پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / بررسی انجیل لوقا / منحصر بفرد بودن انجیل به قلم لوقا

منحصر بفرد بودن انجیل به قلم لوقا

منحصر به فرد بودن انجیل لوقا

نوشته: ح.گ

در این مقاله شما میخوانید:

۱-مقدمه

۲-لوقا چه کسی بود؟

۳-دیگر چه در باره لوقا میدانیم؟

۴-زمان نوشتن انجیل لوقا و اعمال رسولان

۵-انگیزه نوشتن انجیل لوقا و اعمال رسولان

۶-تقسیم بندی انجیل لوقا

۷-عبارات و جملات تاکیدی در انجیل لوقا

۸- ۱۹ واقعه زندگی عیسای مسیح و آنچه بر روی زمین انجام داد که فقط در انجیل لوقا قید شده است.

۹- پایان سخن

مقدمه

وقتی نامه ایی به دست ما میرسد قبل از اینکه شروع به خواندن آن بکنیم قاعدتا و بطور ناخودآگاه از خود چند سوال میپرسیم: چه کسی آن را نوشته است؟ چرا این را نوشته است؟ به چه کسی آن را نوشته است؟ و سوالاتی از این قیبل. سوالات ما فقط با خواندن چند خط با سطر جواب داده نمیشود مگر اینکه کل نامه را بخوانیم.

نوشته های کتابمقدس نیز چنین هستند. هر چند شیوه نگارش همه نوشتجات مانند هم نیستند اما اصل و شیرازه همه آنها یکی میباشد. منظور چیست؟ یعنی که نوشته های انجیل و چه رساله ها ی عهد جدید فقط نوشته نشدند که مثلا نویسنده باری را از روی شانه خود بردارد یا در منزلی در کنار دریای سیاه رو به غروب آفتاب نشسته و هوس این را کرده است که حالا چند خطی برای ایمانداران روم بنویسد. پولس رسول نامه های خود را از سر وقت اضافه داشتن یا نشان دادن مهارت و تجربه ایمان خود به ایمانداران ننوشت. بلکه هر نوشته به یک شخص خاص، گروه خاص، کلیسای خاص و به دلیل خاصی نوشته شده است. یعنی پشت هر نوشته یک انگیزه نهفته است. یک دلیل و یک نیاز روحانی، اخلاقی یا ایمانی. برای اینکه ما نوشتجات کتابمقدس را به درستی و به شیوه صحیح تفسیر کنیم بدون هیچ شک و تردید باید از این دیدگاه به آنها نگاه کنیم و در پی آن باشیم که به این سوالات به درستی پاسخ بدهیم. البته نه پاسخی من در آورده بلکه پاسخی که در خود متن نوشته شده وجود دارد، با بدنه کل نامه موازن است و نهایتا با مفهوم و معنای کل کتابمقدس کاملا همخوانی داشته باشد.

از اینرو خواندن هر کدام از نوشته های عهد جدید، یا حتی عهد قدیم، باید با این انگیزه در ما باشد که از خود بپرسیم. چه کسی این را نوشته است؟ چرا نوشته است؟ به کی نوشته است؟ بدین گونه میتوانیم یک برداشت درست و منطقی از آن نوشته برداریم. طوری که قادر باشیم یک تفسیر درست برای خود از آن استخراج کنیم. یعنی آنطور که اگر امروز پولس رسول یا پطرس یا لوقا یا هر کدام از نویسنده ها با ما بودند و به برداشت ما از نوشته خود گوش میکردند به ما میگفتند : بله، منظور من دقیقا همین بوده است!

با داشتن این اصل در باور خود اجازه بدهید به بررسی اجمالی و مختصر یکی از نوشته های انجیل بپردازیم. نوشته های انجیل شرح حال زندگی عیسای مسیح خداوند برای آن روزهایی است که او بر روی زمین قدم میزد. در میان این چهار نوشته جمع آوری شده و تایید شده از همان ابتدای کلیسای اولیه ما با انجیل به روایت لوقا برمیخوریم. و برای اینکه بتوانیم این نوشته را درک کنیم، باید آن را تماما خواند و سپس آن را در نما و دیدگاه کلی کتابمقدس مشاهده و درک کرد و نه بصورت مجزا و منفک از کل.

هر چند امید من این بود که با شما در خصوص بررسی اجمالی این نوشته بپردازم، اما اگر اجازه بدهید این را به زمانی دیگر و فرصتی دیگر موکول میکنیم. لیکن در این مقاله قصد من بر این است تا با شما از منحصر به فرد بودن نوشته لوقا سخن بگویم. البته این نباید اینطور برداشت شود که درجه و ارزش دیگر نوشتجات عهد جدید را پایین یا کم رنگ یا منحصر به فرد لقب ندهیم. خیر! باور و یقین ما بر این است که ( تمامی کتب از الهام خدا است و به جهت تعلیم و تنبیه و اصلاح و تربیت در عدالت مفید است تا مرد خدا کامل و به جهت هر عمل نیکو اراسته بشود. دوم تیموتی ۳: ۱۶- ۱۷ )

با فرض بر این اصل، اکنون اجازه بدهید تا نظری نزدیک به انجیل لوقا بیاندازیم و بیینیم که چرا من آن را منحصر به فرد میخوانم. اما قبل از اینکه به بررسی این مطلب بپردازیم اجازه بدهید تا این نکته اساسی را در خصوص این انجیل قید کنم. و آن این است که هر گونه درک و بررسی عمیق انجیل لوقا بدون در نظر گرفتن و ندیدن نوشته دیگر لوقا، اعمال رسولان، ناقص است. زیرا ما میدانیم که این دو نوشته در حقیقت یک نوشته به یک شخص در خصوص یک شخص و یک ماجرا در دنیای روم آن زمان است. درواقع  درک انجیل لوقا بدون درک درست نوشته اعمال رسولان و یا بر عکس، درک انجیل لوقا بدون در نظر گرفتن نوشته اعمال رسولان، تقریبا غیرممکن است. زیرا انچه را که لوقا در نوشته شرح حال عیسای مسیح مینویسد آن را در نوشته اعمال رسولان ادامه داده و به سرانجام میرساند.

لوقا کی بود؟

بر طبق آنچه ما از نوشتجات عهد جدید در دست داریم گویی او یک پزشک بوده است. در نامه پولس رسول به ایمانداران کولسی میخوانیم: (و لوقای طبیب حبیب و دیماس به شما سلام میرسانند. کولسیان ۴: ۱۴) در ضمن کارشناسان مسیحی برآورد کرده اند که در نوشتجات لوقا منظور انجیل لوقا و عهد رسولان که آن نیز به قلم خود لوقا میباشد؛ اصطلاحات پزشکی فراوانی به چشم میخورد که خود به این واقعیت شغل لوقا میافزاید. ما نمیدانیم که اصل و نسب و اهلیت او از کجا بوده است. اما یکی از پدران اولیه کلیسا، مارسیون( ۱۸۰ – ۲۰۰ بعد از میلاد) در نوشته خود میگوید که احتمالا لوقا اهل انطاکیه بوده است. ایا یک یهودی بود؟ اینگونه به نظر نمیرسد. در همان نامه کولسیان در همان بخشی که در بالا اشاره شد. پولس رسول از تعدادی یهودی ایماندار مسیحی اهل ختنه به اسم یاد میکند که با او در زندان بودند  اما نام لوقا را در کنار آنها نمیبرد بلکه پایین تر و بعد از نام آنها از او  یاد کرده است.(کولسیان ۴: ۱۰- ۱۴ ) این احتمال میدهد که او یک یهودی نبوده است. شاید یک رومی خداترس بوده که در پی حقیقت شناخت خدایی بوده است که یهودیان و شاخه جوان مسیحیت از آن یاد میکردند.

در ضمن میتوانیم یک شغل یا حرفه دیگر به لوقا اضافه کنیم و آن یک تاریخ شناس است. لوقا مانند یک تاریخ شناس نوشته است. او در نامه اول خود( انجیل لوقا) به شخصی بنام تیوفلس چنین قید میکند: ( از آن جهت که بسیاری دست خود را دراز کردند بسوی تالیف حکایت آن اموری که نزد ما به اتمام رسید. چنانچه آنانیکه از ابتدا نظارگان و خادمان کلام بودند( منظورش شاگردان و نزدیکان عیسای مسیح است) به ما رسانیدند. من نیز مصلحت چنان دیدم که همه را من البدایه بتدقیق در پی رفته بترتیب بتو بنویسم ای تیوفلس عزیز. تا صحت آن کلامی که در آن تعلیم یافته ایی در یابی. لوقا ۱:۱- ۴ ) این نوشته گویای یک نوشتار عادی و شخصی معمولی را ندارد. بلکه شخصی که در امور عیسای مسیح تحقیق بسیار کرده است. مدارک را جمع آوری کرده، با افراد مصاحبه کرده، مکانهایی قید شده را از نزدیک به چشم دیده به مخازن اطلاعاتی در کتابخانه ها و یا هر مکانی که به اسناد دست رسی داشته باشد دست یافته( احتمالا به دلیل شغل پزشکی که داشته و غیر یهودی بودن او و نفوذ او در میان ثروتمندان رومی( تیوفلس یکی از آنها میباشد) و از وقایعی سخن گفته است که اعتبار تاریخی دارد.

بعنوان مثال این تنها لوقا است که در نوشته خود از چهار امپراطور روم به طور سلسله حکومتی یاد میکند:

الف-  آگوستوس( ۲۷ قبل از میلاد تا ۱۴ بعد از میلاد) لوقا ۲: ۱.

ب- تیبریوس( ۱۴ بعد از میلاد تا ۳۷ بعد از میلاد) لوقا ۳: ۱.

پ- کلادیوس( ۴۱ بعد از میلاد تا ۵۴ بعد از میلاد) اعمال رسولان ۱۱: ۲۸.

ت- و نرون ( ۵۴ بعد از میلاد تا ۶۸ بعد از میلاد) در اعمال رسولان ۲۵: ۱۱.

دیگر چه در باره لوقا میدانیم؟

الف- او یکی از شاهدان عینی در زمان خدمت عیسای مسیح بر روی زمین نبوده است. و احتمالا لوقا شاهد عینی روز پنطیکاست نیز نبوده است. دلیل این چیست؟ زیرا اگر کمی دقت کنید در نوشته اعمال رسولان بخش ۱۶ ایه ۱۰ است که لوقا خود را وارد خدمت پولس رسول میکند. ما از این بخش به بعد را به اسم بخش (ما) میشناسیم. ( چون این رویا را دید بی درنگ عازم سفر مکادونیه شدیم زیرا یقین دانستیم که خداوند ما را خوانده است تا بشارت بدیشان رسانیم. اعمال ۱۶: ۱۰ )

ب- از سفر دوم بشارتی پولس رسول با او همراه میشود یعنی تقریبا حوالی ۴۰ – ۵۰ بعد از میلاد تا روزهای آخر عمر پولس رسول.

