شنبه , ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / بشارت دادن / میراث گناه

میراث گناه

میراث گناه

آثار ویران کنندۀ گناه

 نوشتۀ: ح.گ

همه از شما میپرسند چرا اینقدر این دنیا بی رحم است؟ چرا مردم اینقدر پر از شرارت و ریا و دروغ هستند؟ چرا هر کسی به فکر منافع و سود خودش است؟ چرا بدی در همه جا موج میزند؟ چرا اینقدر سردی و قساوت و انتقام و نابخشودگی در بین مردم است؟ چرا حکومتها اینقدر ظالم هستند؟ چرا اینقدر جنگ و کشتار؟ طوفانها و زلزله‏ها و خرابیها در سراسر دنیا؟  و چرا فشار و بدبختی انگاری پایان ندارد؟ و سوالات و سوالات و سوالات بی پایان. آنقدر به عمق سیاهی این فساد پایین رفته ایم و روزانه آن را لمس میکنیم که حتی گاها عین همین سوالات و عین همین سردرگمی و وارفتگی را در بدن مسیح میبینید؟ آنها نیز در صف جماعتی قرار میگیرند که گویی پاسخی برای این همه شرارت و فساد مردم و حکومتها و دولتها ندارند؟ و اینکه به کجا میرویم و انتهای این تمدن بشری کجاست؟

کتابمقدس ما به وضوح و روشنی به این سوالات پاسخ داده است. و وقتی ایماندار راستین مسیحی به سوالات این قبیل انسانهای گیج و منگ و انگاری بهت زده از شرارت انسان و دنیا پاسخ میدهد که :” زیرا همه گناه کرده‏اند و از جلال خدا قاصر میباشند.” ( رومیان ۳: ۲۳ ) از شما میپرسند یعنی چه که همه گناه کرده‏اند و این چطور ممکن است و شما پاسخ میدهید:” بوساطت یک آدم گناه داخل جهان گردید و به گناه موت؛ و به اینگونه موت بر همۀ مردم طاری کشت، از آنجا که همه گناه کردند.” ( رومیان ۵: ۱۲) سپس این سوال سراپا بی قاعده را از شما میپرسند:” یعنی چه که یک نفر گناه کرده است و ما باید مجازات آن را ببینیم؟” حتی علم نیز با این اصل کتابمقدس موافق است. یکی از اصول نیوتن در فیزیک چنین میگوید:” اگر شئی در سکون باشد به سکونت خود ادامه میدهد  مگر اینکه از خارج نیرویی بزرگتر از حجم آن شئی بر آن وارد شود.” از این قانون سادۀ فیزیک میتوانیم راز بزرگ بدبختی و مصیبتهای امروز خود را در یابیم. اگر آدم اول هرگز گناه نمیکرد، ما هرگز امروز در این موقعیت نبودیم، زیرا هرگز گناهی وجود نداشت. اما آدم اول گناه کرد و از گناه آدم اول، گناه بر نسل دیگر آدم وارد شد و آنها را به سمت گناه و فساد سوق داد و نسل بعدی به نسل بعد و بعد و…تا به همین امروز. ما گناهکاریم. نه بدلیل اینکه گناه میکنیم، بلکه به دلیل اینکه گناهکار بدنیا میاییم. از ذات و طینت گناه بدنیا میاییم. پس ما میراث بران گناه از جانب والدین خود هستیم. و والدین ما خود گنهکار بودند زیرا میراث بر گناه از نیاکان خود بودند و این حلقۀ زنجیر تا به آدم ادامه دارد. همان چیدن معروف مهره‏های دامینو  است. اولین ضربه به اولین مهرۀ دامینو میخورد  اولی به روی بعدی می افتد و آن به بعدی میخورد و بعدی به بعدی تا اینکه همۀ آنها میافتند.

برای درک بیشتر این حقیقت مهم الهی با من به چندین واقعه در همان چند صفحۀ اول کتاب پیدایش نگاه کنید تا خود شما با چشمان خود بخوانید و ببینید که آن کس که گناهی را مرتکب میشود، تنبیه خواهد شد و این تنبیه تا به نسلهای آیندۀ او نیز سرایت خواهد کرد. کتاب پیدایش در خود چندین آغاز و ابتدا را دارد. ابتدای خلقت. ابتدای. آفرینش انسان. ابتدای گناه. ابتدای مرگ. ابتدای وعده.

