یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / نامش بود صاحب غمها!

نامش بود صاحب غمها!

نامش بود: ” صاحب غمها “!
نگاهی نزدیکتر به شخصیت نجات دهندۀ ما
نوشتۀ: ح.گ

یادم میاید وقتی قصد کردیم نامی برای دختر خودمان انتخاب کنیم، تا دو هفته بین منزل و ادارۀ ثبت رفت و آمد بودیم. نامی که ما انتخاب کرده بودیم در کتابی که اسامی مجاز!!در آن بود وجود نداشت؛ برای همین ادارۀ ثبت بر طبق قوانین حکومت اسلامی نمیتوانست نامی که ما برای دختر خودمان انتخاب کرده بودیم را بپذیرد. هر چند در آخر ما نامی از کتاب آنها انتخاب نکردیم اما نامی که قصد آن را هم داشتیم را نتوانستیم انتخاب کنیم.
نامی که ما به آن انسان‏ها را خطاب میکنیم با خود معنایی را حمل میکند که گاها هرگز مناسب و هماهنگ با شخصیت آن شخص نیست. هماهنگی نام فرد و آنچه معنای نام با خودش دارد را باید با فال نیک گرفت! و باعث تعجب ما بشود که مثلا ” ارسلان ” مانند شیر، شجاع و پرقدرت و حس فرمانروایی باید داشته باشد، اما ناتوان و ترسو و تو سری خور است!
از میان تمام نامهایی که عیسی بر خود گرفته است، نام ” صاحب غمها ” بنظر میرسد که اصلا با شخصیت او و آنچه دنیا از او میداند هماهنگ نیست!حتی خود مسیحیان در نگاه اول از مسیح کاملا برداشت دیگری دارند. تنها چشمان ظریف و دلهای کنجکاو است که در میان نوشتجات کتابمقدس در خصوص شخصیت مسیح به نامهایی برمیخورد که حیرت و تعجب او را برمیانگیزد. نامی مانند ” عمانوئیل ” ” خدا با ما ” این نام در عمق خود شگفتی عظیمی دارد. اگر ایماندار به مسیح بار این نام و شخصیت عیسی را که حقیقتا با این نام هماهنگ بود را درک کند، رشدی عظیم در ایمان انجام داده است. بخصوص وقتی بداند این نام کاملا برازندۀ عیساست وقتی او روح مقدس خود را به ما داد و روح خدا در ما سکونت یافت و در حقیقت خدا با ما سکونت یافت یعنی همان ” خدا با ما ” علنا صورت گرفت.
از میان تمام نامهایی که عیسی بر خود گرفته است، نام ” صاحب غمها ” بنظر میرسد که اصلا با شخصیت او مناسبت ندارد. کمتر ایمانداری است که وقتی دل خود را به مسیح میدهد با این نام آشنایی پیدا کرده باشد حتی تا سالیان سال با آن غریبه است. و نمیداند که حقیقتا این نام، برازنده و گویای شخصیت نجات دهندۀ او بوده است. متاسفانه ایمانداران دوست دارند بیشتر با نامهای: شبان مهربان، صخرۀ نجات، نان حیات، شفیع ما، کاهن اعظم، رز شارون، عصای شیلوه، شاخه، و غیره روبرو شوند تا نامی که به همراه خود باری غمناک دارد: ” صاحب غمها ” یعنی مالک اندوه، صاحب ماتم؛ شناخت و درک این نام برازندۀ عیسی که گویای شخصیت برجسته و تماما منفرد او از میان تمامی رهبران دین و پیامبران و پادشاهان برجسته میباشد، به ما راهی روشن در میان شبهای ماتم و اندوه میدهد.
درک این نام و باور داشتن بر آن، بار سنگین غمهای ما را از روی شانه‏های ما برداشته و وقتی این نام را با این تعریف زیبا و الهی از شخصیت مسیح کنار هم میگذاریم که:” زیرا رئیس کهنه نداریم که نتواند همدرد ضعفهای ما بشود بلکه آزموده شده‏ایی در هر چیز به مثال ما بدون گناه.” ( عبرانیان ۴: ۱۵) آنگاه حقیقتا نجات دهندۀ خود را ستایش میکنیم و او را برای آنچه که او بود و هست و شد در اسمان و زمین جلال میدهیم.