پ- با پولس رسول در زندان بود وقتی پولس رسول نامه های خود را به ایمانداران کولسی نوشت( ۴: ۱۴ ) به فلیمون نوشت ( ۲۴) و وقتی آخرین نامه خود را به تیموتایوس نوشت( ۲ تیمو. ۴: ۱۱ ).

ت- پولس رسول از او در نامه فلیمون بعنوان یک همکار خطاب میکند؛ بزبان یونانی: سونرگویی: پولس این لقب را به کسانی خطاب میکند که با او در بشارت انجیل عیسای مسیح یاری کرده بودند.

ث- ما شاهد و نوشته ایی در عهد جدید نداریم که در این خصوص پایان عمر لوقا با ما سخن بگوید کمااینکه در خصوص پایان عمر هیچکدام از شاگردان مسیح( به غیر از یعقوب پسر زبدی برادر یوحنا. اعمال ۱۲: ۱ )چیزی نداریم. آنچه ما از پایان زندگی شاگردان مسیح داریم به روایت پدران کلیسا میباشد. از اینرو در خصوص لوقا به زبان مارسیون میخوانیم که او در یونان آخر عمر خود را گذرانید. اما داستانی دیگر رواج دارد که در یونان او را بر درخت زیتونی حلق آویز کردند. ( به روایت از کتاب فوکس کتاب شهیدان تاریخ مسیحیت)

زمان نوشتار انجیل به قلم لوقا و اعمال رسولان

بر طبق شواهد تاریخی ما میدانیم که ابتدا پطرس رسول سپس پولس رسول حوالی سالهای ۶۶-۶۸ بعد از میلاد در روم به شهادت رسیدند. در ضمن میدانیم پس از شورش بزرگ اسراییلی ها در اورشلیم، ارتش روم به فرماندهی تیطس کار نیمه کاره پدر خود وسپاسیان را در سرکوب کردن شورش اورشلیم با ورود به این شهر( حوالی ۷۰ بعد از میلاد) و سوزاندن و ویران کردن کل معبد اورشلیم به اوج رسانید. ویران شدن معبد اورشلیم در سال ۷۰ بعد از میلاد یک نقطه عطف تاریخ یهود-مسیحیت است. از آنجایی که اهمیت این امر هرگز غیرقابل کتمان و اغماض نیست. اگر لوقا نه در نوشته خود، انجیل لوقا، بخصوص نوشته اعمال رسولان که با انتقال پولس رسول به زندان روم به پایان میرسد مطلبی نه از شهادت پولس و نه از ویران شدن معبد اورشلیم سخن گفته است پس میتوانیم تاریخ تقریبی هر دو نوشته را ( انجیل لوقا و اعمال رسولان) بین سالهای ۶۰ تا ۶۸ بعد از میلاد گمان ببریم.

انگیزه نوشتن چه بود؟

الف- تا  (صحت) لوقا ۱: ۴ وقایع روی داده در باره عیسای مسیح و پیروان او را به شخصی که گویای مقامی مهم در روم داشته، تیوفلس، بنویسد.

ب- تا بواسطه جمع آوری مدارک لازم و دست یافتن به تعالیم عیسای مسیح( شباهت خاصی ما بین انجیل مرقس و لوقا و همچنین متی و لوقا داریم. احتمال اینکه لوقا بخش زیادی از زندگی عیسای مسیح را از روی این دو نوشته که قبل از او نوشته شده بودند عاریه گرفته باشد یا بر اساس این دو نوشته به عمق بیشتری از آنچه آنها نوشته بودند رفته باشد، بسیار زیاد است.) به نقشه ازلی و الهی یهوه در طرح الهی او که نجات همه انسانها و برکت دادن همه انسانها بواسطه یک نفر( همان وعده ایی که خدا به ابراهیم در پیدایش ۱۲: ۱- ۴ میدهد که در واقع نمایی از برکتی بود که بواسطه ایمان به عیسای مسیح نصیب تمام مردم دنیا خواهد شد) طراحی کرده بود که آن توسط عیسای مسیح، پسر خدای زنده تحقق یافت را به تیوفلس که یک رومی و غیر یهودی بود بازگو کند و به او شرح دهد که او و مانند او نیز در ملکوت خدا میتواند وارد شوند.

پ- چون لوقا و اعمال رسولان را با هم بخوانیم به یک نظم و سلسله زنجیری وقایع آغاز مسیحیت با زندگی عیسای مسیح آشنا میشویم. انجا که او وارد زمین میشود، رشد میکند، تعمید میگیرد، تعلیم میدهد و اعمال شگفت انگیز در تایید خداوندی خود انجام میدهد تا زمانی که در لوقا ۹ : ۵۰ میخوانیم که ( و چون روزهای صعود او نزدیک میشد روی خود را به عزم تابث بسوی اورشلیم نهاد.) در واقع از این نقطه به بعد لوقا خواننده خود را دایما به سوی اورشلیم سوق میدهد جایی که نهایتا عیسی مصلوب میگردد. لوقا از این ایه به بعد خواننده خود را به سمت داخل شهر میبرد و بیشتر و بیشتر او را به اورشلیم نزدیک میکند. اما در نامه اعمال رسولان بعد از روز پنطیکاست از اعمال رسولان ۸ : ۱- ۵ و پخش شدن شاگردان مسیح در سراسر دنیای آن روز که با رفتن پولس رسول به روم(  انقضای عالم به زبان دنیای آن روز) در حقیقت به خواننده خود از گسترش جهانی مسیحیت سخن میگوید.

تقسیم بندی لوقا

الف- ۱: ۱- ۴ پیش در آمد یا مقدمه

ب- ۱: ۵ تا ۲: ۵۲ تولد یحیای تعمید دهنده و تولد عیسای مسیح

پ- ۳: ۱ تا ۴ : ۱۳ چهل روز عیسای مسیح در صحرا و وسوسه و ازمایش شدن او.

ت- ۴ : ۱۴ تا ۹ : ۵۰ عیسای مسیح در جلیل

ث- ۹: ۵۱ تا ۱۹ : ۴۴ سفر به سمت اورشلیم

ج- ۱۹ : ۴۵ تا ۲۱ : ۳۸ در اورشلیم

چ- ۲۲ : ۱ تا ۲۴ : ۵۳ مرگ و رستاخیز و صعود عیسای مسیح

آنچه فقط در لوقا دیده میشود

الف- بیش از ۱۳ بار از روح القدس نام برده شده است

ب- بیش از ۱۷ بار از دعا کردن نام برده شده است

پ- بیش از ۱۵ بار از شخص ثروتمند سخن گفته است

ت- شخصیتهای برجسته نوشته های لوقا : گناهکاران- فقیران-سامریان-زنان-بیوه زنان-بچه ها- باجگیران- بیگانگان

ث- وقایع بسیار مهمی در انجیل لوقا ثبت شده  که ما آنها را در روایات دیگر و شرح حال زندگی عیسای مسیح که توسط سه نویسنده دیگر نوشته شده نمیخوانیم.  این وقایع به قوت میتوانم بگویم که به خودی تاریخ بشریت را شکل داده است. نقطه عطف هنر امروز بشریت است. و همه ایمانداران مسیح و میتوانم به جرات بگویم حتی غیر ایمانداران بدون اینکه خودشان آگاه باشند تحت تاثیر این وقایع ثبت شده در انجیل لوقا که در خصوص عیسای مسیح نوشته است قرار گرفته اند.

۱۹ واقعه زندگی عیسای مسیح بر روی زمین که فقط در انجیل لوقا قید شده است

ما ایمانداران مسیح در سراسر دنیا دین بسیار زیادی به لوقا داریم! بدون ثبت کردن این وقایع برای ما که مانند لوقا غیریهودی هستیم بی شک ایمان مسیحی ما شکل و نحوه دیگری داشت. این وقایع کدام هستند؟ اجازه بدهید تا از آنها سخن بگوییم:

۱-لوقا ۱: ۳۹- ۴۵

ملاقات مریم و الیزابت.

الیزابت همسر زکریا در سن پیری به یحیای تعمید دهنده  بارور میشود اما فرزند او از روح القدس نیست بلکه ( از شکم مادر خود پر از روح القدس خواهد بود. لوقا ۱: ۱۵ ) اما نطفه مریم از روح القدس است(  روح القدس بر تو خواهد آمد و قوت حضرت اعلی بر تو سایه خواهد افکند) و فرشته به مریم میکوید که ( از آن جهت آن مولود پسر خدا خوانده خواهد شد. لوقا ۱: ۳۵ ). دقیقا به همین دلیل است که وقتی مریم که بسیار جوانتر از الیزابت بود او را ملاقات میکند. الیزابت اینگونه از مریم استقبال میکند ( و الیصابات بروح القدس پر شده باواز بلند صدا زده گفت تو در میان زنان مبارک هستی و مبارکست ثمره رحم تو و از کجا این بمن رسید که مادر خداوند من بنزد من آید. لوقا ۱: ۴۱- ۴۲ ) در حقیقت الیزابت در هدایت روح القدس خداوند بودن عیسای مسیح را اعتراف میکند.

۲-لوقا ۲: ۸- ۲۸

چوپانان

عیسی مسیح بدنیا آمده است. خبر تولد او باید پخش شود. چه کسانی باید برای اولین بار خبر پخش شدن تولد او، تولد نجات دهنده را به تمام آن سرزمین پخش کنند؟ معلمین و باسوادان؟ آنانی که از شریعت موسی خبر دار بودند؟ انهایی که زاهد بودند و از خطر آلوده نشدن در دنیای گناهکار آن روز در غارها زندگی میکردند؟ خیر! توسط گروهی که از حیث اجتماعی در رتبه ایی بسیار پایین بودند و شغل آنها همیشه برای آنها حقیر بودن اجتماعی را به همراه میاورد یعنی چوپانان. فرشته های ابتدا چوپانان را ملاقات میکنند. فرشته به آنها چنین میگوید ( اینک بشارت خوشی عظیم بشما میدهم که برای جمیع قوم خواهد بود. که امروز برای شما در شهر داود نجات دهنده ایی که مسیح خداوند باشد متولد شد. لوقا ۲: ۱۰- ۱۱ )

بلافاصله ما یک فوج یعنی هزاران هزار فرشته را داریم که روبروی چوپانان ایستاده( تصور کنید گروه پرستشی کلیسای خودتان را که همه با هم سرود میخوانند) و با صدای بلند چنین خداوند را ستایش میکنند ( خدا را در اعلی علیین جلال و بر زمین سلامتی و در میان مردم رضامندی باد. لوقا ۲: ۱۴ ) این در میان مردم منظور همه مردم است. به زبان یونانی پانتا، هر یا همه مردم نه فقط یهودی و نه فقط اسراییلی بلکه همه مردم.