در کتاب پیدایش فصل اول همه چیز از دید خدا ابتدا نیکو خلق شد و خدا از هر حیث از خلقت خویش تماما رضایت داشت. او در روز ششم آدم را آفرید. کلام میگوید:” و خدا گفت: “ آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم…پس خدا آدم را بصورت خود آفرید. او را بصورت خدا آفرید.” ( پیدایش ۱: ۲۶ و ۲۷ ) این دو آیه به هیچ تفسیری نیاز ندارد که تنها به ما نشان دهد که چقدر آدم و همسر او حوا در پاکی و قدوسیت خدا آفریده شدند و چگونه آنها از حیث هر پلیدی و شرارت دور بودند. در فصل دوم آیۀ ۱۶ و ۱۷ خدا فرمانی را صادر میکند:” و خداوند خدا آدم را امر فرموده، گفت:” از همۀ درختان باغ بی ممانعت بخور، اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری، زیرا روزی که از آن خوردی، هر آینه خواهی مُرد.” فرمان به همان اندازه روشن و واضح است که عواقب و نتیجۀ آن.

در یک حادثۀ ناگوار، حوا از فرمان خدا نااطاعتی کرده، از میوۀ آن درخت خورد و آن را به همسر خود داد، او نیز خورد. عمل آنها گناه محسوب شد. زیرا شما میدانید گناه یعنی مقصود را برآورده نکردن. از آنچه خدا مقرر کرده است انحراف شدن. حکم آن دو از قبل تعیین شده بود و هم حوا و هم آدم آن حکم را بخوبی میدانستند:” زیرا روزی که از آن خوردی، هر آینه خواهی مُرد.” گناه وارد ذات آدم و حوا شد. چه اتفاقی افتاد؟ کتاب قرآن به سادگی از این واقعه میگذرد. در قرآن و دین اسلام به گناه اولیۀ آدم هیچ اشاره‏ایی نشده است. خطای آدم و خوردن از میوۀ درخت ممنوعه، مورد مواخذه و سرزنش الله قرار میگیرد اما هرگز به چنین تنبیهی و چنین عواقب و نتایج شوم آن عمل آدم و حوا اشاره نمیکند. اما اجازه بدهید تا با هم به آیات و وقایع کتابمقدس پس از عمل گناه آدم و حوا نگاه کنیم و خود شما فروافتادن مهره های دامینوی خلقت را با چشمان خودتان ببینید. ببینید که آدم و حوا میتوانستند تا به ابد در همان شباهت با خدا در حضور خدا ساکن باشند. باردار و کثیر شوند، و فرزندانشان نیز در همان قدوسیت و پاکی در حضور خدا رشد کرده و همه و همه در مسیر انگیزه و دلیل اولیۀ خلقت هستی پیش بروند. یعنی خلقت هستی که در پرستش و ستایش خالق در خواهد آمد. اما آدم و حوا از فرمان خدا نااطاعتی کردند. گناه وارد ذات آن دو شد.

 

اولین اثری که گناه ایجاد کرد، مرگ بود:” زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.” ( پیدایش ۳: ۱۹)

سپس بدلیل گناه رابطۀ صمیمانه و بی ریا و بدون تزویر و بدون رقابت و بدون قدرتمندی آدم و حوا خدشه دار شد. آنها هر دو هم از حیث فیزیکی و هم از حیث روحانی و اخلاقی نسبت به همدیگر بی دفاع و بدون هیچ مانع بودند، آنها برهنه بودند و از هم هیچ خجلتی نداشتند. اما وقتی گناه وارد ذات آن دو شد، اولین اثر آن، شرم، خجالت، تزویر، تردید، شک، کدورت، و خودخواهی بود. به همین دلیل آنها چون چشمانشان به شهوت و نفس خودشان باز شد، خود را از همدیگر پوشانیدند.( پیدایش ۳: ۷)

اثر دیگر گناه بر نفس و روح آدم و حوا، نپذیرفتن آنچه خود مسئول و بانی آن گشتند بود. ریا و دوررویی وارد ذات آنها شد. هر کدام از آنها خود را پاک و بیگناه نشان داد و هر کدام دیگری را گناهکار و مقصر و بانی گناه خود دانست.( پیدایش ۳: ۱۲- ۱۳ )

اثر گناه آدم و حوا، ملعون شدن زمین بود. زمینی که خدا آن را آفرید و فرمود که:” نیکوست ” دیگر نیکو نبود. و آدم و حوا دلیل این پلیدی و لعنت زمین شدند.( پیدایش ۳: ۱۷)