نامش بود:” صاحب غمها “؛ نامی غریب در بین مردم او، در میان برگزیدگان او، اما چرا این نام را بر خود گرفت؟ در میان تمام آنچه هستی برای آمدن مسیح موعود بر روی زمین از همان آغاز آفرینش مهیا میساخت، پیشگویی‏ها، نقل‏قولها، روایات، یک نوشته وجود دارد که تا به عمق شخصیت مسیح خداوند پیش رفته است و از او چهره‏ایی عریان و کاملا مرئی به ما نشان داده است. این نوشته چنان شخصیت مسیح را آشکارا پیش روی ما ترسیم نموده که با کمی نگاه دقیق به آن، بی شک تمام جانهای ما برای عیسای مسیح و آنچه که در انتظار او بود و آنچه که او متحمل شد و آنچه که بر سر او آمد، به درد میاید و بخاطر آن او را محکم در آغوش میگیرم و دستهای میخ خوردۀ او را میبوسیم و پاهایش را با اشکهای خود میشوییم.
اشعیا نبی تقریبا ۷۰۰ سال قبل از تولد مسیح، شخصیت مسیح را و آنچه که بر سر او خواهد آمد را برای ما به زیبایی ترسیم نموده است. من با کمی اغراق به این نکتۀ جالب دست پیدا کرده ام که این نسخۀ نبی در بارۀ شخصیت غریب مسیح و آنچه بر او روی خواهد داد را در نسخۀ فارسی در ترکیب عهد قدیم و جدید تقریبا مرکز کتاب پیدا کرده‏ام. حتی در نسخۀ انگلیسی کینگ جیمز این نوشتۀ اشعیاء تقریبا در مرکز کتابمقدس جایی میگیرد. و براستی که این صحت دارد. شخصیت عیسای خداوند و آنچه برای گناهان من و تو در زندگی متحمل شد و نهایتا به مرگ اسفناک بر صلیب منجر گشت، حقیقتا هستۀ مرکزی کتابمقدس است. و باید هستۀ مرکزی ایمان ما باشد. و باید محور تمامی باورها و اندیشه‏ها ما باشد.
او مینویسد:” کیست که خبر ما را تصدیق نموده و کیست که ساعد خداوند بر او منکشف شده باشد. زیرا به حضور وی مثل نهال و مانند ریشه در زمین خشک خواهد رویید. او را نه صورتی و نه جمالی میباشد و چون او را مینگریم منظری ندارد که مشتاق او باشیم. خوار و نزد مردمان مردود و صاحب غمها و رنج دیده و مثل کسی که رویها را از او بپوشانند و خوار شده که او را به حساب نیاوردیم. لکن او غمهای ما را بر خود گرفت و دردهای ما را بر خویش حمل نمود و ما او را از جانب خدا زحمت کشیده و مضروب و مبتلا گمان بردیم. و حال آنکه به سبب تقصیرهای ما مجروح و بسبب گناهان ما کوفته گردید و تادیب سلامتی ما بر وی آمد و از زخمهای او ما شفا یافتیم. جمیع ما مثل گوسفندان گمراه شده بودیم و هر یکی از ما به راه خود برگشته بود و خداوند گناه جمیع ما را بر وی نهاد. او مظلوم شد اما تواضع نموده دهان خود را نگشود. مثل بره‏ایی که برای ذبح میبرند و مانند گوسفندی که نزد پشم بُرنده‏اش بی زبان است همچنان دهان خود را نگشود.” ( اشعیا ۵۳: ۱- ۸) تمامی آنچه که پیش روی خود میبینیم، آنچه بود که به مدت سی و سه سال در زندگی عیسای خداوند مو به موی آن روی داد!