۳-لوقا ۲ : ۲۵ – ۳۵ نی که از شری

شمعون پیر

بر طبق رسم یهود اولین فرزند ذکور خانواده باید تقدیم به خدا میشد. مریم و نامزد او یوسف این را اطاعت کرده و به معبد اورشلیم میروند( یعنی از شهر خود در ناصره جلیل) تا عیسای مسیح نوزاد را به معبد تقدیم کنند. آن روز آنها بنا نبود با کسی دیگری ملاقات کنند به غیر از کاهن معبد تا مراسم را اجرا کنند. لیکن زمانی که در محوطه معبد اورشلیم بودند ناگهان پیرمردی شمعون نام که لوقا او را چنین توصیف میکند( شخصی شمعون نام در اورشلیم بود که مرد صالح و متقی و منتظر تسلی اسراییل بود و روح القدس بر وی بود.) لوقا ادامه میدهد، (و از روح القدس بدو وحی رسیده بود که تا مسیح خداوند را نبینی موت را نخواهی دید. لوقا ۲: ۲۵- ۲۶ ) با آنها روبرو میشود، چگونه؟ لوقا میگوید ( به راهنمایی روح به هیکل در آمد. لوقا ۲: ۲۷ ) و میبینیم که چگونه روح مقدس خدا وعده خدا به شمعون پیر را تحقق میدهد و شمعون با هدایت روح، بدون اینکه هیچ اسم و نامی از مسیح و فرزندان او بداند یا قبلا آنها را دیده باشد، مسیح نوزاد را در آغوش میکشد و چه میگوید؟ (الحال ای خداوند بنده خود را رخصت میدهی تا بسلامتی بر حسب کلام خود زیرا که چشمان من نجات ترا دیده است که آن را پیش روی جمیع امتها مهیا ساختی. نوری که کشف حجاب برای امتها کند و قوم تو اسراییل را جلال بود. لوقا ۲: ۲۹- ۳۲ ) لطفا دقت کنید به جهانی بودن نجات عیسای مسیح از زبان شمعون پیر با هدایت روح مقدس خدا، یعنی آنچه شمعون میگفت تماما با هدایت روح خدا بود یعنی خود خدا آن را میگفت.

و مجددا این از زبان شمعون پیر است که برای اولین بار شهادت مرگ عیسای مسیح را میشنویم.( لوقا ۲: ۳۴- ۳۵ )

۳-لوقا ۲: ۴۶- ۵۲

عیسای جوان در معبد اورشلیم

تنها لوقا است که به ما نمایی کوچک از نوجوانی عیسای مسیح میدهد و نه انجیلی دیگر. بر طبق سنت خانواده او برای مراسم سبت سالیانه به اورشلیم میرفتند در سن دوازده سالگی عیسای مسیح به همراه خانواده خود به معبد میرود. سن دوازده سالگی در بین سنت یهود به بارمیتزوا معروف است. بار یعنی پسر و میتزوا یعنی قانون و شریعت. پسر شریعت. روز بسیار مهمی در خانواده یک یهودی است. در چنین روزی خانواده او به دلیل شلوغی جمعیت به کل از غیبت عیسای نوجوان در کاروان غفلت میکنند. عیسای مسیح سه روز و سه شب در اورشلیم میماند. کجا میماند؟ نمیدانیم اما احتمال اینکه در داخل معبد یا در یکی از اتاقهای اطراف معبد مانده باشد بسیار است. خانواده او پس از سه روز سفر از غیبت او آگاه میشود بر میگردند و او در معبد در میان جمعی از رهبران و معلمان شریعت پیدا میکنند. چکار میکرد؟ لوقا میگوید ( که در میان معلمان نشسته سخنان ایشان را میشنود و از ایشان سوال همی کرد. و هر که سخن او را میشنید از فهم و جوابهای او متحیر میگشت. لوقا ۲: ۴۶ – ۴۷ )

سپس چه میشنویم. وقتی والدینش او را در معبد می یابند و حال شوریده خود را به او میگویند او چنین پاسخ میدهد ( از بهر چه مرا طلب میکردید مگر ندانسته اید که باید من در امور پدر خود باشم. لوقا ۲ : ۴۹ ) دقت کنید به پاسخ عیسای نوجوان! چرا اصلا دنبال من آمدید! مگر شما نمیدانستید، ایا مگر شما نمیدانید، مگر نمیدانید، که من، باید، در امور انسانی معبد یا امور اخلاقی شریعت دین؟ نه خیر!  بلکه در امور پدر باشم. در ضمن دقت کنید که چگونه عیسای نوجوان خدا را پدر خود خطاب میکند. لوقا با ما از الوهیت و خداوندی عیسای مسیح از رابطه آسمانی پسر خدا و پدر اسمانی سخن میگوید. و اموری که باید از جانب پسر خدا باید آن را انجام دهد، اموری که پدر، پدر او، به او محول کرده که در آن باشد، یعنی آن را دنبال کند و به انجام برساند.

۴-لوقا ۴: ۱۴- ۲۱

 قرایت لوحه اشعیاء نبی

پس از اینکه عیسای مسیح تعمید گرفته و از آزمایش چهل روزه در بیابان پیروز بیرون میاید. به شهر ناصره جلیل میرود، جایی که، لوقا میگوید، (در آن پرورش یافته بود،) سپس لوقا میگوید ( به حسب دستور خود در روز سبت بکنیسه در آمده برای تلاوت برخاست.) عبارت به حسب دستور خود، در زبان اصلی یونانی به معنای عملی است که عیسای مسیح مکررا آن را از روی عادت و خوی خود تاکنون و تا آن زمان انجام میداده است. یعنی چه؟ یعنی برای اولین بار نبود که بلند شد تا لوحه اشعیاء نبی را قرایت کند، بارها در طول عمر خود کرده بود. اما نکته اینجاست، وقتی اینبار لوحه اشعیاء نبی را به او میدهند، لوقا میگوید ( آنگاه صحیفه اشعیاء نبی را بدو دادند و چون کتاب را گوشود موضعی را یافت که مکتوب است. لوقا ۴: ۱۷ ) لوقا به خواننده خود میگوید که عیسای مسیح بارها اشعیاء نبی را برای مردم خوانده بود اما اینبار چون همان لوحه را به او میدهند او ( موضعی را یافت) یعنی لوحه را آنقدر باز کرد، تا به بخشی از اشعیاء نبی( تقریبا آخرهای لوحه.) رسید که چنین خوانده میشود ( روح خداوند بر منست زیرا که مرا مسح کرد تا فقیران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شکسته دلان را شفا بخشم و اسیران را برستگاری و کوران را به بینایی موعظه کنم و تا کوبیدگانرا آزاد سازم و از سال پسندیده فرخنده خداوند موعظه کنم. لوقا ۴: ۱۷- ۱۹ بر گرفته از اشعیاء نبی ۴۲ : ۱- ۴ )

سپس پس از قرایت این بخش، لوقا مینویسد( پس کتابرا به هم پیچیده به خادم سپرد و بنشست و چشمان همه اهل کنیسه بر روی دوخته میبود. آنگاه بدیشان شروع به گفتن کرد که امروز این نوشته در گوشهای شما تمام شد. لوقا ۴: ۲۰ – ۲۱ ) این یک ادعای بزرگ بود. این بخش در خصوص سال یوبیل سال ازاد سازی و بخشیدن تمام قرضها، وامها، و بدهی های قوم به همدیگر است(لاویان ۲۵ ) و در ضمن در زمان اشعیاء نبی این بخش در حقیقت پیشگویی آن کاری بود که ماشیحا، مسیح موعود، مسح شده و برگزیده ازلی خدا خواهد آمد و برای قوم چنین خواهد کرد. و مسیح عیسی، که مادرش مریم و برادران و خواهران ناتنی اش در بین مردم بودند و ناپدری او یوسف که نجار شهر بود ادعا میکند که من آن شخص هستم. و این وعده به کمال رسیده است! عکس العمل مردم چیست؟ او را مسخره میکنند( ایه ۲۲ ) عیسای مسیح چگونه پاسخ میدهد. برای آنها برای مردم اسراییل دو مثل تاریخی میاورد. قحطی در اسراییل در زبان ایلیاء نبی و خداوند برای سه سالی که قحطی در تمام اسراییل بود نبی خود را نزد بیوه زنی را در صرفه و صیدون( یک غیر اسراییلی)میفرستد، پیرزن را برکت میدهد و او نبی یهوه را برای سه سال  تغذیه کند. و در زمان الیشع نبی، جذامیان زیادی در اسراییل بودند که شفا نیافتند اما خداوند نعمان سریانی( یک غیر اسراییلی) را نزد نبی خود میفرستد و این شخص شفا پیدا میکند.

لوقا با این واقعه بار دیگر به خواننده خود از خدایی سخن میگوید که مختص اسراییلیان نیست بلکه هر کس که به او ایمان بیاورد، آن برکت وعده داده شده به ابراهیم در پیدایش ۱۲: ۱- ۴ نصیب او خواهد شد.

۵-لوقا ۷: ۱۱- ۱۸

زنده کردن تنها پسر بیوه زن

در این واقعه به قلم لوقا، ما از عیسای مسیح و شاگردان او میخوانیم که در حال عبور شهری بنام نایین هستند. وقتی به دروازه شهر میرسند جمعیتی تابوتی را حمل میکردند که به روایت لوقا ( پسر یگانه بیوه زنی بود.) لوقا به خواننده خود در باره عکس العمل عیسای مسیح مینویسد( چون خداوند او را( یعنی بیوه زن را)دید دلش بر او سوخت و بوی گفت گریان مباش. لوقا ۷: ۱۳ ) توجه به بیوه زنان بخصوص با توجه به مرگ تنها پسرش در آن زمان اسراییل بسیار نادر و بدور از ترحم و شفقت مردم اطراف بوده است. بی دلیل نیست که لوقا مینویسد چون عیسی بیوه زن را دید دلش بر او سوخت. فقط دلش سوخت و رد شد و رفت؟! خیر! لوقا ادامه میدهد ( و نزدیک آمده تابوت را لمس نمود و حاملان آن بایستادند پس گفت ای جوان ترا میگویم برخیز. در ساعت آن مرده راست بنشست و سخن گفتن آغاز کرد و او را به مادرش سپرد. لوقا ۷: ۱۴- ۱۵ ) عیسای مسیح با لمس کردن تابوت شریعت پاکیزگی موسی را علنا روبروی چشم مردم و شاگردانش شکست اما چه چیزی مهم بود؟ شریعت با رحمت خدا؟ و عیسای مسیح با لمس کردن تابوت و برخیزاندن مرده، خداوندی خود را بر شریعت و بر مرگ ثابت میکند. بی دلیل نیست که لوقا چنین ادامه میدهد، ( پس خوف همه را فراگرفت و خدا را تمجید کنان میگفتند که نبی بزرگ در میان ما مبعوث شده و خدا از قوم خود تفقد نموده است. آیه ۱۶ )

۶-لوقا ۷: ۳۶- ۵۰

در خانه شمعون فریسی

در این ماجرا، لوقا ملاقات عیسای مسیح را با یک فریسی در منزل او که دعوت شده بود ثبت کرده است. بر خلاف تمام اختلافات و کینه ایی که فریسی ها از او داشتند، باز عیسای مسیح وقتی یک فریسی از او دعوت به ناهار میکند آن را رد نمیکند بلکه به آنجا میرود. این به خودی خود از ماهیت نجات دهنده سخن میگوید و لوقا قصد دارد تا عمدتا این ملاقات را قید کند تا این حقیقت را مبرهن سازد که عیسای مسیح حاضر بود حتی با دشمنان خود بنشیند و مشارکت داشته باشد. لیکن نیت اصلی لوقا راز دیگری از فیض و قوت نجات دهنده بود.