و دردناکترین اثری که گناه بر روح و نفس و بدن آدم و حوا گذاشت، دور شدن آنها از حضور خدا بود. او آنها را از حضور خود در باغ بیرون کرد و آنها دیگر هرگز به آن باغ برنگشتند.(پیدایش ۳: ۲۳- ۲۴ )

آدم و حوا دارای فرزندانی شدند، گمان ما این است که، لعنت و گناه به پایان رسیده و روزی نو شروع شده است. اما کتابمقدس به ما چنین وعدۀ شیرینی نمیدهد! آدم و حوا دو فرزند آوردند، قائن که نخست زاده بود و هابیل. از بین این دو قائن گناهکار گشت، از خدا نااطاعتی کرد و دست دراز کرد و برادر عادل و نیکوی خود را کشت. آنچه قائن انجام داد ثمرۀ گناه آدم و حوا بود.

سپس میخوانیم از قائن نسلی بدنیا آمد بنام “ لمک “، این مرد اعتراف میکند که دو نفر را کشته است. و خودش را هرگز مستحق مجازات و تنبیه نمیداند بلکه کشتن آن دو شخص را حق مسلم خود میداند!

سپس در آخر فصل چهارم هستیم که میخوانیم آدم بار دیگر فرزندی آورد، بنام شیث و کلام میگوید از شیث پسری متولد شد بنام انوش. بلافاصله کلام میگوید:” در آنوقت به خواندن اسم یهوه شروع کردند.” اما نکته ایی که ممکن است هر کس که کلام را میخواند از آن به سادگی بگذرد آیۀ ۳ از فصل ۵ کتاب پیدایش است، که در ادامۀ فصل ۴ آمده است. موسی قبلا در آیۀ ۲۶ و ۲۷ از فصل اول به ما گفته بود که: ” پس خدا آدم را به صورت خود آفرید. او را به صورت خدا آفرید.”  اما میبینیم که در فصل ۵ آیۀ ۱ این آیه تکرار میشود:” خدا آدم را آفرید. به شبیه خدا او را ساخت.”  اما در فصل ۵ آیۀ ۳ مطلب دیگری را میخوانیم:” و آدم صد و سی سال بزیست، پس پسری به شبیه و به صورت خود آورد، و او را شیث نامید.” آدم و حوا شبیه خدا بودند. اگر این دو در بیگناهی ساکن میماندند و هرگز از خدا نااطاعتی نمیکردند، فرزندان آنها نیز شبیه به خدا بدنیا میامد. اما وقتی این دو گناه کردند. و از حضور خدا دور شدند و گناه و شرارت در نفس آنها وارد شد، دیگر شبیه به خدا نبودند نتیجتا فرزندانشان نیز شبیه خدا نبود. بلکه شبیه خودشان. پس اگر شیث شبیه آدم بود نه شبیه خدا، پس انوش هم هر چند او نام یهوه را خواند شبیه شیث بود نه شبیه خدا؛ پس نتیجه میگیریم که یکی دیگر از ثمرات و نتایج گناه در آدم و فرزندان او این بود که فرزندان آدم دیگر هرگز در شباهت با خدا نبوده و زاده نشدند.

در همین فصل ۵ آیۀ ۲۴ به شخص جالبی برمیخوریم. خنوخ. این آیه میگوید:” و خنوخ با خدا را میرفت و نایاب شد، زیرا خدا او را برگرفت.” از نسل خنوخ که با خدا راه میرفت و او حتی طعم مرگ را نچشید و زنده به حضور خدا رفت، فرزندانی چند بدنیا آمد و از نسل فرزندان خنوخ، پسری بدنیا آمد بنام ” نوح “. یکبار دیگر ما گمان میکنیم که پس نسل خدا‏پرست تازه ایی بر روی زمین آمده است که با خدا راه خواهند رفت و او را اطاعت خواهند کرد و ما نیز مانند لمک این آرزو را میکنیم که:” و وی را نوح نام نهاده گفت:” این ما را تسلی خواهد داد از اعمال ما و از محنت دستهای ما از زمینی که خداوند آن را ملعون کرد.”( پیدایش ۵: ۲۹) آیا نوح کرد؟ آیا نوح نسل قوم خود را اعمال دستها و رنجی که بر روی زمین بود و لعنتی که بر نسل آدم بود رهایی و تسلی بخشید؟

