سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / مطالعۀ کتاب مکاشفه / مطالعۀ مکاشفۀ عیسای مسیح بر یوحنا

مطالعۀ مکاشفۀ عیسای مسیح بر یوحنا

مکاشفۀ عیسای مسیح بر یوحنا و نمای کلی آن
و آنچه که یک مسیحی باید در بارۀ مکاشفۀ مسیح به یوحنا بداند.

نوشتۀ: ح.گ

نوشتن هر مطلبی در بارۀ مکاشفۀ عیسای مسیح بر یوحنا، کاری بسیار سنگین و تقریبا غیرممکن بنظر میرسد. هر چند تاکنون ایمانداران متعددی سعی کرده اند تا تفسیرات خود را بر این کتاب داشته باشند. تلاش آنها را باید ستود، اما حتی خود آنها اذعان کرده اند که آنچه بیان میکنند، ناکامل است و عمق وسیع درک تمام مکاشفه هنوز به انسان داده نشده است. اما لطفا دقت کنید که درک و دانستن وقایع این کتاب بر هر ایمانداری کاملا به همان اندازه ضروری و لازم است که خواندن زندگی نامۀ عیسای خداوند به روایت انجیل مقدس. هر چند ممکن است درک آن برای خیلی از ما سخت و دشوار باشد، اما ما میدانیم که خداوند بواسطۀ روح مقدس خود آنچه را که هر ایمانداری باید از این کتاب بداند( مانند هر بخش دیگر کتابمقدس) به او خواهند فهماند.
از اینرو برای اینکه شما بعنوان ایماندار مسیحی، تشویق به خواندن این کتاب گردید، و آنچه که در آن برای هر کدام از ایمانداران ذخیره گشته است را بدانید، بنده قصد نمودم تا نمای کلی وقایع این کتاب ارزشمند را در اختیار شما بگذارم، تا با دانش کلی آنچه که این کتاب قصد دارد در اختیار ما بگذارد، شما تشویق گردید که این کتاب پر از راز و به همان اندازه پر از اهمیت را، از اول تا آخر با دقت و تامل مطالعه نمایید. امید است که موجبات برکات الهی را برای زندگی مسیحی و رشد روزانۀ مسیحی برای شما فراهم سازد که مطمئن هستم خواهد ساخت.آمین
آنچه که ما باید از کتاب مکاشفه بدانیم این است که:

۱- این مکاشفۀ یوحنای رسول نیست، یعنی خودش آن را در رویا دیده باشد، بلکه مکاشفۀ عیسای مسیح بر یوحنا است. یعنی تمام وقایع این کتاب توسط خود عیسای مسیح به یوحنا شاگرد او نشان داده شده است. ( مکاشفه ۱: ۳)
۲- تمام وقایع این کتاب قطعا و بدون هیچ نقص یا کاستی همانطور که بیان شده روی خواهد داد. ( مکاشفه ۱: ۱ و ۴: ۱)
۳- همۀ ایمانداران باید آن را خوانده و وقایع آن را بخاطر سپرده و آن را در نظر داشته باشند( مکاشفه ۱: ۳ )
۴- هیچکس قادر نیست از وقایع این کتاب کاسته و یا به وقایع آن بیافزاید. تمام آن همانطور که عیان گشته است باید بماند و بخاطر ما سپرده شود و تعلیم داده شود.( مکاشفه ۲۲: ۱۸-۱۹ )
۵- بازگشت دوم عیسای مسیح قطعی است.( مکاشفه ۱: ۷)
۶- داوری بر مردگان و زندگان توسط عیسای مسیح روی خواهد داد.( مکاشفه ۱: ۱۷ و ۱۱: ۱۸ و ۲۰: ۱۱- ۱۵ )
۷- خداوندی مسیح بر تمامی نیروهای زمینی و آسمانی، قدرتهای زمینی و آسمانی، رهبران و پیامبران زمینی ثابت گشته ( مکاشفه ۵: ۳-۵ ) و پرستش و ستایش خواهد شد.( مکاشفه ۵: ۱۳-۱۴ )
۸- چون عیسی برگردد دیگر مانند بره‏ایی که به قربانگاه میرود، بی زبان نیست؛ بلکه او مانند شیر ظاهر میگردد( مکاشفه ۵: ۵ ) مانندۀ بره‏ای خشمگین( مکاشفه ۶: ۱۶ و ۱۱: ۱۸ ) چشمانش مانند شعلۀ آتش خواهد بود و از دهانش شمشیری برنده بیرون خواهد آمد ( مکاشفه ۱: ۱۵ و ۱۶ ) دارای عصای آهنین برای داوری و خرد کردن تمامی باورهای شریرانه و ایمان نیاورنده به او خواهد بود ( مزمور ۲: ۹ و مکاشفه ۲: ۲۷ و ۱۲: ۵ و ۱۹: ۱۵ )
۹- همه خشم و غضب خود خدا را در جدیت داوری او بر شریران و فاسدان و ایمان نیاورندگان به عیسای مسیح را خواهند دید.( مکاشفه ۱۴: ۸ و ۱۰ و ۱۹ و ۱۵: ۱ و ۷ و ۱۶: ۱۰ و ۱۸ : ۳ و ۱۹: ۱۵ )
۱۰- شیطان و تمامی فرشتگان متعلق به او، نبی دروغین، فرماندهان شریر برای ابد نابود میگردند.( مکاشفه ۱۲: ۹-۱۰ و ۲۰: ۱۰ )
۱۱- سکونت دائمی ایمانداران با مسیح ( مکاشفه ۱۹: ۷-۸ ) و دیدن مسیح همانطور که خواهد بود( مکاشفه ۲۲: ۴ ) و سکونت دائمی با خدای زنده به گونه ایی آشکارا و علنی آغاز میگردد.( مکاشفه ۲۱: ۳ )
۱۲- آسمانی تازه و زمینی تازه بنا میگردد و در آنجا حیاتی تازه و ابدی، بدون هیچ اشکی، یا ماتمی یا اندوه و مرگی یا بیماری آغاز گشته و تا به ابد ادامه دارد.( مکاشفه ۲۱: ۱-۲ )