در این ملاقات است که ناگهان زنی بدون قرار قبلی و بدون اینکه دعوت شده باشد وارد میشود. لوقا بلافاصله به خواننده خود میگوید( زنی که در آن شهر گناهکار بود. آیه ۳۶ )به سمت عیسای مسیح میرود، در زیر پای مسیح مینشیند اشک میریزد و وقتی اشکهایش بر پای مسیح ریخته میشود با موهای خود پای مسیح را خشک میکند، میبوسد و سپس شیشه عطری را که با خود آورده بود را باز کرده و بر روی پاهای مسیح میریزد. عکس العمل مرد فریسی چیست؟ لوقا مینویسد( چون فریسی ایی که از او وعده خواسته بود اینرا بدید با خود میگفت که این شخص( عیسای مسیح) اگر نبی بودی هر اینه دانستی که این کدام و چگونه زن است که او را لمس میکند زیرا گناهکاریست. آیه ۳۹ )

لطفا دقت کنید چه وقت و چرا این را میگوید؟ چرا نبی بودن عیسای مسیح را به زیر سوال میبرد؟ زیرا خواندیم که چه بسا قبل از اینکه به منزل فریسی بیاید بود که عیسای مسیح تنها پسر مرده بیوه زن را در شهر نایین زنده کرده بود و مردم چه گفته بود؟ که پیامبر عظیمی در بین ما ایستاده است. عیسای مسیح دقیقا این را میدانست. پس او از نبوت و پیامبری خود دفاع نکرد بلکه در حال نشان دادن خداوندی خود خود. او فقط یک نبی نبود بلکه خود خدای متجسم بر روی زمین بود. زیرا در پایان این ماجرا عیسای مسیح درسی عظیم به مرد فریسی میدهد و آن این است که آنکس که بیشتر از همه بخشیده شده باشد، از گناهانش، بیشتر هم خدا را و هم دیگران را محبت میکند. و محبت فراوان این زن که روزی گناهکار بود نشانه بخشیده شدن فراوان اوست. و تو ای شمعون فریسی که مرا دعوت کردی اما لیکن هرگز محبت کردن در دلت نبود هنوز در گناهان خود هستی و نیاز به آمرزش و بخشش گناهان داری. سپس در آخر این گفتگو  عیسای مسیح رو به زن میفرماید( گناهان تو آمرزیده شد. ۷: ۴۸ ) اهل مجلس فریسی چه عکس العملی نشان میدهند؟ ( که این کیست که گناهان را هم میامرزد؟ ایه ۴۹ ) که مسیح رو به زن میفرماید( ایمانت ترا نجات داده است بسلامتی روانه شو. آیه ۵۰) چرا؟ زیرا او خود خدا بود. و تنها خداوند است که میتواند گناه انسان را آمرزیده و او را نجات بخشد.

۶-لوقا ۸: ۱- ۳

زنان همراه عیسای مسیح

در این نوشته این فقط لوقا است که از حضور زنان بعنوان حمایت کننده گان و همراهان خدمتی عیسای مسیح سخن میگوید و  ارزش و بهای زن را در مسیحیت والا میبرد. لطفا دقت کنید، لوقا زمانی این را قید میکند که یهودیت آنچنان بهایی به زن نمیداد و برای رومیان زن بیشتر از هر چیز دیگر منبع امور جنسی و شهوترانی برای معابد و منازل بوده است. اما لوقا میاید حقیقت زنده ایی را از نقش زنان در ایمان جوان مسیحی سخن میگوید. میخوانیم ( و بعد از آن واقع شد که او در هر شهری و دهی گشته موعظه مینمود و به ملکوت خدا بشارت میداد و آن دوازده با وی میبودند. و زنان چند که از ارواح پلید و مرضها شفا یافته بودند یعنی مریم معروف به مجدلیه که از او هفت دیو بیرون رفته بودند. و یونا زوجه خوزا ناظر هیرودیس و سوسن و بسیاری از زنان دیگر که از اموال خود او را خدمت میکردند.)

این زنانی که یا توسط پاک شدن از گناهان یا بواسطه ایمان آوردن به عیسای مسیح با او همراه بودند تا به پای صلیب او آمدند.  برای لوقا بازگو کردن نقش زن در خدمت کردن به ماموریت مسیح بر روی زمین بسیار حایز اهمیت بود و از اینرو بار دیگر قصد داشت تا با خواننده خود از نفود تعالیم و شخصیت عیسای مسیح بر زنان در آن عصر سخن بگوید.

۷-لوقا ۱۰: ۳۰ – ۳۷

سامری نیکو

این برای یهودیان بسیار اهمیت داشت تا مو به موی شریعت محاوره ایی که در آن زمان بسیار مرسوم بود اجرا کنند و از آن حتی نوک سوزنی دور نشوند. ما این حقیقت را در این بخش میخوانیم و آن وقتی است که یکی از فقها از عیسای مسیح سوالی در خصوص وارث شدن حیات جاودانی میپرسد. در آن زمان همه قانون شمه را میدانستند. همین امروز هر فرزند اسراییلی اولین آیه ایی که از تمام تورات موسی یاد میگیرد همین است. و آن در فصل ششم تثنیه موسی یافت میشود. ( ای اسراییل بشنو یهوه خدای ما یهوه واحد است. پس یهوه خدای خود را بتمامی جان و تمامی قوت خود محبت نما. تثنیه ۶: ۴ )

در این واقعهِ ثبت شده توسط لوقا، مردی فقیه از عیسای مسیح سوال میکند که چگونه میتواند وارث حیات جاودانی شود. و عیسای مسیح پاسخ میدهد ( در تورات چه نوشته شده است و چگونه میخوانی؟) مرد فقیه  قانون شمه را قرایت میکند. سپس مرد فقیه یک قدم پیشتر میرود و مطلبی را اضافه میکند که از کتاب لاویان گرفته شده بود، که بندرت شما در آن زمان از دهان رهبران مذهبی بخصوص فریسیان میشنیدید و آن این بود( و همسایه خود را مثل نفس خود. لاویان ۱۹: ۱۸ ) عیسی مسیح که از قلب و فکر مرد آگاه بود. پاسخ داد ( نیکو جواب گفتی. چنین بکن که خواهی زیست. ۲۸) چیزی نکشید که مرد فقیه سوالی را از عیسای مسیح میپرسد که چه بسا برای پاسخ به همین سوال نزد او آمده بود و عیسی این را میدانست. او میدانست که شاید رهبران مذهبی از جمله این فقیه میدانستند که نه تنها باید به خدا محبت کنند و او را دوست داشته باشند بلکه باید به دیگران نیز محبت کنند. در اینجا میخوانیم که همسایه خود. لیکن رهبران مذهبی برای این همسایه یک مرز داشتند! چه کسی همسایه آنهاست؟ چقدر شخص باید یک همسایه باشد تا من به او محبت کنم؟ یا اگر غیر اسراییلی باشد و چند تا منزل بالاتر از من زندگی میکند هنوز همسایه من است و من باید او را محبت کنم؟ به یک غیر اسراییلی از یک سرزمین دیگر چه؟ به یک رومی؟ یا از همه بدتر به یک سامری؟

سوال مرد فقیه صادقانه بود زیرا میتوان درک کرد که او حقیقتا قصد داشت تا وارث حیات ازلی گردد و نمیدانست چگونه. او محبت کردن به خدا را به خوبی میدانست اما محبت کردن به همسایه را نمیدانست. از اینرو از عیسای مسیح میپرسد( همسایه من کیست؟ ۲۹.)

و عیسای خداوند که منتظر این سوال مرد فقیه بود، مثالی را برای او میزند که به قوت میتوانم بگویم دنیا را برای همیشه عوض کرد. مثال سامری نیکو!

مردی اسراییلی از اورشلیم به سمت اریحا میرفت که به دست دزدان افتاده، غارت شده، کتک خورده و روی جاده برهنه مجروح میاندازند و میروند، لوقا میگوید( نیمه مرده واگذارده برفتند. ۳۱ ) در این زمان دو نفر با این مرد غارت شده و لخت و برهنه و زخمی که رو به مرگ بود برمیخورند. یک کاهن و یک لاوی. بدون شک هم کاهن و هم لاوی هم از تثنیه ۶ : ۴ با خبر بودند و هم از لاویان ۱۹ : ۱۸ اما چرا بی اعتنا از کنار این مردی که در حال مرگ بود رد میشوند؟ او که یک غیر یهودی نبود او یکی از هموطنان خود آنها بود. پس آن محبت کردن به همسایه چگونه باید اجرا میشد؟ آیا این مرد مشمول همسایه بودن آنها میشد( منظور میزان و مفهوم همسایه بودن است)؟

درست است که درست زدن به خون، و مردی که به نظر میامد رو به مرگ و چه بسا به گمان آنها مرده، میتوانست قانون پاکیزگی را برای هر دوی آنها مختل کرده و روزها نتوانند وارد معبد شوند، اما اکنون چه چیزی مهم بود؟ قانون یا انسانی که خدا او را خلق کرده بود و رو به مرگ بود و در آن حال اسفناک افتاده بود؟ چه بسا هر دوی آنها به گمان خود محبت به خدا را میدانستند! و میتوان به جرات این را گفت، اگر آنها محبت به مردی که در حال مرگ بود، لخت و زخمی بر روی جاده افتاده بود، مردی که فرزند ابراهیم بود، مردی که او نیز به شباهت خدا خلق شده بود، نمیدانستند، بدون هیچ شک و تردیدی محبت آنها به خدا نیز میبایست به زیر سوال میرفت و به آن شک کرد که ایا حقیقتا محبت به خدا را میدانستند؟

عیسای مسیح چگونه شرم و خجالت را برای این دو گروه میاورد که شریعت خدا را بخوبی میدانستند اما اجرای حقیقی شریعت خدا را نه؟ با آوردن یک سامری به میان داستان خود.( هر چند من همیشه باوری غریب دارم که این فقط یک مثال نبوده و یک ماجرای حقیقی بوده و چه بسا خود عیسای مسیح آن مرد مجروح و لخت و رو به مرگ بوده باشد!) و مجددا لوقا در این داستان اهمیت محبت و فیض خدا را به سامریان، غیر اسراییلیان بیان میکند.  مرد سامری مرد دزد زده را محبت میکند، جانش را نجات میدهد، او را بر الاغ خود میگذارد او را به کاروانسرای بعدی میبرد و تمام هزینه رتق و فتق او را پرداخته و حتی میگوید اگر هزینه مراقبت او بیشتر از مبلغی باشد که داده است او در زمان بازگشت او را پرداخت خواهد کرد.