آیا این را میدانستیم؟ یا اینکه بارها این بخش را خوانده ایم یا شنیده ایم و از کنار آن رد شده‏ایم بدون اینکه اندکی صبر کنیم و ببینیم چه برای زندگی مسیحی ما دارد؟ عیسی از مردمی که به دنبال یحیی در بیابان رفته بودند سه بار یک سوال را تکرار میکند:” برای دیدن چه چیز به بیابان رفتید؟”( متی ۱۱: ۷- ۹) عیسی از مردم میپرسد آیا برای تماشا رفته بودید؟ یا برای دیدن اینکه او چه میپوشد؟ یا برای دیدن یک نبی؟ باید از خودمان این سوال را بپرسیم: روزی که به مسیح ایمان آوردیم به چه کسی ایمان آوردیم؟ به دنبال چه کسی بودیم؟ برای دیدن چه کسی آمده بودیم؟ پاسخ به این سوال بسیار مهم و حائز اهمیت است. من به شما قول میدهم از میان هزاران مسیحی اگر این سوال را بپرسید، پاسخهایی را خواهید شنید که حیرت و شگفتی شما را پر میکند که چقدر با نجات دهندۀ خود غریبه و ناآشنا هستند! پس چگونه میتوانند نام او را و انجیل او را با حرارت به دیگران بشارت دهند اگر شخصیت نجات دهندۀ خود را نمیشناسند؟
نگاه کنید به آنچه اشعیا نبی بر طبق هدایت روح مقدس خدا از مسیح میگوید. نگاه کنید به جمله جملۀ کلماتی که از زیر قلم اشعیا بیرون آمده است. جملات و توصیفی که مو به موی آن بر مسیح عیسی روی داد و مصداق پیدا کرد. بررسی و تشریح این بخش از مقال و وسعت این نوشته تماما خارج است. اما امید من این است که شما یکبار دیگر این نوشته را بخوانید( شاید قبلا هم خوانده باشید) اما اینبار با این نگاه بخوانید که تمام آنها در زندگی مسیح روی داده است. و من به شما قول میدهم که مو به موی این تشریحات در زندگی آنانی که عیسای خداوند را در قلب خود دارند و او را دنبال میکنند و خادم او هستند، پیش آمده و خواهد آمد. در حقیقت این نوشته نه تنها از شخصیت مسیح و آنچه بر او پیش آمد با ما سخن میگوید و عظمت و جلال را به مسیح میدهد، بلکه به ما نیز میگوید که:” اگر با چوب تر چنین کنند با چوب خشک چه خواهند کرد؟” ( لوقا ۲۳: ۳۱ ) آیا تاکنون این را در زندگی مسیحی خود درک کرده ایم که هر آنچه بر نجات دهنده پیش آمد به نوعی کاملا شبیه و قرین به آن در زندگی مسیحی ما روی میدهد. زیرا :” شاگرد از معلم خویش و خادم از ارباب خویش بالاتر نیست.” ( متی ۱۰: ۲۴ ) و این را درست پس از مصیبتها و پریشانیهای که در زندگی مسیحی به سراغ تک تک ما خواهد آمد فرموده است. پس نام او ” صاحب غمها ” بود نه تنها اینکه این نام با خود شخصیت منحصر به فرد عیسای خداوند را با خود دارد و از او سخن میگوید و از آنچه برای ما انجام داد و آنچه برای ما متحمل شد سخن میگوید و ما را بر آن میدارد که بیشتر و بیشتر او را بشناسیم؛ بلکه همچنین به زندگی مسیحی ما نیز نیم نگاهی دارد که بر سر ما نیز چه خواهد آمد تا منتظر آن باشیم.

