسد، زیرا همین خدا، خدایی که شبان اوست، میزبان اوست، نه تنها نیکویی و رحمت خود را تا پایان عمر داود در پی او خواهد داشت. سپس در بخش دوم آیه، در ترجمۀ قدیم و تمامی ترجمه های انگلیسی اینگونه قید شده است که:” در خانۀ خداوند ساکن خواهم بود تا ابدلاباد.” اما ترجمۀ عصر جدید میگوید:” و تا زمانی که زنده هستم، در خانۀ تو ساکن خواهم بود.” در واقع ترجمۀ واقعی و درست همان ترجمۀ قدیم است. یعنی اینگونه که نه تنها زمانی که زنده هستم، امروز، بلکه حتی چون بمیرم، و بعد از اینکه زندگی من تمام شود، باز ” در خانۀ خداوند ساکن خواهم بود.” من امروز در تمامی برکات خداوندم ساکن هستم. در مراقبت او، در فیض او، در رحمت او، در عدالت او، در صلح و آرامش او، گویی من در خانۀ او ساکن هستم. اما این سکونت من در خانۀ خداوند، با مرگ من به پایان نمیرسد، بلکه چون نیز بمیرم، باز در خانۀ خداوند ” ساکن خواهم بود.” تا کی؟ ” تا ابدالآباد.” اینجا با برکات زودگذر، با صلحی که بعد از اشکها میامد، با ارامشی که پس از دردها میامد، با قراری که پس از شبهای بیقراری و بیخوابی میامد، من در این دنیا باز گویی در خانۀ خداوند ساکن بودم، خدایی که ” شبان من است.”، خدایی که میزبان من است. اما این فیض و محبت خدا فقط در این جسم و در این دنیا به پایان نمیرسد! اگر چشمانم را ببندم، بدن جلال یافته را بازیابم. در جلال او شریک شوم. در صلح ازلی و پایدار. در جایی که دیگر نه اشکی خواهد بود و نه ماتم و نه آه و نه دردی. نه فراقی و نه ناله ایی. آری آنجا خانۀ ابدی من است. آری من در این خانه ساکن خواهم شد. من در این خانه نه موقتا و نه فقط در این عمر کوتاه بلکه برای ازل ساکن خواهم شد…هللویاه! جلال و عظمت به نام خجسته و مبارک او باد! جلال بر تو یهوه، خدای خداوند ما عیسای مسیح!

پایان سخن
دوست عزیز! ایا شما این خدای داود را میشناسید؟ امید من این است در این مزمور از زبان داود با او آشنا شده باشید. او فقط خدای داود نبود و نیست. او خدای تو نیز میباشد. اگر امروز او را در قلب خودت نداری، بهترین زمان است که او را نزد خود بخوانی و او را به قلب خودت دعوت کنی. تا او آمده شبان تو شود، میزبان مهربان تو، پادشاه تو و خداوند و نجات دهندۀ تو. شاید بپرسی چگونه میتوانم ایمان بیاورم؟ از تو میخواهم که قلبت را به این حقیقت باز کنی که تو نیز مانند داود به چنین خدای مهربان و پرفیض نیاز داری. و این خدا راه خود را برای تو آشکار و مهیا کرده است. کافیست تا قلبت را بر او بگشایی و به او اعتراف کنی و بگویی:” خداوندا من گناهکارم، ایمان دارم که عیسای مسیح برای گناهان من، بر بالای صلیب مرد. دفن شد و روز سوم قیام کرد و امروز زنده است. و اکنون او را به قلب و جان خودم دعوت میکنم.” دوست عزیز با این دعای ساده، تو خدای داود را به قلب خودت خوانده ایی. همین خدایی که داود در مزمور ۲۳ اینگونه ملموس و نزدیک از او سخن گفته است. با این اعتراف و با این ایمان تازه و با دریافت روح مقدس خدا در قلبت، امروز میتوانی مانند داود با ایمان و قوت بسرایی که:” خداوند شبان من است؛ محتاج به هیچ چیز نخواهم بود…”

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.