پس از پایان داستان عیسای مسیح از مرد فقیه میپرسد ( بنظر تو کدام یک از این سه نفر همسایه بود با آنشخص که بدست دزدان افتاد.) مرد پاسخ داد( آنکه بر او رحمت کرد) مسیح میفرماید( برو و تو نیز همچنان کن!)

لوقا این را برای مردی مینویسد که به قبال خود برتر از هر ملیتی روی زمین بود، یک رومی! و او این داستان را برای این مرد ثروتمند رومی مینویسد که به او بگوید در ایمان مسیح چه چیزی ملاک عمل است. یعنی مرز و حصار و یا نژاد و ملیت یا قوم و رگه و خون خاصی همسایگان ما نیستند، بلکه تمام دنیا! به هر کسی که رحمت و شفقت نشان بدهی او همسایه تست و تو همسایه او هستی!

۹- لوقا ۱۰: ۳۸- ۴۲

مریم و مارتا

سپس لوقا یکبار دیگر دو زن را در نوشته خود وارد میکند. دو خواهر را، مریم و مارتا. ما دقیقا نمیدانیم که آیا این دو خواهر همان دو خواهر ایلعازر هستند  که در یوحنا باب یازده با آنها آشنا میشویم یا نه، اگر باشند که به احتمال قوی هستند، هر چند لوقا از نوشته یوحنا زمانی که نوشته شد هیچ نمیدانست اما گوشه ایی از جهان بینی دو خواهر را به خواننده خود میدهد که برای مایی( احتمالا شاید نه برای تیوفلس) که نوشته یوحنا را نیز در داست داریم( زیرا همین مرتا در واقعه یوحنا عدم ایمان حقیقی خود را به عیسای خداوند نشان میدهد) نهایتا نگرش عمیق و درونی عیسای خداوند را برای نیاز حقیقی ما بر روی زمین میدهد؛ نه فقط برای مریم بلکه برای همه انسانها.

عیسای مسیح در منزل این دو خواهر و احتمالا برادرشان ایلعازر دعوت شده است. مسلما عیسی تنها نبود بلکه با گروه زیادی از شاگردان خود آنجا بود. و این شاگردان خوراک میخواستند! باید شکمشان پر میشد!  قدر مسلم عیسای مسیح بر طبق رسم و عادت خود به هر جا که میرفت تعلیم میداد. از اسراری با مردم سخن میگفت که از بدو عالم بر انسانها نهفته بود. و چه کسی دوست نداشت دایما از این چشمه زلال آسمانی ننوشد. در زیر پای مهربان او ننشیند و سراپا گوش نشود. مریم، خواهر مرتا این را انتخاب کرد. اما مرتا نه؛ بلکه نگرانی و دلهره کار و امور زندگی را. لوقا مینویسد( اما مرتا بجهت زیادتی خدمت مضطرب میبود پس نزدیک آمده گفت ایخداوند آیا ترا باکی نیست که خواهرم مرا واگذارد که تنها خدمت کنم او را بفرما تا مرا یاری کند. ۴۰ ) مشکل مرتا خدمت کردن نبود. مضطرب شدن در خدمت کردن بود. فراموش کردن اربابی بود که او در حال خدمت بود و دیگر فقط به خدمت فکر میکرد و نه به ارباب و به حضور او و نه به غنیمت شمردن حضور او. در حدی که به نظر میرسد در لحن درخواست او از عیسای مسیح، حتی نگاهی منتقدانه به خداوند دارد( ایا ترا باکی نیست). لیکن عیسای مسیح از روی مهربانی پاسخ میدهد( ای مرتا ای مرتا تو در چیزهای بسیار اندیشه و اضطراب داری. لیکن یک چیز لازمست و مریم آن نصیب خوب را اختیار کرده است که از او گرفته نخواهد شد. ۴۱- ۴۲ )

به زبان ساده فارسی خودمان در واقع عیسای مسیح داشت به مرتا میگفت، نان و پنیر هم کاملا کفایت میکند و لازم نیست شما چهار نوع خورشت بگذاری! بیا بنشین تا من بر روی زمین هستم  از من بشنو و این فرصت را غنیمت بشمار و  جانت را از اضطراب و تلاطم دنیا رهایی بده!

لوقا این را برای خواننده ایی مینویسد که به احتمال قوی بینهایت در رتق و فتق امور دنیا بود. اما از چیزی در حال غفلت کردن بود که میتوانست از آن نصیبی داشته و اختیار کند که میتوانست ازلیت او را حفظ کند.

۱۰-لوقا ۱۵: ۱۱- ۳۲

پسر گمشده!

همه چیز یکدفعه شروع نشد! لوقا خواننده خود را بارها و بارها با وقایعی از زندگی عیسای مسیح رودررو میکند که از دید رهبران مذهبی و آنانی که دارای نفود و قدرت رسمی بودند زیرا سوال میرفت. و بزرگترین آنها همانطور که تاکنون دیدیم، رفت و آمد و مشارکت عیسای مسیح با طرد شده گان جامعه آن روز بود. باجگیران، زنان روسپی، بیگانگان، غریبه ها، بیوه زنان و فقیران و دست زدن و لمس کردن جذامیان و مرده گان. این افراد مطرودان جامعه آن روز بودند( همین امروز اینها در میان ما هستند!)

در این واقعه ثبت شده توسط لوقا، ما ابتدا این مخالفت واضح و صریح را از جانب رهبران مذهبی اینگونه میشنویم ( و چون همه باجگیران و گناهکاران بنزدش میامدند تا کلام او را بشنوند. فریسیان و کاتبان همهمه کنان میگفتند اینشخص گناهکاران را میپذیرد و با ایشان میخورد. ۱۵ : ۱- ۲ )

سپس عیسای مسیح بدون اینکه پاسخی به عمل خود که آن را انجام میداد و چرا انجام میداد بدهد، سه مثال را برای آنها بیان میکند، سه مثال : گمشده: گوسفند گمشده-سکه گمشده و پسر گمشده.

در هر سه مورد یک امری روی میدهد و چیزی گم میشود. تلاشی برای پیدا کردن آن روی میدهد. آن چیز گمشده پیدا میشود و بخاطر پیدا شدن آن جشن و شادی روی میدهد.

در مورد پسر گمشده، شما عکس العمل پدر، پسر کوچکتر و پسر بزرگتر را دارید. پدر از روی فیض و بخشش اختیار ازاد به پسر کوچکتر میدهد تا درد زیستن در آزادی بی قید و بند و شرارت دنیا را امتحان کند، لیکن بی صبرانه در انتظار بازگشت و توبه او میماند. پسر کوچکتر پس از شکست بزرگی که در زندگی اش وارد میشود، توبه کرده و به نزد پدر بازمیگردد و پدر که در انتظار بازگشت او بود، او را به گرمی در آغوش کشیده و او را میبوسد و بخاطر این بازگشت او جشن میگیرد. پسر بزرگتر کاملا با این عمل پدر مخالفت میکند و پسر کوچکتر را مستحق این همه توجه و محبت نمیداند. لیکن برای پدر یک امر اهمیت داشت ( این برادر تو مرده بود زنده گشت و گم شده بود یافت گردید. ۳۲ )

۱۱-لوقا ۱۶ : ۱۹- ۳۱

مرد ثروتمند و مرد فقیر

هر چند در تعالیم عیسای مسیح بارها از جهنم یاد شده است از عذاب ابدی. لیکن این نوشته لوقا به جرات یکی از گویاترین و زنده ترین تعالیم عیسای مسیح در خصوص بهشت و جهنم و آنچه که نهایتا روزی پس از مرگ روی میدهد میباشد.

در این ماجرا ما با دو شخصیت روبرو میشویم. مردی ثروتمند که عمر زمینی خود را در لهو و لعب و شادمانی بدون توجه و نشان دادن رحمت و شفقت به دردمندان و نیازمندانی که اطراف او بودند سپری میکند. و مردی فقیر و دردمند که نه چندان دور از مکان مسکونی این مرد ثروتمند عمر فلاکتبار خود را با درد و رنج طی میکرد. طوری که داستان بیان میشود. هم مرد ثروتمند از شرایط این مرد باخبر بود و هم مرد فقیر از شرایط این مرد ثروتمند. در واقع لوقا به خواننده خود میگوید که (و فقیری مقروح ایلعازر نام که او را بر درگاه او میگذاشتند. ۲۰ ) یعنی مرد ثروتمند محال بود یا در باره این فقیر نمیدانسته یا او را ندیده باشد.

سپس عیسای مسیح میفرماید، هر دوی این شخص نهایتا میمیرند. لیکن اتفاقی میافتد که با آنچه تاکنون بر روی زمین روی میداده تماما فرق میکند،گویی همه چیز برعکس میشود. مسیح میفرماید( آن فقیر بمرد و فرشتگان او را به آغوش ابراهیم بردند و آن دولتمند نیز مرد و او را دفن کردند. پس چشمان خود را در عالم اموات گشوده خود را در عذاب یافت و ابراهیم را از دور و ایلعازر را در آغوشش دید. ۲۲- ۲۳ )

بنظر میرسید که اکنون این مرد فقیر بود که در آرامش و رفاه، نه موقتی و کوتاه مدت، بلکه ازلی بسر میبرد و آن مرد ثروتمند در عذاب و رنج، نه موقتی و کوتاه مدت، بلکه ازلی درد میکشید.

هیچ راهی بین این دو نبود. دیگر زمان توبه و بازگشت نبود. اینجا پایان خط بود! سپس در آخر مرد ثروتمند از ابراهیم درخواست میکند تا فرشته ایی را نزد خانواده او بر روی زمین بفرستد تا از این سرانجام ازلی با آنها سخن بگوید مبادا آنها نیز مانند او به عذاب الهی دچار شوند. و پاسخ ابراهیم هشدار عیسای مسیح از قلم لوقا به خواننده او تیوفلس یا تمام آنهایی که در قرنهای آینده این را میخواندند بود( هر گاه موسی و انبیا را نشنوند اگر کسی از مردگان نیز برخیزد هدایت نخواهند پذیرفت. ۳۱ )

وقتی تیوفلس این را میخواند، تیوفلس ثروتمند، عیسای مسیح مرده و برخاسته و صعود کرده بود و این زنگ هشداری به او بود تا ازلیت خود را انتخاب کند.