فصل ششم پیدایش آغاز سقوط تمامی نسل بشر است. کمی پیشتر خواندیم که نوح بدنیا آمد و او از نسل خنوخ بود، کسی که با خدا راه میرفت. اما در آغاز فصل شش از نوح نمیخوانیم بلکه از یک واقعۀ شوم و تکان دهنده میخوانیم که مجددا چه بسا چشمان بسیاری که کلام را میخوانند از آن به سادگی میگذرد. در این فصل آیۀ ۲ میخوانیم:” پسران خدا دختران آدمیان را دیدند که نیکو منظرند، و از هر کدام که خواستند، زنان برای خویشتن میگرفتند.” وقتی این روی داد. کلام بلافاصله میگوید:” و خداوند گفت:” روح من در انسان دائما داوری نخواهد کرد، زیرا که او بشر است.” سپس در آیۀ ۴ میخوانیم که:” و بعد از هنگامی که پسران خدا به دختران آدمیان در امدند و آنها برای ایشان اولاد زاییدند، ایشان جبارانی بودند که در زمان سَلَف، مردان نامور شدند.”  اما پسران خدا چه کسانی بودند؟ تعبیرات متعددی در این خصوص وجود دارد. مسلما فرشتگان نمیتوانستند باشند، زیرا آنها ازدواج نمیکنند. پس میتوانیم بگوییم فرزندان یا پسران خدا مردانی بودند که از نسل خداشناس شیث و انوش و خنوخ بدنیا آمده بودند. چون پدران این نسل، با خدا راه میرفتند و نام یهوه را میخواندند نتیجتا بر حسب ایمان آنها به یهوه، فرزندان آنها پسران خدا خوانده شدند. اما دختران آدمیان چه کسانی بودند؟ میتوانستند نسل فرزندان آدم باشند. نسل فرزندان قائن و لمک باشند. گناهکاران آن زمان که نام یهوه را نمیخواندند و با خدا راه نمیرفتند. و در  پیدایش میخوانیم که آن پسران خدا، آن فرزندان نسل خداشناس، آن پسران نسل انوش و خنوخ، با این دختران آدمیان، آدمیانی که از قاتلان و نامطیعان به خدا بودند، ازدواج کرده و با هم خویشاوندی برقرار کردند. پولس رسول در رسالۀ خود میگوید:” زیر یوغ ناموافق با بی ایمانان مشوید، زیرا عدالت را با گناه چه رفاقت و نور را با ظلمت چه شراکت است؟”( دوم قرنتیان ۶: ۱۴) و چون چنین روی داد ، یعنی پسران خدا، نسل خداپرست نیز در گناه و شرارت آلوده شد؛ کلام خداوند در همان پیدایش میگوید:” و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است، و هر تصور از خیالهای دل وی دائما محض شرارت است. و خدا پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود، و در دل محزون گشت.”( پیدایش ۶: ۵- ۶ ) پس نتیجه و آثار گناه فقط بر شریران نبود، بلکه بر نیکوکاران و آنانی که با خدا نیز راه میرفتند، گناه حکومت میکرد و آنها را به آلودۀ خود میساخت.