نامی برازندۀ او

ما نام ” صاحب غمها ” را درک نخواهیم کرد. عظمت و عمق و پهنا و گستردگی آن را قادر به هضم نیستیم اگر ندانیم مسیح که بود و از کجا آمد و چه مقامی داشت. تازه پس از درک مقام و قدرت مسیح است که این نام برای ما، شکوفا شده و آن را جرعه جرعه مینوشیم و هضم میکنیم: عیسای مسیح در نزد خدا بود. او خود خدا بود. گوشه‏ایی از جبروت و عظمت خدا را در رویای اشعیا نبی در فصل ۶ ایات ۱ تا ۴ میخوانیم. او پادشاه پادشاهان بود. او صاحب تمام قدرت پدر بود. او از زبان خود میفرماید:” و الان ای پدر مرا نزد خود جلال ده همان جلالی که قبل از آفرینش جهان نزد تو داشتم.” ( یوحنا ۱۷: ۵) در فیلیپیان میخوانیم:” چون در صورت خدا بود ” ( فیلیپیان ۲: ۶ )در کولسیان میخوانیم:” و او صورت خدای نادیده است نخست زادۀ تمام آفریدگان. زیرا که در او همه چیز آفریده شد آنچه در آسمان و آنچه بر زمین است از چیزهای دیدنی و نادیدنی و تختها و سلطنتها و ریاسات و قوات. همه بوسیلۀ او و برای او آفریده شد. و او قبل از همه است و در وی همه چیز قیام دارد.” ( کولسیان ۱: ۱۶- ۱۷) یوحنا مینویسد:” همه چیز بواسطۀ او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت. در او حیات بود و حیات نور انسان بود.” ( یوحنا ۱: ۳-۴ ) حقیقتا تصور اینچنین عظمت و جبروتی در ذهن انسانی و نفسانی ما غیرممکن است!غیر ممکن! تنها زمانی قادر هستیم این عظمت مسیح را شاهد باشیم که در جلال او با او حضور داشته باشیم. درک این قدرت و ابهت مسیح ورای قالب جسمانی ماست. ظرفیت آن آنقدر زیاد است که در حجم اندک ظرف زمینی ما نمیگنجد! اما روزی، روزی آن را از روبرو خواهیم دید و تازه آن زمان است که میتوانیم کاملا عظمت او را درک کنیم و تازه آنوقت است که میتوانیم عمق و ژرفنای نام ” صاحب غمها ” را در مورد او سپاسگزار بوده و از قدرشناسی و تمجید او لحظه‏ایی درنگ نکنیم.
او که تا به این مقام والا در نزد خدا جایی داشت، برای بازگرداندن ما به نزد پدر خویش حاضر شد از فرمان پدر خود اطاعت کرده و به روی زمین به نزد ما بیاید. پولس میگوید:” چون در صورت خدا بود با خدا برابر بودن را غنمیت نشمرد. لیکن خود را خالی کرده صورت غلام را پذیرفت و در شباهت مردمان شد. و چون در شکل انسان یافت شد حویشتن را فروتن ساخت و تا به موت بلکه تا به موت صلیب مطیع گردید.” ( فیلیپیان ۲: ۶- ۸) نوشته های انجیل از این خالی شدن مسیح از مقام الوهیت خویش به زیبایی و کرات با ما سخن گفته است. انجیل و آنانی که زندگی او را برای ما بازگو کرده اند بخوبی از این صورت غلام پذیرفتن و به شباهت انسان در آمدن و فروتن شدن به زیبایی سخن گفته اند. آنها آنقدر مفتون این شخصیت مسیح شدند که به او گفتند:” خداوندا کجا برویم کلمات حیات جاودانی نزد تست.” و پطرس شاگرد او نوشت:” مسیح برای ما عذاب کشید…هیچ گناه نکرد و مکر در زبانش یافت نشد. چون او را دشنام میدادند دشنام پس نمیداد و چون عذاب میکشید تهدید نمینمود.” ( اول پطرس ۲: ۲۱-۲۳ ) نویسندۀ عبرانیان میگوید:” و او در ایام بشریت خود چونکه با فریاد شدید و اشکها نزد او که برهانیدش از موت قادر بود تضرع و دعای بسیار کرد…هر چند پسر بود به مصیبتهاییکه کشید اطاعت را آموخت.” ( عبرانیان ۵: ۷-۸ )
زندگی مسیح پر از این خالی شدن بود. خالی شدن خدا. وقتی خدا از زبان اشعیا نام ” صاحب غمها ” را به او داد، و وقتی عیسی بدنیا آمد، از این نام به خوبی خبر داشت. و بخوبی خبر داشت چه راهی در پیش روی اوست. و انتهای آن کجاست. او تنها یک بار در ساعت نه صبح مصلوب نشد، او حداقل از سن دوازده سالگی که او را در معبد اورشلیم پیدا کردند و به والدینش گفت: مگر ندانسته‏اید که باید من در امور پدر خود باشم.” ( لوقا ۲: ۴۹). تو ای مریم و تو ای یوسف! نمیدانستید؛ اما من میدانستم. از کی؟ از همان اوان کودکی. پس مسیح فقط یک روز ساعت نه صبح مصلوب نشد. بلکه به مدت بیست و یک سال مرگ صلیب را همه جا با خود برد. و صلیب خود را به مدت بیست و یک سال هر روزه با خودش کشید. بی دلیل نیست که به شاگردانش فرمود باید صلیب خود را هر روزه به دنبال خود بکشند. او به مدت بیست و یکسال در رنج و عذاب و مصیبت صلیب بود. او به مدت بیست و یکسال از دوری منزل پدر رنج میکشید. او که کاملا قدوس، کاملا بیگناه، کاملا بی‏عیب بود، در میان انسانهایی گناهکار، فاسد، ناپاک، ریاکار، قاتل، دزد، زانی، زندگی کرد و هر روز این بیست و یکسال برای او هزار سال گذشت.