۱۲-لوقا ۱۷ : ۱۱- ۱۶

شفای ده جذامی

در این ماجرا، لوقا یکبار دیگر به خواننده خود این را یادآوری میکند که (و هنگامیکه سفر بسوی اورشلیم میکرد از میانه سامره و جلیل میرفت. ۱۷ : ۱۱ ) لوقا این سفر عیسای مسیح  بسمت اورشلیم را از باب ۹ ایه ۵۰ آغاز کرده بود. و در حقیقت گویای عزم استوار عیسای مسیح بسوی مرگ بر صلیب بود. زیرا نهایتا در پایان این سفر عیسای مسیح در خارج از اورشلیم برای گناهان بسیاری بر صلیب مصلوب میشد تا کفاره گناهان انسان را پرداخت کند. و لوقا این را مکررا به خواننده خود قید میکند. و این واقعه نیز با این تاکید آغاز میشود.

در این ماجرا، ناگهان ده جذامی  به استقبال او آمده، دور میایستند و به آواز بلند از عیسای مسیح میخواهند که ( بر ما ترحم فرما. ۱۳ ) ترحم صفتی نبود که عیسای مسیح بخواهد آن را کسب کرده یا تمرین کند، تمام او ترحم بود! او خدای رحم و شفقت بود. پس بدون هیچ درنگ رو به این ده جذامی کرده و میفرماید( بروید و خود را به کاهن بنمایید. ۱۴ )بلافاصله لوقا مینویسد( ایشان چون میرفتند طاهر گشتند. ۱۴ ) سپس لوقا ادامه میدهد( و یکی از ایشان چون دید که شفا یافته است برگشته بصدای بلند خدا را تمجید میکرد. ۱۵ ) عیسای خداوند نه با لمس کردن خود آنها را شفا داده بود بلکه با حرف خود! با کلام خود! یعنی همان کلامی که دنیا را در ابتدا خلق کرد. لوقا به خواننده خود میگوید، قدرت خداوندی مسیح محدود به لمس کردن یا دعا کردن یا هر عمل خاصی نیست بلکه او میتواند فرمان بدهد، میتواند بخواهد، و آن امر انجام شود.

به هر حال این ده جذامی که فرمان و کلام خداوند برای شفای آنها جاری شده بود، همینطور که به احتمال زیاد به سمت معبد اورشلیم میرفتند تا خود را به کاهن نشان دهند تا پاکیزه بودن خود را ثابت کنند، مشاهده میکنند همینطور که میروند در حال پاک شدن هستند! ناگهان از میان این ده نفر فقط یک نفر آگاه میشود چه روی داده است! او قوت کلام خدا را با تمام وجود خود لمس میکند و میداند آنکس که فرمان داد خود خدای متجسم است، پس بازمیگردد تا خداوند را ستایش و تمجید کند بخاطر این رحمت و فیض او. سپس لوقا قطعه ایی دیگر به این شگفتی اضافه میکند (و پیش قدم او بروی در افتاده ویرا شکر کرد و او از اهل سامره بود. ۱۶ )

۱۳-لوقا ۱۸ : ۹- ۱۴

مرد باجگیر و مرد فریسی

همانطور که در آغاز نوشتم، یکی از مطالب برجسته و تکرار شده در نوشته لوقا موضوع دعا و دعا کردن است. و این واقعه ربطی مستقیم به این مبحث دارد. عیسای مسیح در آغاز این فصل از سماجت و پیگیری بیوه زنی سخن میگوید که پیش یک قاضی میرود و از او حقش را طلب میکند، قاضی قصد ادای آن را ندارد اما پیگیری و سماجت بیوه زن قاضی را مجاب میسازد که خواسته بیوه زن را ادا نماید. بدینطریق، عیسای مسیح رو به شاگردان خود از اهمیت پایداری و سماجت در دعاهایی که نزد خدا میکنیم سخن میگوید.  اما در این مطلب از دید بسیاری اشکالی روحانی وجود داشت. دعای چه کسی نهایتا مستجاب میشود؟ خدا دعای چه کسی را مقبول میسازد؟ هر کس که سماجت کند و مدام طلب کند یا هر کس که قلب و نیتش نزد خدا راست باشد؟

و علاوه بر این موضوع، بودند کسانی که گمان میکردند نه به سماجت و پیگیری به دعا بلکه عدالت و نیکی آنها برای خدا کافیست تا آنها هر دعایی میکنند برآورده شود زیرا تقوا و پاکیزگی آنها بسیار است. لیکن عیسای مسیح نوری الهی بر این امر میاندازد تا نشان بدهد یا مذهبی بودن و اجرای شریعت فراوان کردن منوط بر برآورده شدن دعاهای ماست یا قلب و نیت ما؟ پس این مثال زیبای مرد باجگیر و  مرد فریسی را زمانی که هر دو برای دعا کردن حاضر میشوند را بیان میکند.

مرد باجگیر با دلی شکسته و توبه کار پشیمان از کار و زندگی گناه آلود خود است. او از قدوسیت خدا باخبر است. اما در اسارت زنجیر گناه قرار دارد. آنچه او از خداوند میخواهد ازادی خود است. آزادی او از شرارت گناه. او فقط در پی رحمت خدا بر خود بود.

در طرف دیگر مرد فریسی بود. او تمام شریعت موسی را دنبال میکرد. و بنظر میرسید که از شرارت و ظلم نیز دوری میورزید لیکن یک کوتاهی و قصور عظیم در اخلاق روحانی خود و رابطه خود با خدا داشت. او خود را از مرد باجگیر به دلیل اعمال مذهبی خود نیکوتر و برجسته و مقربتر به خدا میدانست. ایا بود؟ عیسای مسیح در پایان این مثل میفرماید که خیر! چرا؟ ( زیرا هر که خود را برافرازد پست گردد و هر کس خویشتن را فروتن سازد سرافرازی یابد. ۱۴ ) مگر نه اینکه این غرور و برافراختن شیطان بود که باعث سقوط و نااطاعتی او از خدا گردید؟ فروتن بودن نزد خدا راز داشتن یک رابطه سالم و پربار با خداوند است.

لوقا این را به خواننده خود، تیوفلس که محتملا مردی بانفوذ، مشهور در آن زمان بوده است مینویسد تا به او نشان دهد این قدرت و مقام و کارهای او نیست که خداوند را خشنود میکند بلکه فروتن شدن در حضور خدای قدوس و عادل.

۱۴-لوقا ۱۹ : ۱- ۱۰

ملاقات زکی باجگیر

از همان ابتدای این ماجرا، لوقا به خواننده خود موقعیت جغرافیایی و مکانی که عیسی از آن عبور میکرد را بیان میکند( پس وارد اریحا شده از آنجا میگذشت. ۱۹ : ۱ ) لوقا در طول نوشته خود ثابت میکند که از حوادث و نوشتجات عهد عتیق بیخبر نبوده است که هیچ، آن را خوانده و آن را از ابتدا تا آخر میدانسته است. او یک تاریخشناس نیز بود و تحقق و بررسی او در خصوص عیسای مسیح، باید برمیگشت از آن ملیت و قوم و نژادی که او از آن آمده بود: قوم اسراییل. پس لوقا از عهد عتیق میدانست. قید کردن اینکه، پس وارد اریحا شده از آنجا میگذشت، خواننده خود را، با یک حقیقت عینی و عملی در خصوص عیسای مسیح آشنا میکند. زیرا در ورود و ادامه این ماجراست که عیسای مسیح با زکی باجگیر ملاقات میکند.

اهمیت بیان اینکه عیسای مسیح وارد اریحا شده و از آنجا میگذشت در چه بود؟ اریحا اولین شهر در سرزمین موعود بود. اولین شهری که قوم اسراییل بعنوان ورود به سرزمین وعده داده شده توسط یهوه به آن دسترسی پیدا میکرد. یوشع قوم را در فتح و تسخیر این شهر رهبری میکند. تسخیر شهر اریحا، مهر و انجام وعده خدا در دادن این سرزمین به پدران قوم اسراییل، ابراهیم-اسحاق-یعقوب بود. اما در این شهر چه چیز روی داد؟ و چه باعث شد که اسراییل بتواند این شهر را تسخیر کند؟ کاری که خداوند توسط راحاب زنی که روسپی بود و در دورازه شهر منزل داشت انجام داد.

راحاب عامل پیروزی قوم و تسخیر اریحا بود. چرا؟ زیرا او به خدای اسراییل ایمان آورده بود و قوت و قدرت او را شنیده بود( یوشع ۳ : ۸- ۱۳ ) راحاب روسپی و خانواده او به دلیل ایمان آوردن به خدای  یهوه نجات پیدا میکنند.

اما در ماجرای ملاقات زکی باجگیر. زکی که بود یک باجگیر. ایا یک باجگیر میتوانست نجات پیدا کند؟ ایا راحاب توانست؟ بله با ایمان به خدای یهوه. زکی باجگیر چه؟ او شوق دیدار مسیح را داشت. او را به منزل دعوت کرد. سپس عملی از روی توبه و ایمان انجام میدهد ( الحال ایخداوند نصف مایملک خود را به فقرا میدهم و اگر چیزی ناحق از کسی گرفته باشم چهار برابر بدو رد میکنم. ۸ ) پاسخ عیسای مسیح به این چیست؟ ( امروز نجات در اینخانه پیدا شده زیرا که این شخص هم پسر ابراهیم است. زیرا که پسر انسان آمده است تا گمشده را بجوید و نجات بخشد. ۹- ۱۰ )

زکی و راحاب هر دو در اریحا بودند. اریحا نشان ورود به سرزمین وعده بود. زکی همانقدر در پی ورود به سرزمین موعود بود که راحاب روسپی میخواست در آن زندگی کند. و زکی باجگیر همانقدر گمشده بود که راحاب روسپی بود. راحاب همانطور نجات یافت که زکی باجگیر نجات یافته بود. با ایمان آوردن به مسیح موعود، خدای نجات بخش.

۱۵-لوقا ۲۱: ۱-۴

هدیه بیوه زن

در فصل ۱۹ آیات ۱۱ و ۲۹ تا ۴۸ میخوانیم که عیسای مسیح به اورشلیم رسیده است. و در این واقعه خاص بار دیگر ما در باره یک بیوه زن میخوانیم. همانطور که بالاتر قید کردم، بیوه زنان از طرد شده گان جامعه آن زمان بودند. میخوانیم که عیسای مسیح در جایگاهی حوالی معبد اورشلیم ایستاده و آنانی نظر میکند که هدایای خود را در داخل صندوق معبد میاندازند. اتفاقا لوقا به خواننده خود میگوید ( و نظر کرده دولمتندانیرا دید که هدایای خود را در بیت المال میاندازند.) بلافاصله لوقا مینویسد که عیسای مسیح ( بیوه زنی را دید که دو فلس در آنجا انداخت) یا دو سکه مسی در زبان اصلی آن. عیسای مسیح که ناظر بر تمام این صحنه بود چنین میفرماید( هر آینه به شما میگویم این بیوه فقیر از جمیع آنها بیشتر انداخت. زیرا که همه ایشان از زیادتی خود در هدایای خدا انداختند لیکن این زن از احتیاج خود تمامی معیشت خویش را انداخت.)