واقعیت این بود که هر چند انوش نام یهوه را خواند و خنوخ سیصد سال با خدا راه رفت، اما باز فرزندان آنها گناهکار گشتند. و این حقیقت را ما در طول کتابمقدس داریم. ما میخوانیم که پدران نیکوکاران هستند اما فرزندان از گناهکاران. چرا؟ چرا پسران خدا با دختران آدمیان در آمدند؟ نگاه کن به این آیه زیرا:” و هر تصور از خیالهای دل وی دائما محض شرارت است.” داود در مزمور خود پس از گناهی که مرتکب شده بود میگوید:” اینک در معصیت سرشته شدم و مادرم در گناه به من آبستن گردید.” ( مزمور ۵۱: ۵) و اشعیاء میگوید:” تمامی سر بیمار است و تمامی دل مریض. از کف پا تا به سر در آن تندرستی نیست بلکه جراحت و کوفتگی و زخم متعفن، که نه بخیه شده و نه بسته گشته و نه با روغن التیام شده است.”( اشعیاء ۱: ۵- ۶ ) پس چرا پسران خدا با دختران آدمیان در آمدند؟ زیرا در دل آنها نیز گناه بود، زیرا آنها از نطفۀ گناه زاده بودند. زیرا نااطاعتی در آنها نیز بود. زیرا شرارت در آنها نیز بود. و عکس العمل خدا در پاسخ به عمل پسران خدا وقتی به آمیزش با دختران آدمیان در آمده بودند چه بود؟ او روح القدس خود را که در آنها ساکن بود را برای همیشه از انسان خارج ساخت. سپس پشیمان شد، لغت دیگر برای این کلمه، متاسف شدن است، او متاسف شد، افسوس خورد، آه کشید از اینکه نه تنها انسان را خلق کرده بود، بلکه هستی را خلق کرده بود. چرا هستی؟ زیرا خلقت آدم و خلقت هستی با هم در یک تناسب و توازن بودند. خلقت بدون انسان معنایی نداشت و انسان بدون خلقت بی معنا بود. پس وقتی خدا تصمیم گرفت تا انسان را ( این شامل فرزندان نسل انوش و خنوخ و نوح که از نسل خداپرستان بودند نیز بود) که آفریده بود از روی زمین محو سازد، همچنین تصمیم گرفت تا بهایم و حشرات و پرندگان هوا را نیز محو کند. در آیۀ ۱۱ میخوانیم:” و زمین نیز به نظر خدا فاسد گردیده و زمین از ظلم پر شده بود. و خدا زمین را دید که اینک فاسد شده است، زیرا که تمامی بشر راه خود را بر زمین فاسد کرده بودند.” و مجددا تمامی بشر در اینجا، شامل نسل فرزندان انوش و خنوخ نیز بود. پس میبینیم که بدلیل شرارت تمام انسان، خدا تصمیم گرفت تا تمام انسان و تمام زمین را و هر آنچه که در آن بود را نابود سازد، محو سازد.

حالا نگاه کنید به این ساندویچ! شما در  فصل ۶ ایات ۵- ۷ یک تصمیم خدا را برای نابودی انسان و زمین دارید و در فصل ۶ ایات ۱۱- ۱۳ شما همین تصمیم را میبینید که تکرار شده است اما ناگهان در میان این دو تصمیم شما یک امید را میبینید. نگاه کنید به فصل ۶ ایات ۸ و ۱۰ :” اما نوح در نظر خداوند التفات یافت. این است پیدایش نوح. نوح مردی عادل بود، و در عصر خود کامل. و نوح با خدا راه میرفت و نوح سه پسر آورد: سام و حام و یافث.” خدا بر طبق وعدۀ خود بدلیل شرارت انسان، تمام نسل انسان را به غیر از هشت نفر را از جمله تمام حیوانات را به غیر یک جفت از همۀ آنها تماما نابود ساخت! هر آنچه را که خدا در شش روز بنا شد، بدلیل ورود گناه و شرارت انسان، در یک چشم به هم زدن محو شد، و از تمامی جماعت انسان بر روی زمین، از میان تمام نسل پسران خدا تنها نوح نجات یافت. و بخاطر نوح خانوادۀ هفت نفرۀ او نیز نجات یافت. در خشم خدا تمام آنهایی که گناه کردند نابود شدند.

اکنون شما گمان میکنید که خب! نوح که مردی عادل بود و با خدا راه میرفت، نجات یافته است. پسران او، همسران آنها، اکنون باید نسلی تازه و نوین بر روی زمین گسترش یابد. نوح میتواند این آغاز باشد. تمام انسانهای شریر بدلیل گناهانشان از بین رفته اند، اکنون نوح میتواند یک آغاز باشد. آغاز نسلی خداپرست، دوستدار یهوه، و او میتواند نسل خود را طوری تربیت کند، که همۀ آنها چون خود او با خدا راه روند. اما چنین نشد! اگر گناه از طریق آدم وارد نسل بشریت شد. نوح نیز از نسل آدم بود. و فرزندان او نیز از نوادگان آدم. آدم گناهکار. برای همین است که شما ناگهان در فصل ۹ آیۀ ۲۵ لعنت شدن نسل بعدی حام یعنی کنعان نوۀ خود نوح را از زبان و دهان خود پدربزرگ داریم! و از پسران حام، کنعانیان بودند، که تماما در شرارت و گناه زندگی کردند. از حام همچنین نسل نمرود که جبار و ظالم بر روی زمین بود بدنیا آمد. و این داستان سر دراز دارد…