شاید سوال کنید که اکنون تکلیف ما چیست؟ باید به شهادت یوحنا در خصوص این مکاشفۀ عیسای خداوند بر او تماما ایمان آورده، و حقیقت آمدن عیسای مسیح و روز داوری و پایان این جهان و آغاز جهانی تازه را با تمام پهنا و عمق آن درک کرده، بر اساس آن زندگی کرده و بر شالودۀ آن باور خود را پایه ریزی نماییم. باید امروز بدانیم؛ نه فردا، چون دیر است، که داوری توسط مسیح انجام خواهد شد، مجازات و حیات جاودانی عطا خواهد شد و همه به پایان رنج زیستن مسیح وار در این دنیای پر از فساد و در این بدن پر از فساد که از آدم به ارث گرفته ایم پایان خواهد پذیرفت. و مهم تر و اساسی تر اینکه پس از دانستن این وقایع، همۀ ما باید مشتاقانه و با قلبی پر از محبت و نیاز آمدن و بازگشت مسیح خداوند را طالب گردیم. نه برای اینکه رنجهای ما پایان یابد تا خلاصی و آسایش نصیبمان گردد، بلکه تا در رنجهایی که متحمل گشته ایم و آن وعدۀ عظیم الهی که به شباهت او در خواهیم آمد و در کنار او در جلال خدا با دیگر مقدسین تا به ابد در نور ساکن خواهیم گشت، هر روز خود را در ایمان تقویت کرده، از لغزش و لذت بردن از وسوسه و گناه جدا دوری نموده و خود را برای چنین روز عظیمی آماده و مهیا سازیم. کی؟ هر روز!
خداوندا! ای پدر آسمانی ما! ترا حمد و سپاس میگوییم برای این جبروت و این عظمت تو! برای کهکشان قدرت و انتهای بی انتهای جلال تو که هرگز نتوان آن را وصف نمود! جلال بر تو باد ای پدر آسمانی ما، برای آن روز داوری عظیم تو که نزدیک است، که خواهد آمد و همۀ ما آن را خواهیم دید و جلال و بارگاه قدست را نظاره خواهیم کرد و به زانو افتاده و تا به ابد ترا با سرودهای الهی پرستش و حمد خواهیم گفت! سپاس و حمد بر تو بود زیرا قدرت و عظمت و بزرگی و شکوه تنها از آن تست و این تو بودی که ما را از تاریکی و فساد و بن بست بنا به فیض عظیم خود فراخواندی، ما را به آغوش شبان مهربان، مسیح عزیز سپردی و نام ما را در دفتر حیات خود ثبت نمودی. دفتری که نه نبی دروغین نه قدرتهای شیطانی و نه حتی خود شیطان توانست نام ما را از آن بردارد. ما را به دستان مطمئن و گرم او که ما را هرگز در کوره راههای مصیبت و طوفانهای زندگی و دره های مرگ ترک ننمود و جان ما را حفظ کرد سپردی. و او به لغزش ها و ناتوانی ما نگاه نکرد بلکه به دل مشتاق و ناتوان، اما دوستدار ما نگاه کرد و رحم و فیض خود را هرگز از ما برنداشت و باز به ما فرصت داد تا برخیزیم و حرکت کنیم. شکر و سپاس بر این برۀ سلاخی شده باد! که مقامش را، جانش را، برای من گناهکار فدا نمود تا نام مرا در دفتر حیات خویش ثبت نماید و آنگاه که در جفاها و مصیبتهای این دنیای پر از رنج دوام آوردم به من وعدۀ ردای سفیدی را داد که هرگز آلوده نگردد و سرودی که هرگز کهنه نگردد و جلالی که هرگز اندک نگردد و حیاتی که هرگز کوتاه نگردد! جلال و عظمت بر او باد، برای آن روزهای عظیمی که بر طبق این مکاشفه در راه خواهد بود. ترا شکر و سپاس باد ای روح القدس ای روح راستی که شهادتهای این کتاب را به ما تعلیم دادی و هرگز ما را ترک ننمودی. ترا شکر و سپاس باد ای روح راستی که جلال این روز عظیم آسمانی را وقتی ما هنوز بر روی زمین به سوی جلجتا گام برمیداشتیم به دلهای ما دادی و دل خستۀ ما را به آن امیدوار ساختی! ترا شکر و سپاس باد که عظمت پدر و جلال پسر را بر ما در دل ما در باور و هستی ما با دعاهای شکسته و ضعیف و ناتوان ما از لبانمان پچپچه کردی و با ما هم دعا شدی تا به دور از فساد و گناه در ترس مقدس از شراب تلخ انتقام پدر، از غضب بره و آن شراب تلخ و آن آپلیون برای این روز بزرگ پاک و قدوس زندگی کنیم و آمادۀ این روز عظیم و این بازگشت عظیم و این داوری عظیم هر روز باشیم. هر روز! حمد و جلال بر شما باد! ای تمام جلال و تمام ازلیت و تمام قدوسیت جاودانی! و ما با قلبی مشتاق ندا میدهیم که : بیا! بیا ای خداوند عیسی!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.