این مثال و این ماجرای ثبت شده در لوقا به قوت میتوان گفت روحی تازه و اسمانی به معنا و مفهوم حقیقی هدیه دادن و هدیه آوردن نزد خداوند داده است.

لوقا به خواننده خود میگوید گمان نکنید که خدا به مقدار دادن هدایای زیاد شما، شما را با هر انگیزه و هر عملی که انجام میدهید خواهد پذیرفت، صرف به این دلیل که هدیه زیادی نزد خدا آوردید نمیتوانید برای رفتار و اعمال ناپسندانه خود چراغ سبز بگیرید! خداوند به قلب و نیت دادن هدیه شما نگاه میکند و نه به میزان آن!

۱۶-لوقا  ۲۲: ۲۳- ۲۷

بحث در باره بزرگی

این شب آخر زندگی زمینی عیسای مسیح است. شب آخر او با شاگردانش در بدن تماما جسمانی خود. آنها آخرین شام فصح را با استاد خود صرف کرده اند. قطعه ایی از نانی را عیسای مسیح دعا کرده و برکت داده بود را بعنوان بدن عیسای مسیح که برای آنان بر صلیب مصلوب میشد خورده بودند و پیاله شراب را بعنوان نشانه عهد تازه خدا با آنها و همه آنانی که به مسیح ایمان خواهند آورد نوشیده بودند. عیسای مسیح میدانست که چند ساعت دیگر بازداشت خواهد شد و فردای این شب دردناک بر روی صلیب خواهد بود. لیکن شاگردانش نه به این فکر میکردند و نه به فکر میکردند که چرا رفتار استاد آنها کمی با فصلهای دیگر و یا حتی ساعتی دیگر فرق میکند؟ آنها مشغول فکر  کردن به اینکه چرا عیسای مسیح نان را بعنوان بدن خود و پیاله را بعنوان خون خود به آنها داده بود نبودند. اما مشغول به این فکر بودند که در پادشاهی ایی که عیسای مسیح خواهد آورد چه کسی از بقیه بزرگتر است؟

سوال شاگردان، خارج از روند طبیعی جامعه آن روز نبود. جامعه روم بقولنا جامعه پاترون و کلاینت بود. پاترون، رییس و دارای پول و قدرت و نفوذ اجتماعی بود. کلاینت کسی بود که از حیث طبقات اجتماعی در سطح نیازمندانه ایی بود. پاترون این کلاینت را در تحت حمایت خود قرار میداد، اما همه منفعت و درآمد و بازیابی کلاینت، کار میکرد، درآمدی میداشت، حتی فرزندی میاورد؛ همه و همه در زیر مالکیت و ولی بودن پاترون بود. پاترون ارباب بود، بقولنا، و کلاینت برده ارباب به نحوی که برده خوانده نمیشد اما تماما زیر نفوذ و قدرت پاترون بود.

پس بیهوده نبود که آن شب( در میان ایشان(شاگردان) نزاعی نیز افتاد که کدام یک از ایشان بزرگتر میباشد.) پاسخ عیسای مسیح دقیقا در راستای روند جامعه و طبقات اجتماعی آن روز بود. (سلاطین امتها بر ایشان سروری میکنند و حکام خود را ولی نعمت میخوانند. لیکن شما چنین مباشید بلکه بزرگتر از شما مثل کوچکتر باشد و پیشوا چون خادم.)

به گمان میرسد که یوحنای رسول به این بحث اینکه چه کسی بزرگتر است ماجرای شستن پای شاگردان توسط عیسای خداوند را قید کرده است. این درس بزرگی بود از جانب عیسای مسیح به شاگردان، پیروان و کلیسای خود، که فروتنی و خادم دیگران بود، اغاز بزرگتر شدن در قیاس با یکدیگر است. مسابقه نباید در خصوص مقام باشد بلکه در این خصوص باشد که چه کسی میتواند همه چیز داشته باشد باز در برابر دیگران خادم و فروتن شود؟  این یک انقلاب عظیم اجتماعی بدون خونریزی و ریختن در خیابان بود! این تبعیض طبقاتی حتی در بین یهودیان نیز مرسوم بود و دقیقا اجرا میشد. یعقوب در رساله خود باب ۲ آیات ۱- ۳ به این عادت در بین یهودیان اشاره میکند. و عیسای مسیح یک نمونه بارز و کاملا لایق و شایسته این مثال بود. او که آسمان و زمین و تمامی هستی از آن بود و برای او خلق شده بود و تمامی قدرتهای هستی در زیر فرمان او بودند و تمامی خزاین دنیا متعلق به او بودند، او خود را فروتن میسازد و از شاگردانش نیز چنین میخواهد.

لوقا به خواننده خود، تیوفلس مینویسد که در آیین مسیح، چنین تبیعضی نیست. باید خادم بود تا بزرگ شد.

۱۷-لوقا  ۲۳: ۳۹- ۴۳

بر بالای صلیب

ما چند بار این مثال را برای مردم زده ایم؟ چند بار در زمانی که بشارت انجیل را میدادیم همین واقعه لوقا را برای مردم بیان کرده ایم. این ماجرای ثبت شده یکی از شواهد زنده و برجسته ایمان مسیحی ما برای تضمین و قطعی بودن بهشت با ایمان آوردن به عیسای مسیح است. این واقعه از بحث الیهاتی نیز ارزش بسیار والایی دارد زمانی که بعضی ها قصد دارند تا بهشت ایمان آوردن به مسیح را به ما بفروشند یا به حلقوم ما وارد کنند و آن را ملزوم بر درجه ایمان ما کنند و یا ما را مقید به قوانین و اصول فرقه ایی و کلیسایی خود کنند.

در میان چهار انجیل این تنها لوقا است که در خصوص این بخش گفتگوی یکی از آن دو دزدی که با عیسای مسیح مصلوب شده بودند مینویسد.  بعضی شاید بپرسند مگر این دو دزد عیسای مسیح را مانند دیگر مردم و رهبران مذهبی مسخره نمیکردند. چطور ممکن است که یکی از دزدها در نوشنه لوقا به مسیح ایمان آورده باشد؟ سوال خوبی است! ما میخوانیم که هم متی و هم مرقس در قید این واقعه هر دو از این دو دزد مینویسند که  مسیح را به همراه دیگر مردم و رهبران مذهبی مسخره میکردند( متی ۲۷ : ۳۸- ۳۹ و ۴۴ و مرقس ۱۵ : ۳۲ .) حتی لوقا نیز از آن مینویسد. ما نمیدانیم دقیقا کی یکی از دزدان به قلم لوقا به مسیح ایمان میاورد اما قطعا میتوانیم تخمین بزنیم که اعتراف این دزد بین ساعتهای ششم و نهم روی داده بوده است، دقیقا نمیدانیم کی، اما چون ما سه روایت مرقس و متی و لوقا را با هم مقایسه کنیم می بینیم که وقتی به ساعتهای ششم تا نهم رسیدند، یکی از دزدان هنوز داشت به مسیح توهین میکرد( لوقا ۲۳ : ۳۹ ) لیکن بنظر میرسد که چون به ساعتهای ششم تا نهم نزدیک میشدند و سکوت عیسای مسیح و طوری که درد کشنده صلیب را با تمام پوست و استخوان خود متحمل میشد. همان اوایل ساعت مصلوب شدن شنیده بود که عیسای مسیح دشمنان خود را بخشیده بود. احتمال دارد که از آن دزدها گفتگوی عیسای مسیح با یوحنای رسول و مادرش را شنیده باشد.  دیده بود چگونه او را توهین و مسخره میکردند و خودش یکی از آنها بود و پس از اینکه عیسای مسیح را ابتدا توهین و مسخره میکرد، همینطور که ساعت میگذشت، همینطور که به مرگ نزدیک و نزدیکتر میشد، روح خداوند در او بیدار شده، چشمان او را به حقیقت عیسای مسیح و شخصیت حقیقی او باز میکند. او که زمانی در بین ساعتهای سوم تا ششم عیسی را مسخره میکرد، چون به ساعت ششم رسید، بین ساعت ششم تا نهم، دقیقا نمیدانیم، آن دزد دیگر را که هنوز مسیح را مسخره میکرد را متوقف کرده و اعتراف به گناهکار بودن خود میکند.( ما به انصاف چونکه جزای اعمال خود را یافته ایم لیکن این شخص هیچ کار بیجا نکرده است.) با این بازگشت و توبه، این دزد گویی از توهین و تمسخر کردن مسیح بازگشته و به او ایمان میاورد.

چرا لوقا این را برای تیوفلس مینویسد؟ اولا حیات بعد از مرگ بین رومیان یک افسانه و داستان بود. به آن حقیقت قلبی نداشتند. نمیدانستند دقیقا چه روی میدهد. همینطور که تاکنون لوقا در خصوص ماهیت و شخصیت و قدرت و مقام عیسای مسیح برای تیوفلس نوشته است، در این ثبت تاریخی خود در خصوص گفتگوی دزد بالای صلیب با عیسای مسیح و تضمین ورود او به بهشت با ایمان آوردن به خداوندی عیسای مسیح، این امید را به تیوفلس میدهد که عیسایی که او در خصوص او نوشته است، هر چند یک انسان بود اما خدای در جسم انسانی بود. و این خدا نه تنها پر از فیض و بخشش است بلکه برای ازلیت تو نیز در فکر است. و این ازلیت یا بهشت برای تو تضمین شده است و تو نیاز به هیچکاری نداری تا آن را دریافت کنی، فقط نیاز داری که از گناهان خودت در نام عیسای مسیح توبه کنی، به عیسای خداوند بعنوان نجات دهنده خود ایمان بیاوری و اگر درست پس از این اعتراف قلبت از کار ایستاد، در بهشت با مسیح خواهی بود! نه به خدای مرگ نیاز داری و نه به خدایان دیگر تا ترا از رودخانه مرگ عبور داده و به سرزمینی هدایت کنند که نه خود میدانند کجاست و نه تو میدانی کجا میروی و چگونه خواهی بود.

۱۸-لوقا ۲۴: ۱۳- ۳۲

روی جاده عموآس

مجددا همانطور که از ابتدا نوشتم، تمام این وقایع که تاکنون در این مقاله نوشته شد، فقط در انجیل به روایت لوقا ثبت شده است و از جمله این بخش بسیار حایز اهمیت. بنده به شخصه شاید صدها بار برای نشان دادن به عزیزان ایرانی و حتی غیر ایرانی، (بخصوص مسلمانهای دو آتشه که فکر میکنند که مقام و الوهیت عیسای مسیح، خصوصا مرگ و رستاخیز او ساخته و پرداخته شاگردان او بوده است.) که عیسای مسیح از پشت کوه نیامد! یا اینکه یک شب، خدا بالاخره تصمیم گرفت که روح القدس خودش را فرستاده و اتفاقا بر دختری باکره نازل شود و اتفاقا عیسای مسیح عمانوییل خوانده شود، خود را مقام خدایی بدهد، ادعا کند که او آمرزنده گناهان بشر است و با ایمان قلبی نامش در دفتر حیات خداوند برای ابد ثبت شده، وارد بهشت شده و برای ازل در جلال خدا شریک خواهد بود. اینگونه که او همان ماشیحای موعود بود.