پس اگر شما امروز در پاسخ به شرارتهای دنیا و مردم امروز بر طبق ایۀ کتابمقدس این پاسخ را بدهید که:” زیرا همه گناه کرده‏اند و از جلال خدا قاصر میباشند.” ( رومیان ۳: ۲۳ ) کاملا درست گفته اید. پاسخی جامع داده اید. زیرا همه گناه کرده اند. همه. از جمله خود من. و خود شما. و شما این را از ته قلب خودتان میدانید و به آن اعتراف کرده و میکنید. شما میدانید که حتی مقدسین خداوند نیز روزی از گناهکاران بودند. پدران ایمان نیز. پولس رسول میگوید:” که در میان ایشان، همۀ ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به عمل میاوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم، چنانکه دیگران.” ( افسسیان ۲: ۳ ) همه فرزندان غضب خدا بودند. زیرا یک نفر گناه کرد، اما گناه از یک نفر وارد تمام هستی شد و همه گناه کردند. و ما این را در وقایع بالا بر طبق رویدادهای کتابقمدس با هم دیدیم.

واچ من نی مسیحی چینی معتقد است وقتی آدم گناه کرد ما در آدم بودیم. زیرا اگر آدم بلافاصله میمرد و هرگز فرزندی نمیاورد، ما هرگز بدنیا نمی آمدیم. پس اگر او گناه کرد ما آن روز در او گناه کردیم. اما عزیزان خدا را شکر که خدای پرفیض و مهربان ما به این شرارت و گناه ما نگاه نکرد. بلکه فقط به دلیل فیض پُر رحمت خود به عاقبت شوم ما نگاه کرد و دلسوزانه تلاش نمود تا ما را از آن رهایی بخشد. آن دامینوی ویرانی پایانش دروازۀ ازلی جهنم است. همۀ نسل بشر یکی پس از دیگری فرومیافتند و بسوی مرگ و نابودی پیش میروند. و ما دیدیم که چرا؟ اما وقتی گناه افزون گشت، فیض خدا نیز بی نهایت گشت و او بدلیل فقط فیض خود بر ما رحم نمود و بر طبق ارادۀ الهی خودش قصد کرد تا ما از زیر لعنت و غضب خود بیرون آورد. پس او تنها پسر یگانۀ خود را، عیسای مسیح را برای ما بر روی زمین فرستاد. تا او برای گناه آدم و نسل او( تمامی بشریت) یکبار و برای همیشه بر بالای صلیب کفاره یا جریمۀ گناه آدم را که مرگ بود( که هم نصیب آدم شد و هم نصیب ما) یکبار و آن هم برای همیشه پرداخت کند. تا از خود نسلی باقی بگذارد( از راه ایمان قلبی به او) تا پس از او صاحب حیات ابدی و زیستن با خدا گردیم، نه دوری ابدی و زیستن در تاریکی. پولس میگوید:” زیرا اگر به سبب خطای یک نفر و بواسطۀ آن یک موت سلطنت کرد، چقدر بیشتر آنانی که افزونی فیض و بخشش عدالت را میپذیرند، در حیات سلطنت خواهند کرد بوسیلۀ یک یعنی عیسی مسیح.”( رومیان ۵: ۱۷)

سوال از شما این است: شما امروز کدام یک را دارید؟ آدم را یا عیسای مسیح را؟ اگر آدم را دارید، نابودی شما حتمی است. اگر عیسای مسیح را دارید حیات شما حتمی است. اگر از نسل آدم هستید، از گناهکاران و شریرانید. اگر از نسل مسیح هستید، در نور او قدم زده و از مقدسینید. اگر از نسل آدم هستید، هنوز در زیر لعنت خدا هستید، اگر از نسل مسیح هستید، در زیر برکات وعده. اگر از نسل آدم هستید، با گناهتان خواهید مرد و به مرگ ابدی برخواهید خواست. اگر از نسل مسیح هستید، در گناهتان خواهید مرد و به زیستن در خلقت تازه برخواهید خواست. اگر از نسل آدم هستید، هنوز از گناهان و شرارت دنیا و انسان گیج و سردرگم و گمشده هستید و در دنیا زندگی میکنید. اگر از نسل مسیح هستید، میدانید در دنیای گناهکار زندگی میکنید اما برای دنیای گناهکار زندگی نمیکنید.

انتخاب با شماست! آدم انتخاب شومی داشت، شما نداشته باشید!

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ورود به ملکوت خدا

ورود به ملکوت خدا با سه تا فعل شدن! نوشتۀ: ح.گ ماجرایی در دو انجیل ...