او از طرف خانوادۀ خودش توهین شد؛ وقتی به دنبال او آمدن تا او را به منزل ببرند زیرا گویی آبروی آنها را برده بود، گویی عقل خودش را از دست داده است!( لوقا ۸: ۱۹-۲۱ ) از طرف برادرانش مسخره شد ( یوحنا ۷: ۱- ۵) از طرف مردم شهرش طرد شد؛ و کار بجایی کشید که قصد کشتن او را کردند.( لوقا ۴: ۲۲- ۳۰) کسی که او را تعمید داده بود و روح القدس را دیده بود که مسیحای موعود بودن او را تایید کرده بود، او را برۀ قربانی خوانده بود؛ مورد شک و سوء ظن قرار گرفت.( لوقا ۷: ۱۸-۲۰) از کم‏ایمانی شاگردانش عذاب کشید( متی ۸: ۲۶ و متی ۱۶: ۸ ) رهبران دین و فقها او را دیوزده و شیطان زده خواندند( متی ۱۲: ۲۴) تمام این دردها باعث میشد که عیسی اکثر اوقات گوشه‏ایی خلوت پیدا کرده و این دردها و غمهای خودش را با پدر آسمانی خویش در میان بگذارد.( متی ۱۴: ۱۳ و ۲۳ ) او بر مرگ دوست خود گریست( یوحنا ۱۱: ۳۵ ) و بر شهری که هرگز به او ایمان نیاورد نیز گریست:” عیسی به شهر نزدیکتر شد و وقتی شهر از دور دیده شد بر آن اشک ریخت. و گفت:” ای کاش امروز سرچشمۀ صلح و سلامتی را میشناختی.”( لوقا ۱۹: ۴۱ -۴۲ ) تنها ساعتی به مرگ او باقی مانده بود که شاگردش به سی سکه نقره او را به دشمنانش فروخت و شاگردانش بر سر قدرت و مقام به جنجال و منازعه پرداختند. چقدر باید غم و اندوه نجات دهنده را دوبرابر کرده باشد، او که میدانست تنها ساعتی به عمر زمینی‏اش باقی مانده، اما هنوز شاگردانش زمینی فکر میکنند؛ و این ماتم و اندوه چنان به اوج خود رسید که حوله ایی به کمر بست و پاهای آنها را شست، تا درس فروتنی را به آنها بدهد.( لوقا ۲۲: ۲۴- ۲۷ و یوحنا ۱۳: ۱- ۱۷) در آخرین ساعتهای زندگی خود برای اولین بار نیازمند سه شاگرد قابل اعتماد خود بود که با او بیدار بمانند و دعا کنند. دردی عظیم و غم بزرگی بر دل عیسی سنگینی میکرد طوری که برای اولین بار اعتراف میکند:” جان من از شدت غم نزدیک به مرگ است.” ( متی ۲۶: ۳۸) اما باز آن سه شاگرد او را در این غم بزرگش تنها گذاشتند. نه تنها او را در دعا تنها گذاشتند تا در عذاب مرگ و وسوسه به تنهایی بسوزد و رنج بکشد، بلکه وقتی قاتلین او آمدند نیز او را تنها گذاشتند و فرار کردند. نزدیکترین شاگردش در حساس ترین لحظۀ زندگی ‏اش او را سه بار انکار کرد. مردم خودش او را کتک زده، مسخره کرده و توهین کردند.