در این واقعه ثبت شده توسط لوقا، ما عصر روز رستاخیز عیسای مسیح را داریم. دو تا از شاگردان عیسای مسیح، نه آن یازده نفر؛ما حتی برای اولین بار با نام یکی از آنها اشنا میشویم، کلیوپاس، و جالب اینجاست دیگر هم نه نام او ر ا و یا نام دوست او را نخواهیم شنید، از اورشلیم آمده و بر روی جاده ایی که به سمت روستایی بنام عموآس میرفتند.

لوقا به خواننده خود میگوید که آنها در حال گفتگو در باره تمام (این وقایع) بودند. کدام وقایع؟ مصلوب شدن عیسای مسیح و مسلما رستاخیز او از مرگ. آنها در این خصوص گرم گفتگو بودند که ناگهان عیسای مسیح در کنار آنها ظاهر میشود و با آنها همراه میشود بدون اینکه آنها او را تشخیص بدهند. عیسای مسیح در  خصوص گفتگوی آنها سوال میکند( او خودش میدانست که آنها چه میگفتند!) و آنها از او خرده میگیرند که چطور از چنین واقعه مهمی که این چند روز اخیر در اورشلیم روی داده بیخبر است. سپس آنها به عیسایی که برای آنها ناشناخته بود وقایع را شرح میدهند. سپس این را میگویند( اما ما امیدوار بودیم که همینست آنکه میباید اسراییل را نجات دهد و علاوه بر این همه امروز از وقوع این امور روز سیم است.) انها در  اعتراف گیجی و عدم باور وقایع روی داده ادامه میدهند، (و بعضی از زنان ما هم ما را به حیرت انداختند که بامدادان نزد قبر رفتند و جسد او را نیافته آمدند و گفتند که فرشتگان را در رویا دیدیم که گفتند زنده شده است و جمعی از رفقای ما بسر قبر رفته آنچنانکه زنان گفته بودند یافتند لیکن او را ندیدند.)

مرگ و رستاخیز عیسای مسیح از مرگ تمام مسیحیت است! اگر باور ندارید و یا کم باور دارید و یا هنوز قانع نشده اید گوش کنید به عیسای مسیح که چگونه به عدم باور این دو شاگرد خود یا ضعف باور آنها به انچه که قبلا از جانب عیسای مسیح فرموده شده و تعلیم داده شده بود نهیب میزند، (ای بیفهمان و سست دلان از ایمان آوردن به آنچه انبیا گفته اند. آیا نمی بایست که مسیح این زحمات را ببیند تا به جلال خود برسد.) عیسای خداوند از چه سخن میگفت؟ ( پس از موسی و سایر انبیاء شروع کرده اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود.) خوب دقت کنید به ( تمام کتب.) منظور از تمام کتب چه بود؟

کمی پایین تر لوقا ادامه میدهد که عیسای مسیح یکبار دیگر، اینبار به تمام شاگردان خود از جمله کلیوپاس و شاگرد دیگر ظاهر میشود. دیگر از انها نپرسید که چه فکر میکنند. بلکه مستقیما میرود بر روی نکته اساسی و حیاتی آنچه که روی داده بود.( و بایشان گفت همین است سخنانی که وقتی با شما بودم گفتم ضروریست که آنچه در تورات موسی و صحف انبیاء و زبور در باره من مکتوب است بانجام رسد.) سپس چه کرد؟ ( و در آنوقت ذهن ایشان را روشن کرد تا کتب را بفهمند.)

منظور از کتب همان بخش تورات موسی و صحف انبیاء و زبور است. این سه بخش در بین نوشتجات یهود به تنک مرسوم است. که از اول سه اسم توراتنبیینکاتبین گرفته شده است. تورات شامل ۵ کتاب موسی میشد. نبیین شامل کتب انبیا و کاتبین شامل نوشتجات زبور، امثال، غزلها. خوب که دقت کنید این تقریبا تمام ۳۹ کتاب عهد عتیقی که امروز در دست ماست و مورد تایید کلیسای جهانی قرار دارد  میباشد.  لوقا به خواننده خود مینویسد که حضور عیسای مسیح، شخصیت او، آنچه تعلیم داد و انجام داد، مرگ او برای کفاره گناهان ما و رستاخیز او از مرگ، تمام بر اساس کتب عهد عتیق روی داده است. عیسای مسیح یک افسانه نبود. زندگی اش مانند زندگی قیصر روم یا امپراطوران روم اینطور نبود که صباحی بیاید و صباحی برود. او قبل از خلقت بوده است و آنچه که انجام داد تماما بر طبق اراده و پیشدانی خود خدا بوده است.

بیهوده نیست وقتی پولس رسول در خصوص مرگ و رستاخیز مسیح سخن میگوید مینویسد ( زیرا که اول به شما سپردم آنچه نیز یافتم که مسیح بر حسب کتب در راه گناهان ما مرد و اینکه مدفون شد و در روز سیم بر حسب کتب برخاست. اول قرنتیان ۱۵ : ۳- ۴ )

۱۹-لوقا  ۲۴ : ۵۰- ۵۳

صعود عیسای مسیح

و نهایتا این تنها لوقا است که در خصوص صعود عینی عیسای مسیح به اسمان نوشته است. او در نوشته دوم خود، اعمال رسولان، از همین نقطه شروع کرده و ادامه میدهد، در حقیقت دیدن این بخش آخر لوقا با در کنار گذاشتن اعمال رسولان باب ۱ : ۴- ۱۱  یک نمای کاملتری از این واقعه به ما میدهد. آنچه که مجددا حایز اهمیت است مقام و شخصیت عیسای مسیح میباشد. بین رومیان نیز مرسوم بود که قیصر روم نیز ( بقول یکی از افسران خود) به طور مرموزی به آسمان صعود کرد و او زنده است. و او روزی برمیگردد.

لوقا این را برای خواننده خود مینویسد اما این را در نوشته دوم خود ادامه میدهد، سپس از انجام وعده عیسای مسیح در خصوص آمدن و نزول روح القدس بر شاگردان مسیح مینویسد. او تا به اینجا از مقام عیسای مسیح به جامع نوشته است. از رد پا و حضور عیسای مسیح در طول تاریخ بشری و در تاریخ مردم اسراییل سخن گفته است. پس چنین شخصی چنین صعودی نباید خواننده او را به شک وادارد یا به آه و شگفتی. زیرا همانطور که در تمام طول نوشتجات عهد عتیق در خصوص تولد و زندگی و مرگ و رستاخیزش سخن رفته است، همینطور در تمام عهد عتیق در خصوص سلطنت بیزوال او. از بازگشت پرشکوه او و اینکه بازمیگردد تا پادشاهی خدا را بر روی زمین برای همیشه تثبیت کند. اگر اولین برای تیوفلس قانع کننده باشد، بدون هیچ شک صعود عیسای مسیح نیز باید او را قانع کرده باشد. زیرا مجددا، صعود او افسانه نبود، بلکه در روند داستان بزرگ کتابمقدس بود.

پایان سخن

در این مقاله من قصد کردم تا با شما از روایت زندگی عیسای مسیح به قلم لوقا بنویسم. در واقع، منحصر بفرد بودن این انجیل. آیا میگویم دیگر اناجیل و نوشتجات منحصر بفرد نیستند؟ خیر! میگویم مایانی که بیگانه هستیم و غیر اسراییلی، بیشتر از هر اسراییلی باید خود را در انجیل لوقا پیدا کنیم. انجیل لوقا برای تمام انسانهای دنیا نوشته شده است. برای هر ملیت و هر قوم و هر نژاد و هر رنگ پوستی. برای هر جان و فکر شیفته و کنجکاو حقیقت عیسای مسیح. لوقا با اسناد و شواهد تاریخی و عینی زندگی عیسای مسیح آن پنجره ایی از زندگی عیسای مسیح بر روی خواننده خود باز میکند که مهم نیست که چه کسی باشی و در چه مقامی باشی و چه کاره باشی، شما خودتان را در آن روبروی عیسای مسیح پیدا میکنید. شما زندگی عیسای مسیح را میبینید که گویی با دل و فکر و جان شما سخن گفته است. و تمام اینها افسانه نبوده است، بلکه نه تنها تماما در کتب پیشگویی شده بود است بلکه یک شواهد تاریخی و عینی بوده است.

اگر این در باره شما صدق میکند و با این مقاله برای اولین بار است که با عیسای مسیح ملاقات میکنید. دوست عزیز، خواننده عزیز، او مال تست! او برای تست! او برای تو انسان شد برای تو فروتن شد، رنج کشید، مصلوب شد، دفن شد، رستاخیز کرد و برای امید زنده شما به آسمان صعود کرد. ایا به این ایمان داری؟ ایا میخواهی به او ایمان بیاوری؟ میدانی از کجا شروع میشود؟ دوست عزیزم! ای هموطن ایرانی! درست در همین انجیل است که وقتی شمعون پسر یونا درک میکند که او در حضور خدای زنده ایستاده است، رو به او کرده و میگوید( ایخداوند از من دور شو زیرا مردی گناهکارم. لوقا ۵ : ۸ )

همه چیز از اینجا آغاز میشود اگر نه، هیچ چیز آغاز نمیشود. ابتدا باید توبه از گناهان باشد. ابتدا باید اعتراف به گناهکار بودنمان باشد اگر میخواهیم در حضور خدای قدوس و پاک بایستیم. پس دوست من! اعتراف کن که: ای خداوندم، ای عیسای مسیح، من گناهکارم و به آن در حضور تو اعتراف میکنم. ایمان و باور دارم که تو برای گناهان من برای کفاره گناهان من بر روی صلیب مردی، دفن شدی و روز سوم قیام کردی، از تو میطلبم که به قلب و فکر و جان من وارد شوی و مرا از آن خودت کنی و پادشاه من شوی.

اگر این دعای شماست، اگر از تمام قلب شماست، دوست عزیز، من بر طبق حقانیت و صداقت وعده خداوندمان به شما این خبر خوش را میدهم، همانطور که عیسای مسیح به آن دزد بالای صلیب داد، که تو امروز در خانواده خدا هستی. امروز اگر از این دنیا روانه شوی قطعا در بهشت با مسیح خواهی بود.

اکنون برخیز! از کلام مقدس او تنومند شو! به سمت تقدس و پاکی در کلام و روح مقدس او پیش برو! از عشق به دنیا دوری کن! با جمع ایمانداران مسیحی زندگی کن و با آنها نام او را جلال بده و این انجیل یا خبر خوش نجات عیسای مسیح را هر جا که میروی با جانهای گمشده شریک شو!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...