( متی ۲۶: ۶۷ ) سربازان روم او را مسخره کرده و توهین کردند( مرقس ۱۵: ۱۶- ۲۰) درباریان هیرودیس او را مسخره کرده و توهین کردند( لوقا ۲۳: ۱۱) مردم خودش او را به دزدی قاتل و راهزن ترجیح دادند( لوقا ۲۳: ۱۳- ۲۵ ) سپس پس از شلاق زدن رومیها که بسیار بیرحمانه و به حد مرگ بود، او را برهنه کردند، بی‏آبرو کردند و دستها و پاهایش را میخ زده و بر صلیب بالا بردند. و بر بالای سر او نوشتند: ” پادشاه یهود.” بر بالای صلیب در حال زجر کشیدن بود که مردم او را مسخره کردند. در حال زجر کشیدن بود که قصد کردند تا دهانش را با سرکه تلخ‏تر کنند. حشرات به مدت شش ساعت درد زخمهای او را ده برابر کردند، اما در پایین صلیب مرگش، بر ردای او قرعه ریختند. و دردناکترین و عذاب آورترین زندگی عیسی زمانی آغاز شد که پدر او، به دلیل گناه عظیم دنیا که بر او بود، او را ترک کرد و برای اولین بار در تمام زندگی خود، عیسای خداوند، حضور خدای پدر را در کنار خود نداشت. و این چنان بار غمها و ماتم و رنج و عذابش را جوشان و ورای تحمل ساخت که فریاد زد:” ایلی ایلی لما سبقتنی! خدایا، خدایا، چرا مرا ترک کرده‏ایی؟” غمی بالاتر از این؟ اندوهی بالاتر از این؟ دردی بالاتر از این؟ تمام غمهای این سی و سال، تمام ماتم و عذاب این سی و سال، در قیاس با این رنج و عذاب مسیح هیچ بود. او آنقدری که از این تنهایی عذاب کشید و ماتم گرفت از ماتم و اندوه این سی و سال، حتی از رنج و عذاب خودش در باغ جستمیانی تا به این اندازه پر از درد و رنج نشده بود.
آری نامش بود” صاحب غمها ” و این نام چه برازندۀ او بود! و او کاملا آن را با زندگی خودش به ما نشان داد. پس ای مسیحی! اگر در غمی فرو رفتی و برای ماتمی گریستی و در عذابی تنهایی خودت را با گوشت و پوست و استخوان لمس کردی، بدان که خداوند و نجات دهنده‏ات تمام این روزها را طی کرده و کاملا از دردهای تو باخبر است. و خوب است که مانند او اندکی در آنها بمانی و بسوزی. خوب است که طعم این ” ایلی ایلی لما سبقتنی ” را گهگاهی من و شما بچشیم. و ما میدانیم که خدا میداند که ما هرگز تحمل این دوری را نداریم. و او نمیگذارد که ما در آتش بسوزیم و فنا شویم. میگذارد بسوزیم، میگذارد بگرییم، میگذارد در طوفان قرار گیریم، میگذارد در ماتم فرو برویم، اما هر بار ما را رهایی خواهد داد:” زیرا ترا به اندک لحظه‏ایی ترک کردم اما به رحمتهای عظیم ترا جمع خواهم نمود.” ( اشعیا ۵۴: ۷) :” چون از آبها بگذری من با تو خواهم بود و چون از نهرها عبور نمایی ترا فرو نخواهم گرفت و چون از میان آتش روی سوخته نخواهی شد و شعله‏اش ترا نخواهد سوزانید.” ( اشعیا ۴۳: ۲-۳ )

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

سه مرحله پیروزی داود بر جلیات غول پیکر

سه مرحلۀ پیروزی داود بر جلیات، سه مرحلۀ پیروزی ما در زندگی مسیحی کار خداوند ...